تشویق به تفکر و مطالعه بیشتر
اتاق فکر سایبری/ فقه­اللغه
اطلاع رسانی غنی/ تفسیرهای متون
جلال سعیدنیا


کلمه­ای ساده
مثل: سایه
در سرای سکنای آدمیان، چیزهایی بوده و هست که حامل کل معناها و همه کنش­هایی است که انسان­ها پیوسته در معرض آنها قرار دارند. مثلاً همین امروز، هر چه فکر می­کنم که چرا و چگونه این روزگار غدار، به اصرار می­خواست به من بفهماند که: کلمه­هایی وجود دارند که دارای مرجعیت بی حد وحصر... و دارای اقتدار و نفوذند و حتی انرژی های اثرگذاری هستند که کلمه­هایی به ظاهر ساده­اند مثلاً مانند کلمه «سایه» که مجموعه عظیمی از دانسته­ها را در خود دارد. چه بسا در حیطه کلماتی که خدای ناکرده، نازل باشند که به تصور من می­توانند انسان را به فکر و عمل وادارند و حتی به بسیط ترین راه­هایی بکشانند که به واپس گریزی از آن هم هرگز مجالی نباشد.
به هر حال هر چه که بوده و هست، حقیقت این را می­گوید که کردار آموزگاران راستین این چنین بوده و می­باشد که می­خواهند این تأثیر را در انسان برانگیزانند که کلمه­ها قدرتمندند و در عین حال همچون میخ­های پولادینی هستند که حتی سنگ و آهن را به نرمی گوشت و دنبه، سوراخ می­کنند و به کنه ذات و وجود آدمی فرو می­­روند. آموزگارانی چون: مرحوم علی اکبر دهخدا، عارف قزوینی، مرحوم ملک­الشعرای بهار، دکتر محمد معین و دکتر میر جلا­الدین کزازی (دامه عمره) و نیز زبان شناسان و فقهای بزرگواری چون: مرحوم علامه طباطبایی، سیدجلال­الدین آشتیانی و دانشمندانی چون «سوسور» و  «نوام چامسکی» و خیلی­های دیگر که لغت شناس­اند و در فقه­اللغه تبحر دارند، بر هر تلاش برای هرگونه تسخیر و تفسیر و تببین و معناشناسی کلمات آگاهانه و به هر بهائی، کارکرده­اند تا که پشتوانه راه امروز ما باشند.
اما برگردیم به اصل قضیه امروز داستان از این قرار بود که کلمه «سایه» - که گویا سرآغاز سرنوشت و یا دلالت امروز من شده بود از کلمه سحر رهایم نمی­کرد. همچون یک تکرار خبری- روی یک بیل برد در یک بزرگراه بی انتها، بی­وقفه، در برابر چشمان من و حتی در تماس با روح و فکر و تصور من، مرتباً تکرار و تکرار می­شد، آن گونه که به قول هایدگر: در یگانگی حاضر بودنی خاص خود، مرتباً خود را به دریافت بازتابی از من راضی می­کرد.
شاید بتوان گفت که اگر بخواهیم به اصل ماجرای «سایه» نزدیک­تر شویم، همین قدر کافی است به رهنمودی برگیریم و بی درنگ بگوییم که:
1 -ساعت 9 صبح امروز بود که شعرهایی از «هـ.الف-سایه» در برابرم حاضر شد تا آنجا که یاد و شعر و خواندن آهنگین اشعارش در نوجوانی من ریشه دوانده بود، دوباره چون واقعیتی تازه، بیدار شد... «غمگین­تر از غروب غم­انگیز آذری است...» همچو جمعیت دل، همچون ذکر و دعا و از آنچه یاد و خاطر بر آن متمرکز و جمع شده بود... و به هیچ عنوان دست از من نمی­شویید! و در یاد خزانه تصاویر گذشته­ام همچنان و هم چنان، خود را اضافه می­نمود.
