ماهی­ ها چه ساده می­میرند
لیلا هوشیار
انتشارات داستان سرا، چاپ اول
معرفی: سیروس نوذری

ماهی­ها چه ساده می­میرند، اولین مجموعه شعری لیلا هوشیار، نشان دهنده کوشش­های شاعری است که می­خواهد مدرن باشد و این خواستن اصیل است و مربوط به شیوه نگاه او به جهان و دغدغه­های عمیق شاعر. توجه شاعر به نشانه­های فرهنگ­های گوناگون، استوره­های کهن و مدرن و  پهلو نهادن آنها در فضای شعرها، از این دست تلاش­های اوست. شاعر از «ابراهیم» می­گوید و از تی شرت «مارادونا»، از آدم و حوا می­گوید و پیکره «داوود میکل آنژ،» از سنگسار در اورشلیم، هم از سهراب و اسفندیار و این همه البته می­تواند نوعی آشفتگی در متن پدید آورد؛ آشفتگی که شاید به روح پست مدرن نزدیک است اما این نزدیکی نه در ساختار شکلی نحو، که گاه در آشنازدایی در تصاویر و روابط میان اشیاء بروز می­کند:
-من انتقام تمام کلاغ­های شهر را/ از قناری­ زیبای اتاقت می­گیرم. (ص 18)
و یا:
-کدام گل دسته گلدان بلوغم را شکست؟
اما در کنار همین شیوه نگاه، نگاه حسانیت چشمگیری در بسیاری از اشعار این مجموعه تجلی یافته که نشان برخورد صادقانه شاعر است با جان شعر، در آمیزش آن و با تجربیات واقعی او:
-هراس من از مرگ باغچه نیست/ از غنچه­ای است/ که خاک را نفهمید/ و / توت کهنسالی است/ که هنوز در پی جوانی گنجشک­هاست/ هراس من بزرگ است/ به بزرگی پرواز/ در ذهن عریان پروانه دیوار (ص 14)
و این دریافت حسی گاه به شاعر مجال داده تا ترکیبات تازه و خلاقانه­ای بیافریند:
و رود خالی، حزن دل­انگیز، پریشانی موزون، وحشتی بی آزار، اجبار چشمانت، دیوارهای بی بندوبار، هذیان­های آبی اقیانوس و... اما شاعر همیشه در این کار موفق نیست و گاه ترکیبات مکرر و یا نامانوس به کار می­برد که یا بوی کهنگی می­دهند و یا به دل نمی­نشینند:
حدیث رفتن، بغض آینه، عروس نفرت، ورق­های دل، صلابت­ نگاه، چکش­های نگاه، میهمانی قلب و  بوق اشغال ندامت
و یا واژگانی از این دست: غمازانه، که در خوانش شعر جا نمی­افتد:
و من چه غمازانه/ جست­وجوگر کتاب­های خاکستری چشمانت شدم. (ص 20)
نکته دیگر اینکه؛ این مقوله همیشه مطرح در شعر شاعران زن است که آیا شعرشان باید زبانی زنانه داشته باشد؟ آیا این یک ضرورت است؟ به گمان من دو وجه در این مطلب وجود دارد: اول این که شعر خواه و ناخواه پیش از آن که به جنسیت به معنای زیستی آن توجه داشته باشد، به ذات انسان، فراتر از جنسیت می­پردازد، به بیان دیگر به لایه­ای عمیق­تر از وجوه مشترک زن و مرد توجه دارد و دوم اینکه خواه و ناخواه شیوه بیان شاعر زیر نفوذ جنسیت او قرار می­گیرد و این ساز و کار وجهی ناخودآگاه دارد که اگر چنین باشد، زبان شاعر، هویتی واقعی و تأثیرگذار می­یابد. به نمونه زیر که کاملاً زنانه است، توجه کنیم:
-به مهمانی خورشید نمی­روم/ گرمی نگاهت کافی است/ و درخشش گوشواره­هایم
اما شعر کوتاه زیر چنین نوشته شده که گویی مردی آن را برای دلبندی سروده است:
-سرخی لبانت/ پرهای گل/ و دفتر خاطراتم/ آن را ورق بزن (ص 58)
شاعر در برخی اشعار بلند خود سطور زیبایی می­نویسد و گاه در اشعار کوتاه به تجربیات تحسین برانگیز و کاملی دست می­یابد. از نمونه­های اول:
-بگذار تو را اشتباه کنم/ تا دیگر بار درست بنویسمت. (شعر ویران، ص 41)
و از اشعار کوتاه:
-آگاه باش/ تو آنی که می­نویسی/ نه آنی که خوانده می­شوی (ص 56)
-من چای می­نوشم/ و در نقطه­ای دیگر از جهان/ مردی/ استکان خالی­اش را می­شکند. (ص 51)
-از شعبده­های زمانه/ همین بس/ که مرا آفرید و تو را عاشق کرد (ص 49)
و نمونه زیر که زنانه است و در عین حال جسورانه:
-ما در هم تنیده می­شویم/ همچون گل نقش­های رقصان/ بر تار و پود یک فرش (ص59)
در دیگر اشعار کوتاه، شاعر به منطق نثرگرایی گرایش می­یابد و از این زاویه، آن اشعار به یک گزاره و یا کاریکلماتور شبیه­تر هستند:
-باشکوه­ترین عشق­ها/ در تالار سکوت برگزار می­گردد (ص 67)
عشق بیدار باشی است/ بر خواب سنگین زندگی (ص 64)
-برای تو شروع خوبی بود پایان من (ص 64)
این بی توجهی شاعر گهگاه به تفاوت­های بنیادی شعر و نثر، در اشعار بلندتر او نیز رخ نموده و از این منظر است که ضرورت وسواس بیشتر در انتخاب اشعار در گردآوری در یک مجموعه اهمیت می­یابد.
به نمونه زیر که در هر سطر و بند مدام از شعر فاصله می­گیرد، توجه کنیم:
هیچ امکانی نبود/ وگرنه خوب از تو پذیرایی می­کردم/ وقتی به مهمانی قلبم آمدی... (قرار زیستن،  صص 23 و 24)
جز اینها در مواردی هر چند اندک، شاعر به تأثیراتی از دیگر شاعران گرفته است که می­توان رد پای آنان را در شعرهای این مجموعه یافت:

بیژن جلالی
روزی خاک تن مرا می­فهمد/ آن روز گل­ها چه پژمرده می­رویند (ص 68)
فروغ فرخزاد
تو را باید بر برگ­ها نوشت/ و به فصل­ها سپرد/ فصل­هایی که بزرگ می­شوند/ در هراس بارور باغچه/ تو را باید نوشت.../ از شعر نه روز، نه آفتاب (ص 29)
این جا مایلم بگویم که در دفترهای اولیه شاعران جوان، فراز و فرود اشعار پدیده­ای دریافتی و درک پذیر است. تلاش شاعر برای یافتن زبانی مستقل و تعمیق دریافت­های حسی و اندیشگانی او از ضروریات عملی شاعری است که لیلا هوشیار، شاعر مجموعه «ماهی­ها چه ساده می­میرند» نیز به آن توجه داشته و خواهد داشت.
نمونه زیر از این مجموعه، از آن دست تجربه­هایی است که حامل ویژگی­های یک شعر کامل و تأثیرگذار است:
دیدار
هراس دریا بر موج موج تنت
هجوم ساحل بر سپیدی پیراهنت
و پرواز پرنده­های دریایی از نام کودکانه­ات
 برگرد
تا دوباره بادبادک­هایمان را بر باد دهیم
و قایق­های کاغذی­مان را بر آب
کسی چه می­داند
آب­ها آسمانی­اند
یا زمینی... (ص 42)
طلوع خورشیدی بی غروب
خواجه نصیرالدین طوسی
مؤید شریف محلاتی
انتشارات نوید شیراز، 112 صفحه مصور رنگی
معرفی: امین فقیری

این­گونه که از مقدمه کتاب برمی­آید، خاندان شریف محلاتی که همیشه به نیکنامی و دفاع از آزادی و آزادیخواهی مشهور بودند، از اعقاب حکیم بزرگ خواجه نصیرالدین طوسی می­باشند. طبیعتاً بر وی واجب بوده که این عنصر شریف میهنی را به مردم معرفی کند. حال از بازی روزگار این وظیفه بر عهده کسی افتاده است (مؤید شریف محلاتی) که ما شیرازی­ها او را به هنرمندی و نیکنامی می­شناسیم. او می­نویسد:
«در نهایت صداقت، اعتراف می­کنم تلاش ناچیز در جهت شناخت جایگاه علمی، سیاسی و عرفانی حکیم بزرگ خواجه نصیرالدین طوسی، ادای دینی بود و انجام وظیفه­ای و بر این اعتقادم که افتخار انتساب خاندان محلاتی به آن بزرگوار برای نگارنده محور و اساس نبوده، زیرا امثال خواجه متعلق به یک ملت هستند و نه به خاندانی خاص و قبیله­ای آشنا و گمنام.
برای آگاهی بیشتر خوانندگان، در صفحات آخر کتاب، قدمت و نسب فامیل محلاتی به خواجه نصیرالدین طوسی و هجرت آنان از طوس به قائن، محلات و شیراز به طور موجز آورده شده است.»
در هر حال هر نیتی که در کار بوده است نیت بایسته ای است که دیگران نیز باید به این امر تأسی کنند.
علت دست نیازیدن به کار سترگ را در بعضی از خاندان­ها در چهره کسانی از آن فامیل باید جست­وجو کرد که باعث ننگ تاریخ هستند و به هیچ وجه چهره مردمی ندارند. در حقیقت آنان جز به پیشینه سالیان، نمی­توانند به چیز دیگری افتخار کنند. عمله ظلم بودن و خیانت و نامردمی را باید از دسترس دور داشت (بزعم اعقاب آنان) نه آنکه بر بلندی بام بر طشت رسوایی بکوبند. پس مؤید شریف محلاتی حق دارد که از خاندان خود بنویسد؛ خاندانی که همیشه به گرد آزادگان جمع شده­اند و تا آنجا که می­توانستند یار و یاور آنها بوده­اند که می­توان از مجتهد آزادیخواه محلاتی نام برد که جز گروه احرار فارس بود و پیشاپیش مردم برای کمک به حسینعلی دلواری به طرف بوشهر عزیمت کرد و فرزندان وی نیز در مبارزات مردم در دوره پهلوی نقش اساسی ایفا کردند.
«ابوجعفر محمدبن حسن مشهور به خواجه نصیرالدین طوسی ملقب به «استاد البشر» در خانواده­ای اهل علم به سال 597 پگاه طلوع خورشید در طوس چشم به دنیا گشود و در کوتاه مدتی نزد پدر خویش علوم شرعیه را فرا گرفت و در محضر دایی خود به تحصیل فنون و علوم پرداخت.» (ص 19)
از استادانی که خواجه نصیرالدین در نزد آنان شاگردی کرد مهمترین­شان شیخ فریدالدین عطار نیشابوری بود و پس از آن استاد قطب­الدین سرخسی، کمال­الدین محمد حاسب، ابوالسعادت اصفهانی، فریدالدین داماد شیخ کمال­الدین بن یونس موصلی، معین­الدین سالم بن بدران، نورالدین علی و شیخ برهان­الدین محمد بودند. خواجه مدتی از عمر خود را در قلاع اسماعیلیه به سر برد. مؤلف کتاب به گونه­ای نوشته که گویی این اقامت چندین ساله به میل خواجه نبوده و به نوعی حصر خانگی بوده است.
باید دانست که احرار و دانشمندان ایرانی از هر حرکتی که بر ضد تسلط اعراب بوده حمایت می­کرده­اند. جسته و گریخته خوانده­ام که یکی از کسانی که هلاکو را به حمله به بغداد تشویق و ترغیب می­کرده خواجه نصیرالدین طوسی بوده است. با همین باور است که خواجه مردی وطن دوست معرفی می­شود؛ مردی که در دستگاه ظلم و جور هلاکو وارد می­شود تا به این بهانه، نیات میهن پرستانه و به نوعی مذهبی خویش را جامه عمل بپوشاند.
او رصدخانه بی نظیری را در مراغه ساخت و در آن انواع کتاب­های ریاضی و نجوم را گرد آورد و دانشگاهی نیز در همان شهر بنا کرد.
«بسیاری از دانشمندان مشهور جهان چون علامه حلی و ابن خلدون او را ستوده­اند. «بروکلمن» آلمانی در تاریخ ادبیات خود آورده است: از مشهورترین علما و مؤلفان قرن هفتم، مطلقاً و بدون شک، نصیرالدین طوسی است.»
(ص 32)
او فردی متواضع و خاکی و همیشه ورد زبانش بوده که: «من بنده کمترین طوسم، بنده­ای بی بضاعت». از شعری که در ادامه می­آید روحیه تواضع و درجه علمی او را به خوبی می­توان دریافت.
لذت دنیوی همه هیچ است نزد من
در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
گاه خوشی و موسم عیش و طرب مرا
غیر از شب مطالعه و روز درس نیست
نکته قابل توجه: «براساس بررسی­هایی که دانشمندان روسی در آثار نجومی خواجه نصیر انجام داده­اند، دریافته­اند که او از مختصات جغرافیایی قاره آمریکا آگاه بوده است، در حالی که «کلمبوس» دو قرن بعد از خواجه به کشف آمریکا نایل آمد.» (ص 36)
چه افسانه باشد یا واقعیت حکایت زیر، که در صفحه 38 کتاب آمده است، نشانگر عمق درایت و تیزهوشی خواجه نصیرالدین طوسی است. این حکایت در «قصص­العلما» نوشته میرزا محمد تنکابنی نیز آمده است.
خواجه نصیر، ابن حاجب و شاخ گاو
خواجه در ایام جوانی به بغداد رفت تا شاید تقربی در دستگاه خلیفه حاصل کند. یکی از کتاب­های خود را که برای تقدیم به خلیفه آورده بود همراه داشت. خلیفه به همراه «ابن حاجب نحوی» سوار بر کشتی تفریحی بر دجله گردش می­کرد. خواجه را نزد وی بردند و خلیفه کتاب را از خواجه گرفت و به دست ابن حاجب داد. ابن حاجب کتاب را سرسری ورق زد و گفت: مزخرفاتی را به هم بسته­ای و کتاب را در رودخانه انداخت و از صدای برخورد آن با آب و قطراتی که به هر سو پرتاب شد اظهار شادی کرد و گفت: «اعجبنی تلمه» و آنگاه روی به خواجه کرد و از سر استهزاء و تمسخر پرسید: اهل کجایی؟
خواجه گفت: از طوسم.
ابن حاجب پرسید: از خران طوسی یا از گاوان آنجا؟
خواجه گفت: از گاوان طوسم.
ابن حاجب گفت: پس شاخت کجاست؟
خواجه گفت: شاخم را جا گذاشته­ام، می­روم تا آن را بیاورم.
این را گفت و از نزد آنان دور شد. وقتی بغداد به تصرف هلاکو در آمد، خواجه دنبال ابن حاجب فرستاد و چون او را در محضر خواجه و هلاکو حاضر کردند با اشاره و کنایه به ابن حاجب فهماند که این همان شاخی است که وعده­اش را داده بودم.
* * *
خواجه نصیرالدین طوسی نیز همانند استاد همیشه رباعی؛ حکیم عمر خیام نیشابوری، رباعیات دلپذیری دارد. گویی این مسأله در ذات ادبیات است که ریاضیدانان مهم ما اشعاری فلسفی در زمینه رباعی داشته باشند. با چند رباعی از استاد البشر خواجه نصیرالدین طوسی این معرفی نامه را تمام می­کنیم و باز هم با تشکر از مؤید شریف محلاتی که نکات مجهولی را از زندگانی این مرد بزرگ برای ما روشن کردند.
اندر ره معرفت بسی تاخته­ام
وندر صف عارفان سرافراخته­ام
چون پرده ز روی دل برانداخته­ام
بشناخته­ام که هیچ نشناخته­ام
* * *
 افسوس هر آنچه برده­ام باختنی است
بشناخته­ها تمام نشناختنی است
برداشته­ام هر آنچه باید بگذاشت
بگذاشته­ام هر آنچه برداشتنی است
* * *
چون نقطه اگر ساکن یک جای شوی
چون دایره گر محیط پیمای شوی
از قسمت خویش دست بیرون نبری
گر چون سر پرگار همه پای شوی
* * *
جهان ای مرد عاقل بآن نیرزد
غم و اندوه بی پایان نیرزد
سر او باغ و ایوان منقش
جفای گنبد گردان نیرزد
لباس ششتری و قند و شکر
هوای گرم خوزستان نیرزد
گرفتم ملک تو ملک سلیمان
عذاب و غصه­ی دیوان نیرزد
چو یوسف گر عزیز مصر گردی
ترا آن خواری زندان نیرزد
وگر خود حضرت فغفور چین است
به چین ابروی دربان نیرزد
گرفتم صید تو شد آهوی مشک
مقالات سگ و سگبان نیرزد
برای مال، جان کاهی، ندانی
که آن افزون به این نقصان نیرزد
مرنجان جان که پیش اهل بینش
همه عالم عذاب جان نیرزد