صفحه 6--5 تیر 92
اتاق فکر سایبری/ فقهاللغه
اطلاع رسانی غنی/ تفسیرهای متون
جلال سعیدنیا
کلمهای ساده
مثل: سایه
در سرای سکنای آدمیان، چیزهایی بوده و هست که حامل کل معناها و همه کنشهایی است که انسانها پیوسته در معرض آنها قرار دارند. مثلاً همین امروز، هر چه فکر میکنم که چرا و چگونه این روزگار غدار، به اصرار میخواست به من بفهماند که: کلمههایی وجود دارند که دارای مرجعیت بی حد وحصر... و دارای اقتدار و نفوذند و حتی انرژی های اثرگذاری هستند که کلمههایی به ظاهر سادهاند مثلاً مانند کلمه «سایه» که مجموعه عظیمی از دانستهها را در خود دارد. چه بسا در حیطه کلماتی که خدای ناکرده، نازل باشند که به تصور من میتوانند انسان را به فکر و عمل وادارند و حتی به بسیط ترین راههایی بکشانند که به واپس گریزی از آن هم هرگز مجالی نباشد.
به هر حال هر چه که بوده و هست، حقیقت این را میگوید که کردار آموزگاران راستین این چنین بوده و میباشد که میخواهند این تأثیر را در انسان برانگیزانند که کلمهها قدرتمندند و در عین حال همچون میخهای پولادینی هستند که حتی سنگ و آهن را به نرمی گوشت و دنبه، سوراخ میکنند و به کنه ذات و وجود آدمی فرو میروند. آموزگارانی چون: مرحوم علی اکبر دهخدا، عارف قزوینی، مرحوم ملکالشعرای بهار، دکتر محمد معین و دکتر میر جلاالدین کزازی (دامه عمره) و نیز زبان شناسان و فقهای بزرگواری چون: مرحوم علامه طباطبایی، سیدجلالالدین آشتیانی و دانشمندانی چون «سوسور» و «نوام چامسکی» و خیلیهای دیگر که لغت شناساند و در فقهاللغه تبحر دارند، بر هر تلاش برای هرگونه تسخیر و تفسیر و تببین و معناشناسی کلمات آگاهانه و به هر بهائی، کارکردهاند تا که پشتوانه راه امروز ما باشند.
اما برگردیم به اصل قضیه امروز داستان از این قرار بود که کلمه «سایه» - که گویا سرآغاز سرنوشت و یا دلالت امروز من شده بود از کلمه سحر رهایم نمیکرد. همچون یک تکرار خبری- روی یک بیل برد در یک بزرگراه بی انتها، بیوقفه، در برابر چشمان من و حتی در تماس با روح و فکر و تصور من، مرتباً تکرار و تکرار میشد، آن گونه که به قول هایدگر: در یگانگی حاضر بودنی خاص خود، مرتباً خود را به دریافت بازتابی از من راضی میکرد.
شاید بتوان گفت که اگر بخواهیم به اصل ماجرای «سایه» نزدیکتر شویم، همین قدر کافی است به رهنمودی برگیریم و بی درنگ بگوییم که:
1 -ساعت 9 صبح امروز بود که شعرهایی از «هـ.الف-سایه» در برابرم حاضر شد تا آنجا که یاد و شعر و خواندن آهنگین اشعارش در نوجوانی من ریشه دوانده بود، دوباره چون واقعیتی تازه، بیدار شد... «غمگینتر از غروب غمانگیز آذری است...» همچو جمعیت دل، همچون ذکر و دعا و از آنچه یاد و خاطر بر آن متمرکز و جمع شده بود... و به هیچ عنوان دست از من نمیشویید! و در یاد خزانه تصاویر گذشتهام همچنان و هم چنان، خود را اضافه مینمود.
2 -ساعت 12 از اداره کل... سرخورده برمیگشتم. ناگهان همان قدر که سایه سرد دولتمردان را که به کارم مربوط میشد به سنگینی احساس کردم- که گویی از درک ذهنی و منطقی «سایه بی مهری» فراتر میرفت و آن را تبدیل به «سایهای» میکرد که کابوس عظیمی از درون آن به بیرون میجوشید. به یاد آوردم که از «سایه بی مهری» نیز ایدهها و بصیرتهای ژرف تری حاصل کنم. به سراغ لغت نامه مرحوم دکتر معین بروم تا هموارترین و مستقیم ترین مسیر را به سوی «سایه بی مهری» پیدا کنم. چنین بود که با سایه سرآغازین، یعنی با«سایه پرورده» روبرو گشتم. «سایه پرورده» به معنای آسوده خاطران، خلوت گزیدگان و خواب زدگانی که در پر فروش ترین بازیهای ویدئویی، به سوژههای خنده آفرین تبدیل میشوند. حقوق بگیرانی راحت طلب که از احوالات ارباب رجوعشان بی اطلاع و از اضطراب و درماندگی آنان نمیخواهند ذرهای آگاه باشند در حالی که باید به نحو قیاس پذیری «سایه شکن» باشند.
مگر نه آن که ما حقوق بگیران دولت، باید خادم و خدمتگزاران بی پشت و پناهان باشیم؟! پس چه گونه است که «سایه وار» یا «شبح وار» در «سایه» زندگی میکنیم و یکسره و بی واسطه یا با واسطه از قبول درخواست و خواندن عریضههای دلخراش و یا حتی پاسخ دادن به یک پرسش و یا رهنمودی ساده به مردم
سر باز نمیزنیم؟ «سایه وار» یا «سایه پرورده» که گویی هیولایی مزاحم خواب و تلفن بازی به نام ارباب رجوع در برابر خود دیده بود همچون آهوی رمیده از نخجیر، به بیرون از دفترش آمد سرپایی مرا خبردار نگه داشته، با نخوت ورانداز کرد و در حالی که احساس فشار و بی قراری میکرد سعی میکرد به زور چیزهایی بگویدکه واقعاً نامربوط بود:
-فقط یک دقیقه وقت دارید.
سپس به ساعت دیواری نگاه کرد. تیک تاک تاک تیک ده ثانیه 30 ثانیه موضوع شما متناسب با حوزه کاری ما نیست دانشنامه؟! عجب...؟! یکبار دیگر بگویید؟ چه...؟ دانشنامه؟ نه...! نه...! نمیدانم شاید به آنفورماتیک مربوط باشد.
سپس با عجله رو به منشی جوانش کرد و گفت:
-من جلسه دارم هیچ کس را به اتاق من راه ندهید، همین!
در سایه روشن پیادهروها که بیش از همه چیز، مغازهها خودنمایی میکردند سرشار از نعمت و فراوانی، رهگذران خوشحال را به شکر و سپاس الهی فرا میخواندند:
-شما میتوانید هر طور که دلتان میخواهد، خرید کنید.
-شما میتوانید به هر مغازهای که دلتان میخواهد وارد شوید.
-شما میتوانید با هر مقدار پولتان، راجع به انتخاب چیزی که لازم دارید فکر کنید و چیزهای دیگر...
زیر سایهبان ایستگاه اتوبوس روی نیمکت تمیز چوبی نشستم. آه سایه بان چه خوب است. با رویکردی تک پاسخی- تک راه حلی، به کسی که معصومانه آدرس دادگاه کیفری حل اختلاف را از من پرسید جواب دادم. او مرد قوی هیکلی بود که بر من چون جسم کدری در برابر منبع نوری که خورشید نام داشت، قرار گرفته و سایهاش حتی منطقه تاریک پشت جسم کدرش را هم که هاله انداخته بود، از نظرم محو مینمود. هنوز آن مرد قوی هیکل از آن جا دور نشده بود که از آن طرف خیابان یک مرد روستایی پیر را دیدم که با شتاب به سمت همان جایی که من نشسته بودم میآمد. به واقع گویی که پیرمرد نیز معنای دیگری از «سایه» بود تا من پیشاپیش آماده رهنمودش باشم. در این اندیشه که «آیا چه معنایی از سایه» میخواهد آشکار شود بودم که پیرمرد راست و یکسره مرا نشانه گرفت و در یک چشم برهم زدنی به من نزدیک شد.
یا للعجب! آقا! استانداری کجاست؟ تعبیر من که درست از آب در آمده بود، مرا متوجه صدای آهستهای که از درونم شنیده میشد.
-آری درست است. صدا و احساساتی که به تو میگوید: «سایه» را معنا کن. حال قادر به گفتن این حقیقت است که در تشخیص الهاماتت باش. بیاموز از آنچه تو را قویتر و ورزیدهتر خواهد کرد. رؤیای تو دارد به درستی تعبیر میشود. این رؤیا میخواهد ترا تغذیه کند و میخواهد به تو بگوید که از «سایه» میتوانی نوعی بصیرت و هدایت حاصل کنی».
بی درنگ با یک گفتوگوی کوتاه- و با اشاره با دستانم، راه رسیدن پیرمرد به استانداری را نشان دادم و دوباره او را به آن طرف خیابان برگرداندم تا سوار اتوبوس شود و برود.
در این میان، چیزی نیرومند و فناناپذیر در درون به من میگفت: این قوه، بسیار بیشتر از آن که تصور میکنی به تو نزدیک است تنها چیزی که لازم است بگویی این است که: آهای شما همه و همه سایه خدا هستید. سایه یعنی حامی، پناه ظل عالی مستدام! سایه یعنی درجهای از حمایت متابعان... و نه آن کسان که «سایه گرفته» باشند و نه به معنای پناه بردگان تحت حمایت مستکبران و نه آویختن به مرفهین بی درد و به خدمت و نوری در آمدگانی که کار چاق کن و شارلاتان و واسطه گران و دلالان مظلمهاند!... و نه ارباب رجوعهایی که به نام «سایه زده» که همیشه از سرگردانی و بیکاری، مورد تحقیر و خنده «سایه داران» اند. موجوداتی از دست رفته جن زده که در راهروی طویل ادارات و جلوی اتاقهای در بسته پخش میکنند و همچون یا به عین بیماران مصروع در جویهای پر از لجن و عفن خیابانها غوطه میخورند.
«سایه» داشت تبدیل به یک نمایشنامه میشد که سرانجام به خود آمدم و تصمیم گرفتم که با اتوبوس دیگری خودم را به منزل برسانم.
ابتدا زیر سایه درخت بزرگی که پشت تابلوی اتوبوس قد کشیده بود ایستادم. کنارم زنی با حجاب و سر به زیر که عینک آفتابی درشتی بر چشم داشت، ایستاده بود او آهسته قدری بامن فاصله گرفت، تا جای بیشتری به من اختصاص بدهد. صف انتظار مسافران اصلی، جلوتر از آن جایی که ما ایستاده بودیم به گونهای نامنظم، اما راضی و شادمان از پذیرش یکدیگر بودند. ولی گویی تا اتوبوس از راه برسد، انتظار در زیر سایه درخت تنومند، باید معجزه شگفت انگیزتری به بار بیاورد. بی اختیار و با بیان کلماتی که گفتنش برایم بسیار آسان مینمود، رو به آن زن باوقار گفتم: امروز چه روز گرمی به نظر میرسد. خیلی گرتر از دیروز است. زن که هنوز سرش را به زیر انداخته بود، آهسته پاسخ داد: بله! کاملاً! امروز گرمتر از دیروز است. در آن لحظه که به کپهای بی جان از سنگ و آجر خیره شده بودم با تکرار همان پرسش ادامه دادم که: اما «سایه» کاملاً میچسبد.
و با بقیه کلمات که واقعاً سایه خنک را صفا دهنده، شفا دهنده و آرامش بخش تر میکرد افزودم: تا دیروز از سایه فرار میکردیم و حتی به دنبال جایی پر از حرارت و گرما میگشتیم. ولی امروز میبینیم «سایه» چقدر خوب است و چه قدر خریدار دارد.
زن محجوب که صورتش را با شرمی مادرانه، به تبسمی پرمعنا آراست، با کمرویی پاسخ داد:
-بله! بیشتر ما قدر سایههای سرمان را نمیدانیم. سایه رحمت خداوند. سایه ائمه اطهار و من به میان حرف او دویدم و گفتم: بله
سایه همسران خوب. سایه دوستان، رفیقان، خویشان و بستگان، سایه همسایگان. سایه بزرگان و دانشمندان. زن که گفتی به نقطه قوتی از فهم و معنی مطلوب «سایه» رسیده بود این بار با صدایی بلندتر گفت: راستی چه فرقی میکند؟ چه سایه یک مرد بر سر زن باشد یا سایه زن پارسایی بر سر مرد.