2 -ساعت 12 از اداره کل... سرخورده برمی­گشتم. ناگهان همان قدر که سایه سرد دولتمردان را که به کارم مربوط می­شد به سنگینی احساس کردم- که گویی از درک ذهنی و منطقی «سایه بی مهری» فراتر می­رفت و آن را تبدیل به «سایه­ای» می­کرد که کابوس عظیمی از درون آن به بیرون می­جوشید. به یاد آوردم که از «سایه بی مهری» نیز ایده­ها و بصیرت­های ژرف تری حاصل کنم. به سراغ لغت نامه مرحوم دکتر معین بروم تا هموارترین و مستقیم ترین مسیر را به سوی «سایه بی مهری» پیدا کنم. چنین بود که با سایه سرآغازین، یعنی با«سایه پرورده» روبرو گشتم. «سایه پرورده» به معنای آسوده خاطران، خلوت گزیدگان و خواب زدگانی که در پر فروش ترین بازی­های ویدئویی، به سوژه­های خنده آفرین تبدیل می­شوند. حقوق بگیرانی راحت طلب که از احوالات ارباب رجوع­شان بی اطلاع و از اضطراب و درماندگی آنان نمی­خواهند ذره­ای آگاه باشند در حالی که باید به نحو قیاس پذیری «سایه شکن» باشند.
مگر نه آن که ما حقوق بگیران دولت، باید خادم و خدمتگزاران بی پشت و پناهان باشیم؟! پس چه گونه است که «سایه وار» یا «شبح وار» در «سایه» زندگی می­کنیم و یکسره و بی واسطه یا با واسطه از قبول درخواست و خواندن عریضه­های دلخراش و یا حتی پاسخ دادن به یک پرسش و یا رهنمودی ساده به مردم
سر باز نمی­زنیم؟ «سایه وار» یا «سایه پرورده» که گویی هیولایی مزاحم خواب و تلفن بازی به نام ارباب رجوع در برابر خود دیده بود همچون آهوی رمیده از نخجیر، به بیرون از دفترش آمد سرپایی مرا خبردار نگه داشته، با نخوت ورانداز کرد و در حالی که احساس فشار و بی قراری می­کرد سعی می­کرد به زور چیزهایی بگویدکه واقعاً نامربوط بود:
-فقط یک دقیقه وقت دارید.
سپس به ساعت دیواری نگاه کرد. تیک تاک تاک تیک ده ثانیه 30 ثانیه موضوع شما متناسب با حوزه کاری ما نیست دانشنامه؟! عجب...؟! یکبار دیگر بگویید؟ چه...؟ دانشنامه؟ نه...! نه...! نمی­دانم شاید به آنفورماتیک مربوط باشد.
سپس با عجله رو به منشی جوانش کرد و گفت:
-من جلسه دارم هیچ کس را به اتاق من راه ندهید، همین!
در سایه روشن پیاده­روها که بیش از همه چیز، مغازه­ها خودنمایی می­کردند سرشار از نعمت و فراوانی، رهگذران خوشحال را به شکر و سپاس الهی فرا می­خواندند:
-شما می­توانید هر طور که دلتان می­خواهد، خرید کنید.
-شما می­توانید به هر مغازه­ای که دلتان می­خواهد وارد شوید.
-شما می­توانید با هر مقدار پولتان، راجع به انتخاب چیزی که لازم دارید فکر کنید و چیزهای دیگر...
زیر سایه­بان ایستگاه اتوبوس روی نیمکت تمیز چوبی نشستم. آه سایه بان چه خوب است. با رویکردی تک پاسخی- تک راه حلی، به کسی که معصومانه آدرس دادگاه کیفری حل اختلاف را از من پرسید جواب دادم. او مرد قوی هیکلی بود که بر من چون جسم کدری در برابر منبع نوری که خورشید نام داشت، قرار گرفته و سایه­اش حتی منطقه تاریک پشت جسم کدرش را هم که هاله انداخته بود، از نظرم محو می­نمود. هنوز آن مرد قوی هیکل از آن جا دور نشده بود که از آن طرف خیابان یک مرد روستایی پیر را دیدم که با شتاب به سمت همان جایی که من نشسته بودم می­آمد. به واقع گویی که پیرمرد نیز معنای دیگری از «سایه» بود تا من پیشاپیش آماده رهنمودش باشم. در این اندیشه که «آیا چه معنایی از سایه» می­خواهد آشکار شود بودم که پیرمرد راست و یکسره مرا نشانه گرفت و در یک چشم برهم زدنی به من نزدیک شد.
یا للعجب! آقا! استانداری کجاست؟ تعبیر من که درست از آب در آمده بود، مرا متوجه صدای  آهسته­ای که از درونم شنیده می­شد.
-آری درست است. صدا و احساساتی که به تو می­گوید: «سایه» را معنا کن. حال قادر به گفتن این حقیقت است که در تشخیص الهاماتت باش. بیاموز از آنچه تو را قوی­تر و ورزیده­تر خواهد کرد. رؤیای تو دارد به درستی تعبیر می­شود. این رؤیا می­خواهد ترا تغذیه کند و می­خواهد به تو بگوید که از «سایه» می­توانی نوعی بصیرت و هدایت حاصل کنی».
بی درنگ با یک گفت­وگوی کوتاه- و با اشاره با دستانم، راه رسیدن پیرمرد به استانداری را نشان دادم و دوباره او را به آن طرف خیابان برگرداندم تا سوار اتوبوس شود و برود.
در این میان، چیزی نیرومند و فناناپذیر در درون به من می­گفت: این قوه، بسیار بیشتر از آن که تصور می­کنی به تو نزدیک است تنها چیزی که لازم است بگویی این است که: آهای شما همه و همه سایه خدا هستید. سایه یعنی حامی، پناه ظل عالی مستدام! سایه یعنی درجه­ای از حمایت متابعان... و نه آن کسان که «سایه گرفته» باشند و نه به معنای پناه بردگان تحت حمایت مستکبران و نه آویختن به مرفهین بی درد و به خدمت و نوری در آمدگانی که کار چاق کن و شارلاتان و واسطه گران و دلالان مظلمه­اند!... و نه ارباب رجوع­هایی که به نام «سایه زده» که همیشه از سرگردانی و بیکاری، مورد تحقیر و خنده «سایه داران» اند. موجوداتی از دست رفته جن زده که در راهروی طویل ادارات و جلوی اتاق­های در بسته پخش می­کنند و همچون یا به عین بیماران مصروع در جوی­های پر از لجن و عفن خیابان­ها غوطه می­خورند.
«سایه» داشت تبدیل به یک نمایشنامه می­شد که سرانجام به خود آمدم و تصمیم گرفتم که با اتوبوس دیگری خودم را به منزل برسانم.
ابتدا زیر سایه درخت بزرگی که پشت تابلوی اتوبوس قد کشیده بود ایستادم. کنارم زنی با حجاب و سر به زیر که عینک آفتابی درشتی بر چشم داشت، ایستاده بود او آهسته قدری بامن فاصله گرفت، تا جای بیشتری به من اختصاص بدهد. صف انتظار مسافران اصلی، جلوتر از آن جایی که ما ایستاده بودیم به گونه­ای نامنظم، اما راضی و شادمان از پذیرش یکدیگر بودند. ولی گویی تا اتوبوس از راه برسد، انتظار در زیر سایه درخت تنومند، باید معجزه شگفت انگیزتری به بار بیاورد. بی اختیار و با بیان کلماتی که گفتنش برایم بسیار آسان می­نمود، رو به آن زن باوقار گفتم: امروز چه روز گرمی به نظر می­رسد. خیلی گر­تر از دیروز است. زن که هنوز سرش را به زیر انداخته بود، آهسته پاسخ داد: بله! کاملاً! امروز گرمتر از دیروز است. در آن لحظه که به کپه­ای بی جان از سنگ و آجر خیره شده بودم با تکرار همان پرسش ادامه دادم که: اما «سایه» کاملاً می­چسبد.
و با بقیه کلمات که واقعاً سایه خنک را صفا دهنده، شفا دهنده و آرامش بخش ­تر می­کرد افزودم: تا دیروز از سایه فرار می­کردیم و حتی به دنبال جایی پر از حرارت و گرما می­گشتیم. ولی امروز می­بینیم «سایه» چقدر خوب است و چه قدر خریدار دارد.
زن محجوب که صورتش را با شرمی مادرانه، به تبسمی پرمعنا آراست، با کمرویی پاسخ داد:
-بله! بیشتر ما قدر سایه­های سرمان را نمی­دانیم. سایه رحمت خداوند. سایه ائمه اطهار و من به میان حرف او دویدم و گفتم: بله
سایه همسران خوب. سایه دوستان، رفیقان، خویشان و بستگان، سایه همسایگان. سایه بزرگان و دانشمندان. زن که گفتی به نقطه قوتی از فهم و معنی مطلوب «سایه» رسیده بود این بار با صدایی بلندتر گفت: راستی چه فرقی می­کند؟ چه سایه یک مرد بر سر زن باشد یا سایه زن پارسایی بر سر مرد.
و در حالی که می­کوشید چیزی به روی خود و یا به یاد خود نیاورد صدایش را پایین آورد و با دلسردی و اندوه کامل ادامه داد:
«افسوس... صد و هزاران افسوس... تا وقتی که سایه­ای بر سر داریم، قدرش را نمی­دانیم ولی همین که سایه از سرمان برخاست،  آن وقت به سر و روی مان می­کوبیم و می­گوییم ای وای. ای داد. ای روزگار کاش سایه­ای بر سر داشتیم و ناشکری نمی­کردیم. کاش آن سایه، تکه­ای پوست یا گوشت و استخوانی بود که لمس و بی حرکت، اما در گوشه­ای فقط نفس می­کشید و نظاره گرش بودیم.
همزمان با رسیدن اتوبوس، قطره­های اشک آن زن باوقار و نجیب را دیدم که از زیر عینک تیره­اش و از روی گونه­های کم خونش بر زمین می­چکید.
با خود گفتم: از آن جا که ما هرگز قادر نیستیم «سایه» را از خود جدا کنیم به مثابه آینه آنچه برای ما اتفاق می­افتد، باید به همه چیزها واکنش نشان بدهیم. درست مثل مردی که سایه­اش را فروخت.
(ترجمه مرحوم جلال آل احمد)
وقتی در نزدیکی خانه از اتوبوس پیاده شدم گویی در شهری غریب راه می­رفتم و مثل داستان «سایه­های سرخ پوش» که قریب سی سال پیش آن را نوشته بودم، گویی به نوعی پراکنده گویی دچار شده بودم.
5 -خوشمزه اینجا بود که ساعت 8 بعدازظهر همزمان با اذان غروب به خدمت سردبیر رسیدم. دقیقاً در همان زمانی که آفتاب از بلندای ساختمان بانک روبرو رفته و جایش را به سایه­های
بی رنگ و رو داده بود، همه چیز به سرعت شروع به تغییر نمود. به سردبیر توضیح دادم: چرا و چه گونه «سایه» در ذهن نگاه داشته نمی­شود؟ ولی چگونه می­تواند واقعیت پیدا کند؟ او خندید و سپس با نگاهی به وضعیت یا کشف تکان دهنده من پرسید:
-بسیار خوب! حالا بفرمایید که مهم ترین و اصلی ترین بخشی که برای ضمیمه یا پاورقی آماده کرده­اید چیست؟ و این بود که در خالص ترین و چکیده ترین کلام- و با انرژی تمام گفتم: دو چیز! اول جامعه شناسی تاریخی کریستیانیزم جهانی در 20 جلد- و دوم- ظهور و سقوط قاجارها با نام: «تنفس در سایبان» تصور کنید که وقتی با حسابرسی تمام افکارم که یک روزم را تماماً به موضوع «سایه» گذرانده بود چگونه و با چه دلالت­های چندگانه­ای سرو کارم افتاد؟ وقتی از ساختمان روزنامه خارج می­شدم فقط این را گفتم که خدا را شکر... شکر... شکر شکر که هرگز «سایه نشین» نبوده- نیستم و نخواهم بود. زیرا «سایه نشین» همان بالیده یا خود شیفته­ای است که هیچ رنج ندیده هیچ سرد و گرم روزگار را نچشیده و از همه مهمتر با هیچ نقش و هیچ تفکر و هیچ امری آموزنده و مفید، مواجه نشده است.
...و در حالی که آیه کریمه والله جعل لکم مما خلق ظلالاً و جعل لکم من الجبال اکناماً (آیه 81/ نحل) را با خود زمزمه می­کردم، احساس کردم که خدا برای آسایش همه ما از گرمای طاقت فرسا چه سایه­بان­هایی از درختان و سقف و دیوار خانه­ها قرار داده که اگر شاکر باشیم باز سایه­های رحمتش را بیشتر بر سر ما روانه خواهد
فرمود.