صفحه 10--27 تیر 92
ز من پرس...
مقالههایی به پیری
تازيانه بس است
ادامه از صفحه 12
ديدم، دوباره و سه باره خواندم، اشکي به گوشه چشم آمد، بس باد و بس باد پرويز مرا بيتاب کرد، سخن به گلو آمد، به او تلفن کردم، يک بيت را من خواندم، ديگر بيت را او خواند. من و پرويز همان تازيانه خوردههاي، آن روزگار بوديم، که مانده بدين روزگاريم.
خانه «موهبت الله خائفي»، که روانش شاد باد، بروزگار برپائي نهضت، خانه جوانمردان آنروزگار بود و بسياري از آنچه که بايد، به خانه او مايه ميگرفت و پس از 28 مرداد، به پناهگاهي براي آزادگان. موهبت الله خائفي عضو مرکزي جبهه ملي فارس و نماينده فارس در مجمع نمايندگان جبهه ملي ايران بود و امروز فرزند او ميگويد: «تن نمانده است، تازيانه بس است / جان بيدار، بارِ تن بس باد».
در اينجا بايد براي روان شادروان جلالالدين آيت الله زاده، برادر شيخ طايفه، حضرت بهاءالدين محلاتي، فاتحهاي فرستم، که او نيز يکي از نمايندگان فارس در کنگره جبهه ملي ايران بود، و حضرت شيخ نيز از جمله مراجع عظام زمان بودند که به روائي ملي شدن صنعت نفت حکم دادند. که عوامل ايراني انگليس درصدد بودند که ملي شدن را مغاير با موازين شرع قلمداد کنند، و با ارائه پرسشي از مراجع بدين تصور بودند، که آن بزرگواران، نيز به چنان نظريهاي فتوا خواهند داد. هم از شيخ آزاده شيراز آيت الله مجدالدين، فرزند شيخ کبير بهاءالدين، و هم از شادروان جلالالدين آيت الله زاده شنيدم، که يکي از روحانيون
دست اندرکار مطرح ساختن آن پرسش به نزد اين مرجع بزرگوار رسيد، و با صورتي حيرت زده، عرض کرد «آقا براستي حکم شما اين بود؟» و پاسخ حضرت شيخ اين «بلي مطمئن باشيد اگر چرچيل هم سؤال ميکرد، حکم همين بود و غير از اين نبود» و گفته خواجه ما «حافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شود / با مدعي نزاع و محاکا چه حاجتست؟».
در گفتگو با پرويز او را گفتم، آنکس که بر او خداي کار را تمام کرده، که ميتواند اينگونه بسرايد که به بس باد سروده و به صدها سروده ديگر و در پيري، که من بارها از آن سخن گفتهام: «به خواري رسد چون زيد مرد پير / درختي است افتاده بالاي پير ـ به نرما نسيمي هراسان شود / بلنداش چون بيد لرزان شود ـ تبر خواهد و دست مردانه مرد / که با او کند هر چه بايست کرد ...» و با فريدون توللي سر ياري داشته، که فريدون با آن همه بزرگي نيز از خيل سواران موهبت الله خائفي بود، و همو نيز به آزاده گوئي و جوانمردي گويد: «قصة آزادگي بگوش ستمگر / وصف عبير است برگرفته مشامان ـ تا سرِ شوريده، زير چوبة دار است / نيست تني در زمانه بيسر و سامان ـ بر سر ناز، از خجسته نامي خويشم / ننگ دمادم نهاده بر سر نامان ـ روزي من شامِ واپسين مسيحاست / بر سر اين سفره، با نمک به حرامان ـ شِکوه رها کن، که جاودانه نماند / محنت افسرگان و سوخته کامان ... نغمة درد است، زخمه زخمه / فريدون، پردة طنبور، ما برهنه کلامان».
چرا گه و بيگاه ره مخالف ميزند؟ که حافظ پرويز نيز در اين پرسش است «اين مطرب از کجاست که سازِ عراق کرد / و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد؟».
من از آن انديشه که بايد در آن باشم و بنويسم، به اين انديشه شدم که نوشتم، بر ين سخن رفتن رسيدم، که فرهنگ ما، سخن سرايندگان ما را براي، يک سخن به جاي صدها گفته بس دانسته، که شايگان از حافظ ايران گرفت و به دادگاه رادمرد ايران بر زبان آورد، و بيهيچ ترديد، بر همه صاحبنظران روشن است، که فرهنگ ستيزان در پي برانداختن اين خيمه و خرگاهاند، که اگر، از ستم فرياد نيز برخيزد، سخن در گلو گرفته و مردهاي باشد، و بدينگونه «نعره از درد ميکشم خاموش».
رويداد سي تير، يک روزه پيش نيامد. دولت دکتر محمد مصدق، خار چشم استبداد شاهي و هم استعمار کهنه و نو، انگليس و آمريکا بود. مصدق نخست وزيري را، در ميان ناباوري پادوهاي استبداد و استعمار پذيرفت، به هنگامي که سيد ضياءالدين طباطبائي پير غلام سفارت انگليس در نزد محمدرضا شاه، نشسته و منتظر، رأي نهائي نمايندگان مجلس براي زمامداري بود، که جمال امامي براي آنکه زمينه زمامداري سيد فراهم شود، به تصور آنکه چون زمامداري را به دکتر مصدق پيشنهاد کند، او نپذيرد، در مجلس رو به مصدق برد، و بدو گفت، اگر راست ميگوئي و ميتواني، ملي شدن نفت را اجرا کني خود مسئوليت را بپذير.
شادروان دکتر محمد مصدق به شهادتنامهاي که نوشت، در نهم مرداد سال 1331 و بدست خسرو قشقائي داد، اينگونه شهادت ميدهد
«مخفي نماناد که عصر روز چهارم ارديبهشت ماه 1330 جناب آقاي خسرو قشقائي نماينده محترم دوره 14 تقنينيه اين جانب را از تشکيل دولتي بنفع سياست بيگانه مستحضر نمودند. در روز بعد اين جانب در جلسه علني مجلس شوراي ملي اعلام خطر نموده و تصميم گرفتم نه ماده پيشنهادي خود را راجع به اجراي قانون ملي شدن صنعت نفت هر چه زودتر تصويب شود ...». (سواران را چه شد؟ نوشته نويسنده ـ نشريه 2 ـ انتشارات موقوفه و بنياد فرهنگي خاندان زينالعابدين کشتکاران ـ هديه نوروزي سال 1384 ـ صفحه 215) روشن است همين آگاهي دکتر محمد مصدق را آماده زمامداري کرد، که جمال امامي نيز نادانسته آن را پيشنهاد کرد و دکتر محمد مصدق نيز هوشيارانه آن را پذيرفت.
روايت عبدالعلي اديب برومند که موافق روايتهاي راويان ديگر است چنين است: «هنگامي که طرح نه مادهاي اجراي قانون ملي شدن صنعت نفت در مجلس مطرح بود «جمال امامي» که از مخالفان اين قانون بود با طرح نه مادهاي مخالف و نسبت به دکتر مصدق به شدت اعتراض کرد، و چون ديد که مصدق در موضوع عدم توانائي ايران براي اداره صنعت نفت، که تکيه کلام جمال امامي بود، پاسخهاي دندان شکن ميدهد، با سابقة ذهني که از شانه خالي کردن مصدق از قبول مسئوليت در اوقات نامساعد داشت، خطاب به او گفت: «اگر راست ميگوئي خودت عهده دار اجراي اين قانون بشو». البته جمال امامي به هيچ روي تصور نميکرد اين پيشنهاد را در اين موقع خطير دکتر مصدق بپذيرد، ولي بر خلاف انتظار او و بسياري ديگر گفت: «با کمال ميل اين مسئوليت را ميپذيرم تا به مخالفان بفهمانم که اين کار وقتي علاقه و شجاعت باشد عملي شدني است. اين پاسخ غير منتظره وکلا را چنان تحت تأثير قرار داد که براي او کف زدند. ولي دکتر مصدق قبول مسئوليت را موکول به تصويب قانون نه مادهاي کرد و به همين جهت مجلس ناگزير به اين قانون نيز رأي داد». (ياد ماندهها ـ عبدالعلي اديب برومند ـ انتشارات عرفان ـ تهران 1391 ـ صفحه 232)
از هنگام آغاز دولت مصدق، هفتم ارديبهشت 1330، تا روز 30 تير 1331، که دولت مصدق توانست با اقتدار کامل اراده ملي، را با اجراي قانون ملي شدن صنعت نفت و بيرون راندن شرکت نفت انگليس از آبادان، که انگليسيان با آوردن کشتي جنگي و تهديد به اشغال خوزستان، به تصور انصراف ايران از اجراي قانون، و صدها ترفند ديگر، با ايجاد فتنهها و کشتارها، و با اتکاء به عوامل داخلي که «نفوذ سياسي انگلستان ساليان دراز در مجاري اداري و دربار شاهنشاهي هر جا که کمينگاه استعمار بود اعمال ميشد، در هر هنگام که مناسبتي براي دخالت اين سياست پيش ميآمد، به گونه سحرآميزي جريانات خاص فصلي به وجود ميآمد تا خواستهاي بريتانيا را تحقق بخشد». (عبدالعلي اديب برومند ـ به همان نشاني) و با همة آن ترفندها کار دولت را به بن بست بکشاند.
اما از اين سو عوامل داخل، ميکوشيدند، تا مانع از موفقيت دولت، و در حقيقت ملت، براي رسيدن به استقلال سياسي و اقتصادي گردند «در مرداد ماه 1330 نمايندگان انگليس به رياست «استوکس» مهردار سلطنتي آن کشور که نمايندة شرکت بود، براي مذاکره راجع به مسأله نفت به تهران آمدند، مذاکرات آن هيئت با هيئت مختلط نفت ايران، در حالي که «هريمن» فرستاده آمريکا براي ميانجيگري در جلسات حضور داشت به جائي نرسيد. انگليسها نميخواستند
ملي شدن صنعت نفت را در ايران بپذيرند و پيشنهادهائي ميکردند که به تعبير خودشان نوعي از ملي شدن صنعت نفت را در برميگرفت ...
دکتر مصدق در 17 شهريور ماه 1330 در مجلس شوراي ملي نطقي ايراد کرد و گفت «آقاي استوکس ساعت اوّلي که آمده بود عقايد ديگري داشت و وقتي که ميرفت عقايد او به کلي تغيير يافته بود، يعني اشخاصي رفتند و به او گفتند «پدر عزيز اگر شما کاري نکنيد و از اين کشور برويد ما بيپدر ميشويم، شما در اين مملکت بمانيد» خود استوکس نيز در عصر روز يکشنبه 27 مرداد 1330 که در مجلس شوراي ملي آشنائي و ملاقات با نمايندگان مجلسين حضور يافته بود گفت: «من اين پيشنهادها را از انگلستان نياورده بودم، بلکه در تهران پس از تماس با عدهاي از سناتورها و نمايندگان مجلس و کسب اطلاع از نظر آنها تهيه کردهاند». (همان نشاني پيشين)
ايران در برابر بازيهاي انگليسها، که از ايران به ديوان داوري لاهه شکايت برده بودند، در همه جا موفق بود، تا جائي که قاضي انگليسي آن ديوان رأي خود را به نفع ايران داد (قاضي ايران در آن ديوان شادروان دکتر کريم سنجابي بود) و امّا عوامل شرکت نفت و دولت انگليس، که نمايندگان آنان در مجلس به عنوان اقليت هرگونه اهانت و تهمتي را نثار دکتر مصدق ميکردند (جمال امامي، عبدالقدير آزاد،
مهدي پيراسته، سيد محمدعلي شوشتري، نصرتيان، پناهي، عبدالصاحب صفائي، ثقه الاسلامي، سنندجي، عزيز زنگنه،
قام فولاوند، غضنفري، پاليزي، تيمورتاش، هدي)، به همانگونه که برومند نام آنان را در «يادماندهها» آورده است، و در هر گوشه ايران نيز فتنههايی برانگيخته ميشد، با اين همه دکتر مصدق، با هيئتي براي دفاع از حقوق ملت ايران و شرکت در شوراي امنيت به آمريکا ميرود و در همه جا با استقبال آزادايخواهان روبرو ميشود، و از سوي ديگر براي رهائي از آنچه به تحريک انگليسيان رخ ميداد، دستور بستن کنسولگريهاي انگليس در سرتاسر کشور، که گرداننده بسياري از حوادث بودند، را صادر و هم با انتشار قرضه ملي، که با استقبال فراوان مردم روبرو شد، (روان شمشيري شاد باد که يکي از جوانمردان در هر عرصهاي بود و در خريد اين اوراق نيز با همت بلند دولت را ياري داد)، و هم در آن حال فرمان آغاز انتخابات دور هفدهم مجلس را صادر نمود.
با هر گام که دولت مصدق، براي احقاق حق ملت ايران، و هم رسيدن به آزادي قلم و سخن برميداشت، استبداد داخلي، و در رأس آن دربار و خويشان و پيرامونيان محمدرضا شاه، و هم استعمارگران، که عوامل استبداد نيز گوش به فرمان آنان داشتند، بيشتر کوشش در برانداختن دولت، تا مرز ترور دکتر محمد مصدق، داشتند.
در اين ميان «حزب توده» با مصدق بر سر کينه و دشمني و بر ضد وي سرگرم تحريک و توطئه چيني بود. کارگران کوره پزخانه تهران و کارگران ديگر را در شهرهاي صنعتي، به هياهو و اعتصاب برميانگيخت و در تحريف و تهمت زني به دولت و بد گوئي از مصدق کوتاهي نميکرد ...
روزنامههاي به سوي آينده، رهبر، مردم و ديگر جرائد تودهاي پيوسته بر ضد دولت ملي انتقاد شديد ميکردند و به محض اين که هيئتي براي مذاکره در پيرامون اختلافات ايران و انگليس پا به فرودگاه مهرآباد مينهادند، اين روزنامهها با بوق و کرنا مصدق را سازش کار و نوکر امپرياليسم ميناميدند.
حزب توده در دشمني با مصدق و ايجاد دردسر براي دولت وي دانسته و يا ندانسته به نيات دربار و مزدوران انگليس کمک ميرسانيد و آب به آسياب آنها ميريخت.
يکي از موارد مخالفتهاي حزب توده با حکومت مصدق هنگام آمدن اورل هريمن در تاريخ 23 تير ماه است (هفت روز پيش از رويداد 30 تير) که تودهايها در مسير اتومبيل او گرد آمده بودند و شعارهائي بر ضد او سر ميدادند و سرلشکر بقائي «به بهانه اين که محتمل است به ماشين «هريمن» حمله کنند دستور تيراندازي داد و دو نفر کشته شدند. اين حادثه موجب شد که غوغائي بر ضد مصدق از سوي حزب توده به راه افتد و انواع تهمت و دشنام را نثار او کنند.
سرلشکر بقائي رئيس شهرباني از وابستگان به دربار بود و اين کار ناموجه در جهت برنامه هائي بود که بر ضد دولت بايستي اجرا ميشد. دکتر مصدق از اين رويداد بسيار ناراحت شد و حکم برکناري سرلشکر بقائي را صادر کرد.
تحريکات انگليسها و دست پروردگان
آنها به گونهاي مستمر در انگيزش آشوب و بلوا ادامه داشت و چون در سازمان حزب توده دست داشتند آنها را به کارهائي که براي دولت مصدق دردسر ايجاد کند وادار ميکردند». (همان کتاب پيشين ـ صفحه 252 و 251)
اين بود که دکتر مصدق در جهت اعمال حاکميت ملي، و دور داشتن نظاميان از سياست، و بالاتر شرکت در توطئههاي ضد ملي، از شاه درخواست کرد که از رويه گذشته که تعيين وزير دفاع را به اختيار داشت، در حاليکه شاه بموجب قانون اساسي فاقد مسئوليت و قدرت سياسي و اجرائي بود، بگذرد و وزارت دفاع را به اختيار او بگذارد، که شاه اين درخواست قانوني رئيس دولت را نپذيرفت، و کار به استعفاي دکتر مصدق، و انتصاب احمد قوام، که پيش از آن از دربار رانده و لقب «حضرت اشرفي» را که شاه به او داده بود، از او گرفته بودند، به خواست سياستهاي خارجي به نخست وزيري کشانده شد.
رويداد 30 تير 1331 يک حماسه ملي بود که مردم با آگاهي تمام، به حمايت دولت ملي خود برخاسته، نمايندگان جبهه ملي در مجلس، که روان همه آنها شاد باد، با صدور اعلاميهاي خواستار برکناري قوام، که در ميان آن هنگامه، فارغ از غوغا به خانه يکي از پيرامونيان خود رفته و به بازي پوکر خود را سرگرم ساخته بود و ميدان عملاً در دست، شاه و برادران او، (عليرضا و حميدرضا پهلوي) افتاده بود که مردم، هر دوي اينان را در حال تيراندازي به مردم ديده بودند.
اما «مردم از جان گذشته و عصباني در همان لحظات خونبار با خون کشته شدگان روي سنگفرش خيابان مينوشتند «يا مرگ يا مصدق».
حماسه با بر کناري احمد قوام از سوي شاه، روي داد «شب آنروز تاريخي شور و شعف کم سابقهاي بر اثر اين پيروزي در ميان مردم تهران و شهرستانيها حاکم شد و صبح فردا هيچ کس از نظاميان و نيروي انتظامي در خيابانها ديده نميشد. اجتماع مردم نظم و ترتيب به سزا داشت و مردم وظيفه مأموران راهنمائي و رانندگي را در چهارراهها سخت بعهده گرفته بودند». (همان کتاب ـ صفحه 254)
و من پير و همسالان من، همين بيداري مردم را در شيراز به چشم ديديم و هم در آغاز انقلاب بزرگ و شکوهمند سال 1357، من هم به شيراز و هم به تهران شاهد خرد مردم در اداره زندگاني خويش بودم، که خرد مردم ايران، جاي را براي غوغا و هنگامه جوئي، باز نميگذارد، آنچه غوغاست از حادثه سازان مأمور بيگانه در کمين نشسته است، که آزادي مردم را برنميتابند و هر کس از مردم در برابر اين گروه، اين سخن خواجه حافظ خود را بر زبان دارد:
در اين غوغا که کس، کس را نپرسد
من از پيرِ مغان منت پذيرم
خوشا آندم که استغناي مستي
فراغت بخشد از شاه و وزيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم
پايان گرفت به صبح روز
سهشنبه 25 تير ماه 1392 به ياري او
پس از نوشتن ـ در صفحه 6 عصر مردم چهارشنبه 26 تير عنايت، ابوالقاسم فقيري محقق گرانمايه، که از جواني تا به هم اکنون در کار فرهنگ و آداب و سنن فارس و هم ايران، کارهاي ارزنده فرموده (که هم ابوالقاسم و هم امين و هم برادر بزرگوار درگذشتهاشان در لباس فقر کار اهل دولت بسيار کردهاند) که درباره آخرين دفتر منتشر شده دور دوران (تاريخ چيست؟ ـ هديه نوروز سال 1392 موقوفه و بنياد فرهنگي خاندان زينالعابدين کشتکاران) در ميان خاموشي آنان که در سخن بسيار گويند و به قلم به پرهيز ديدم. در برابر لطف و احسانش سپاس بسيار دارم و در برابر آن خاموشان، سخن خواجه و حافظ شيراز مرا بس «مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که نيست معصيت و زهد بيمشيت او».
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی