حسنک وزیر
بخش نخست                                                          عبدالرحمن مجاهد نقی


از تاثیر نثر کلاسیک بر اشعار شاملو بسیار گفته اند. اما از دو دهه قبل، با هر بار مطالعه  این گونه آثار، نکته ای توجه مرا به خود جلب کرده است: با توجه به ویژگی های شعر نیمایی، بسیاری از جمله ها و عبارات در متون ِ منثور ِ قدیم، می توانند به عنوان سطری از یک شعر نیمایی قلمداد شوند، چه در همان قالب اصلی در اثر کلاسیک، و چه با  اندک حک و اصلاح در حد کاستن یا افزودن یک یا چند هجا.  این ویژگی در یک اثر کلاسیک بسیار ملموس تر و محسوس تر است: تاریخ بیهقی، و در یک بخش از  این اثر باز هم بیشتر به چشم می آید: داستان
بر دار کردن حسنک وزیر.
بنابراین، علاوه بر آن که ماجرای حسنک وزیر
را یکی از سه تراژدی بزرگ در ادبیات فارسی دانسته اند، و ضمن آن که به علت حضور بیهقی به عنوان شاهد و ناظر ماجرای حسنک، و دسترسی او به اسناد، و درک و دریافتش از مسایل پشت پرده ای که به ماجرای بردار کردن حسنک انجامید، یک علت دیگر نیز به عللی که باعث شده اند تا مشهورترین بخش از تاریخ به جا مانده بیهقی، ماجرای حسنک وزیر قلمداد شود، افزوده می شود: نزدیکی این بخش به یک شعر، به گونه ای که حتی در بعضی جاها، خصوصا آنجا که بیهقی تصاویری جاندار را بازنمایی و توصیف می کند، بدون ذره ای مبالغه می توان آن جمله هارا، سطوری از یک شعر زیبا تلقی کرد.
این موضوع باعث شد تا با حداکثر وفاداری به متن، حسنک وزیر را در قالب یک شعر نیمایی بازسازی کنم.
ده سال قبل  در پاییز 1382، این کار به انجام رسید، و به همراه یک مقدمه آماده شد. از سوی دیگر، از اوایل دهه ی پنجاه تا آن زمان (سال 1382)، هر گاه نوشته های محمود دولت آبادی را می خواندم، حداقل از یک بابت (که در سطور بعد بدان اشاره خواهم کرد)، مشابهت نوشته های او با همشهری اش بیهقی توجه مرا به خود جلب می کرد.  این ویژگی در کارهای اول دولت آبادی مثل اوسنه ی بابا سبحان، لایه های بیابانی، عقیل عقیل، باشبیرو، گاواره بان و سفر کمتر، و در آثار بعدی او بیشتر بود.  این ویژگی در روزگار سپری شده مردم سالخورده بیشتر شد:
- "ما هم با باد آمدیم؛ با باد و از باد. روشن تر از  این که باد آوردمان... آن ها در غروب هنگام یک روز باد خیز، خسته روی بلندترین کله شانه راه  ایستادند و به دهکده ای که در لایه های تیره باد پوشیده شده و چون مشتی گره خورده بود، نگریستند"{چ ششم. ج اول. ص 208}.
و در "آن مادیان سرخ یال" به اوج رسید:    - این خوی ِ جوانمردی است و نزد ِ همه کس پسندیده است. هنگامی که مرد شرف خود را با پستی آلوده نکرده باشد، هر ردایی که در بر کند زیباست. {چ اول. ص 138}
- شبان و روزان، و روزان و شبان، پیام خون و غنیمت است که  در بادیه می پیچد پیش و پس ِ غبار سمّ ستوران؛ و پیام ِ پیچان در بادهای موسمی، بسی و بسیاری قبیله ها را که در می نوردد و بر می گذرد تا مردانی - یله گانی درمانده به جوع را در خود فراهم بیاورد. {همان. ص 58}.
با نثر فخیم و مطنطن بیهقی باید با احترام مواجه شد، نمی توانی آن سطرها را، مفتخر به تکنیک ِتندخوانی، و روزنامه وار بخوانی و بگذری. متن، تو را وادار می کند تا حرمتی را که شایسته آن است در خوانش خویش بجا آوری. بسیاری از جمله های آثار دولت آبادی نیز چنینند. پس با این پیش زمینه، تصمیم گرفتم آن شعر نیمایی (حسنک وزیر) و مقدمه آن را  به استاد دولت آبادی تقدیم کنم با این جمله: " این دفتر را با نهایت احترام تقدیم می کنم به محمود دولت آبادی که بیهقی وار می نویسد؛ امیدوارم بپذیرد".
علیرغم همه  این ها، انتشار آن را به نوعی خلاف اخلاق دانستم، باید دولت آبادی  این نوشته را می دید، ورنه می توانست نوعی سوء استفاده از نام بزرگش تلقی شود. پس متن را به همراه یک نسخه از دفتر شعر "آیه امواج "، برایش فرستادم که: آیا با  این تقدیم نامه موافق هست یا خیر؟
مدتی نگذشت که فرد واسطه تماس گرفت، شماره ی تلفن استاد دولت آبادی را به من داد. حاصل مکالمه آن که: "شعر ومقدمه را خوانده ام. در باره  شعر نظر تخصصی نمی توانم بدهم. با مقدمه موافقم، اما نمونه ها را گسترش بدهید."
حرف کاملا درست بود: کلام الملوک، ملوک الکلام. اگر در نوشته های دولت آبادی هم، خصوصیات آوایی و نحوی موجود در نوشته های بیهقی را تشخیص داده ای، باید نمونه ها را یاد کنی و درست به مقایسه بپردازی.
هر یک از ما در نوشتن عاداتی داریم.  این عادت بدِ من است که بعد از آن که حک و اصلاحات چند باره را انجام داده و مطلب را بستم، دیگر حاضر به تغییر در آن نیستم، چه کوتاه کردن مقاله  برای ارائه به مجلات باشد یا هر دلیل دیگر.
دهسال از آن ماجرا گذشت. در میان نوشته های قدیم، چشمم به شعر حسنک وزیر با مقدمه اش افتاد، تایپ شده و آماده در بین دو طلق و شیرازه. با خود گفتم اگر استاد دولت آبادی چیزکی در  این مقدمه دیده که با چاپ آن موافقت کرده (و به شرطی که گفتم) بد نیست برای انتشار به روزنامه «عصر مردم» تحویل دهم، که برای کهنه کاران، تکراری دیگر است، و برای نوجویان چراغی، هر چند کم سو. اگرچه زیباشناسی امری است نسبی، اما بر اساس شواهد، و بر مبنای تدقیق در سیر مطالعاتی بزرگان شعر و نثر معاصر، در همین امر نسبی نیز می توان به یک سلسله اصول معتقد شد. اثرگذارترین شاعران نوجوی معاصر ما، هیچ گاه خود را از تفحص و تدقیق در متون کلاسیک، اعم از نثر و شعر، بی نیاز ندیده اند. تحقیق دقیق شاملو در متون منثور کلاسیک آن قدر مشهور هست که به اشاره گذرا بسنده کنیم، اما شاید بسیاری ندانند که در شب های شعر خوشه، که هر شب یکی از شاعران، درباره یک شاعر کلاسیک سخنرانی می کرد، یدالله رویایی، که از سردمداران نوآوری و نوجویی در شعر معاصر است، برای سخنرانی خود، شعر خاقانی را برگزید. در همین شهر، به نظر من، و آن گونه که از درونمایه های آثار ابوتراب خسروی بر می آید، یکی از رموز موفقیت  این داستان نویس ارزنده را می توان توجه خاص او به متون منثور کلاسیک یاد کرد، نکته ای که در آثار خسروی، از جهات مختلف می توان به آن پرداخت.
یک نکته بسیار مهم را فراموش نکنیم: متون کلاسیک ما (در مقایسه با متون کلاسیک یونان، یا آثاری مثل داستان های کنتربوری و...) آنقدرها هم  کلاسیک نیستند! تعجب نکنید. ما امروز به راحتی قادر به مطالعه و درک متون هزار سال پیش خود هستیم، در حالی که در میان مردم انگلیسی زبان، به قول مینوی، درک نوشته های چاسر، که هم عصر حافظ ماست، نیازمند استفاده از محققانی است که در زبان و ادبیات انگلیسی قرن چهاردهم میلادی تحقیق و تتبع کرده باشند، و مردم عادی قادر به درک نوشته های چاسر نیستند! اما زبان بیهقی و سورآبادی و غزالی و فرخی و ناصرخسرو، زبان عیلامی نیست که جورج گلن کامرونی لازم باشد تا دستور زبانش را استخراج کند تا قابل فهم شود. هر چند این موضوعی نیست که بتوان به آن فخر فروخت! زیرا عدم درک زبان چاسری که ششصد سال پیش می زیسته، در انگلستان، حاصل تحولات و ضرورت های تاریخی است. همین زبان انگلیسی که تا سده شانزدهم میلادی، به همراه زبان های فرانسوی و آلمانی، زبان های بربرها نامیده می شدند، با ورود جامعه ی بریتانیا به دوره صنعتی، و به تبع احتیاج های متعدد علمی و فرهنگی نوین، آن چنان تغییر یافت، و چنان شکافی در میان دو دوره زبانی  ایجاد شد، که زبان چاسر و شکسپیر، به درستی به عنوان زبان های کلاسیک اطلاق شدند. اما  این گسست زبانی، در حوزه زبان فارسی اتفاق نیفتاده، و به خوبی می توان از تمام ظرایف و ظرفیت های  این متون، در زمینه های متعدد فرهنگی استفاده کرد.
از انتشار شعر چشم پوشیده ام، که از یک سو نگاه امروز من به شعر، نگاه ده سال پیش نیست، و دیگر آن که اگر قرار باشد حسنک وزیر بازنویسی شود، شاید بهترین فرد برای انجام  این کار همان است که اخیرا در مطبوعات خبرش را خوانده ایم: محمود دولت آبادی. پس با اشتیاق تمام در انتظار روزی می نشینم تا این بازنویسی از سوی همشهری قابل ِبیهقی بدرآید. تنها، و برای آن که فضا و نوع کار در آن شعر را نشان داده باشم، به نقل بند اول شعر، که مقدمه ای است بر حضور بیهقی در زندان، و در حالی که که باز به یاد ماجرای حسنک افتاده، بسنده می کنم:
غزنه خاموش است.../ پرّ ِ پرواز عقابان ریختست و قوش های آسمان بی عار/ خوازه ها ویران / طاق نصرت ها چو ایوان مداین، جلوه ی آوار/ لاشخواران زمین و کرکسان ِ آسمان در کار/ فخر ِ بیهق ، شوکت ِ غزنین اندر بند/ روبهان آزاد/ بوف ها بیدار.
غزنه خاموش است و ماوای حرامی های بدکیش است/ غزنه آبشخوار گرگان ِ کژاندیش است/ غزنه زندانبان مردی و فضیلت، غزنه خجلت برده ی تاریخ / شرمسار ِ کرده ی خویش است...
 {در باره ی زندان شدن بیهقی، ابن فندق در تاریخ بیهق نوشته است:
"و او (بیهقی) را، از حیث مهر زنی، قاضی در غزنی حبس فرمود. بعد از آن طغرل برار  که غلام گریخته ی محمودیان بود، ملک غزنی به دست گرفت و سلطان عبدالرشید را بکشت، و خدم ملوک را با قلعه فرستاد و از آن جمله، یکی ابوالفضل بیهقی بود که از زندان قاضی، با حبس قلعه فرستاد. ابوالفضل در آن قلعه  گوید:
کلما مر من سرورک یوم/ مرّ فی الحبس من بلایی یوم/ مالبوءسی و مالنعمی دوام/ لم یدم فی النعیم و ابوءس قوم (ترجمه شعر: هر روز که به سرور بر تو گذشت، روزی از بلا بود که در زندان بر من گذشت. نه بدبختی ها و نه خوشی ها، هیچ یک دوام ندارند، هیچ قومی تا ابد در نعمت یا در یاس نخواهد ماند).
پس  اندک مایه روزگار برآمد که طغرل برار بر دست نوشتکین زوبین دار کشته آمد. و مدت استیلای وی پنجاه و هفت روز بیش نبود. و ملک با محمودیان آمد..."}.
 ***
و  اینک آن مقدمه ی ده سال پیش، با تغییرات  اندک که در آن  ایجاد شده است:
بیهقی: در دیگر تواریخ چندین طول و عرض نیست، که احوال را آسان تر گرفته اند و شمه ای بیش یاد نکرده اند، اما من چون این کار پیش گرفتم، می خواهم که دادِ این تاریخ به تمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا بگردم تا هیچ از احوال پوشیده نماند و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از خواندن ملالت افزاید، طمع دارم به فضل ِ ایشان که مرا از مبرمان ( = ملال آورندگان ) نشمرند، که هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد، که آخر هیچ حکایت از نکته ای که به کار آید خالی نباشد.
اوایل دهه ی شصت، یکی از متونی که در ساعات درس ِادبیات تدریس می شد، داستان
بر دار کردن حسنک وزیر بود. استاد، دکتر عباس کی منش، گیلانی بود و عاشق ادب فارسی. او در طول هر ترم تحصیلی، حداقل چهار بار داستان حسنک وزیر را در چهار دانشپایه با شور و احساسی غیر قابل وصف می خواند و به درد می گریست! با خود می گفتیم اگر یک بار خواندن و  این گونه گریستن بر این تراژدی عظیم ادب فارسی امری طبیعی باشد، تدریس حداقل هشت باره ی  این ماجرا در طول یکسال، و آن گونه گریستن عادی نیست، و حتماً حامل رازی است!
کی منش شاعر بود و دفتر شعری هم منتشر کرده بود، و آنچنان به بیهقی و اثر بزرگش عشق می ورزید، که تخلص خود را نیز از متن این تاریخ استخراج کرده بود: "مشکان گیلانی". تخلصی که یادآور نام استاد ِ بیهقی، "بونصر مشکان " بود، و به راستی چه تخلص دلنشینی. ازآن زمان به بعد، و تحت تاثیر آن استاد گرانمایه (کی منش) با بیهقی و جادوی نثر او - با تمام خصوصیات والایش - مانوس شدم، و  بر این باورم که علیرغم پژوهش های متعدد، هنوز آن گونه که باید و شاید، "گرد زوایا و خبایا" ی  این اثر سترگ نگردیده اند!
هر بار مطالعه ی تاریخ بیهقی، دریغ ها و افسوس ها به همراه داشته است. به دو مورد به اختصار اشاره می کنم:
اول آن که تعداد زیادی از مجلدات این مجموعه از بین رفته، و تا به حال اثری از آن ها بدست نیامده است.این موضوع ارتباطی با گذشت زمان و حوادث طبیعی و حمله های خارجی ندارد.
دکتر فیاض در مقدمه ای که بر تاریخ بیهقی نوشته آورده است: " بیهقی در تاریخ مسعودی، دو جا از کتابی به نام مقامات یا مقامات محمودی یاد می کند و احتمال داده می شود که قسمت محمودی تاریخ خود را به این اسم خوانده باشد " {تاریخ بیهقی. به کوشش خطیب رهبر. ص 1042}.
اما آن دو جا که از مقامات سخن به میان آمده:
- بیهقی در فصلی که با احترام تمام به مرگ استادش - بونصر مشکان - اختصاص داده، می نویسد: " ( بو نصر) سی سال تمام محنت بکشید که یک روز دل خوش ندید، آثار و احوالش آن است که در مقامات و درین تاریخ بیامد"
{همان. ص 929}.
- و در جای دیگر، در رسم مواضعه و سوگند و خلعت پوشی ِ احمد حسن، از مقامات یاد کرده و می گوید: " و مواضعه با وی بردند و سوگند نامه به دوات خانه بنهادند و نسخت سوگند نامه و آن مواضعه بیاورده ام در مقامات محمودی که کرده ام، کتاب مقامات، و اینجا تکرار نکردم که سخت دراز شدی" {همان. ص 203}. (متفق و همدست شدن در کاری را مواضعه می گفتند).
یکی از مواردی که موجب دریغ ِ خواننده ی مانوس با  این کتاب خواهد شد آن است که:  این مقامات محمودی کجاست؟ به چه سرنوشتی دچار شده است؟! چه  اندوهی بر جان خواننده ی مشتاق می نشیند، وقتی در اواخر  این نوشته های بجا مانده از بیهقی می خواند:
"... چنان که پس از این در بقیت ِ روزگار امیر شهید مسعود، رضی الله عنه، و نوبت ِ امیر مودود، رضی الله عنه، به تمامی چنان که بوده است، به شرح باز نموده آید، انشاء الله".
کجاست  این مطالبی که بیهقی وعده ی
باز نمودن شرحش را داده؟
در جای دیگر نیز، بیهقی در ذیل حوادث سال 422 می گوید:
" و اگر از خوانندگان این کتاب کسی گوید:  این چه درازی است که بوالفضل در سخن می دهد؟ جواب آن است که من تاریخی می کنم پنجاه سال را، که بر چندین هزار ورق می افتد و در او اسامی بسیار مهتران و بزرگان است از هر طبقه، اگر حقی به باب ِ همشهریان خود هم بگزارم و خاندانی بدان بزرگی را پیداتر کنم، باید که از من فراستانند" { تاریخ بیهقی. ص 246 }.
در حالی که از تصنیف پنجاه سال تاریخ یاد کرده، تنها تاریخ سال های 421 تا 432 در دست است.