نبرد نابرابر واژه و تصویر

فارس:کتاب،مخاطب را به تعقل و تفکر وامی‌دارد و تخیل او را تقویت می‌کند،اما تلویزیون تعقل را از میان برمی‌دارد و تخیلی از پیش آماده شده را با بهترین طعم و متناسب با ذائقه مخاطب، سریع و فوری مانند فست فود تحویل مخاطب می‌دهد.
دیدن و شنیدن برای بسیاری، ساده‌تر از خواندن است و به همین علت تماشای تصاویر می‌تواند انسان را چنان تنبل پرورش دهد که خواندن را کامل کنار بگذارد. در این مجال به نوع تأثیر واژه و تصویر در ذهن مخاطب پرداخته ایم تا از این راه، ماهیت این دو رسانه را نیز بهتر بشناسیم.
عموم نخبگان در همه جوامع، به رسانه‌های تصویری و شنیداری مانند رادیو و تلویزیون اعتراضی همیشگی دارند که چرا فرهنگ مطالعه را تبلیغ نمی‌کنند، مردم را به سطحی‌نگری وا می دارند، دنیایی سرشار از تصاویر کلیشه ای می سازند که ماندگاری منفی در ذهن دارند و تخیل و به تبع آن تعقل را از مخاطب، به ویژه مخاطبان جوان می گیرند. و جان کلامشان این است که در بین این همه تبلیغ مصرف گرایی، جایی هم برای کتاب و مطالعه در نظر بگیرید! غافل از این که ذات رسانه‌ای چون تلویزیون و دیگر رسانه‌های تصویری، گسترش فرهنگ مطالعه را برنمی‌تابد.
ذات رسانه تصویری، معرفی یک کالای تفکر برانگیز را برنمی‌تابد، مگر این که بکوشیم بر ماهیت فناوری رسانه تسلطی پیدا کنیم که از زادگاه غربی‌اش متفاوت شود و معارف مورد نظر یک جامعه پویای اسلامی را به مخاطب برساند. این تحول باید در ماهیت آن رخ دهد نه در نوع استفاده از این تکنولوژی تصویری و نگاه ابزارگرایانه ما به این رسانه‌ها.
اصل سرگرمی و تفریح و لذت پرستی در رسانه تصویری مانع از این خواهد بود که یک جامعه غفلت زده را به سوی تفکر، تعقل و تعیین نسبت بشر با جهان پیرامونش سوق دهد. انقلاب اسلامی ایران، انقلابی در اعماق جامعه بود که به کمک رسانه های تصویری شکل نگرفت؛ بلکه با استفاده از رسانه هایی سنّتی چون کتاب (هرچند پنهانی و قاچاق)، نوار کاست، ضبط صوت، تلفن، منبر و مسجد و اعلامیه های مکتوب امام (ره) به اوج رسید.
تقابل واژه و تصویر
کتاب، مخاطب را به تعقل و تفکر وامی‌دارد و تخیل او را تقویت می‌کند، اما تلویزیون تعقل را از میان برمی‌دارد و تخیلی از پیش آماده شده را با بهترین طعم و متناسب با ذائقه مخاطب، سریع و فوری مانند فست فود تحویل مخاطب می‌دهد.
تأثیر تصویر و واژه
مطالعه، موجب تقویت قوای ذهنی و فکری می‌شود؛ اما تصویر متحرک (سینمایی، انیمیشن) مغز را دچار اختلال تمرکز می‌کند. طبق بررسی‌های پژوهشگران رسانه‌ای، اگر یک مرد 40 ساله کتابخوان، از 40 سالگی تا 60 سالگی روزی یک ساعت تلویزیون تماشا کند، دیگر نمی تواند تمرکزش را برای خواندن کتاب حفظ کند؛ زیرا هنگام خواندن پاراگراف دوم ، پاراگراف اول را کاملا فراموش می‌کند! کتاب شما را وادار نمی‌کند که مانند بغل دستی‌تان تفسیر و تعبیر و برداشت داشته باشید، اما تلویزیون سعی دارد به شما بفهماند که باید همرنگ جماعت باشید تا یک آدم معقول و اهل فکر جلوه کنید!
شکل‌گیری هویت، با تصویر یا واژه
در شکل‌گیری هویت یک جوان، عوامل مختلفی نقش دارند: تربیت خانوادگی و مذهبی، آداب و سنن ملی و قومی، اعتقادات مذهبی و جهان بینی مادی یا معنوی، مدرسه و آموزش و پرورش، و ... اما در جهان امروز عموم این عوامل منحصر به رسانه‌های مدرن تصویری شده‌اند. خانواده از زیر بار انتقال مفاهیم، ارزش‌ها و درونی کردن معتقدات و رفتارهای صحیح، شانه خالی کرده است، غافل از این که فرزند را به جای دایه و پرستار، به یک جنایتکار سپرده و در مسابقه پول بیش‌تر، قدرت بیش‌تر شرکت می‌کند.
واژه ها در رمان
رمان هرچند همان حدیث نفس انسان معاصر مدرن زده و سرگردان در عالم تصویر است، اما با واژه آفریده می شود و نه تصویر. کلمات، تنها ابزار انتقال پیام و محاورة روزمره نیستند، بلکه خود عالمی دارند به نام عالم حروف. نگاه ابزاری به همه چیز، نگاه تمدن و فناوری غربی است که به هر چیز به صورت کار راه انداز و وسیله ای برای فرار از کار بیش‌تر می‌نگرد و ماهیت آن را نادیده می‌گیرد.
زبان، فقط وسیلة رساندن پیام نیست؛ بلکه اصالتا زبان تفکر و رسیدن از ظاهر به باطن است. چنین است که غزلیات حافظ یا اشعار مولانا، به نیت ایجاد رابطه با مردم و انتقال مفاهیم سروده نشده‌اند. زبان، ساختار رمان را شکل می‌دهد و رمان البته بسیار متفاوت از قصه های کهن و اسطوره های ملی یک قوم، گفت وگویی یک طرفه و فارغ از مرزبندی بین سیاه و سفید است. رمان، نفس نگاری انسان مدرن و پسا مدرن است در جهانی پر از تناقض و سرگردانی میان مرزهای نه فقط جغرافیایی، بلکه فکری و اعتقادی.
بر خلاف رمان، قصه‌ها و اسطوره‌ها قائل به حدیث نفس خود نبودند و اصلا گذشتگان، هنر را دارای چنین شأنی نمی دیدند. چنین است که اسطوره ها مرزهای مشخص، آدم‌های سیاه وسفید و ارزش‌های خوب مطلق و بد مطلق دارند و مانند رمان، مدام بین خاکستری روشن و خاکستری تیره هروله نمی‌کنند. این سخن بدین معنا نیست که رمان بد است یا خوب و اصلا در پی این نیست، بلکه نسبت انسان را با جهان تعریف می‌کند و بنابراین رمان، وامگیری و وابستگی عجیبی نسبت به فلسفه دارد.
تصویر معاصر انسان در رسانه‌های مدرنی مثل تلویزیون و سینما، وامدار همین رمان است که تصور شخصی یکی از انسان‌ها را سعی دارد به تمام بشر تعمیم دهد و این تصویر را بدون آن که به مخاطب اجازه دهد خودش بسازد، حاضر و آماده و البته با چربی و شیرینی فراوان جلوی مخاطب بگذارد.تصویر، خاصیت روزمرگی دارد؛ اما واژه می‌تواند هر روز معنایی جدید بیابد.موضوع رمان زندگی است؛ اما نه زندگی آن چنان که هست و یا باید باشد، بلکه زندگی، آن‌سان که نویسنده از میان تجارب شخصی، درونی و روانی خویش می بیند. ولی به واسطه آن که تصویرها او را محدود نمی‌کنند، می تواند، پیامبری درونی از نویسنده بسازد.
بالاخره کدام یک؟ تصویر یا واژه
تصویرخوانی به گفته شهید آوینی «هرگز نمی تواند جانشین خواندن و نوشتن شود و تجربیات دو قرن اخیر انسان در نقاشی و گرافیک شاهدی بر این مدعاست.»کتابت، حافظ گنجینه فرهنگ و معارف بشر است و نه مصور کردن معارف. هرچند عقل ظاهراً می‌گوید تصویر، وسیله‌ای بهتر برای انتقال مفهوم است، تصویر فقط به یک مدلول دلالت می کند، اما کلام و واژه به بی شمار مدلول می‌تواند دلالت داشته باشد.
چرا که امکان دلالت رمزی یا نمادین دارد. بی‌گمان، اگر حافظ در زمان ما می زیست و فیلمساز قدری هم بود، هرگز دیوانش را تصویری نمی‌سرود؛ چه این‌که تصویر ماهیتا نمی‌تواند مفهوم را همزمان با چندین معنا و مدلول به مخاطب برساند. در تصویر، تفکر جایی ندارد و تخیل تماشاگر به کار نمی‌افتد؛ بلکه توهم واقعیت، وجود مخاطب را تسخیر می کند.
عجیب نیست که سازمان های عظیم تصویری تجاری هالیوود در انحصار صهیونیست‌هاست. در تاریخ انبیا خوانده‌ایم که قوم یهود مظهر دیده پرستی و چشم ‌گرایی هستند. آن ها بارها به حضرت موسی می‌گویند: به تو ایمان نمی آوریم مگر این که خدا را آشکار ببینیم. و یا می‌پرسند: چرا فرشتگان بر ما فرود نمی آیند و یا چرا آفریدگار خود را نمی بینیم؟ شاید به همین دلیل است که انجیل یوحنا با این کلام آغاز می‌شود: در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود.
بخشش
مژگان جهانداری

صبح که از خانه بیرون زد، با پدر و مادرش بحث و جدال بسیاری کرده بود. آن هم بر سر مسأله ازدواج و چیزهای دیگر که مادر و پدرش خیلی روی آنها تأکید بسیار داشتند و بارها از او خواسته بودند که به آنها فکر کند و تصمیمی قطعی برای آینده و زندگی­اش بگیرد اما او در نهایت بی خیالی از تمامی آنها رد می­شد و می­گذشت و حرف­های اطرافیان و پدر و مادر و دوستانش را هم نادیده می­گرفت. آن روز سر کلاس هم اصلاً تمرکز نداشت که به درس گوش دهد تا بعدازظهر کلاس بود و مدام به پدر و مادرش فکر می­کرد و رفتار بدی که صبح با آنها داشت. کلاس که تمام شد بعد از خداحافظی با دوستانش از دانشگاه بیرون آمد و قدم زنان در خیابان پیش می­رفت. فکر می­کرد و می­دید که حق با آنهاست و او این همه مدت را اشتباه می­کرده و مدام در حال خوش گذرانی و بیکاری بوده. جلوی گلفروشی ایستاد و نگاهی به سراسر گل­های آنجا انداخت، وارد شد و دسته گلی گرفت و راهی خانه شد. به اشتباهی پی برده بود و از وضع پیش آمده پشیمان! دسته گل درون دستش را نگاه می­کرد و لبخند می­زد و امیدوار بود که پدر و مادر تا به الان ا0و را بخشیده باشند جلوی در خا نه که رسید نگران و مردد بود و نمی­دانست که چه کار کند و از اینکه چگونه با او برخورد خواهند کرد. با توجه به اتفاق پیش آمده صبح تردید داشت. کلید را وارد در کرد و داخل خانه رفت. کفش­هایش را در آورد و بلافاصله به طرف اتاق کار پدرش راهی شد. چند ضربه متوالی به در زد. اجازه ورود که داده شد، در را باز کرد و وارد شد. پدر مشغول کار بود با دیدن او نیم نگاهی انداخت و باز هم مشغول کار شد. پسر جلوتر رفت و گفت: سلام اما جوابی نیامد و بلافاصله گفت: من من بابت همه چیز واقعاً متأسف و ناراحتم آقا جون من اشتباه کردم امیدوارم من رو ببخشید و حلالم کنید. ناگهان با زدن این حرف بلافاصله پدر از روی صندلی پشت میز کارش بلند شد و به طرف او آمد اما حرفی نزد مقابلش ایستاد و دستش را بالا آورد و پسر چشمانش را فوراً بست تا ضربه سیلی را نبیند و کمتر درد آن را احساس کند که ناگهان گرمای آغوش پدر را احساس کرد. چشمانش را گشود و لبخندی بر روی لبهایش نشست و بوسه­ای بر روی شانه پدر زد.