صفحه 6--31 مرداد 92
مکتب سرخوردگی
فارس: بشر در طول حیات خود پیوسته یک نوع تمدن، نداشته و مانند هریک از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده است. براساس آنچه ویکتور هوگو، نویسندۀ شهیر فرانسوی، گفت میتوان مکتب رمانتیسم را دوره ی تکامل هنری بشر، در عرصۀ ادبیات دانست؛ دورهای که رمانتیکها درد ناشی از حرکت ارابۀ سرمایهداری بر روی تن «بینوایان» جامعه را حس میکردند و میکوشیدند با خلق آثاری در برابر این ارابهران قسی القلب ایستادگی کنند یا آنکه برای لحظهای به دنیای رویاها فرار نمایند و رنجها را در دنیای واقعیتها تنها گذارند. اگر چه این دوره پایان یافته، اهمیت شناخت آن و مهمتر از آن، شناخت رمانهای هوگوی رمانتیک دغدغهای بوده که سبب نگارش نوشتار زیر شده است.
مکتب رمانتیسم؛ از ظهور تا افول
رمانتیسم در اصل جنبشی انقلابی است و شعارهای آن همان سخنان فلسفی و سیاسی است که تقریباً همۀ آنها در عصر روشنگری مطرح شده است؛ یعنی بیان آزاد حساسیتهای انسان و تأیید حقوق فردی. افزون بر این، از نظر زمانی هم معاصر انقلاب فرانسه است. نخستین رمانتیکهای انگلیسی انقلاب فرانسه را میستایند و هم مخالف عصر خویش (نبرد فرانسویان برای آزادی ملتها به پیروزی امپراتور و امپراتوری منجر شده است و بورژوازی پیروزمند پایان تاریخ را اعلام میکند).
در دوران بیمایگی و تسلط فئودالیتۀ جدید صنعت و پول، رمانتیسم پافشاری میکند که از جنبۀ فجیع و مصیبتبار زندگی سخن بگوید. بالزاک، که در آغاز متوجه این نکته نشده بود، لامارتین، شاعر رمانتیک، را با عبارت ترانهخوان ناتوان شب مهتابی، که آیندۀ درخشانی در سیاست و در خدمت میراثخواران ثروتمند دارد، مسخره میکرد، اما 25 سال بعد در سال 1844م در رمان «دهقانان» معنی حقیقی مرثیههای این شاعر رمانتیک را تحلیل کرد. از این نظر رمانتیسم و رئالیسم دو جنبۀ جداییناپذیر رودررویی با زندگی هستند و آن آگاهی به واقعیت تلخ و بیگذشت است. به این ترتیب مشاهده میکنیم که در رمانتیسم بیشتر بر روی انواع فرار رمانتیکها تکیه میشود: فرار به رویا، فرار به گذشته، به سرزمینهای دوردست، به تخیل. اما کمتر کسی میپرسد که آنها از چه چیزی میخواستند فرار کنند؟ آنها بیشتر از اینکه از چهارچوبۀ خشک قواعد کلاسیک فراری باشند، از آزادی دروغین و رشد سرمایهداری نوپا میگریختند. اگر «رنۀ» شاتوبریان در پناهگاهی جنگلی منزوی میشود، از سر هوس نیست، بلکه بر دژناکامی است. نسل رمانتیک، نسل «آرزوهای بربادرفته» است و مکتب آنها مکتب سرخوردگی است.
نویسندگان کلاسیک به طرف رمان نمیرفتند و در دورۀ کلاسیک، رمان ارزش مهمی نداشت، ولی در دورۀ رمانتیک، درست عکس این موضوع پیش آمد و رمان نسبت به سایر انواع آثار ادبی، اهمیت ویژهای یافت. نویسندگان رمانتیک خود را موضوع رمان قرار دادند و حالات شخصی و روحی خود را تشریح کردند و به این ترتیب برای نخستینبار «رمان شخصی» پدید آمد.
علاقه به شرح و وصف حوادث جالب گذشته «رمان تاریخی» را خلق کرد و درک رابطۀ عشق و علاقه به زندگی سبب پیدایش «رمان عشق» شد. درام رمانتیک برای رسیدن به موفقیت مبارزۀ سختی را با تراژدی کلاسیک آغاز کرد، هرچند که درمورد رمان به چنین مبارزهای نیاز نبود؛ زیرا کلاسیسم اهمیتی برای رمان قائل نشده بود و محدودیتی برای نویسندگان رمان نبود تا برای رفع آن به مبارزه نیاز باشد.
رماننویسانی که در دورۀ رمانتیک به میان آمدند به نگارش انواع رمان دست زدند، هر موضوعی که خواستند انتخاب کردند و دربارۀ آن رمان نوشتند. اما مطالب این رمانها، به هر شکلی که نوشته میشد، اغلب منعکسکنندۀ روح نویسنده بود.رمان تحلیلی روانی نیز در این میان تأثیر مهمی داشت؛ «رنه» اثر شاتوبریان و «اوبرمان»، اثر سنانکور و «آدولف» اثر بنژامین کنستان را، که زاییدۀ بیماری قرن بودند، در شمار اینگونه رمانها میآورند. میتوان گفت که شاهکار این رمانهای روانی «شهوت» اثر سنت بوو، منتقد بزرگ، است.
اما با وجود اختلافی که بین رمان «رمانتیک» و رمان «رئالیست» وجود دارد، باید رمان «رمانتیک» را مقدمهای بر رمان «رئالیست» دانست. علاقه به هماهنگی با زمان و مکان، توجه به مسائل اجتماعی و روابط میان فرد و جامعه، نکاتی است که رابطهای میان این دو نوع رمان تولید میکند و همانگونه که در رمانهای اجتماعی رمانتیک نشانههایی از ظهور رئالیسم را میتوان دید، بعضی از آثار نویسندگان بزرگ رئالیست، مانند بالزاک و استاندال، نیز جنبۀ «رمانتیک» دارد.
سال 1830م را که سال کمال رمانتیسم فرانسه است در عین حال باید سال افول این مکتب شمرد؛ زیرا بر اثر اغتشاشات سیاسی که در این سال در فرانسه روی داد، رشتههایی که گردانندگان این مکتب را به یکدیگر وابسته میساخت از هم گسیخت. البته این دسته خواه و ناخواه از هم میپاشید؛ زیرا رقابتها و اغراضی که در میان شاعران و نویسندگان راه یافته بود چنین وضعی را ایجاب میکرد؛ چنانکه تا آن زمان بیشتر هنرمندان از این مکتب کنار کشیده بودند و به طور مستقل کار میکردند.
لامارتین، که یکی از شخصیتهای مشهور این مکتب است، وارد سیاست شد و پس از اینکه در سال 1834م به نمایندگی مجلس انتخاب شد بهکلی رابطۀ خود را با این مکتب قطع کرد. آلفره دوموسه در سال 1836م کتابی منتشر کرد که افتراق او را از مکتب رمانتیک نشان میداد. افزون بر این میخواری و عیاشی او را پیش از پیری از پا در آورد. آلفره دوینیی در سال 1837م با ویکتور هوگو اختلاف پیدا کرد و تغییراتی در عقایدش پدید آمد.
پیش به سوی رمانتیسم
ویکتور هوگو، نویسندۀ معروف فرانسوی و خالق رمان «بینوایان» یکی از نویسندگان و شاعرانی است که به مکتب رمانتیسم گرایش داشت. او که در فضای رمانتیسم فرانسوی نفس میکشید، متأثر از این فضا به خلق آثاری دست زد که از جملۀ آنها میتوان به «درام کرامول» اشاره کرد. درواقع هوگو در سال 1827م با خلق این درام و نگارش مقدمۀ آن پیشرو مکتب رمانتیسم شد.
او در این مقدمه، که به منزلۀ «مرامنامۀ مکتب رمانتیسم» است، نوشت: «بشر در طول حیات خود، پیوسته یک نوع تمدن و یک نوع جامعه نداشته است». بشریت مانند، هریک از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده، بالیده، بالغ شده و آنگاه به پیری پرعظمت خود رسیده است. پیش از دورانی که جامعۀ امروز آن را عهد عتیق میخواند دورهای بوده که «عهد افسانه» نام داشت و بهتر بود «عصر آغازین» خوانده شود. ازآنجاکه شعر، آینۀ اندیشههای آدمی است، این سه دورۀ عهد آغازین، عهد عتیق و عهد جدید را طی کرده است.
اشعار غنایی، زاییدۀ عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی عهد عتیق، و درام، پروردۀ عهد جدید است. نغمه و غنا ابدیت را ساز میکند. ماهیت غنا طبیعی بودن، ویژگی دومی (حماسه)، سادگی، و صنعت سومی (درام) حقیقی بودن است. قهرمانان حماسهها، پهلوانان غول صنعتی چون آشیل، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام نیز جزء انسانهای عادی نیستند، کسانی چون هاملت، مکبت، اتللو و... . هوگو معتقد بود هر آنچه در طبیعت است، به هنر تعلق دارد.
ویکتور هوگو تا سال مرگ خود، یعنی 1885م، به نوشتن و شعر گفتن ادامه داد، اما از سال 1843 تا 1854م به سبب مرگ دخترش سکوت کرد. با این حال همینکه در سال 1855م دوباره به کار ادب مشغول شد اطراف خود را خالی یافت و اثری از دوستان و همراهان رمانتیک سابق خود ندید. در سال 1840م سنت بوو، منتقد معروف و بزرگ رمانتیسم، به کلی با این مکتب قطع رابطه کرد، حتی در اواخر عمر همکاری سابق خود را با رمانتیکها منکر شد. باید گفت که از سال 1840م به بعد دیوارهای کاخ رمانتیسم رو به ویرانی گذاشت. با این حال هوگو، که اقبال رمانیسمی فرسوده را تا آخرین دهۀ قرن نوزدهم ادامه داد، موفق شد معنایی عمیق و بعدی اخلاقی به این نهضت بدهد؛ آنچه در روزگار شدت رمانتیسم نیز این همه آشکار نبود.
رمانتیک هوگویی
ویکتور هوگو طی عمر نویسندگی خود آثار بسیاری خلق کرد و با آنها درواقع وجه رمانتیستی را از ذهن به زبان قلم درآورد. با توجه به این موضوع در ادامه بعضی از رمانهای معروف این نویسندۀ فرانسوی معرفی شده است.
1 - هان ایسلندی: «هان ایسلندی» رمانی از دورۀ جوانی ویکتور هوگو است که در سال 1823م آن را منتشر کرد. حوادث داستان در قرن هفدهم اتفاق میافتد و محل روی دادن این حوادث کشوری است خیالی در سرزمین ایسلند. راهزن خونآشامی به نام «هان ایسلندی» جمعیت را به وحشت انداخته است. دربارۀ زندگیاش افسانههای نگرانکنندهای بر سر زبانهاست.
شوالیۀ جوانی، به نام اوردنر، عاشق دختری است که همراه پدرش زندانی است و این پدر وزیری است که رقیبی به دروغ اتهامی به او بسته است تا جایش را در مقام صدارت اعظمی کشور بگیرد. اوردنر به جستجوی راهزن اقدام میکند تا مدارک و اسنادی را از او بگیرد که میتواند بیگناهی پیرمرد را اثبات کند. سرانجام، مدارک و اسنادی که میخواهد توی جیب اسپیاگودری، نگهبان بدبخت غسالخانه، پیدا میشود و نتیجۀ آن اعادۀ شرف محبوس است.
عاشق و معشوق نیز سرانجام خوشبخت میشوند و موسدمون، روح ملعون صدر اعظم به دست برادرش، جلاد اوروژیکس، معدوم میشود. هان ایسلندی نیز به زندان تن میدهد، البته فقط به این منظور که بتواند پایگاه سربازان را آتش بزند، اما بدبختی گریبانش را میگیرد؛ زیرا خودش قربانی هوس دیوانهوار انتقامجویی خویش میشود و جان میبازد. این رمان ملودرام سطحی بیش نیست، اما شیوه و اسلوب هوگو را از همان زمان روشن میکند و تضادهای تندش را، که پیکار مداوم نیکی و بدی در آن نمایان است، نشان میدهد. شخصیت هان به قدرت غنایی توهمزایی میرسد و این کتاب را یکی از سندهای گویای آغاز رمانتیسم میسازد.
2 - واپسین روز یک محکوم: این رمان، که در سال 1855م منتشر شد، درواقع اعلامیهای انسانی بود دربارۀ حذف شکنجه و اعدام، که بر افتخارهای هوگو افزود. این رمان روایتی است که از وضع یک محکوم تا لحظۀ اجرای حکم حکایت میکند. هوگو در این اثر خود از الغای محکومیت اعدام جانبداری کرده است. بیشک حسی که او را برانگیخت تا این رمان را بنگارد بسیار شریف است، اما رمان بیش از حد ادبی، کتابی و قراردادی است؛ این اثر فاقد حس انسانی و روانشناسی فردی است.
زندانی، آنگاه که به سمت سکوی اعدام میرود، احساس خود را برای ما فاش میسازد تا به گفتۀ خود، راه فراری بر اضطراب خویش بیابد و نیز به این امید که داستانش «روزی به کار دیگران آید». دیدار ماری، دختر محکوم، از پدرش با لحنی مهیج توصیف شده است. اما هیچگونه تأثر واقعی را به خواننده منتقل نمیکند.
از دیدگاه هنری، مقدمۀ اثر مایۀ شدیدترین انتقادهاست که هوگو در آن گفته است هدف او از نگارش این رمان دفاع از حق یک محکوم نامشخص است که در روزی نامشخص، به دلیل جنایتی نامشخص اعدام شده است. همین، درنهایت، نقص اصلی کتاب است. شخصیتها عاری از هویتاند و هیچ اثری از روانشناسی در این رمان دیده نمیشود، اگرچه نویسندگان رمانتیک و ویکتور هوگو «قاعدهشان این بود که چنین نکات را نادیده نگیرند».
3 - نوتردام دوپاری یا گوژپشت نتردام: هوگو در مقدمۀ رمان یادشده، که در سال 1831 انتشار یافت، نوشته است: «چند سال پیش نویسندۀ این کتاب به هنگام تماشا یا بهتر بگوییم ضمن کاوش در کلیسای نتردام در یکی از زوایای تاریک برجهای آن کلمه «ANATKH» را که دستی عمیقاً بر یکی از دیوارها کنده بود مشاهده کرد. کسی که این کلمه را بر دیوار برج کلیسای نتردام نقش زده بود چندین قرن پیش از جهان رخت بربسته و نوشتۀ او هم به دنبال وی ناپدید شده، پایان عمر کلیسا نیز بسیار نزدیک است. کتاب حاضر دربارۀ سنگنوشتۀ مزبور به رشتۀ تحریر درآمده است».
داستان گوژپشت نتردام از آنجا آغاز میشود که دختر کولی جوان و زیبایی به نام اسمرالدا همراه بز باهوش خود، جالی، میرقصد و برنامه اجرا میکند. کلود فرولو، رئیس شماسهای نتردام و راهبی که نفس شکنجهاش میدهد در نهان عاشق اسمرالدا شده است. او تلاش میکند با کمک کازیمودو، ناقوسزن بدشکل، زشت و گوژپشت، اسمرالدا را برباید، ولی با مداخلۀ کاپیتان فوبرس ناکام میماند و کازیمودو دستگیر میشود.
کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات میکنند و فقط اسمرالدا، که قلبی مهربان دارد، به او کمک میکند و جرعهای آب به او میدهد. اسمرالدا به شدت عاشق فوبرس شده، ولی فوبرس، که جوانی سبکسر و هوسباز است، فقط در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته است اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که کلود فرولو با خنجر به او ضربه میزند. اسمرالدا به جرم قتل به اعدام محکوم میشود.
کلود فرولو در زندان به اسمرالدا ابراز عشق میکند، ولی اسمرالدا او را از خود میراند و همچنان به یاد فوبوس رنجها را تحمل میکند. در روز اعدام اسمرالدا را برای توبه به در نتردام میبرند. او در آنجا چشمش به فوبرس، که از ضربۀ چاقو جان سالم به در برده است، میافتد ولی فوبوس از او روی برمیگرداند.در این لحظه کازیمودو، گوژپشت یک چشم و کر، او را از دست نگهبانان نجات میدهد و با خود به برجهای نتردام میبرد و او در آنجا پناهنده میشود.
اسمرالدا، که کماکان به عشق فوبدس دل بسته است، متوجه شدت عشق کازیمودو به خود نمیشود. پس از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرولو برای نجات اسمرالدا و البته غارت کلیسا به نتردام حمله میکنند، ولی کازیمودو، که متوجه نیت واقعی آنها نشده است، برای دفاع از اسمرالدا با آنها مقابله میکند.
رمانتیسم در اصل جنبشی انقلابی است و شعارهای آن همان سخنان فلسفی و سیاسی است که تقریباً همۀ آنها در عصر روشنگری مطرح شده است؛ یعنی بیان آزاد حساسیتهای انسان و تأیید حقوق فردی. افزون بر این، از نظر زمانی هم معاصر انقلاب فرانسه است. نخستین رمانتیکهای انگلیسی انقلاب فرانسه را میستایند و هم مخالف عصر خویش (نبرد فرانسویان برای آزادی ملتها به پیروزی امپراتور و امپراتوری منجر شده است و بورژوازی پیروزمند پایان تاریخ را اعلام میکند).
در دوران بیمایگی و تسلط فئودالیتۀ جدید صنعت و پول، رمانتیسم پافشاری میکند که از جنبۀ فجیع و مصیبتبار زندگی سخن بگوید. بالزاک، که در آغاز متوجه این نکته نشده بود، لامارتین، شاعر رمانتیک، را با عبارت ترانهخوان ناتوان شب مهتابی، که آیندۀ درخشانی در سیاست و در خدمت میراثخواران ثروتمند دارد، مسخره میکرد، اما 25 سال بعد در سال 1844م در رمان «دهقانان» معنی حقیقی مرثیههای این شاعر رمانتیک را تحلیل کرد. از این نظر رمانتیسم و رئالیسم دو جنبۀ جداییناپذیر رودررویی با زندگی هستند و آن آگاهی به واقعیت تلخ و بیگذشت است. به این ترتیب مشاهده میکنیم که در رمانتیسم بیشتر بر روی انواع فرار رمانتیکها تکیه میشود: فرار به رویا، فرار به گذشته، به سرزمینهای دوردست، به تخیل. اما کمتر کسی میپرسد که آنها از چه چیزی میخواستند فرار کنند؟ آنها بیشتر از اینکه از چهارچوبۀ خشک قواعد کلاسیک فراری باشند، از آزادی دروغین و رشد سرمایهداری نوپا میگریختند. اگر «رنۀ» شاتوبریان در پناهگاهی جنگلی منزوی میشود، از سر هوس نیست، بلکه بر دژناکامی است. نسل رمانتیک، نسل «آرزوهای بربادرفته» است و مکتب آنها مکتب سرخوردگی است.
نویسندگان کلاسیک به طرف رمان نمیرفتند و در دورۀ کلاسیک، رمان ارزش مهمی نداشت، ولی در دورۀ رمانتیک، درست عکس این موضوع پیش آمد و رمان نسبت به سایر انواع آثار ادبی، اهمیت ویژهای یافت. نویسندگان رمانتیک خود را موضوع رمان قرار دادند و حالات شخصی و روحی خود را تشریح کردند و به این ترتیب برای نخستینبار «رمان شخصی» پدید آمد.
علاقه به شرح و وصف حوادث جالب گذشته «رمان تاریخی» را خلق کرد و درک رابطۀ عشق و علاقه به زندگی سبب پیدایش «رمان عشق» شد. درام رمانتیک برای رسیدن به موفقیت مبارزۀ سختی را با تراژدی کلاسیک آغاز کرد، هرچند که درمورد رمان به چنین مبارزهای نیاز نبود؛ زیرا کلاسیسم اهمیتی برای رمان قائل نشده بود و محدودیتی برای نویسندگان رمان نبود تا برای رفع آن به مبارزه نیاز باشد.
رماننویسانی که در دورۀ رمانتیک به میان آمدند به نگارش انواع رمان دست زدند، هر موضوعی که خواستند انتخاب کردند و دربارۀ آن رمان نوشتند. اما مطالب این رمانها، به هر شکلی که نوشته میشد، اغلب منعکسکنندۀ روح نویسنده بود.رمان تحلیلی روانی نیز در این میان تأثیر مهمی داشت؛ «رنه» اثر شاتوبریان و «اوبرمان»، اثر سنانکور و «آدولف» اثر بنژامین کنستان را، که زاییدۀ بیماری قرن بودند، در شمار اینگونه رمانها میآورند. میتوان گفت که شاهکار این رمانهای روانی «شهوت» اثر سنت بوو، منتقد بزرگ، است.
اما با وجود اختلافی که بین رمان «رمانتیک» و رمان «رئالیست» وجود دارد، باید رمان «رمانتیک» را مقدمهای بر رمان «رئالیست» دانست. علاقه به هماهنگی با زمان و مکان، توجه به مسائل اجتماعی و روابط میان فرد و جامعه، نکاتی است که رابطهای میان این دو نوع رمان تولید میکند و همانگونه که در رمانهای اجتماعی رمانتیک نشانههایی از ظهور رئالیسم را میتوان دید، بعضی از آثار نویسندگان بزرگ رئالیست، مانند بالزاک و استاندال، نیز جنبۀ «رمانتیک» دارد.
سال 1830م را که سال کمال رمانتیسم فرانسه است در عین حال باید سال افول این مکتب شمرد؛ زیرا بر اثر اغتشاشات سیاسی که در این سال در فرانسه روی داد، رشتههایی که گردانندگان این مکتب را به یکدیگر وابسته میساخت از هم گسیخت. البته این دسته خواه و ناخواه از هم میپاشید؛ زیرا رقابتها و اغراضی که در میان شاعران و نویسندگان راه یافته بود چنین وضعی را ایجاب میکرد؛ چنانکه تا آن زمان بیشتر هنرمندان از این مکتب کنار کشیده بودند و به طور مستقل کار میکردند.
لامارتین، که یکی از شخصیتهای مشهور این مکتب است، وارد سیاست شد و پس از اینکه در سال 1834م به نمایندگی مجلس انتخاب شد بهکلی رابطۀ خود را با این مکتب قطع کرد. آلفره دوموسه در سال 1836م کتابی منتشر کرد که افتراق او را از مکتب رمانتیک نشان میداد. افزون بر این میخواری و عیاشی او را پیش از پیری از پا در آورد. آلفره دوینیی در سال 1837م با ویکتور هوگو اختلاف پیدا کرد و تغییراتی در عقایدش پدید آمد.
پیش به سوی رمانتیسم
ویکتور هوگو، نویسندۀ معروف فرانسوی و خالق رمان «بینوایان» یکی از نویسندگان و شاعرانی است که به مکتب رمانتیسم گرایش داشت. او که در فضای رمانتیسم فرانسوی نفس میکشید، متأثر از این فضا به خلق آثاری دست زد که از جملۀ آنها میتوان به «درام کرامول» اشاره کرد. درواقع هوگو در سال 1827م با خلق این درام و نگارش مقدمۀ آن پیشرو مکتب رمانتیسم شد.
او در این مقدمه، که به منزلۀ «مرامنامۀ مکتب رمانتیسم» است، نوشت: «بشر در طول حیات خود، پیوسته یک نوع تمدن و یک نوع جامعه نداشته است». بشریت مانند، هریک از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده، بالیده، بالغ شده و آنگاه به پیری پرعظمت خود رسیده است. پیش از دورانی که جامعۀ امروز آن را عهد عتیق میخواند دورهای بوده که «عهد افسانه» نام داشت و بهتر بود «عصر آغازین» خوانده شود. ازآنجاکه شعر، آینۀ اندیشههای آدمی است، این سه دورۀ عهد آغازین، عهد عتیق و عهد جدید را طی کرده است.
اشعار غنایی، زاییدۀ عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی عهد عتیق، و درام، پروردۀ عهد جدید است. نغمه و غنا ابدیت را ساز میکند. ماهیت غنا طبیعی بودن، ویژگی دومی (حماسه)، سادگی، و صنعت سومی (درام) حقیقی بودن است. قهرمانان حماسهها، پهلوانان غول صنعتی چون آشیل، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام نیز جزء انسانهای عادی نیستند، کسانی چون هاملت، مکبت، اتللو و... . هوگو معتقد بود هر آنچه در طبیعت است، به هنر تعلق دارد.
ویکتور هوگو تا سال مرگ خود، یعنی 1885م، به نوشتن و شعر گفتن ادامه داد، اما از سال 1843 تا 1854م به سبب مرگ دخترش سکوت کرد. با این حال همینکه در سال 1855م دوباره به کار ادب مشغول شد اطراف خود را خالی یافت و اثری از دوستان و همراهان رمانتیک سابق خود ندید. در سال 1840م سنت بوو، منتقد معروف و بزرگ رمانتیسم، به کلی با این مکتب قطع رابطه کرد، حتی در اواخر عمر همکاری سابق خود را با رمانتیکها منکر شد. باید گفت که از سال 1840م به بعد دیوارهای کاخ رمانتیسم رو به ویرانی گذاشت. با این حال هوگو، که اقبال رمانیسمی فرسوده را تا آخرین دهۀ قرن نوزدهم ادامه داد، موفق شد معنایی عمیق و بعدی اخلاقی به این نهضت بدهد؛ آنچه در روزگار شدت رمانتیسم نیز این همه آشکار نبود.
رمانتیک هوگویی
ویکتور هوگو طی عمر نویسندگی خود آثار بسیاری خلق کرد و با آنها درواقع وجه رمانتیستی را از ذهن به زبان قلم درآورد. با توجه به این موضوع در ادامه بعضی از رمانهای معروف این نویسندۀ فرانسوی معرفی شده است.
1 - هان ایسلندی: «هان ایسلندی» رمانی از دورۀ جوانی ویکتور هوگو است که در سال 1823م آن را منتشر کرد. حوادث داستان در قرن هفدهم اتفاق میافتد و محل روی دادن این حوادث کشوری است خیالی در سرزمین ایسلند. راهزن خونآشامی به نام «هان ایسلندی» جمعیت را به وحشت انداخته است. دربارۀ زندگیاش افسانههای نگرانکنندهای بر سر زبانهاست.
شوالیۀ جوانی، به نام اوردنر، عاشق دختری است که همراه پدرش زندانی است و این پدر وزیری است که رقیبی به دروغ اتهامی به او بسته است تا جایش را در مقام صدارت اعظمی کشور بگیرد. اوردنر به جستجوی راهزن اقدام میکند تا مدارک و اسنادی را از او بگیرد که میتواند بیگناهی پیرمرد را اثبات کند. سرانجام، مدارک و اسنادی که میخواهد توی جیب اسپیاگودری، نگهبان بدبخت غسالخانه، پیدا میشود و نتیجۀ آن اعادۀ شرف محبوس است.
عاشق و معشوق نیز سرانجام خوشبخت میشوند و موسدمون، روح ملعون صدر اعظم به دست برادرش، جلاد اوروژیکس، معدوم میشود. هان ایسلندی نیز به زندان تن میدهد، البته فقط به این منظور که بتواند پایگاه سربازان را آتش بزند، اما بدبختی گریبانش را میگیرد؛ زیرا خودش قربانی هوس دیوانهوار انتقامجویی خویش میشود و جان میبازد. این رمان ملودرام سطحی بیش نیست، اما شیوه و اسلوب هوگو را از همان زمان روشن میکند و تضادهای تندش را، که پیکار مداوم نیکی و بدی در آن نمایان است، نشان میدهد. شخصیت هان به قدرت غنایی توهمزایی میرسد و این کتاب را یکی از سندهای گویای آغاز رمانتیسم میسازد.
2 - واپسین روز یک محکوم: این رمان، که در سال 1855م منتشر شد، درواقع اعلامیهای انسانی بود دربارۀ حذف شکنجه و اعدام، که بر افتخارهای هوگو افزود. این رمان روایتی است که از وضع یک محکوم تا لحظۀ اجرای حکم حکایت میکند. هوگو در این اثر خود از الغای محکومیت اعدام جانبداری کرده است. بیشک حسی که او را برانگیخت تا این رمان را بنگارد بسیار شریف است، اما رمان بیش از حد ادبی، کتابی و قراردادی است؛ این اثر فاقد حس انسانی و روانشناسی فردی است.
زندانی، آنگاه که به سمت سکوی اعدام میرود، احساس خود را برای ما فاش میسازد تا به گفتۀ خود، راه فراری بر اضطراب خویش بیابد و نیز به این امید که داستانش «روزی به کار دیگران آید». دیدار ماری، دختر محکوم، از پدرش با لحنی مهیج توصیف شده است. اما هیچگونه تأثر واقعی را به خواننده منتقل نمیکند.
از دیدگاه هنری، مقدمۀ اثر مایۀ شدیدترین انتقادهاست که هوگو در آن گفته است هدف او از نگارش این رمان دفاع از حق یک محکوم نامشخص است که در روزی نامشخص، به دلیل جنایتی نامشخص اعدام شده است. همین، درنهایت، نقص اصلی کتاب است. شخصیتها عاری از هویتاند و هیچ اثری از روانشناسی در این رمان دیده نمیشود، اگرچه نویسندگان رمانتیک و ویکتور هوگو «قاعدهشان این بود که چنین نکات را نادیده نگیرند».
3 - نوتردام دوپاری یا گوژپشت نتردام: هوگو در مقدمۀ رمان یادشده، که در سال 1831 انتشار یافت، نوشته است: «چند سال پیش نویسندۀ این کتاب به هنگام تماشا یا بهتر بگوییم ضمن کاوش در کلیسای نتردام در یکی از زوایای تاریک برجهای آن کلمه «ANATKH» را که دستی عمیقاً بر یکی از دیوارها کنده بود مشاهده کرد. کسی که این کلمه را بر دیوار برج کلیسای نتردام نقش زده بود چندین قرن پیش از جهان رخت بربسته و نوشتۀ او هم به دنبال وی ناپدید شده، پایان عمر کلیسا نیز بسیار نزدیک است. کتاب حاضر دربارۀ سنگنوشتۀ مزبور به رشتۀ تحریر درآمده است».
داستان گوژپشت نتردام از آنجا آغاز میشود که دختر کولی جوان و زیبایی به نام اسمرالدا همراه بز باهوش خود، جالی، میرقصد و برنامه اجرا میکند. کلود فرولو، رئیس شماسهای نتردام و راهبی که نفس شکنجهاش میدهد در نهان عاشق اسمرالدا شده است. او تلاش میکند با کمک کازیمودو، ناقوسزن بدشکل، زشت و گوژپشت، اسمرالدا را برباید، ولی با مداخلۀ کاپیتان فوبرس ناکام میماند و کازیمودو دستگیر میشود.
کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات میکنند و فقط اسمرالدا، که قلبی مهربان دارد، به او کمک میکند و جرعهای آب به او میدهد. اسمرالدا به شدت عاشق فوبرس شده، ولی فوبرس، که جوانی سبکسر و هوسباز است، فقط در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته است اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که کلود فرولو با خنجر به او ضربه میزند. اسمرالدا به جرم قتل به اعدام محکوم میشود.
کلود فرولو در زندان به اسمرالدا ابراز عشق میکند، ولی اسمرالدا او را از خود میراند و همچنان به یاد فوبوس رنجها را تحمل میکند. در روز اعدام اسمرالدا را برای توبه به در نتردام میبرند. او در آنجا چشمش به فوبرس، که از ضربۀ چاقو جان سالم به در برده است، میافتد ولی فوبوس از او روی برمیگرداند.در این لحظه کازیمودو، گوژپشت یک چشم و کر، او را از دست نگهبانان نجات میدهد و با خود به برجهای نتردام میبرد و او در آنجا پناهنده میشود.
اسمرالدا، که کماکان به عشق فوبدس دل بسته است، متوجه شدت عشق کازیمودو به خود نمیشود. پس از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرولو برای نجات اسمرالدا و البته غارت کلیسا به نتردام حمله میکنند، ولی کازیمودو، که متوجه نیت واقعی آنها نشده است، برای دفاع از اسمرالدا با آنها مقابله میکند.
+ نوشته شده در 2013/8/22 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی