صفحه 6--15 تیر 92
لطفالله شفیعی سیفآبادی
خورشید آرام آرام خود را پشت کوههای دور دست بالا میکشید. مرد که قبل از طلوع خورشید به همراه چوپان گله، گله را به چراگاه برده بود وارد حیاط شد، چوبی که در دست داشت را به گوشهای پرت کرد و به سمت شیر آب که در وسط حیاط بود رفت. دست و صورتش را شست و به سمت ایوان که دو اتاق سه پلهای پشت آن قرار گرفته و در ضلع جنوبی حیاط میباشد رفت. کفشش را از پا در آورد و با حولهای که به میخی در ستون وسط ایوان آویزان بود دست و صورتش را خشک کرد و به روی نمدی که در ایوان گسترده شده بود و مجمعهای از نان با سرشیر و چای که پارچهای به رویش کشیده شده بود، نشست. پارچه را از روی مجمعه پس زد و شروع کرد به خوردن، تا اینکه بعد از خوردن صبحانه پا شد و کفشش را پا کرد و به سمت طویلهای که در ضلع شمالی حیاط میباشد رفت. افسار1 الاغ را گرفت و از طویله بیرون آورد و به کنده کُناری که در حیاط جا خوش کرده است بست و به سمت کاهدان که چسبیده به طویله میباشد رفت و استمبلی کاه را آورد و جلوی الاغ گذاشت. الاغ سرش را تکان داد و فورهای کشید و پوزه در کاه کرد. مرد دو سه دقیقهای کاه خوردن الاغش را نگاه کرد، بعد به سمت زن که آن طرف مشک2 را به ملار3 آویزان کرده بود و با حرکات پیاپی تکان میداد رفت و با لحنی آرام گفت:
-نوبر خانم سلام
زن دست نگه داشت و گفت:
-سلام به روی ماه نشستهات خدا کرم، صبح به خیر
مرد خمیازهای کشید و گفت:
-صبح شما به خیر نوبرخانم و کلاهش را از سر برداشت و موهای درازش را به پشت سر برگرداند و گفت:
-نوبر خانم، دیشب که با اسمعیل دعوام شد وقتی آمدم تو کومه قاشی4 خوابیدم، اسمعیل چیزی نگفت؟
و زانو زده روبهروی خورشید نشست.
زن مشک را رها کرد و بالهای چارقدش را پس گردن گره زد و گفت:
-نه چیزی نگفت، ولی خیلی اخماش تو هم بود، کاردش بزدی خونش نمیآمد، من هم دیشب تا دیر وقت نشستم باهاش گپ زدم.
-دی5 اسمعیل از خر شیطون بیا پایین، اینقدر جگر دی و بوآت6 را خون نکن، ما خیر و صلاح تو را میخواهیم. دوست نداریم بچهمون تو دردسر بیفته. سکینه دختر عاموت7 تو شأن تو نیست، تو باید با یه دختر درس خواندهای مثل خودت ازدواج کنی، به قول «کبوتر با کبوتر باز با باز»، از ای گذشته تو که میبینی عاموت خداداد و زنش طوبا خانم پاهایشان را کردهاند تو یه کفش و حاضر نمیشوند دختر بهت بدهند، دیگر برای چی گوهر خودت را به سنگ میزنی، به قول «برای کسی بمیر که برات تب کنه» اینقدر براش گفتم که زبانم مو در آورد، اما چه فایده در جوابم گفت:
-دی خدا یک که دو نمی شه، سکینه دختر عاموم را میخوام و پاشد رفت تو رختخوابش خوابید، زن آهی کشید و نگاه به آسمان انداخت و با لحن التماس آمیزی گفت:
-خدایا به خیر بگذره، بیچاره بچهم مثل شمع داره میسوزه.
مشک را تکان داد. مرد با عصبانیت نگاه به دور و برش انداخت و قایم گفت:
-اینقدر بسوزه تا خاکستر بشه. ای بچهها زنگوله پای تابوت هستند. آدم هیچ لذتی ازشان نمیبره. فقط برای آدم دردسر و بدبختی به بار میآورند و مثل ترقه از جا کنده شد و هجوم برد بیل را کنار دیوار قاش گوسفندان برداشت و تند به سمت اتاقها رفت و قایم صدا زد:
بیا از خونه من برو بیرون نمک نشناس، تا نزدهام گندت را پاک کنم. بیست سال نونت دادم حالا پز ازم خرج میدی، به قول «نمک میخوری، نمکدونم میشکنی!» الهی سینهات بخوره سنگ.
زن دوباره مشک را رها کرد و با دست به صورتش کوبید و با ناراحتی گفت:
-روم سیاه خدا کرم نه بزنی به بچهم! و دستپاچه دوید دنبال مرد، البته چون خدا کرم و نوبر خانم بچهدار نمیشدند خداداد و طوبا خانم پسرشان اسمعیل را به فرزندی خداکرم و نوبر خانم سپرده بودند و از این نظر خانواده خداداد و خداکرم مخالف ازدواج اسمعیل با سکینه خانم بودند، بنابراین مرد با لگد به در چوبی کوبید و قایم صدا زد:
-در را واکن نمک نشناس، امروز روزی است که پوست از سرت بکنم.
چوب بیل را بین دو لنگه در کرد و چند بار فشار داد در ناگهان باز شد و محکم به دیوار خورد و مرد شتاب زده به درون جهید و زن هم پشت سرش اما یک مرتبه مرد و زن مثل برق گرفتهها خشکشان زد و با چشمان وحشت زده به اسمعیل که طنابی به دور گردنش گره خورده بود و از سقف اتاق آویزان بود نگاه کردند.
پینوشت
1 -طنابی که از موی گوسفندان درست میشود و به لگام و دهنه اسب، قاطر و الاغ میبندند.
2 -از پوست دباغی شده گوسفندان برای نگهداری آب و روغن گیری و دوغ گیری به کار میبرند.
3 -از چهار تکه چوب و دو تکه طناب ساخته شده که سه عدد چوب به یک اندازه به صورت یک سه پایه سر آنها با طناب به هم بسته میشود و چوب کوچکتر که (میون ملار نامیده میشود) به وسیله طناب دیگری به سه پایه بسته میشود و مشک به میون ملار وصل میشود و با حرکات پیاپی مخلوط ماست و آب به دوغ و کره تبدیل میشود.
4 -خانه کوچکی است که دامداران شبها برای پاس دادن از گوسفندانشان در محل نگهداری گوسفندان میسازند. دیواره آن را با سنگ و شل و کاه میسازند و سقف آن را با نی و شاخه برگ درختان میپوشانند.
5 -مادر
6 -بابا
7 -عموت
شاهنامه فردوسی*
علی بابا ربیعی
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
شاهنامه نام یک عده از کتب منثور و حماسی است که در آنها سرگذشت شاهان ایران یاد شده است. مهمترین کتاب، شاهنامه فردوسی است که مهمترین منبع آن شاهنامه ابومنصوری است که به دستور «ابومنصور محمدبن عبدالرزاق» که در حدود 346 هجری قمری فرمانروای توس بود، نوشته شده است.
دانشمندان ایرانی داستانهای ملی ایران را فراهم آوردند و از آن شاهنامهای بزرگ تصنیف کردند. پیداست که منابع آن شاهنامه همان داستانهای اوستایی و کتابهای پهلوی مانند خداینامه بوده است.
فردوسی گوید: یکی نامه بُد از گه باستان
فراوان بد و اندرون داستان
قبل از آنکه فردوسی به نظم شاهنامه بپردازد، «دقیقی طوسی» شاعر گرانقدر ایران به نظم شاهنامه پرداخته بود و هزار بیت در شرح ظهور زردشت و جنگ گشتاسب با ارجاسب تورانی به نام «گشتاسب نامه» سروده بود که عمرش کفاف نداد و کارش به اتمام نرسید.
فردوسی از دقیقی به نیکی یاد میکند و به احترام او جوانمردانه هزار بیت از اشعار دقیقی را در شاهنامه خود آورده است.
فردوسی در حدود سال 365 هجری قمری در 35 سالگی به نظم شاهنامه همت گماشت و از هر کسی به جستوجو و پژوهش در مورد شاهان ایرانی پرداخت و گوید: «بپرسیدم از هر کسی بی شمار» او در حدود سال 370 به نظم شاهنامه اقدام کرد و در سال 400 هجری قمری آن را به پایان رسانید. عده ابیات شاهنامه شصت هزار بیت که در نسخ مختلف گاهی کمتر و گاهی افزونتر است.