و در حالی که میکوشید چیزی به روی خود و یا به یاد خود نیاورد صدایش را پایین آورد و با دلسردی و اندوه کامل ادامه داد:
«افسوس... صد و هزاران افسوس... تا وقتی که سایهای بر سر داریم، قدرش را نمیدانیم ولی همین که سایه از سرمان برخاست، آن وقت به سر و روی مان میکوبیم و میگوییم ای وای. ای داد. ای روزگار کاش سایهای بر سر داشتیم و ناشکری نمیکردیم. کاش آن سایه، تکهای پوست یا گوشت و استخوانی بود که لمس و بی حرکت، اما در گوشهای فقط نفس میکشید و نظاره گرش بودیم.
همزمان با رسیدن اتوبوس، قطرههای اشک آن زن باوقار و نجیب را دیدم که از زیر عینک تیرهاش و از روی گونههای کم خونش بر زمین میچکید.
با خود گفتم: از آن جا که ما هرگز قادر نیستیم «سایه» را از خود جدا کنیم به مثابه آینه آنچه برای ما اتفاق میافتد، باید به همه چیزها واکنش نشان بدهیم. درست مثل مردی که سایهاش را فروخت.
(ترجمه مرحوم جلال آل احمد)
وقتی در نزدیکی خانه از اتوبوس پیاده شدم گویی در شهری غریب راه میرفتم و مثل داستان «سایههای سرخ پوش» که قریب سی سال پیش آن را نوشته بودم، گویی به نوعی پراکنده گویی دچار شده بودم.
5 -خوشمزه اینجا بود که ساعت 8 بعدازظهر همزمان با اذان غروب به خدمت سردبیر رسیدم. دقیقاً در همان زمانی که آفتاب از بلندای ساختمان بانک روبرو رفته و جایش را به سایههای
بی رنگ و رو داده بود، همه چیز به سرعت شروع به تغییر نمود. به سردبیر توضیح دادم: چرا و چه گونه «سایه» در ذهن نگاه داشته نمیشود؟ ولی چگونه میتواند واقعیت پیدا کند؟ او خندید و سپس با نگاهی به وضعیت یا کشف تکان دهنده من پرسید:
-بسیار خوب! حالا بفرمایید که مهم ترین و اصلی ترین بخشی که برای ضمیمه یا پاورقی آماده کردهاید چیست؟ و این بود که در خالص ترین و چکیده ترین کلام- و با انرژی تمام گفتم: دو چیز! اول جامعه شناسی تاریخی کریستیانیزم جهانی در 20 جلد- و دوم- ظهور و سقوط قاجارها با نام: «تنفس در سایبان» تصور کنید که وقتی با حسابرسی تمام افکارم که یک روزم را تماماً به موضوع «سایه» گذرانده بود چگونه و با چه دلالتهای چندگانهای سرو کارم افتاد؟ وقتی از ساختمان روزنامه خارج میشدم فقط این را گفتم که خدا را شکر... شکر... شکر شکر که هرگز «سایه نشین» نبوده- نیستم و نخواهم بود. زیرا «سایه نشین» همان بالیده یا خود شیفتهای است که هیچ رنج ندیده هیچ سرد و گرم روزگار را نچشیده و از همه مهمتر با هیچ نقش و هیچ تفکر و هیچ امری آموزنده و مفید، مواجه نشده است.
...و در حالی که آیه کریمه والله جعل لکم مما خلق ظلالاً و جعل لکم من الجبال اکناماً (آیه 81/ نحل) را با خود زمزمه میکردم، احساس کردم که خدا برای آسایش همه ما از گرمای طاقت فرسا چه سایهبانهایی از درختان و سقف و دیوار خانهها قرار داده که اگر شاکر باشیم باز سایههای رحمتش را بیشتر بر سر ما روانه خواهد
فرمود.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی