چهار رباعی از صفربیگی
1
هر گوشه که می نشست تنهایی بود
بغضی که نمی شکست تنهایی بود
برخاست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو دست تنهایی بود
* * *
2
یک قطره که با موج کسی پا نشدم
کم بودم و هیچ وقت پیدا نشدم
جا ماندم اگر چه عمری از همسفران
توی چمدان هیچ کس جا نشدم
* * *
3
با برگِ بلوط پیر قنداقم کرد
با شیرپلنگ و شیرۀ (ون) پرورد
تا زاده شدم ناف مرا سنگ برید
من را پدرم کوه به دنیا آورد
* * *
4
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست

محمدامین فصحتی

میانسالها
پیرها سر به زیر
جوانها سر به بالا
میانسالها چه کنند، در این غروب:
                      در این گرگ و میش...

صدرا ذوالریاستین شیرازی

-«همزاد شاعر»-
هر کس همزادی دارد
همزاد صراف «پول»
همزاد جلاد «خون»
و همزاد....

اما شاعران را
همزادی ست
که هنگام مرگ شاعر
نه تنها تن به مرگ
نخواهد داد
که زندگی را تکثیر
و بی هیچ کشمکشی
معنای ماندگاری را
بی تنازع
     از بقا
    در ضمیر قاموس ها
رقم می زند
و این همزاد
کسی یا چیزی نیست
مگر «شعر»

بهمن فروتن

پاییز بیداد می کند
چگونه می شود رفت
که به انتظارت سالهاست
پس کوچه های زمین را
دوره کرده ام
نه یک بار، چندین بار
هنوز نیامده ای
و عشق
به سادگی حضور زمین انکار می شود
تو هنوز نیامده ای
پاییز بیداد می کند
و تن پوشم جز یاد تو
نیست

 پروین نگهداری
زیر سطرهای خط زده
لای خرده ریزها
پشت وعده هایی که از یاد برده ای
دنبال من نگرد
سر از ابرها در آورده ام
فرض کن
اسم من
احتمال یک باران بی موسم است
صدایم که می کنی
چترت را باز
و با احتیاط
به بالا
نگاه کن

محمد سعید میرزایی
کجاست جای تو در جملۀ زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
- که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

سؤال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان که هنوز...

چه قدر دلخورم از این جهان بی موعود
از این زمین که پیاپی... و آسمان که هنوز...

جهان سه نقطۀ پوچی است، خالی از نامت
پر از «همیشه همینطور» از «همانکه هنوز»

همه پناه گرفتند در پی «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حس ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شدست
به جستجوی کسی آنسوی زمان که هنوز...