صفحه 6--15 مرداد 92
لیلا هوشیار
انتشارات داستان سرا، چاپ اول
معرفی: سیروس نوذری
ماهیها چه ساده میمیرند، اولین مجموعه شعری لیلا هوشیار، نشان دهنده کوششهای شاعری است که میخواهد مدرن باشد و این خواستن اصیل است و مربوط به شیوه نگاه او به جهان و دغدغههای عمیق شاعر. توجه شاعر به نشانههای فرهنگهای گوناگون، استورههای کهن و مدرن و پهلو نهادن آنها در فضای شعرها، از این دست تلاشهای اوست. شاعر از «ابراهیم» میگوید و از تی شرت «مارادونا»، از آدم و حوا میگوید و پیکره «داوود میکل آنژ،» از سنگسار در اورشلیم، هم از سهراب و اسفندیار و این همه البته میتواند نوعی آشفتگی در متن پدید آورد؛ آشفتگی که شاید به روح پست مدرن نزدیک است اما این نزدیکی نه در ساختار شکلی نحو، که گاه در آشنازدایی در تصاویر و روابط میان اشیاء بروز میکند:
-من انتقام تمام کلاغهای شهر را/ از قناری زیبای اتاقت میگیرم. (ص 18)
و یا:
-کدام گل دسته گلدان بلوغم را شکست؟
اما در کنار همین شیوه نگاه، نگاه حسانیت چشمگیری در بسیاری از اشعار این مجموعه تجلی یافته که نشان برخورد صادقانه شاعر است با جان شعر، در آمیزش آن و با تجربیات واقعی او:
-هراس من از مرگ باغچه نیست/ از غنچهای است/ که خاک را نفهمید/ و / توت کهنسالی است/ که هنوز در پی جوانی گنجشکهاست/ هراس من بزرگ است/ به بزرگی پرواز/ در ذهن عریان پروانه دیوار (ص 14)
و این دریافت حسی گاه به شاعر مجال داده تا ترکیبات تازه و خلاقانهای بیافریند:
و رود خالی، حزن دلانگیز، پریشانی موزون، وحشتی بی آزار، اجبار چشمانت، دیوارهای بی بندوبار، هذیانهای آبی اقیانوس و... اما شاعر همیشه در این کار موفق نیست و گاه ترکیبات مکرر و یا نامانوس به کار میبرد که یا بوی کهنگی میدهند و یا به دل نمینشینند:
حدیث رفتن، بغض آینه، عروس نفرت، ورقهای دل، صلابت نگاه، چکشهای نگاه، میهمانی قلب و بوق اشغال ندامت
و یا واژگانی از این دست: غمازانه، که در خوانش شعر جا نمیافتد:
و من چه غمازانه/ جستوجوگر کتابهای خاکستری چشمانت شدم. (ص 20)
نکته دیگر اینکه؛ این مقوله همیشه مطرح در شعر شاعران زن است که آیا شعرشان باید زبانی زنانه داشته باشد؟ آیا این یک ضرورت است؟ به گمان من دو وجه در این مطلب وجود دارد: اول این که شعر خواه و ناخواه پیش از آن که به جنسیت به معنای زیستی آن توجه داشته باشد، به ذات انسان، فراتر از جنسیت میپردازد، به بیان دیگر به لایهای عمیقتر از وجوه مشترک زن و مرد توجه دارد و دوم اینکه خواه و ناخواه شیوه بیان شاعر زیر نفوذ جنسیت او قرار میگیرد و این ساز و کار وجهی ناخودآگاه دارد که اگر چنین باشد، زبان شاعر، هویتی واقعی و تأثیرگذار مییابد. به نمونه زیر که کاملاً زنانه است، توجه کنیم:
-به مهمانی خورشید نمیروم/ گرمی نگاهت کافی است/ و درخشش گوشوارههایم
اما شعر کوتاه زیر چنین نوشته شده که گویی مردی آن را برای دلبندی سروده است:
-سرخی لبانت/ پرهای گل/ و دفتر خاطراتم/ آن را ورق بزن (ص 58)
شاعر در برخی اشعار بلند خود سطور زیبایی مینویسد و گاه در اشعار کوتاه به تجربیات تحسین برانگیز و کاملی دست مییابد. از نمونههای اول:
-بگذار تو را اشتباه کنم/ تا دیگر بار درست بنویسمت. (شعر ویران، ص 41)
و از اشعار کوتاه:
