زخم زبان بدتر از زخم تبر است
بازنویسی: محمدرضا یوسفی
افسانه زخم زبان از افسانه های قدیمی است. این افسانه روایت های زیادی دارد. آقای محمدرضا یوسفی این افسانه را بازنویسی کرده اند. روایت شیرازی این افسانه را در کتاب قصه های مردم فارس جلد اول آورده ام. شما هم اگر روایتی از این افسانه سراغ دارید، بنویسید و بفرستید تا با نام خودتان چاپ کنیم. سرسبز باشید.
ابوالقاسم فقیری
در روزگاران گذشته، مردی هیزم شکن در کنار جنگل با زنش در کلبه ای زندگی می کردند. هیزم شکن هر روز صبح زود تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت. درخت های پوسیده و بی برگ را قطعه قطعه می کرد و برای فروش به آبادی های اطراف جنگل می برد و می فروخت.
در یکی از روزهای خنک بهاری، هیزم شکن مثل همیشه تبرش را برداشت، بقچه ناهارش را به گردن تبر انداخت، شالی دور کمرش پیچید و در حالی که به طرف جنگل می رفت به زنش گفت: آهای بی بی زبیده من غروب برمی گردم خداحافظ!
بی بی زبیده که زن کم حوصله و اخمویی بود گفت: گفتن ندارد، می دانم که برمی گردی.
هیزم شکن حرفی نزد. سرش را پایین انداخت و گفت: لااقل مثل همیشه بگو به امان خدا! آخه من به جنگل
می روم، اگر دعای تو پشت سرم باشد، دلم محکمتر است.
زن پوزخندی زد و گفت: خُب به امان خدا... برو دست پر برگرد!
    هیزم شکن طناب به هم پیچیده اش را به حلقه بازو انداخت و راهش را کشید و رفت.
وقتی هیزم شکن وارد جنگل شد انگار عروسی بود. پرنده های رنگارنگ هر کدام با صدایی آواز می خواندند. قورباغه ها در دوردست پایکوبی می کردند. خرگوش ها با چشمان شفاف و کنجکاو به هیزم شکن نگاه می کردند و دنبال همدیگر
 می دویدند و به استقبال هیزم شکن می آمدند.
حیوانات جنگل هیزم شکن را به خوبی می شناختند. همه می دانستند که او با هیچ حیوانی دشمنی ندارد. به همین دلیل از او نمی ترسیدند و وقتی او را می دیدند فرار نمی کردند.
هیزم شکن پای درختی که تنۀ سنگین و کلفتی داشت، ایستاد و به شاخه های درخت نگاه کرد.
دلش برای درخت خشک و بی بر سوخت و گفت: حیف نیست که در این فصل بهار همۀ درختان سبز و خرم باشند، اما تو خشک و بی ثمر باشی؟
می دانم ریشه ات کرم خورده و مغزت پوک شده، تو دیگر درختی نیستی که پرنده ها در لابلای برگ های سبزت آواز بخوانند و لانه بسازند.
تو دیگر فصل بهار، گرمای خورشید، خنکای باران و نوازش نسیم را نمی فهمی، تو به یک تکه چوب خشک تبدیل شده ای،
 تو برای داغ کردن تنور نانوایی خوب هستی، تو باید زغال شوی تا در زمستان خانه ای را گرم کنی.
هیزم شکن همین طور که با درخت صحبت می کرد آستینش را بالا زد و کف دو دستش را تر کرد، تبر را به دست گرفت و چند ضربه متوالی بر ساقۀ درخت کوبید و گفت: خدا کند کرم ها تا ریشه مغزت را نخورده باشند. اگر مغزت سالم باشد، بعد از اینکه من تنه پوکت را بریدم از این طرف و آن طرف جوانه خواهی زد و دوباره سبز و خرم خواهی شد.
هیزم شکن چند ضربه دیگر بر درخت کوبید. صدای بم و پوکی در جنگل پیچید. چند دانه کرم از تنۀ درخت سر بیرون آوردند و به هیزم شکن چشم دوختند. هیزم شکن بی اعتنا به آنها تبر می زد، کرم ها روی خاک افتادند و پرنده ها آنها را به نوک گرفتند و رفتند.
هیزم شکن سرگرم کارش بود که ناله ای به گوشش رسید. اول فکر کرد درخت ناله می کند گوشش را به درخت چسباند و گفت: مگر می شود درخت خشک و بی بر ناله کند؟ اما صدای ناله از جای دیگر بود. هیزم شکن گوشش را به سمت صدا تیز کرد. تبر را زمین گذاشت و در میان علف های بلند و فشرده به دنبال صاحب صدا گردید. گشت و گشت تا در میان علفهای انبوه چشمش به شیری افتاد که به پهلو خوابیده بود و ناله می کرد. هیزم شکن اول ترسید، بعد جلو رفت و گفت: خدا بد ندهد جناب شیر شما سلطان جنگل هستید چه شده که چنین ناله می کنید؟
شیر سرش را از ناراحتی روی علفها گذاشت و غلتی خورد و گفت: ای مرد هیزم شکن، چند وقت است که خاری سمی به پایم فرو رفته. روزهای اول تحمل کردم، اما حالا طاقتش را ندارم.
دیگر نمی توانم راه بروم. نگاه کن که چطور پایم باد کرده اگر تو آن را خوب کنی، برای همیشه با تو دوست می شوم و نمی گذارم هیچ حیوانی به تو آسیب برساند.
هیزم شکن گفت: همان دوستی تو برای من کافی است چون من با حیوانات دیگر هم دوست هستم. شیر ناله ای کرد. هیزم شکن با ترس به شیر نزدیک شد و گفت: کاری که من می کنم یک کمی درد دارد، اما برای همیشه راحت می شوی.
شیر گفت: دردش که از درد نیزه بدتر نیست، کارت را بکن.
هیزم شکن چاقویی از جیبش بیرون آورد و آن را با سنگ سیاهی تیز کرد و به شیر گفت: چشمانت را ببند. هیزم شکن پای شیر را گرفت. زخم مانند متکا ورم کرده بود. هیزم شکن با دقت به زخم نگاه و جای خار را پیدا کرد. با چاقو پوست شیر را شکافت. شیر نعره ای کشید.هیزم شکن شکاف را باز کرد و خار را که مانند نوک شمشیری بود بیرون آورد و گفت: تمام شد، نگاه کن این در گوشتت نشسته بود.
هیزم شکن دستمالی از جیبش بیرون آورد و زخم شیر را با آن بست. شیر مرتب ناله می کرد. بعد از آن روز، شیر و هیزم شکن با هم دوست شدند. هر وقت هیزم شکن به جنگل
می رفت شیر درخت های پوسیده را به او نشان می داد و پس از آنکه هیزم شکن درخت را تکه تکه می کرد بر پشت شیر می گذاشت و شیر هیزم ها را تا هر آبادی که هیزم شکن
 می خواست می برد. وقتی هیزم شکن جریان دوستی اش را برای زن و بچه اش تعریف کرد، زن هیزم شکن باور نکرد و بچه ها با ذوق و شوق به هیزم شکن التماس کردند تا یک روز شیر را به کلبه بیاورد.
زن هیزم شکن با بچه ها دعوا کرد. هیزم شکن لبخندی به بچه ها زد و گفت: حتماً یک روز شیر را به کلبه می آورم، تا شما هم با او دوست شوید.
دوستی شیر و هیزم شکن روز به روز محکم و محکم تر می شد، تا آنکه روزی هر دو با هم در جنگل دنبال هیزم می گشتند. هیزم شکن به شیر گفت: آقا شیر، شما که اینقدر زحمت برای من می کشید یک روز به خانه ام بیایید و میهمان من باشید.
شیر یال زیبایش را تکان داد و گفت: هیزم شکن مهربان تو خدمتی به من کرده ای که اگر من همه عمرم غلامی تو را بکنم، باز جبران آن عمل خیر تو نمی شود.
هیزم شکن جواب داد: این چه حرفی است که می زنی آقا شیر! کار خیر را برای نیت خیر باید انجام داد توقع جبران و تلافی برای عمل خیر ارزش آن را از بین می برد.
شیر گفت: من این حرفها سرم نمی شود هیزم شکن! کسی که به من نیکی کند، من به او نیکی می کنم. هر کسی که به من بدی کند، من به او بدی می کنم، ما شیرها این طوری زندگی می کنیم.
هیزم شکن لبخندی زد و گفت: هر جور که دوست داری زندگی کن آقا شیر! اما من می خواهم به حرمت رفاقتمان، یک روز تو را به خانه ام دعوت کنم  و به زنم بگویم که هر غذایی دوست داری، برایت روی اجاق بگذارم.
شیر به هیزم شکن گفت: تو دوست من هستی، اما هر چه هست تو انسانی، من حیوان ممکن است با هم دوست باشیم اما مشکل است هم کاسه هم باشیم.
هیزم شکن ناراحت شد و گفت: عجب حرفی می زنی آقاشیر، نان و نمک دوستی را محکم تر می کند رفقایی که نان و نمک همدیگر را می خورند، هیچ وقت به همدیگر پشت نمی کنند.
شیر ناچار دعوت هیزم شکن را پذیرفت.
غروب که شد هیزم شکن به خانه اش برگشت و به زنش گفت: بی بی زبیده فردا برای ناهار آقا شیر به خانه ما می آید، ناهار چرب و نرمی درست کن!
بچه های هیزم شکن خوشحال شدند، اما زن هیزم شکن ابرو در هم کشید و دستش را به کمرش زد و گفت: معقول مردهای مردم می روند خان و خان زاده ای، امیر و امرا را به خانه دعوت می کنند تو می روی یک حیوان به خانه من دعوت می کنی؟
هیزم شکن آهی کشید و گفت: آخه زن ما را به خان ها و امیران چه کار؟ هر کس دوست ماست قدمش بر تخم چشم ماست می خواهد امیر و خان باشد می خواهد شیر.
زن پی در پی بهانه می آورد که به این دلیل و آن دلیل نمی شود میهمانی داد. هیزم شکن هم پافشاری می کرد و می گفت که آبرویش در خطر است، حالا دیگر شیر را دعوت کرده است نمی شود زیر قولش بزند.
عاقبت زن گفت: والله من می دانم برای یک مرد چقدر غذا درست کنم، برای یک زن چقدر برنج بریزم، برای یک بچه چقدر آش بپزم، اما برای یک شیر نمی دانم؟!
هیزم شکن کمی فکر کرد و با لبخند به بچه هایش نگاه کرد و به زنش گفت: تو فکر کن فردا ناهار بیست مرد پرخور و شکم گنده میهمان داری، به اندازه بیست نفر غذا درست کن!
زن کمی فکر کرد و گفت: من که می ترسم همه غذاها را بخورد و سیر نشود، آن وقت نوبت به من و بچه هایم هم برسد.
مرد لبخندی زد و گفت: نترس آقا شیر دوست من است اگر قرار بود ما را بخورد تا به حال خورده بود.
فردای آن روز شیر به خانۀ هیزم شکن رفت و پس از آنکه هیزم ها را پشت کلبه ریختند هیزم شکن زنش را صدا زد و گفت: بی بی زبیده، من و رفیقم آقا شیر آمدیم.
بچه ها با تعجب به شیر نگاه می کردند. شیر به طرف آنها رفت و کله اش را به پای پسر هیزم شکن مالید. بچه ها شیر را بوسیدند.
بوی کله و پاچۀ گوسفند به مشام شیر رسید و او را مست کرد. هیزم شکن داخل کلبه شد و گفت: بفرما رفیق عزیز، بفرما.
شیر آرام و با غرور داخل کلبه شد. زن هیزم شکن به یال و کوپال شیر نگاه کرد و ترسید و با لکنت زبان گفت: س...لا...م...آ...قا...شیر!
شیر پاسخ داد: سلام خاتون من دوست نداشتم شما را زحمت بدهم، اما هیزم شکن اصرار کرد. زن با غضب به هیزم شکن نگاه کرد و به شیر گفت: قدمتان روی چشم بنشینید.
بچه ها شیر را نوازش کردند. شیر در گوشه کلبه نشست. زمانی طول نکشید که زن هیزم شکن سفره را پهن کرد و نان و پنیر و سبزی و قدح دوغ را وسط سفره چید بعد دو تا مجموعۀ بزرگ پر از کله و پاچه و یک دیگ آبگوشت برای شیر توی سفره گذاشت. چند تا کاسه آبگوشت هم برای خودش و هیزم شکن و بچه هایش آورد و گفت: بخورید.
هیزم شکن به شیر گفت: بفرما آقا شیر، قابل شما را ندارد.
شیر کنار سفره نشست و چند تا نان را یکباره برداشت و مانند کاغذی ریز ریز کرد و در دیگ ریخت. بچه ها با تعجب به شیر نگاه می کردند. زن هیزم شکن به دستهای کبره بسته و سیاه شیر چشم دوخت. شیر متوجه نگاه او شد. زن لب ورچید و سرش را پایین انداخت. شیر به روی خودش نیاورد  و چند گرده نان دیگر را در آبگوشت ترید کرد و با دستش آبگوشت را به هم زد.
یکی از بچه ها خندید. شیر هم به بچه خندید. زن به شیر نگاه کرد و به هیزم شکن چشم دوخت و یکباره دلش به هم خورد و با دست جلو دهانش را گرفت. هیزم شکن به شیر لبخندی زد و گفت: بفرمایید قابل شما را ندارد.
شیر دستش را از توی دیگ بیرون آورد. آب آبگوشت مانند آبکش از دستش می چکید و تکه های ترید از این طرف و آن طرف دستش تلپ و تلپ به زمین می افتاد. هر طوری بود شیر دستش را به دهانش برد و تریدها را بلعید.
او گرسنه اش بود و فوری آبگوشت دیگ را به نیمه رساند.
آب آبگوشت و تکه های ترید از سفره تا  دهان شیر، روی زمین، سفره و یال شیر ریخته بود. زن حالش به هم خورد و در حالی که از کلبه بیرون می رفت، فریاد زد: این چه مهمانی است که تو به خانه آورده ای، سگ از این تمیزتر است.
شیر از شدت عصبانیت دیگ را به گوشه ای پرتاب کرد. بچه ها از سر سفره عقب کشیدند. شیر با خشم به هیزم شکن نگاه کرد و نعره ای کشید که کلبه لرزید. دختر کوچک هیزم شکن از ترس گریه کرد.
هیزم شکن دستپاچه شد و گفت: ببخشید جناب شیر، من زنم باردار است به این جهت حالش به هم خورد، شما ناراحت نشوید.
شیر دوباره نعره ای کشید. زن هیزم شکن پشت در کلبه مانند بید می لرزید.
هیزم شکن سرگردان مانده بود و نمی دانست که چکار کند. شیر دوباره نعره ای کشید و گفت: اگر نان و نمکت را نخورده بودم همین الان خودت و زنت را تکه پاره می کردم.
شیر به جای نفس کشیدن هن هن می کرد و چشمان سرخش را از هیزم شکن برنمی داشت. رنگ و روی هیزم شکن مانند آب بی رنگ بود. شیر عربده ای کشید و برخاست. هیزم شکن تبرش را به دست گرفت. شیر خشمگین نعره ای کشید و به طرف در کلبه راه افتاد.
هیزم شکن فکر کرد که شیر می خواهد به زنش حمله کند، به سرعت تبر را بر فرق سر شیر پایین آورد. شیر فریاد دردناکی کشید و از کلبه بیرون رفت. بچه ها گریه می کردند.
هیزم شکن با دست و پای لرزان به شیر نگاه کرد. چند قطره خون کنار چشم شیر را سرخ کرده بود. شیر عربده ای کشید و گفت: افسوس که نان و نمکت را خورده ام و به تو قول دوستی داده ام وگرنه در یک چشم بهم زدن خودت و زنت را پاره پاره می کردم.
هیزم شکن متحیر ماند و پاسخی نداد. تبر از دستش افتاد و به شیر خشمگین که به سوی جنگل می رفت چشم دوخت.
هیزم شکن بعد از آن اتفاق دیگر به جنگل نرفت. حقیقتش این بود که می ترسید پا به جنگل بگذارد. از طرفی هر قدر آذوقه برای زمستان ذخیره کرده بودند پختند و خوردند تا ملاقه به ته دیگ خورد و دیگر چیزی در بساط آنها
باقی نماند.
روزی زن هیزم شکن دیگ آش را جلو هیزم شکن گذاشت و گفت: بعد از این آشی که می خوری، دیگر هیچ چیز در کلبه نداریم، از فردا باید باد هوا بخوریم.
رنگ از روی هیزم شکن پرید. دختر کوچک هیزم شکن سرش را روی زانوی پدرش گذاشت و با چشمان بیجان به هیزم شکن خیره شد. آش از گلوی هیزم شکن پایین نرفت. برخاست و به زنش گفت: راست می گویی؟
زن به او چشم غره رفت و گفت: دروغم چیه؟ این تو و آن هم کندوی آرد!
این تو و آن هم کوزه بلغور و هر چه در این کلبه برای زمستان انبار کرده بودم.
هیزم شکن سرش را پایین انداخت و عرق سرد پیشانیش را پاک کرد. دستی به سر دخترش کشید و یکباره بلند شد و گفت: هر چه باداباد! من که نمی توانم تا ابد در کلبه بنشینم و به حرفهای تو گوش بدهم، از روزی که به جنگل نرفته ام چهار ستون بدنم درد می کند مرد باید کار کند.
هیزم شکن به طرف تبرش رفت آن را برداشت لبه اش را پاک کرد و گفت: این هم زنگ می زند.
زن گفت: یعنی می خواهی به جنگل بروی؟ از آن شیر نمی ترسی؟
بچه ها به دست و پای پدرشان پیچیدند. دختر کوچک گریه کرد. هیزم شکن به زنش گفت: بالاتر از سیاهی رنگی نیست، می روم تا ببینم چه می شود!
هیزم شکن از کلبه بیرون رفت، در حالی که قلبش مانند قلب پرنده ای که مسافت زیادی بال زده باشد دمب
  دمب می زد.
وارد جنگل شد. سکوت وحشتناکی بر جنگل سایه انداخته بود. پرنده ها آواز نمی خواندند. خرگوش ها جست و خیز
 نمی کردند. میمونها جیغ و داد نمی زدند. قورباغه ها پایکوبی نمی کردند. از سنجابها خبری نبود. آهوها با آن چشمان قشنگ و درشت پشت بوته ها پنهان بودند. هیچ حیوانی به جز یک راسو به استقبال هیزم شکن نیامد. هیزم شکن دلش گرفت و راهش را ادامه داد.
راسو به طرف او دوید و گفت: مبادا صدای تبرت در جنگل بپیچد! مبادا سرو صدایی راه بیاندازی! سلطان جنگل خشمگین است و هیچ گونه صدایی را نمی تواند تحمل کند.
هیزم شکن سر راسو را نوازش کرد و گفت: آخه من هیزم شکن هستم، پرنده ها بدون آواز، شما بدون جیغ و داد
 می توانید زندگی کنید، اما من بدون صدای تبرم، هیزم گیرم نمی آید.
راسو سرش را چرخاند و گفت: چه می دانم.
هیزم شکن به طرف قلب جنگل قدم برداشت و از راسو پرسید: سلطان جنگل کجاست؟ راسو گفت: در کنار
 چشمۀ زلال!
هیزم شکن دلش را به دریا زد و به طرف چشمۀ زلال راه افتاد. وقتی به آنجا رسید شیر با چشمان سرخ و پنجۀ خونین طعمه ای را می خورد.
هیزم شکن گفت: سلام رفیق قدیمی!
شیر سرش را از طعمه برداشت و به هیزم شکن نگاه کرد. هیزم شکن زهره اش آب شد و گفت: آمده ام جای زخمی را که خودم زدم مرهم بگذارم تا خوب شود.
شیر خشمگین به او چشم دوخت و گفت: جای زخم تبر خوب شده، اما جای زخم زبان زنت هیچ وقت خوب
نمی شود، زخم زبان بدتر از زخم تبر است. برو و دیگر این طرفها نبینمت، اگر دوباره چشمم به تو بیفتد، مثل این طعمه تکه پاره ات می کنم، برو!
هیزم شکن سرافکنده و غمگین به کلبه اش بازگشت و حرف شیر در گوشش زنگ می زد: زخم زبان بدتر از زخم تبر است.

منبع: فرهنگ افسانه های مردم ایران، جلد ششم، تألیف: علی اشرف درویشیان، رضا خندان «مهابادی»

داستانهای امثال
علی معصومی از نخستین فرهنگ یاران مرکز فرهنگ مردم بود. او از همان آغاز دهه چهل به همراه دیگر فرهنگ یاران همدان از جمله: یوسف فرخ سرشت، محمدرضا بلالیان، محمدامین رحیمی، صفدر علی محمدی،
 رضا وارسته و... کمر همت به گردآوری فرهنگ مردم همدان بست و آثار بسیاری از وی زینت بخش گنجینه مرکز فرهنگ مردم و کتابهای منتشر شده این گنجینه شد. علی معصومی از سالهای اخیر در عرصه مطبوعات فعالیت چشمگیری دارد از جمله مدیریت اجرایی ماهنامه نافه را بر عهده دارد.
معصومی برای به ثمر رساندن ویژه نامه همدان یاری همراه بود با سپاس از او و رضا وارسته، دقایقی را به خواندن شیرین ترین بخش فرهنگ مردم «قصه های مثل های»
 همدان سپری می کنیم.
سیداحمد وکیلیان


نیاورده، نمی بره!
گردآورنده: علی معصومی
یک روستایی بود خیلی کِنِس و سمج، وقتی به شهر می آمد می رفت خانه فامیلهایش و به این زودی ها و
 بی دردسر دست بردار نبود و دلش نمی آمد برگردد. یکبار صاحب خانه این قضیه را به همسایه «جون جونیش» گفت.
همسایه گفت: وقتی راهی رفتن شد به او بگو چند تا جارو بیاره.
صاحب خانه هم روزی که آن روستایی می خواست برود به او گفت: بی زحمت این دفعه چند تا جارو برای ما بیار.
موقع رفتن هم سوغات زیادی به او داد. روستایی رفت و بعد از چند وقت دیگر با خر و خورجین خالی آمد و دم در خانه زنجیر و سیخونک را کشید به جان خرش و شروع کرد به داد زدن که: «پتله گذاشتم نیاوردی، رشته رشتم نیاوردی، آرد به گُرده ات بود نیاوردی، گندم روت بود نیاوردی!»
داد و هوار دهاتی به گوش صاحب خانه رسید. صاحب خانه از بالای دیوار سرش را بیرون کرد و گفت: نزنش! نیاورده، نمی بره!

قصۀ اسکندر و وحدت کلمه
گردآورنده: رضا وارسته
مردم بوجین اسدآباد می گویند یک روز اسکندر که از همه بزرگان باج و خراج می ستاند تصمیم گرفت لشکرش را کنار دریا ببرد و از دریا هم باج بگیرد.
اسکندر قشونی جمع کرد و به کنار دریا برد و به قشونش دستور داد با ظرف مختلف آب دریا را بردارند و به بیابان بپاشند. لشکریان همان کار را کردند که ناگهان دستی از وسط دریا بالا آمد و پنج انگشتش را نشان داد.
اسکندر دلیل این امر را از بزرگان لشکرش پرسید. همه گیج ماندند و کسی نتوانست پاسخ دهد.
حال بشنوید که هنگام جمع کردن قشون از شهرهای مختلف جوانی هم از همدان به قشون پیوست. این جوان پدر پیری داشت که تنها بود. پدر التماس کرد مرا هم با خودت ببر.
پسر گفت: اسکندر دستور داده تمام قشون باید جوان باشند.
   پدر گفت: مرا به جای اثاثیه و لوازم، داخل صندوقی بگذار و با خودت ببر بدان که من به دردت می خورم.
پسر هم حرف پدر را گوش داد و او را در صندوقی گذاشت و سوراخی هم برای نفس کشیدن و غذا دادن به پدر در صندوق درست کرد.
در روز باج خواهی از دریا، پس از درماندگی قشون از پاسخ به اسکندر پسر نزد پدر پیرش رفت و از سوراخ صندوق ماجرای پنجه را برای پدر باز گفت.
پدر گفت: مرا نزد اسکندر ببر تا راز پنجه را بگویم.
پسر ناچار شد ماجرای پنهان کردن پدرش را در صندوق برای اسکندر بگوید. اما اسکندر خشمگین وقتی شنید که پیرمرد راز دست را می داند به پسر دستور داد پدرش را کنار دریا نزد او بیاورد.
پیرمرد در مقابل انگشتانی که از دریا بیرون آمده بود قرار گرفت. دو انگشت خودش را میان دست گذاشت و فوری آن دست به داخل دریا کشیده شد.
اسکندر با تعجب راز این کار را از پیرمرد پرسید، پیرمرد گفت: آن پنج انگشت بدان معنی بود که وقتی می توانید از دریا باج بگیرید که پنج نفر شما با هم متحد باشند.
من هم دو انگشتم را روی آن پنج انگشت گذاشتم، بدان معنی که اگر دو نفر هم با هم متحد باشند می توانند از دریا هم باج بگیرند.
 آن پنجه هم قبول کرد و به دریا کشیده شد. از آن روز نشان دادن دو انگشت در تمام دنیا به علامت وحدت و پیروزی به کار می رود.
منبع: شماره 26 فصلنامه فرهنگ مردم - ویژه همدان