موضوع مطالب شاهنامه را میتوان به سه قسمت تقسیم کرد:
1 -دوره اساتیری از عهد کیومرث تا ظهور فریدون
2 -دورهی پهلوانی از قیام کاوه آهنگر تا قتل رستم
3 -دورهی تاریخی از اول ساسانیان تا سقوط دولت ساسانی
و در شاهنامه از چهار سلسله بحث شده است.
1 -پیشدادیان
2 -کیانیان
3 -اشکانیان
4 -ساسانیان که یک سوم شاهنامه را تشکیل میدهد و شاهنامه دارای پنجاه فصل و هر فصل مخصوص یک پادشاه میباشد.
از دورههای مفصل و مهم شاهنامه دوره کیکاووس است که کارهای شگفت انگیز رستم در زمان این پادشاه میباشد مانند هفتخوان رستم، کشتن دیو سفید، کشتن سهراب و جنگ رستم با افراسیاب به خاطر کشته شدن سیاووش پسر کیکاووس به دست افراسیاب. سرانجام افراسیاب در زمان کیخسرو گرفتار و کشته میشود. در زمان گشتاسب و ظهور زردشت و کشته شدن اسفندیار به دست رستم، در زمان بهمن فرزند اسفندیار، رستم با نیرنگ برادر ناتنی خود و پادشاه کابل در چاهی سرنگون و با رخش خود کشته میشود.
فردوسی در شاهنامه در وصف مناظر طبیعی، میدانهای جنگ و خصائص پهلوانان کمال مهارت را نشان داده است.
داستانهای عشقی با آنکه آمیخته با عناصر حماسی است جذاب و دلکش میباشد. در مقدمه شاهنامه و پایان هر سرگذشتی فردوسی به حکمت و موعظه میپردازد. به طور کلی شاعر در بیان افکار، نقل معانی، سادگی و انسجام کلام به حد اعلای فصاحت و بلاغت ممکن رسیده است و پندهایی از زبان پهلوانان و شاهان و دانشمندان مانند اندرز منوچهر به نوذر و کیخسرو به ایرانیان و وصیت این پادشاه به گودرز و زال به رستم و دارا به اسکندر یا نامه انوشیروان به کار داران و سخنان پرمغز بزرگمهر در هفت بزم انوشیروان و اندرز این پادشاه به هرمز و نظایر اینها که هر یک در جای خود معانی حکمت عملی را در بردارد و سرمشق زندگی بشر است و اخلاق فردی و اجتماعی را از نیکی، شجاعت، بزرگ منشی، میهن دوستی، خداپرستی، راه و رسم کشورداری، عدالت گستری و مردم داری میباشد را با فصاحتی بی نظیر بیان کرده است.
یکی از خواص فردوسی گفتار او در شاهنامه است به صورتی که کلمهای خلاف ادب و منافی با شرم به کار نرفته حتی در مواردی که سخنگویی و سرزنش مقتضی بوده مقصود را در پرده گفته و شعر را از پستی دور نگه داشته است.
اهمیت و فوائد شاهنامه
اهمیت و فواید شاهنامه بسیار زیاد است؛ زیرا که شاهنامه این کتاب همیشه جاودان شناسنامه و سند ملیت و زنده نگاهدارنده زبان و هویت ایران زمین میباشد.
در آن زمان زبان و ادبیات ما در مقابل نفوذ زبان تازی عقب رفته و تاریخ و داستانهای ملی ما رو به فراموشی میرفت. فردوسی هر دو را از نو جان دمید و زندگی جاودان بخشید و زبان و شعر فارسی را دوباره رایج ساخت و سخن نغز فارسی را سرمشق سخنوران دیگر کرد. فردوسی گوید:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
ز بهر بر و بوم و فرزند خویش
زن و کودک و خرد و پیوند خویش
همه سر بسر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
جهانجوی اگر کشته آید به نام
به از زنده دشمن بدو شاد کام
*به نقل از کتاب «کمتر بخوانیم، بیشتر بدانیم»
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی