زنگوله پای تابوت
لطف­الله شفیعی سیف­آبادی

خورشید آرام آرام خود را پشت کوه­های دور دست بالا می­کشید. مرد که قبل از طلوع خورشید به همراه چوپان گله، گله را به چراگاه برده بود وارد حیاط شد، چوبی که در دست داشت را به گوشه­ای پرت کرد و به سمت شیر آب که در وسط حیاط بود رفت. دست و صورتش را شست و به سمت ایوان که دو اتاق سه پله­ای پشت آن قرار گرفته و در ضلع جنوبی حیاط می­باشد رفت. کفشش را از پا در آورد و با حوله­ای که به میخی در ستون وسط ایوان آویزان بود دست و صورتش را خشک کرد و به روی نمدی که در ایوان گسترده شده بود و مجمعه­ای از نان با سرشیر و چای که پارچه­ای به رویش کشیده شده بود، نشست. پارچه را از روی مجمعه پس زد و شروع کرد به خوردن، تا اینکه بعد از خوردن صبحانه پا شد و کفشش را پا کرد و به سمت طویله­ای که در ضلع شمالی حیاط می­باشد رفت. افسار1 الاغ را گرفت و از طویله بیرون آورد و به کنده کُناری که در حیاط جا خوش کرده است بست و به سمت کاهدان که چسبیده به طویله می­باشد رفت و استمبلی کاه را آورد و جلوی الاغ گذاشت. الاغ سرش را تکان داد و فوره­ای کشید و پوزه در کاه کرد. مرد دو سه دقیقه­ای کاه خوردن الاغش را نگاه کرد، بعد به سمت زن که آن طرف مشک2 را به ملار3 آویزان کرده بود و با حرکات پیاپی تکان می­داد رفت و با لحنی آرام گفت:
-نوبر خانم سلام
زن دست نگه داشت و گفت:  
-سلام به روی ماه نشسته­ات خدا کرم، صبح به خیر
مرد خمیازه­ای کشید و گفت:
-صبح شما به خیر نوبرخانم و کلاهش را از سر برداشت و موهای درازش را به پشت سر برگرداند و گفت:
-نوبر خانم، دیشب که با اسمعیل دعوام شد وقتی آمدم تو کومه قاشی4 خوابیدم، اسمعیل چیزی نگفت؟
و زانو زده روبه­روی خورشید نشست.
زن مشک را رها کرد و بالهای چارقدش را پس گردن گره زد و گفت:
-نه چیزی نگفت، ولی خیلی اخماش تو هم بود، کاردش بزدی خونش نمی­آمد، من هم دیشب تا دیر وقت نشستم باهاش گپ زدم.
-دی5 اسمعیل از خر شیطون بیا پایین، اینقدر جگر دی و بوآت6 را خون نکن، ما خیر و صلاح تو را می­خواهیم. دوست نداریم بچه­مون تو دردسر بیفته. سکینه دختر عاموت7 تو شأن تو نیست، تو باید با یه دختر درس خوانده­ای مثل خودت ازدواج کنی، به قول «کبوتر با کبوتر باز با باز»، از ای گذشته تو که می­بینی عاموت خداداد و زنش طوبا خانم پاهایشان را کرده­اند تو یه کفش و حاضر نمی­شوند دختر بهت بدهند، دیگر برای چی گوهر خودت را به سنگ می­زنی، به قول «برای کسی بمیر که برات تب کنه» اینقدر براش گفتم که زبانم مو در آورد، اما چه فایده در جوابم گفت:
-دی خدا یک که دو نمی شه، سکینه دختر عاموم را می­خوام و پاشد رفت تو رختخوابش خوابید، زن آهی کشید و نگاه به آسمان انداخت و با لحن التماس آمیزی گفت:
-خدایا به خیر بگذره، بیچاره بچه­م مثل شمع داره می­سوزه.
مشک را تکان داد. مرد با عصبانیت نگاه به دور و برش انداخت و قایم گفت:
-اینقدر بسوزه تا خاکستر بشه. ای بچه­ها زنگوله پای تابوت هستند. آدم هیچ لذتی ازشان نمی­بره. فقط برای آدم دردسر و بدبختی به بار می­آورند و مثل ترقه از جا کنده شد و هجوم برد بیل را کنار دیوار قاش گوسفندان برداشت و تند به سمت اتاق­ها رفت و قایم صدا زد:
بیا از خونه من برو بیرون نمک نشناس، تا نزده­ام گندت را پاک کنم. بیست سال نونت دادم حالا پز ازم خرج می­دی، به قول «نمک می­خوری، نمکدونم می­شکنی!» الهی سینه­ات بخوره سنگ.
زن دوباره مشک را رها کرد و با دست به صورتش کوبید و با ناراحتی گفت:
-روم سیاه خدا کرم نه بزنی به بچه­م! و دستپاچه دوید دنبال مرد، البته چون خدا کرم و نوبر خانم بچه­دار نمی­شدند خداداد و طوبا خانم پسرشان اسمعیل را به فرزندی خداکرم و نوبر خانم سپرده بودند و از این نظر خانواده خداداد و خداکرم مخالف ازدواج اسمعیل با سکینه خانم بودند، بنابراین مرد با لگد به در چوبی کوبید و قایم صدا زد:
-در را واکن نمک نشناس، امروز روزی است که پوست از سرت بکنم.
چوب بیل را بین دو لنگه در کرد و چند بار فشار داد در ناگهان باز شد و محکم به دیوار خورد و مرد شتاب زده به درون جهید و زن هم پشت سرش اما یک مرتبه مرد و زن مثل برق گرفته­ها خشکشان زد و با چشمان وحشت زده به اسمعیل که طنابی به دور گردنش گره خورده بود و از سقف اتاق آویزان بود نگاه کردند.
پی­نوشت
1 -طنابی که از موی گوسفندان درست می­شود و به لگام و دهنه اسب، قاطر و الاغ می­بندند.
2 -از پوست دباغی شده گوسفندان برای نگهداری آب و روغن گیری و دوغ گیری به کار می­برند.
3 -از چهار تکه چوب و دو تکه طناب ساخته شده که سه عدد چوب به یک اندازه به صورت یک سه پایه سر آنها با طناب به هم بسته می­شود و چوب کوچکتر که (میون ملار نامیده می­شود) به وسیله طناب دیگری به سه پایه بسته می­شود و مشک به میون ملار وصل می­شود و با حرکات پیاپی مخلوط ماست و آب به دوغ و کره تبدیل می­شود.
4 -خانه کوچکی است که دامداران شبها برای پاس دادن از گوسفندانشان در محل نگهداری گوسفندان می­سازند. دیواره آن را با سنگ و شل و کاه می­سازند و سقف آن را با نی و شاخه برگ درختان می­پوشانند.
5 -مادر
6 -بابا
7 -عموت
شاهنامه فردوسی*
علی بابا ربیعی

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
شاهنامه نام یک عده از کتب منثور و حماسی است که در آنها سرگذشت شاهان ایران یاد شده است. مهمترین کتاب، شاهنامه فردوسی است که مهمترین منبع آن شاهنامه ابومنصوری است که به دستور «ابومنصور محمدبن عبدالرزاق» که در حدود 346 هجری قمری فرمانروای توس بود، نوشته شده است.
دانشمندان ایرانی داستان­های ملی ایران را فراهم آوردند و از آن شاهنامه­ای بزرگ تصنیف کردند. پیداست که منابع آن شاهنامه همان داستان­های اوستایی و کتابهای پهلوی مانند خداینامه بوده است.
فردوسی گوید: یکی نامه بُد از گه باستان
فراوان بد و اندرون داستان
قبل از آنکه فردوسی به نظم شاهنامه بپردازد، «دقیقی طوسی» شاعر گرانقدر ایران به نظم شاهنامه پرداخته بود و هزار بیت در شرح ظهور زردشت و جنگ گشتاسب با ارجاسب تورانی به نام «گشتاسب نامه» سروده بود که عمرش کفاف نداد و کارش به اتمام نرسید.
فردوسی از دقیقی به نیکی یاد می­کند و به احترام او جوانمردانه هزار بیت از  اشعار دقیقی را در شاهنامه خود آورده است.
فردوسی در حدود سال 365 هجری قمری در 35 سالگی به نظم شاهنامه همت گماشت و از هر کسی به جست­وجو و پژوهش در مورد شاهان ایرانی پرداخت و گوید: «بپرسیدم از هر کسی بی شمار» او در حدود سال 370 به نظم شاهنامه اقدام کرد و در سال 400  هجری قمری آن را به پایان رسانید. عده ابیات شاهنامه شصت هزار بیت که در نسخ مختلف گاهی کمتر و گاهی افزونتر است.
موضوع مطالب شاهنامه را می­توان به سه قسمت تقسیم کرد:
1 -دوره اساتیری از عهد کیومرث تا ظهور فریدون
2 -دوره­ی پهلوانی از قیام کاوه آهنگر تا قتل رستم
3 -دوره­ی تاریخی از اول ساسانیان تا سقوط دولت ساسانی
و در شاهنامه از چهار سلسله بحث شده است.
1 -پیشدادیان
2 -کیانیان
3 -اشکانیان
4 -ساسانیان که یک سوم شاهنامه را تشکیل می­دهد و شاهنامه دارای پنجاه فصل و هر فصل مخصوص یک پادشاه می­باشد.
از دوره­های مفصل و مهم شاهنامه دوره کیکاووس است که کارهای شگفت انگیز رستم در زمان این پادشاه می­باشد مانند هفتخوان رستم، کشتن دیو سفید، کشتن سهراب و جنگ رستم با افراسیاب به خاطر کشته شدن سیاووش پسر کیکاووس به دست افراسیاب. سرانجام افراسیاب در زمان کیخسرو گرفتار و کشته می­شود. در زمان گشتاسب و ظهور زردشت و کشته شدن اسفندیار به دست رستم، در زمان بهمن فرزند اسفندیار، رستم با نیرنگ برادر ناتنی خود و پادشاه کابل در چاهی سرنگون و با رخش خود کشته می­شود.
فردوسی در شاهنامه در وصف مناظر طبیعی، میدان­های جنگ و خصائص پهلوانان کمال مهارت را نشان داده است.
داستان­های عشقی با آنکه آمیخته با عناصر حماسی است جذاب و دلکش می­باشد. در مقدمه شاهنامه و پایان هر سرگذشتی فردوسی به حکمت و موعظه می­پردازد. به طور کلی شاعر در بیان افکار، نقل معانی، سادگی و انسجام کلام به حد اعلای فصاحت و بلاغت ممکن رسیده است و پندهایی از زبان پهلوانان و شاهان و دانشمندان مانند اندرز منوچهر به نوذر و کیخسرو به ایرانیان و وصیت این پادشاه به گودرز و زال به رستم و دارا به اسکندر یا نامه انوشیروان به کار داران و سخنان پرمغز بزرگمهر در هفت بزم انوشیروان و اندرز این پادشاه به هرمز و نظایر اینها که هر یک در جای خود معانی حکمت عملی را در بردارد و سرمشق زندگی بشر است و اخلاق فردی و اجتماعی را از نیکی، شجاعت، بزرگ منشی، میهن دوستی، خداپرستی، راه و رسم کشورداری، عدالت گستری و مردم داری می­باشد را با فصاحتی بی نظیر بیان کرده است.
یکی از خواص فردوسی گفتار او در شاهنامه است به صورتی که کلمه­ای خلاف ادب و منافی با شرم به کار نرفته حتی در مواردی که سخنگویی و سرزنش مقتضی بوده مقصود را در پرده گفته و شعر را از پستی دور نگه داشته است.
اهمیت و فوائد شاهنامه
اهمیت و فواید شاهنامه بسیار زیاد است؛ زیرا که شاهنامه این کتاب همیشه جاودان شناسنامه و سند ملیت و زنده نگاهدارنده زبان و هویت ایران زمین می­باشد.
در آن زمان زبان و ادبیات ما در مقابل نفوذ زبان تازی عقب رفته و تاریخ و داستان­های ملی ما رو به فراموشی می­رفت. فردوسی هر دو را از نو جان دمید و زندگی جاودان بخشید و زبان و شعر فارسی را دوباره رایج ساخت و سخن نغز فارسی را سرمشق سخنوران دیگر کرد. فردوسی گوید:
چو  ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
ز بهر بر و بوم و فرزند خویش
زن و کودک و خرد و پیوند خویش
همه سر بسر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
جهانجوی اگر کشته آید به نام
به از زنده دشمن بدو شاد کام
*به نقل از کتاب «کمتر بخوانیم، بیشتر بدانیم»