یادداشت 4 شهریور 92
برای آدم
محمد عسلی
امانتی بود که کوه آن را تحمل نکرد و شاید سیارهای دیگر جز زمین پذیرای آن نشد که تو در زمین ساکن شدی و چه تحملی است زمین را که هر چه خواست با چشماندازهای زیبایش تو را به نجابت خود نزدیک کند نتوانست و تو بر چشم و صورتش چنگ زدی و از ورای دل و جگرش جوهره وجودش را بیرون آوردی و سوزاندی تا هیچ پرندهای در آسمان نفسی به راحتی نکشد و از ستم و بیدادت خلاصی نیابد؛ ای اشرف مخلوقات!به راستی تو کیستی که این چنین بر ارادهای آزاد مینازی و با قدرتی این چنین میتازی؟
ای آدم یاد داری که چون فرشتگان در آغاز آفرینش تو، به خدا گفتند: «میخواهی انسان در روی زمین خونریزی کند؟» و خدا پاسخ داد: در آفرینش انسان حکمتی است که شما نمیدانید و امروز نیز با گذشت سالها و قرنهای بیشمار که آغاز آن ماجرا معلوم نیست و به قولی اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است، کسی نمیداند در خلقت تو چه حکمتی است جز همان خالق یکتا!
حال مرا از خود و تو سؤالی است که از این اراده آزاد تو را چه سود که گاه در بند خودی و گاه در بند دیگران و از این دو بیرون نیستی تا آنجا که نوید بهشت هم مهارت نمیکند و ترس از جهنم هم عنان گسستهات را نتواند گرفت.
یاد و خاطره و غارنوشتهها به تو امروزی میآموزد که با چه توشهای و پیشینهای بدین مُقام آمدی و در این مَقام ماندی که اکنون خدای را بنده نیستی چرا که در بندی؟
ای آدم دیروزی که امروز چنین خونریز شدهای چنانکه بر زادههای خود هم رحم نمیکنی فردایت با کدام بضاعت دانش ماندن در این مُقام را ضامن است و بیمه کدام آیینی که فرشتگان هم فریاد ستمدیدگان زمین را نمیخواهند بشنوند تا وقتی حکمت چنین خلقی را با این خُلق ناسازگار درک نکردهاند؟
و زمین چه مظلوم است که با تمامی ذرات خود در تسبیح سرانجامی این چنین را تجربه میکند.
شاید صدای موحش تیری هم پاسخی نباشد بدین نامردمیها در روزگار آهن و پولاد، چون دیگر پشتواره گلین حادثهآفرین نیست، بل فولاد آبدیده است و انسانهای نادیده و حرص داشتن و داشتن و بیش و بیشتر داشتن که خود را به حراج گذاشته تا جایی که هر ستمدیده خود ستمگری است کوچکتر و زمین در انتظار است تا به قول حافظ:
«مردی از خویش برون آید و کاری بکند»
با این وصف سؤالی به ذهن میرسد و آن اینکه در عصر فضا، عشق قامت خم کرده و تسلیم شده است یا ذخیره در پسانداز آیندگان است برای رهانیدن و رها شدن از نفسی بدین سرکشی و دشواریهای خود ساخته که اگر چنین شود ارادهای دیگر باید با مهار و مهارتی از جنس بازدارندگی، برازندگی و پیشبرندگی اخلاقی درخور آن امانت تا فرا رسد آن لحظهای که بتوان باور کرد و با واژههای از جنس گل سرود:
«این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم...»
و اینک هر انسانی که آدم شده است و بدان مَقام رسیده باید از خود سؤال کند این عاریت از چه جنسی است که تن را قالب است و جان را غالب؟
ای آدمها که به قول نیما: «در ساحل نشسته، شاد و خندانید، یک نفر اینجا درون آب/ دارد میسپارد جان، میکشد فریاد...»
افسوس که در میانه فریادهای ظالم و مظلوم، پردهی تاریک خودخواهی آفتاب حقیقت را سایه گسترده و روزها به شب سیاه و تاریکی بیپایان مانندهاند برای کودکان افغانستان، عراق، سوریه، لبنان، فلسطین و شاید که نه قطعاً در آیندهای نه چندان دور کودکان زمین که یا از گرسنگی مجال برخاستن نداشته باشند و یا پیش پای آنان «انفجارهای مهیب دهان دوزخ وحشت را بگشایند» در این وانفسای بیکسی و پردههای امواج دروغین حقوق بشری.
و اما بعد.
به کدام روزن پناه برد این آدم لجام گسیخته امانت از دست داده که قالبی دارد با روحی حیوانی و خلأ روان انسانی.
آیا خواهد ماند چنین گسسته عنان و میماند این خجسته وجود در تضادی به عمق فاصله جهنم تا بهشت و در میانه برزخ انتظار با این کارنامهای که معلوم نیست با کدام دست به پایان میبرد؟
ستارگان فتح نشده شهادت خواهند داد و ماه زمین
گم شده شکایت خواهد کرد که خاکش را برای آزمایش طلا به زمین بردند و حال و احوالش را نپرسیدند که با آن چشمان باز شب زمین را چگونه تاب آورده و از برکههای باتلاقی چگونه بیرون آمده تا شبی دیگر بتابد و بتاباند چونان روزگاران پیشین.
برای آدم داستان و هم رمان را مجال و حوصله نیست. قصهای کوتاه باید نوشت و آرام و بیصدا باید خواند تا خواب جتها آشفته نگردد از صدای کوچ پرندگان و نباید بال را چنان گشود که حرص هواپیماها دربیاید زیرا قناریها در قفس چنان کوچک و حقیرند که پروانهای را پروای سراغ گرفتن نیست و کس از این راز پرده برنداشته که آوازها برای چیست وقتی گلی در میانه نیست.
برای آدم چه بنویسم و حوا را چگونه خطاب کنم که دیگر آن نیستند در تکامل بیدادگریها.
فقط جملهای باقی مانده، چون هنوز هم گوش شنوایی در آن دورترها به انتظار نشسته است «امروز کودکان بسیاری از جنس فردا در غبار گازهای سارین چشم از جهان فرو بستند، قبل از آنکه بال پرواز بگشایند.
همین
+ نوشته شده در 2013/8/26 ساعت 5:16 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی