صفحه 8--4 شهریور 92
بخش دوم عبدالرحمن مجاهدنقی
فصل اول: وسواس علمی
یکی از گرفتاری های امروز ما "کتابسازی" است. باور سخیفی رایج شده که هر چه تعداد تالیفات و کتاب های یک نویسنده بیشتر، ارج و منزلت فرهنگی او هم بیشتر خواهد بود. حال، این مهم که ارزش آن تعداد کثیر تالیفات تا چه حد است، یا علیرغم وجود تحقیقات ارزنده در یک زمینه، چه نیازی به عرضه کاری به مراتب کم ارزش تر از کارهای قابل اعتنای قبلی هست، و سهل انگاری ها و آسان گیری ها در عرضه این گونه آثار با حداقل تلاشی که لازمه عرضه یک تحقیق ارزنده است و... نزد چنین افرادی محلی از اعراب ندارد! مهم کمیت است و بس. در برابر چنین آثاری، بهترین جمله ای که می توان به کار برد، سخن پیر هرات است که گفت: " باش تا فردا شود"!
یکی از زیباترین نظرها در این باره را در جمله های امیر حسین یزدگردی(1365 - 1306) دیده ام. توانایی و مایه وری یزدگردی در فهم سخن فارسی، فروزانفر را بر آن داشت تا او را برای استنساخ و همکاری در مقابله و ملاحظه کلیات شمس (غزلیات مولانا) برگزید. در مقدمه های هشت مجلد آن کتاب کبیر می بینیم که فروزانفر با محبت و علاقه از او به عنوان فاضل نام برده و در حقیقت او را ستوده است. همین توصیف کوتاه، از زبان آن سخن شناس روزگار گویای مقام علمی یزدگردی تواند بود.
مجتبایی می گوید : «برای یزدگردی هیچ چیز جز علم مهم نبود و هیچ چیز را جز علم جدی نمی گرفت. وقتی به دیدار مینوی رفتم، شنیده بودم که آن دو (مینوی و یزدگردی) به تصحیح کتاب کلیله و دمنه مشغول اند. از مینوی پرسیدم: کار تصحیح کتاب در چه وضع است؟ او با لحنی شکوه آمیز گفت: آقا، وسواس یزدگردی ما را زمین گیر کرده. مینوی که خود در دقت و وسواس علمی زبانزد بود، از وسواس علمی یزدگردی به ستوه آمده بود. یزدگردی، در کار علم و تحصیل نوعی وسواس شبیه جنون داشت، جنون مقدس. باید گفت ایثار و از خود گذشتگی او در کار علم و تعلیم و تعلم تام و تمام و تحسین برانگیز بود».
اما آنچه مورد نظر ماست، خاطره ای است که اصغر دادبه از یزدگردی دارد:
«روزی در محضر استاد ( یزدگردی ) بودم و سخن از تحقیق و پژوهش در میان بود، من کوشیدم تا به زبان اشاره و کنایه به استاد بگویم که آیا، در کار تحقیق، این همه موی بینی و دقت نظر وسواس گونه لازم است؟ او به فراست مقصود مرا دریافت و، در حالی که به کتابخانه خود اشاره می کرد، پرسید: چند جلد کتاب در این کتابخانه است؟ من، که شمار تقریبی کتاب های او را می دانستم، گفتم: قریب پنج هزار جلد. او تکرار کرد: چند کتاب ؟ (با تاکید بر واژه کتاب) و خود پاسخ داد: حداکثر پنجاه جلد (مقصود او از کتاب، اثر درجه یک و ماندنی بود. اثری که با مرگ نویسنده اش نمی میرد ). سپس افزود: اگر کتاب می نویسی، اگر تحقیق می کنی، بکوش که حاصل کارت در ردیف آن پنجاه جلد قرار گیرد. نتیجه این همه دقت نظر و باریک بینی آن بود که از استاد تنها چند اثر برجای ماند.» { پژوهشگران، ج 5، صص 395 - 394 }.
نمونه دیگر را در "سید محمد فرزان" سراغ داریم که: "کثرت وسواس او در صحیح بودن نوشته ها مانع از این شده است که تالیف یا تصنیفی بکند. هر چند در نوشتن بسیاری از کتاب ها، که مولفین و مصححین آنها از آن مرحوم استشاره کرده اند، دخیل و سهیم بوده است".{پژوهشگران، ج اول، ص 170}
از هیچ کسی نام نمی برم، تنها در یک اشاره ضمنی به یکی از محققان و نویسندگان قرن سیزدهم هجری خودمان اشاره می کنم که صاحب دویست و شصت و هفت کتاب و رساله است، و مطمئنم نود درصد افراد اهل مطالعه، حتی نام یک کتاب یا رساله او را نمی دانند! اما چه بزرگانی، و در قالب چه جملات ستایش آمیزی از همان "سید محمد فرزان" فاقد تالیف یاد کرده اند! مثل "مجتبی مینوی" که در حق فرزان این یک بیت را آورده است:
یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگویم وصف آن رشک ملک
یا "محمد علی اسلامی ندوشن" که درباره او نوشته است: "ما در گرد خود استاد و علامه و صاحب عنوان و صاحب رتبه و صاحب تالیف زیاد می بینیم، ولی چه اندک است تعداد کسانی که عیار انسانی آنها در حد قابل قبولی مانده باشد. اگر فضیلت با فضل، دانایی با دانش، و مردمی با روشن بینی همراه نشود، زیان یک دانشمند از سود او بیشتر خواهد بود و آنچه باید از دانش او بال یک جامعه بشود، بار آن خواهد بود" {یغما، سال 19، ش8 }.
این بدان معنا نیست که هر کس تعداد تالیفاتش کمتر، کارهایش ارزنده تر خواهد بود، که در نقطه مقابل استاد یزدگردی، اساتید زیادی را می شناسیم که صاحب تالیفات کثیر و ارزنده هستند. بحث بر سر دقت و تلاش و وسواس علمی است که باعث ماندگاری یک اثر، یا حذف و فراموشی آن در کوتاه مدت می شود. چرا تلاش علامه قزوینی در نشر تاریخ جهانگشای جوینی (از شاهکارهای بی نظیر تتبع و تحقیق که از سال 1912 تا 1937، یعنی به مدت بیست و پنج سال به طول انجامید) باعث شده تا این اثر را در زمره همان تعداد - هر چند مبالغه آمیز - پنجاه اثری قرار دهیم که استاد یزدگردی گفته است؟ علتش این است:
"اعضای اوقاف گیب طبع و نشر مجلدات سه گانه "تاریخ جهانگشای جوینی" را به علامه محمد قزوینی واگذار کردند، مردی که اگر احاطه کم نظیر او بر ادبیات فارسی بعد از اسلام و ادب عرب مثال زدنی است، تخصص او در تاریخ دوره مغول، او را به بهترین گزینه برای طبع این تاریخ تبدیل کرده بود. دو جلد اول تاریخ جهانگشا منتشر شدند، اما طبع و نشر جلد سوم، حدود پانزده سال به تاخیر افتاد! اعضای اوقاف گیب از انتظار به ستوه آمدند. همین تحمل پانزده ساله هم نشانه ای از احترام و ارادت آنان به جایگاه علمی علامه محمد قزوینی بود. بنابراین تصمیم گرفتند اتمام حجتی برای او بفرستند و بگویند اگر در ظرف دو یا سه سال دیگر کار تمام نشود، طبع کتاب را به کسی دیگر واگذار خواهند کرد. این اتمام حجت کار خودش را کرد و جلد سوم نیز آماده و منتشر شد. اما علت این تاخیر، آن هم از سوی مردی دقیق و صحیح العمل که حکایات متعددی از وقت شناسی و وفای به عهد از او در دست است چه بود؟
"سر دنیسن راس" که به پاریس رفته و برای اتمام و تکمیل "تاریخ جهانگشای جوینی" با علامه قزوینی مذاکرات جدی نموده بود، در گفت و گویی با "سید حسن تقی زاده" علت این تاخیر را چنین توضیح می دهد:
"آقای قزوینی برای یافتن اصل و متن کامل یک بیت عربی، که قطعه ای از آن در جهانگشا آمده، پنج سال تمام است که فحص و جست وجو می کند!" هر چند این مایه از دقت را می توان وسواس شدید علمی دانست، اما چه مایه از این وسواس (در حد معقول و منطقی) در محققان و نویسندگان و پژوهشگران امروز سراغ داریم؟ اگر چه این وسواس علمی به حدی است که حتی حامی و مشوق و پدر روحانی علامه قزوینی، یعنی "ادوارد براون" نیز نمی پذیرفته، و بر سبیل انتقاد از این دقت افراطی، به تقی زاده می گوید: "آقای قزوینی از کمالیون است!".{پژوهشگران، ج اول، صص15-14}.
همین دقت علمی است که باعث می شود تا یک خاورشناس برجسته، به "دکتر محمود غنی" بگوید: "استشهاد از قزوینی قاطع هر مباحثه ای است" {**یغما، سال چهارم 1330، مقاله غنی با عنوان " در احوال و اخلاق مرحوم قزوینی**}.
مردی که تا دم مرگ، بزرگترین دردش، درد فرهنگ بود! به یاد بیاوریم مردی را که پس از سال ها اقامت در اروپا، دست زن و تنها فرزندش (دخترش) را گرفته و به ایران آمده است، و هنگامی که در واپسین لحظات زندگی از او می پرسند که چه خواهشی دارد، آن جواب تاریخی را می دهد:
"هنگامی که (قزوینی) در بستر بیماری در حال احتضار بوده است، یک نفر از حضار (گویا علی اصغر حکمت) از او می پرسد: آیا خواهش و وصیتی دارد؟ و او در جواب می گوید: تنها خواهشم و آرزویم این است که آثار طبری به چاپ برسد"! {پژوهشگران، ج اول، ص 33}. "محمد قزوینی" یک استاد بود.
همین قزوینی که جایگاه علمی منحصر به فردش مانع از تمجید و تعریف بی اساس از این و آن می شد، وقتی محمود افشار یزدی (پدر ایرج افشار) در جست وجوی شخص با صلاحیتی برای تصحیح مقاله "خط ابن سینا" از قزوینی کسب تکلیف می کند، قزوینی در پاسخ می نویسد:
"غلط گیری و تصحیح آن را به اهتمام فاضل موفق آقای میرزا مجتبی مینوی واگذارید که به استحضار ایشان تصحیح شود، که من به غیر ایشان به احدی اطمینان ندارم" {پژوهشگران، ج9، ص7}.
چرا قزوینی نسبت به مینوی آن همه اعتماد داشت؟ به قول ایرج افشار، قزوینی یکی از صفات مینوی را، در وقتی که هنوز بیست و دو سال داشته، دقت و توجه عمیق و هنرمندانه او در غلط گیری یافته بود {همان}. همین مینوی، که چندی قبل از مرگ خود نوشت:
"اگر به اندازه بال پشه ای به تمدن و فرهنگ ایران کمک کرده باشم، زندگی من بیهوده نبوده است" {همان ص 6 }، وقتی در تیر ماه 1350به سرپرستی بخش تحقیق بنیاد شاهنامه دعوت شد، با وجود سابقه بیماری و منع پزشکان، برای جستجوی نسخه های قدیم شاهنامه به هند و پاکستان و مصر و آلمان و انگلستان چندین بار سفر کرد و نسخه های فراوانی را از نظر گذرانید. نسخه ای از شاهنامه در قاهره بود که همه آن را از سده هشتم می دانستند. مینوی بدان جا سفر کرد و دریافت که آن نسخه از سده یازدهم است، ولی خود او در آن جا نسخه دیگری یافت که از سده هشتم است. {اقتباس از پژوهشگران، ج9، ص 62 }، و به طور کلی، به قول ایرج افشار نتیجه تجسس ها و جستجوهای مینوی در کتابخانه های ترکیه - که مبتنی بر تبحر علمی کم مانند و آشنایی پیشین و طولانی او با نسخه های خطی مخصوصا مربوط به کتابخانه های غنی موزه بریتانیا، دیوان هند، دانشگاه های کمبریج و آکسفورد و ادینبورگ و مجموعه مشهور چستر بیتی - آن شد که شاید بیش از پانزده هزار نسخه را در آن مملکت بررسی کرد( توجه کنید: پانزده هزار نسخه )، و از آن میان، از نسخی که آن ها را ممتاز و در درجه اول اهمیت می دانست میکروفیلم تهیه کرد و به کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران سپرد. این میکرو فیلم ها که تعدادشان به یکهزار و پانصد می رسد، پایه و مایه اصلی مجموعه کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد شد. زحمات او در این راه وقتی بهتر شناخته می شود که فهرست میکروفیلم های کتابخانه مذکور را، که محمد تقی دانش پژوه تالیف فرموده است بخوانیم، و نسخی را که مینوی میکرو فیلم کرده است به دقت بشناسیم {اقتباس از پژوهشگران، ج9، ص 71}. این نکته هم قابل اشاره است که مینوی در تقلید خطوط نسخه های قدیم بسیار متبحر بوده است، و در رونویسی نسخ، خط آن ها را نیز تقلید می نموده است.
برادر مینوی (حسام الدین شریعتمداری) گفته است: "روز قبل از مرگش وقتی به بیمارستان رسیدم، مشغول تصحیح نمونه چاپی شاهنامه بود، آن را تمام کرد و زمین گذاشت و خطاب به من گفت: چهار کار ناتمام دارم که آرزو می کنم آن ها را به پایان برسانم، یکی از آن ها کار شاهنامه است" {پژوهشگران، ج9، ص 140}.
این شواهد را می آورم تا وقتی اخبار فرهنگی این روزها را مطالعه می کنیم، بر روی خبرهای مبنی بر تصحیح مجدد یک کتاب، یا انتشار اشعار این و آن شاعر قدری بیشتر درنگ کنیم و لااقل بدانیم که پا جای پای کسانی می گذاریم که برای تصحیح و انتشار یک متن چه خون دل ها خورده اند.
"احمد بهمنیار" ( 1324- 1262 ه.ش) بدون هیچ تردید از مفاخر ماست. درباره میزان دقت او در تصحیح "تاریخ بیهق" (که در سال 1317 ه.ش چاپ شده است) گفته اند:
"وقتی بهمنیار تاریخ بیهق را تصحیح می کرد، کلمه ای ناخوانا و مبهم بود و او برای پی بردن به اصل آن کلمه، و فهم درست آن در نسخه مورد استفاده در آن روزگار، شصت تومان پول کتاب می دهد تا از هند بیاورند و کلمه مورد نظر را، که احتمال می داده در آن کتاب ها باشد، بجوید و سپس درباره آن به داوری بنشیند.{پژوهشگران، ج2. ص364}.
سلیمان حییم ( 1348 - 1266 ش) نیز از دیگر اساتیدی است که وسواس و دقت علمی اش زبانزد است. کریم امامی می گوید: "روزی (حییم) پیاده همراه یکی از بستگان خود رهسپار خانه بوده که از جلوی ساختمان چهار طبقه نیمه تمامی رد می شوند و حییم به بالا نگاه می کند و استاد بنا را سرگرم کار با ابزار خاصی می بیند. علاقه مند می شود. همراه خود را در پیاده رو رها می کند و چهار طبقه بالا می رود و نیم ساعت از بنا پرس و جو می کند. بعد پایین می آید و می گوید: راحت شدم، زیرا... ریشه یک لغت معماری را پیدا کردم. یک داستان دیگر مربوط به سفر حییم است به انگلستان (ظاهرا در دهه 1330 ش) و همراه بردن نمونه هایی از سه چیز که در مورد معادل انگلیسی آنها تردید داشته است. این سه چیز عبارت بوده اند از سنگ پا، گل سرشوی و سنجد. حییم خودش دو یادداشت درباره این سفر و نظر دانشمندان انگلیسی ذیل واژه های "سنجد" و "سرشوی" به فرهنگ یک جلدی فارسی - انگلیسی افزوده است. {پژوهشگران، ج 5، صص 170و171 / برگرفته از امامی، 1372، از پست و بلند ترجمه}
بی دلیل نیست که امامی می گوید: "شش مورد سهو در میان 80 هزار «واژه و اصطلاح و مََثَلَ» و 30 هزار مثال! ای کاش، موارد سهو در آثار همه بزرگان ادب ما در همین حد بود. در واقع، اگر کار های زنده یاد حییم را با کتاب های مرجع دوره خودش مقایسه کنیم، از فرهنگ معین و لغت نامه دهخدا گرفته (که هیچ کدام در زمان تالیف فرهنگ های حییم فراهم و در دسترس او نبوده اند) تا دایره المعارف مصاحب (که ظاهرا ترجمه بعضی از مقالات مربوط به مذهب یهود در آن به دست آن زنده یاد - حییم - صورت گرفته است) از نظر اندک شمار بودن تعداد غلط های چاپی و موارد سهو هیچ کم نمی آورد و ای بسا که جلوتر هم باشد. آن هم کارهایی که یک تنه و «بدون کمک» انجام گرفته است. راستی که ایوالله! و باید گفت: حییم معرکه کرده است".{همان}
آیا در مواجهه با آسان گیرها و سهل انگارها حق نداریم به کارهای امثال فروزانفر اشاره کنیم که یازده سال از عمرش را صرف تصحیح دیوان شمس نمود؟ دقت، انصاف و حق گویی او در مقدمه این دیوان جلوه گر است. می گوید: « من، بعد از این که یازده سال وقت صرف تصحیح این دیوان کردم، فهمیدم که خیلی اشتباه کرده ام، بین دو چیز مردد بودم، اعتراف به اشتباه یا روپوشاندنش. دیدم در خور یک انسان علمی نیست که بخواهد هیچ خلافی را روپوشی کند، بهتر این است که به اشتباه خود اعتراف بکنم، دوباره دیوان را به همین قصد خواندم و تصحیح کردم و باز هم ناقص است»
و همین فروزانفر...." یکی از خدمات جوانی او این بود که حدود هفتاد و پنج هزار ترکیب وصفی و اضافی غزلیات مولانا را استخراج کرده بود و توانست، از این راه، کمک موثر به وضع اصطلاحات و لغات تازه در فرهنگستان بکند".{پژوهشگران، ج 5، ص 327}
یکی از اهداف بزرگ این نوشته، یادکردی از اساتید واقعی است، تا ضمن یادآوری مجدد آن زندگانی های به راستی عجیب، در این فقری که گرفتارش هستیم، جلوه هایی را در برابر چشمان خویش قرار دهیم، آن گاه با دریافت میزان اعتبار و تشخیص مقدار صلاحیت خود، به فکر تصحیح و تحقیق و تکثیر متون بیفتیم! پس در این جا از یکی دیگر از اعجوبه های دوره معاصر یاد می کنیم: علی اکبر مجیدی فیاض (1350 - 1277). غلامحسین یوسفی درباره فیاض می نویسد:
اگر بگویم به ندرت کسی را به جامعیت او دیده ام، سخنی گزاف نیست. دوستدار حقیقت بود و در زمینه های مختلف آگاهی ها داشت، از زبان و ادبیات، لغت، صرف و نحو، زبان شناسی، تاریخ، معارف اسلام، فلسفه و علوم انسانی گرفته تا اصول پزشکی، ریاضی، زنبور عسل، تصلب شرایین، خصایص انواع دوربین های عکاسی، فن چاپ و دهها موضوع دیگر.
فیاض خیلی زود به این نکته پی برد که برای پاسخ دادن به پرسش هایی که در درون او موج می زد، تنها از راه زبان و ادبیات فارسی و عربی - که در هر دو استاد بود - نمی توان به مقصود نائل شد، از این رو، به آموختن زبان های فرنگی همت گماشت. زبان و ادبیات فرانسه را به خوبی فرا گرفت. از زبان های روسی و آلمانی و انگلیسی و لاتین نیز در مطالعات خود سود می جست. حتی در تهران، حضور یک کشیش را مغتنم شمرد و زبان یونانی قدیم را در نزد او آموخت. فیاض در این باره طی نامه ای خطاب به دکتر غنی می نویسد: بنده در طی این تحقیقات در باره ملل و نحل متوجه شدم که مطالبِ زیاد با علما و محققین آلمانی سر و کار پیدا می کند. به این جهت به فراگرفتن زبان آلمانی مشغول شدم و با همه دشواری های آن موفق شدم که آن زبان را، به قدری که بتوانم از کتاب استفاده کنم، بیاموزم. از طرف دیگر، در ضمن مطالعه ادبیات اروپایی، متوجه اهمیت زبان و ادبیات یونانی قدیم شدم و از حسن اتفاق در این اوقات با کشیشی فرانسوی از فرقه سن لازار آشنا شدم و در محضر آن شریعت مآب مقدماتی از زبان یونانی خواندم. به طوری که فعلا از متون افلاطون مستقیما استفاده می کنم و غنیمتی بود، زیرا دنیای معاصر که واقعا هیچ زیبایی ندارد. بنده حالا می فهمم که آناتول فرانس و سایر بزرگان بشر چرا این قدر شیفته و شوریده یونان قدیم بوده اند و از زبان و ادب زیبا و موزون آن این همه ستایش می کنند، این است حال و روز بنده که به اجمال عرض شد. فیاض در سال های آخر عمر به آموختن زبان چینی نیز پرداخته بود.
وقتی فیاض به ریاست دبیرستان شاهرضای مشهد برگزیده شد، وزیر فرهنگ وقت به مشهد رفت و در این بازدید، متوجه میزان معلومات رییس و دانش آموزان مدرسه گردید و دانست تفاوت فرهنگیان خراسان و فرهنگیان پایتخت از زمین تا آسمان است. از فیاض پرسید: مدرک تحصیلی شما چیست؟ فیاض گفت: ادراکم را می خواهید یا مدرک تحصیلی؟! وزیر گفت: مناط و ملاک، مدرکِ تحصیلی است... این امر موجب گردید که فیاض، با آن که مردی پخته و در سن کمال بود و معلومات فراوان اندوخته بود، در سال 1316 (سی و نه سالگی!) دوره های ابتدایی و متوسطه را در مشهد و تهران امتحان داد و وارد دانشگاه تهران شد و در در همین دوران، در کتابخانه دانشکده ادبیات و دانشسرای عالی چندی به کتابداری اشتغال یافت. پس از گذراندن دوره لیسانس در سال 1322 درجه دکترای زبان و ادبیات فارسی را احراز کرد و به تدریس در دانشگاه پرداخت... در سال 1334 از طرف وزارت فرهنگ ماموریت یافت دانشکده ادبیات مشهد را تاسیس کند. قریب 9 سال ریاست این دانشکده را بر عهده داشت، همچنان که سرپرستی دانشکده معقول و منقول هم با او بود. سال 1343 به دانشگاه تهران بازگشت و به مدیریت گروه ادیان و مذاهب در دانشکده الهیات و معارف اسلامی انتخاب شد. سال 1346 بازنشسته شد. { پژوهشگران، ج3، صص 123 -121 تلخیص و اقتباس}.
به ادبیات بسنده نکنیم: در زمینه موسیقی نیز امروز شاهد سهل انگاری های دهشتناک هستیم. اگر در قدیم، یک نوازنده برای آن که هنرش مورد تایید باشد، حدود پانزده سال وقت صرف می کرد، و تنها به آموختن یک ساز بسنده نمی کرد، امروز، و در بهترین حالت در صورتی که نوازنده با نت آشنا باشد، به محض آن که توانایی خواندن نت، و نواختن بر اساس نت را آموخت، خودش را استاد می داند، در حالی که بسیاران به این مورد اشاره کرده اند که نت خوانی و نواختن بر اساس نت، به هیچ وجه قادر به درک و اجرای درست گوشه های متعدد، و رفتن از گوشه ای به گوشه دیگر نخواهد بود، که برای انجام درست آن ها، نوازنده محتاج سال ها ممارست و تمرین و آموزش است. از میان خیل بزرگان موسیقی معاصر، به اختصار تمام به
ابوالحسن صبا (1336 - 1281) اشاراتی گذرا می کنیم:
"صبا نخستین درس موسیقی (ضرب) را نزد ربابه روانبخش، ندیمه عمه اش می گیرد و بعد سه تار را نزد میرزا عبدالله، تار و دنباله سه تار را از درویش خان، کمانچه را از حسین خان اسماعیل زاده، ویولن را از حسین خان هنگ آفرین، فلوت را از اکبر خان معروف به اکبر فلوتی و بالاخره نت را از هنگ آفرین و معلمی روسی آموخت. ساختن سه تار را از استاد ضیاء (سه تار سازِ معروف زمان)، ضرب را از محمد ایرانی مجرد، معروف به حاجی خان، فلوت را از علی خان، معروف به نایب السلطنه، سنتور را از علی اکبر شاهی معروف به آبدارخانه، و قانون را در خلال اقامت در عراق، از یک استاد برجسته اهل فن به نام نور عوّاد آموخت. صبا زرگری و نقاشی هم می دانست، زرگری را از استاد عباس زرگر، و نقاشی را از کمال الملک آموخته بود... (با این همه جالب است که) به دخترش که برای ادامه تحصیل به اروپا رفته بود، نوشت: به جز موسیقی، در انتخاب هر رشته تحصیلی آزادی!..."{پژوهشگران، ج8، ص 401}.
پاسخ به این سوال که زرگری چه ارتباطی با موسیقی دارد را باید در این جمله های صبا جست، که به عنوان صفات لازم برای موسیقیدانان بزرگ که قادر به ایجاد تاثیر و تحول در موسیقی هستند یاد کرده:
1) موسیقی ایرانی را به حد اکمل بداند و از تاریخ و سوابق آن کاملا آگاه باشد.
2) در موسیقی علمی استاد مسلم باشد.
3) قریحه فوق العاده در موسیقی داشته باشد و تشخیص ضرب و شناختن اصوات و نت نویسی و هارمونی را کامل بداند.
4) ادبیات ایرانی و اصول علمی آن را به خوبی بداند.
5) آکوستیک و مبحث صوت را به خوبی بداند.
6) به نواختن اکثر آلات معروف موسیقی آشنا باشد.
7) به صنعت نجاری و زرگری تا حدی که در موارد لزوم بتوانند در ساختمان سازها دخل و تصرف کند آشنا باشد.
8) زندگی راحت و آسوده داشته باشد و معاشش لااقل طوری اداره شود که بتوانند با فراغ بال به کار مشغول شوند و مشکلات مالی لطمه به افکارش وارد نسازد."{ پژوهشگران، ج8، صص 402-401}.
درباره استادان بزرگی مثل حبیب سماعی و ابوالحسن صبا گفته اند که در موسیقی به جایی رسیده بودند که احتیاج نداشتند همیشه یک چیز را بنوازند و همیشه ردیف را اجرا کنند، بلکه هر چه از پنجه آنها صادر می شد، خودش ردیف محسوب می شد!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی