آرزو
محمدرضا فخری

زنگ انشا آقا معلم موضوع «چه آرزویی را دارید» مطرح کرد. چرخی در کلاس زد و درباره آن صحبت کرد.

در این فکر بودم: آرزو یعنی چه؟! آرزو چه شکلی  است؟ ظهر از عمه در خانه پرسیدم: آرزو چیه؟ عمه با تعجب نگاهم کرد و ساکت ماند. دوباره از او پرسیدم: باز ساکت ماند. نفسی تازه کردم و پرسیدم: عمه تو چه آرزویی داری؟! در جوابم گفت: پناه بر خدا، به حق حرفهای نشنیده! خوب حالا هر کس یه آرزویی داره. به او گفتم: آقا معلم موضوع انشاء رو درباره آرزو داده، خوب من چی بنویسم؟ آرزو کیه؟! آرزو چیه؟! عمه این بار خنده­ای کرد و گفت: یه آرزو داشتیم که دختر همسایمون بود. چند سال پیش از این محله رفتند. یه آرزویی هم هست که تو دلهای آدمه.
از حرفهای عمه چیزی عایدم نشد. به او گفتم: حالا انشاء رو چی بنویسم؟ گفت: برو پیش آقا نظر او بلده، یه زمانی ملا بوده. عصر دفترم را برداشتم و به طرف مغازه مشهدی غلام که پاتوق عده­ای پیرمرد بود راهی شدم. آقا نظر کنار دیوار کاهگلی تکیه داده بود. با یک دست کلاهش را گرفته بود و با دست دیگرش سرش را می­خاراند. به او نزدیک شدم. ناگهان خمیازه­ای با صدای بلند کشید. دهانش را تا آخر باز کرد. ته دهانش دیده می­شد. دندان در دهان نداشت. حتی دندان مصنوعی. سطح زبانش سفید بود. تا اینکه دهانش را بست. سلامی کردم. در حالی که به نظر می­رسید آدامس می­جود صدایم را نشنید و جوابم را نداد. بقیه پیرمردها در حالی که با هم در حال گفت­وگو بودند صحبتشان را قطع کردند و جواب سلامم را دادند. مشهدی غلام از مغازه­اش بیرون آمد. سلامی کردم.
-سلام علیکم،  عمه چطوره، اومدی بدهی رو صاف کنی؟!
-نه اومدم انشاء بنویسم. عمه گفته چند تا لباس که دوخت میاد بدهی رو می­ده.
کنار دست آقا نظر نشستم. رو به او کردم و گفتم: عمه سلام رسونده گفته برام انشا بگید.
پرسید: کو سلامت؟! در جوابش گفتم: سلام کردم شما نشنیدی. انگار حرفم را نشنید و گفت: تو بی سلام عزیزی، راسی عمه چطوره؟ دستی بر شانه­اش زدم و گفتم: خوبه. آقا نظر می­خوام برام انشا بگی. در مورد  آرزو بگید چه آرزویی دارید. کلاهش را بر سر گذاشت و آهی کشید و گفت: ای روزگار آرزو تو جوونی داشتم. خیلی زیاد بود. حالا آرزویی ندارم چی بگم. اون زمونها آرزو داشتم زن بگیرم و خونه و زندگی تشکیل بدم. خدا رو شکر به خیلی از آرزوهام رسیدم. در وسط حرفهای آقا نظر دویدم و گفتم: صبر بده آهسته بگو تا بنویسم. او می­گفت و من می­نوشتم. دو صفحه نوشتم. دستانم از نوشتن خسته شده بود. رو به او کردم و گفتم: دیگه بسه، ولی آقا نظر گاز حرف زدن را گرفته بود و به راحتی رهایش نمی­کرد. دستی بر شانه­اش زدم و گفتم: بسه. از سر جایم بلند شدم، فوری از او خداحافظی کردم و دوان دوان به طرف خانه به راه افتادم. عمه از من پرسید: چی شد؟ نوشتی؟ در جوابش گفتم: آره. عمه نوشتم. دو صفحه هم نوشتم. صبح فردا انشاء داشتیم. خوشحال بودم از اینکه این بار دو صفحه نوشته­ام. با خود گفتم: حتماً این بار نمره بیست نصیب من می­شه.
هر کدام از بچه­ها با صدای بلند انشایش را می­خواند. یکی آرزوی دوچرخه را داشت. یکی ساعت مچی، دیگری آلبوم اسکناس و... نوبت به من شد. انشایم را شروع به خواندن کردم. هنوز دو سطر نخوانده بودم که صدای خنده بچه­ها فضای کلاس را پر کرد. آقا معلم مات و مبهوت در آخر کلاس ایستاده و به من خیره شده بود. جلو آمد. بچه­ها را آرام کرد. رو به من کرد و گفت: بخوون. اینبار بچه­ها آرام می­خندیدند. آن گفته­های مشهدی نظر را که نوشته بودم با آب و تاب می­خواندم. انشاء که به پایان رسید، دفتر را به آقا معلم دادم. همهمه­ای در کلاس به راه افتاد. آقا معلم چوبدستی­اش را محکم به میزش کوبید. چشمانش می­خواست از حدقه بیرون بیاید. دفتر را محکم بر روی میز کوبید و گفت: دوباره رفتی تا این و اون برات انشاء بنویسن. حالا کی زن گرفتی، کی دختر شوهر دادی. چرا ما رو دعوت نکردی. راسی حال نوه­ات چطوره؟ بچه­های کلاس دوباره خنده سر دادند. خجالت می­کشیدم. سرم را پایین انداختم. حرفی برای پاسخ نداشتم. این بار در دلم به عمه ناسزا می­گفتم. آخه عمه گفته بود نزد مشهدی نظر بروم. آقا معلم گفت: اینبار یه صفر کله گنده بهت می­دم تا یاد بگیری که خودت انشا بنویسی. بغض گلویم را گرفت. اشک در چشمانم جمع شده بود. در راه خانه فکر آرزو و انشا و آن نمره صفر دست از سرم برنمی­داشت. به عمه چیزی نگفتم. او هم یادش به انشاء نبود. تک و تنها درگوشه­ای از حیاط نشستم. در فکر فرو رفتم و دانستم نمره آرزوهای مشهدی نظر صفر است.
نکته ­ها
گردآوری: آیدا عظیمی

*مردم خوب و بد
پیرمردی بیرون دروازه شهر بزرگی نشسته بود. مسافری از راه رسید و پرسید: «هی پیری! مردم این شهر چه جور آدمایی هستن؟»
پیرمرد پاسخ داد: مردم شهر تو چه جور آدمایی هستن؟
مسافر جواب داد: بد.
پیرمرد گفت: خب مردم اینجا هم همین جور هستند.
پس از گذشت زمانی مسافر دیگری از راه رسید. او پرسید: پیرمرد! مردم این شهر چه جور آدمایی هستن؟
پیرمرد گفت: مردم شهر تو چه جور آدمایی هستن؟
مسافر پاسخ داد: خوب.
پیرمرد گفت: داخل شو، مردم اینجا هم همین طوری هستن.
* * *
* میراث
مرد به پزشک گفت: دکتر من اینجا هستم تا به شما بگویم که چقدر از درمان شما بهره بردم.
پزشک گفت: اما من شما را به خاطر نمی­آورم؟ آیا شما بیمار من بودید؟
مرد گفت: نه، عموی من بیمار  شما بود و من وارث او هستم.
* * *
* کفش­های گاندی
روزی گاندی از روی خط آهن رد می­شد که یکی از کفش­هایش لای ریل گیر کرد. او نتوانست لنگه کفش خود را در آورد و قطار هم شروع به حرکت کرد. گاندی در میان چشم­های شگفت زده همراهان، لنگه دیگر کفش خود را از پای در آورد و به سوی اولی پرتاب کرد.
یکی از همراهان علت این کار را پرسید و گاندی با لبخند پاسخ داد: حالا که مرد فقیری این یک جفت کفش را پیدا می­کند، می­تواند از آن استفاده کند.
* * *
*گرگ­ها در قلب
پدربزرگ آمریکایی درباره احساس خود با نوه­اش سخن می­گفت: پسرم، احساس می­کنم دو گرگ در قلب من با یکدیگر می جنگند، یکی از آنها کینه­توز و خشمگین و بی­رحم است و آن دیگری مهربان و دوست داشتنی.
نوه پرسید: کدام گرگ این جنگ را برنده می­شود؟ و پدربزرگ پاسخ گفت: آن گرگ که من بخواهم.
* * *
*ستاره دریایی
پیرمردی در حالی که به هنگام غروب در کنار دریا قدم می­زد، هزاران ستاره دریایی را دید که ساحل شنی را فراموش کرده بودند. کمی آن سوتر، زن جوانی را دید که ستاره­های دریایی را یکی یکی برمی­داشت و به دریا می­انداخت.
پیرمرد گفت: ای دختره نادان! تو که نمی­تونی همه این ستاره­های دریایی رو نجات بدی.
زن لبخندی زد و گفت: می­دونم، اما می­تونم این یکی رو نجات بدم.
 و بعد در حالی که یک ستاره دریایی دیگر را به آب می­انداخت ادامه داد: و این یکی رو... و این یکی رو.