-آگاه باش/ تو آنی که مینویسی/ نه آنی که خوانده میشوی (ص 56)
-من چای مینوشم/ و در نقطهای دیگر از جهان/ مردی/ استکان خالیاش را میشکند. (ص 51)
-از شعبدههای زمانه/ همین بس/ که مرا آفرید و تو را عاشق کرد (ص 49)
و نمونه زیر که زنانه است و در عین حال جسورانه:
-ما در هم تنیده میشویم/ همچون گل نقشهای رقصان/ بر تار و پود یک فرش (ص59)
در دیگر اشعار کوتاه، شاعر به منطق نثرگرایی گرایش مییابد و از این زاویه، آن اشعار به یک گزاره و یا کاریکلماتور شبیهتر هستند:
-باشکوهترین عشقها/ در تالار سکوت برگزار میگردد (ص 67)
عشق بیدار باشی است/ بر خواب سنگین زندگی (ص 64)
-برای تو شروع خوبی بود پایان من (ص 64)
این بی توجهی شاعر گهگاه به تفاوتهای بنیادی شعر و نثر، در اشعار بلندتر او نیز رخ نموده و از این منظر است که ضرورت وسواس بیشتر در انتخاب اشعار در گردآوری در یک مجموعه اهمیت مییابد.
به نمونه زیر که در هر سطر و بند مدام از شعر فاصله میگیرد، توجه کنیم:
هیچ امکانی نبود/ وگرنه خوب از تو پذیرایی میکردم/ وقتی به مهمانی قلبم آمدی... (قرار زیستن، صص 23 و 24)
جز اینها در مواردی هر چند اندک، شاعر به تأثیراتی از دیگر شاعران گرفته است که میتوان رد پای آنان را در شعرهای این مجموعه یافت:
بیژن جلالی
روزی خاک تن مرا میفهمد/ آن روز گلها چه پژمرده میرویند (ص 68)
فروغ فرخزاد
تو را باید بر برگها نوشت/ و به فصلها سپرد/ فصلهایی که بزرگ میشوند/ در هراس بارور باغچه/ تو را باید نوشت.../ از شعر نه روز، نه آفتاب (ص 29)
این جا مایلم بگویم که در دفترهای اولیه شاعران جوان، فراز و فرود اشعار پدیدهای دریافتی و درک پذیر است. تلاش شاعر برای یافتن زبانی مستقل و تعمیق دریافتهای حسی و اندیشگانی او از ضروریات عملی شاعری است که لیلا هوشیار، شاعر مجموعه «ماهیها چه ساده میمیرند» نیز به آن توجه داشته و خواهد داشت.
نمونه زیر از این مجموعه، از آن دست تجربههایی است که حامل ویژگیهای یک شعر کامل و تأثیرگذار است:
دیدار
هراس دریا بر موج موج تنت
هجوم ساحل بر سپیدی پیراهنت
و پرواز پرندههای دریایی از نام کودکانهات
برگرد
تا دوباره بادبادکهایمان را بر باد دهیم
و قایقهای کاغذیمان را بر آب
کسی چه میداند
آبها آسمانیاند
یا زمینی... (ص 42)
طلوع خورشیدی بی غروب
خواجه نصیرالدین طوسی
مؤید شریف محلاتی
انتشارات نوید شیراز، 112 صفحه مصور رنگی
معرفی: امین فقیری
اینگونه که از مقدمه کتاب برمیآید، خاندان شریف محلاتی که همیشه به نیکنامی و دفاع از آزادی و آزادیخواهی مشهور بودند، از اعقاب حکیم بزرگ خواجه نصیرالدین طوسی میباشند. طبیعتاً بر وی واجب بوده که این عنصر شریف میهنی را به مردم معرفی کند. حال از بازی روزگار این وظیفه بر عهده کسی افتاده است (مؤید شریف محلاتی) که ما شیرازیها او را به هنرمندی و نیکنامی میشناسیم. او مینویسد:
«در نهایت صداقت، اعتراف میکنم تلاش ناچیز در جهت شناخت جایگاه علمی، سیاسی و عرفانی حکیم بزرگ خواجه نصیرالدین طوسی، ادای دینی بود و انجام وظیفهای و بر این اعتقادم که افتخار انتساب خاندان محلاتی به آن بزرگوار برای نگارنده محور و اساس نبوده، زیرا امثال خواجه متعلق به یک ملت هستند و نه به خاندانی خاص و قبیلهای آشنا و گمنام.
برای آگاهی بیشتر خوانندگان، در صفحات آخر کتاب، قدمت و نسب فامیل محلاتی به خواجه نصیرالدین طوسی و هجرت آنان از طوس به قائن، محلات و شیراز به طور موجز آورده شده است.»
در هر حال هر نیتی که در کار بوده است نیت بایسته ای است که دیگران نیز باید به این امر تأسی کنند.
علت دست نیازیدن به کار سترگ را در بعضی از خاندانها در چهره کسانی از آن فامیل باید جستوجو کرد که باعث ننگ تاریخ هستند و به هیچ وجه چهره مردمی ندارند. در حقیقت آنان جز به پیشینه سالیان، نمیتوانند به چیز دیگری افتخار کنند. عمله ظلم بودن و خیانت و نامردمی را باید از دسترس دور داشت (بزعم اعقاب آنان) نه آنکه بر بلندی بام بر طشت رسوایی بکوبند. پس مؤید شریف محلاتی حق دارد که از خاندان خود بنویسد؛ خاندانی که همیشه به گرد آزادگان جمع شدهاند و تا آنجا که میتوانستند یار و یاور آنها بودهاند که میتوان از مجتهد آزادیخواه محلاتی نام برد که جز گروه احرار فارس بود و پیشاپیش مردم برای کمک به حسینعلی دلواری به طرف بوشهر عزیمت کرد و فرزندان وی نیز در مبارزات مردم در دوره پهلوی نقش اساسی ایفا کردند.
«ابوجعفر محمدبن حسن مشهور به خواجه نصیرالدین طوسی ملقب به «استاد البشر» در خانوادهای اهل علم به سال 597 پگاه طلوع خورشید در طوس چشم به دنیا گشود و در کوتاه مدتی نزد پدر خویش علوم شرعیه را فرا گرفت و در محضر دایی خود به تحصیل فنون و علوم پرداخت.» (ص 19)
از استادانی که خواجه نصیرالدین در نزد آنان شاگردی کرد مهمترینشان شیخ فریدالدین عطار نیشابوری بود و پس از آن استاد قطبالدین سرخسی، کمالالدین محمد حاسب، ابوالسعادت اصفهانی، فریدالدین داماد شیخ کمالالدین بن یونس موصلی، معینالدین سالم بن بدران، نورالدین علی و شیخ برهانالدین محمد بودند. خواجه مدتی از عمر خود را در قلاع اسماعیلیه به سر برد. مؤلف کتاب به گونهای نوشته که گویی این اقامت چندین ساله به میل خواجه نبوده و به نوعی حصر خانگی بوده است.
باید دانست که احرار و دانشمندان ایرانی از هر حرکتی که بر ضد تسلط اعراب بوده حمایت میکردهاند. جسته و گریخته خواندهام که یکی از کسانی که هلاکو را به حمله به بغداد تشویق و ترغیب میکرده خواجه نصیرالدین طوسی بوده است. با همین باور است که خواجه مردی وطن دوست معرفی میشود؛ مردی که در دستگاه ظلم و جور هلاکو وارد میشود تا به این بهانه، نیات میهن پرستانه و به نوعی مذهبی خویش را جامه عمل بپوشاند.
او رصدخانه بی نظیری را در مراغه ساخت و در آن انواع کتابهای ریاضی و نجوم را گرد آورد و دانشگاهی نیز در همان شهر بنا کرد.
«بسیاری از دانشمندان مشهور جهان چون علامه حلی و ابن خلدون او را ستودهاند. «بروکلمن» آلمانی در تاریخ ادبیات خود آورده است: از مشهورترین علما و مؤلفان قرن هفتم، مطلقاً و بدون شک، نصیرالدین طوسی است.»
(ص 32)
او فردی متواضع و خاکی و همیشه ورد زبانش بوده که: «من بنده کمترین طوسم، بندهای بی بضاعت». از شعری که در ادامه میآید روحیه تواضع و درجه علمی او را به خوبی میتوان دریافت.
لذت دنیوی همه هیچ است نزد من
در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
گاه خوشی و موسم عیش و طرب مرا
غیر از شب مطالعه و روز درس نیست
نکته قابل توجه: «براساس بررسیهایی که دانشمندان روسی در آثار نجومی خواجه نصیر انجام دادهاند، دریافتهاند که او از مختصات جغرافیایی قاره آمریکا آگاه بوده است، در حالی که «کلمبوس» دو قرن بعد از خواجه به کشف آمریکا نایل آمد.» (ص 36)
چه افسانه باشد یا واقعیت حکایت زیر، که در صفحه 38 کتاب آمده است، نشانگر عمق درایت و تیزهوشی خواجه نصیرالدین طوسی است. این حکایت در «قصصالعلما» نوشته میرزا محمد تنکابنی نیز آمده است.
خواجه نصیر، ابن حاجب و شاخ گاو
خواجه در ایام جوانی به بغداد رفت تا شاید تقربی در دستگاه خلیفه حاصل کند. یکی از کتابهای خود را که برای تقدیم به خلیفه آورده بود همراه داشت. خلیفه به همراه «ابن حاجب نحوی» سوار بر کشتی تفریحی بر دجله گردش میکرد. خواجه را نزد وی بردند و خلیفه کتاب را از خواجه گرفت و به دست ابن حاجب داد. ابن حاجب کتاب را سرسری ورق زد و گفت: مزخرفاتی را به هم بستهای و کتاب را در رودخانه انداخت و از صدای برخورد آن با آب و قطراتی که به هر سو پرتاب شد اظهار شادی کرد و گفت: «اعجبنی تلمه» و آنگاه روی به خواجه کرد و از سر استهزاء و تمسخر پرسید: اهل کجایی؟
خواجه گفت: از طوسم.
ابن حاجب پرسید: از خران طوسی یا از گاوان آنجا؟
خواجه گفت: از گاوان طوسم.
ابن حاجب گفت: پس شاخت کجاست؟
خواجه گفت: شاخم را جا گذاشتهام، میروم تا آن را بیاورم.
این را گفت و از نزد آنان دور شد. وقتی بغداد به تصرف هلاکو در آمد، خواجه دنبال ابن حاجب فرستاد و چون او را در محضر خواجه و هلاکو حاضر کردند با اشاره و کنایه به ابن حاجب فهماند که این همان شاخی است که وعدهاش را داده بودم.
* * *
خواجه نصیرالدین طوسی نیز همانند استاد همیشه رباعی؛ حکیم عمر خیام نیشابوری، رباعیات دلپذیری دارد. گویی این مسأله در ذات ادبیات است که ریاضیدانان مهم ما اشعاری فلسفی در زمینه رباعی داشته باشند. با چند رباعی از استاد البشر خواجه نصیرالدین طوسی این معرفی نامه را تمام میکنیم و باز هم با تشکر از مؤید شریف محلاتی که نکات مجهولی را از زندگانی این مرد بزرگ برای ما روشن کردند.
اندر ره معرفت بسی تاختهام
وندر صف عارفان سرافراختهام
چون پرده ز روی دل برانداختهام
بشناختهام که هیچ نشناختهام
* * *
افسوس هر آنچه بردهام باختنی است
بشناختهها تمام نشناختنی است
برداشتهام هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشتهام هر آنچه برداشتنی است
* * *
چون نقطه اگر ساکن یک جای شوی
چون دایره گر محیط پیمای شوی
از قسمت خویش دست بیرون نبری
گر چون سر پرگار همه پای شوی
* * *
جهان ای مرد عاقل بآن نیرزد
غم و اندوه بی پایان نیرزد
سر او باغ و ایوان منقش
جفای گنبد گردان نیرزد
لباس ششتری و قند و شکر
هوای گرم خوزستان نیرزد
گرفتم ملک تو ملک سلیمان
عذاب و غصهی دیوان نیرزد
چو یوسف گر عزیز مصر گردی
ترا آن خواری زندان نیرزد
وگر خود حضرت فغفور چین است
به چین ابروی دربان نیرزد
گرفتم صید تو شد آهوی مشک
مقالات سگ و سگبان نیرزد
برای مال، جان کاهی، ندانی
که آن افزون به این نقصان نیرزد
مرنجان جان که پیش اهل بینش
همه عالم عذاب جان نیرزد
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی