صفحه 6--5 شهریور 92
طراوت میتراود از بوستان
(بازنویسی حکایتهای کوتاه بوستان سعدی)
جهانبخش اوجی شیرازی
انتشارات نوید شیراز، 152 صفحه
معرفی: امین فقیری
در مورد سعدی هر چه که بگوییم کم است. در طول زندگی انسان با مواردی برخورد میکند که احتیاج به راهنمایی و دستور کار دارد. مصلحان جامعه با سخنان نغز خود این مسیر را برای آدم آسان و در ضمن شیرین میسازد. آشنایی نسل جوان با این مصلح بزرگ یکی از وظایف اندیشمندان عصر حاضر است. خوشبختانه کسانی که درباره سعدی و خصوصیات شعر و نثر او مطلب نوشتهاند زیادند، اما همه را نمیتوان به دیده اعتنا نگریست و در این میان آثاری یافت میشود که ما را به چگونگی شعر و نثر و اندیشههای او آشنا میسازند.
نویسنده کتاب خود در مقدمه مینویسد:
«به تقریب بیشتر آثار منتشره، با زبانی پیچیده، متأثر از نثر کهن و خاصه فهم به نگارش درآمده که دریافت و ادراک آنها برای خواننده امروزی دشوار و حتی غیرممکن مینماید. تراش خورده الماسهایی اند پنهان در لفاف غامض سخن.
از این روی، و با اعتراف به همه کاستیها، در متن حاضر تلاش شده است حکایتهای برگزیده به دور از آرایه و پیرایههای مرسوم ادبی، به نثری قابل درک برای همگان درآید تا خوانندگان از هر سنخ و دستهای به فراخور دریافت خود بتوانند ارتباطی شایسته با داستانهای دلکش، دلنشین و دلربای بوستان سعدی برقرار نموده و لذت ببرند ».
بوستان سعدی را خود شیخ به ده باب تقسیم کرده است و برای هر کدام نظمی بخشیده، چون تحت لوای اسامی زیبایی نگاشته شده است و ما سعی میکنیم حکایاتی کوتاه از این ده باب انتخاب کرده، لذت خواندن کتاب را تقسیم
کنیم.
باب اول در عدل و تدبیر و رای
باب دوم در احسان
باب سوم در مستی و عشق و شور
باب چهارم در تواضع
باب پنجم در رضا
باب ششم در قناعت
باب هفتم در تربیت
باب هشتم در شکر بر عافیت
باب نهم در توبه و راه ثواب
باب دهم در مناجات و ختم کتاب
این عناوین و تأسی به آنها خود سازنده انسان متعالی و آرمانی است. کمتر کسانی توانستهاند این همه را با خود داشته باشند که نمک زندگی هم عیبهای آدمی است. چه بهتر که این نقصها خیلی کم و انگشت شمار باشند.
حکایت اول از باب عدل و تدبیر و رای
شنیدم که فرماندهی دادگر
قبا داشتی هر دو روی آستر
فرمانروایی دادگر بود که همیشه تن پوشی ساده، از پارچههای ارزان به تن میکرد. روزی یک نفر به او گفت: پادشاها! از حریر زیبای چینی، لباسی برای خود فراهم نموده و بر تن کن.
فرمانده لبخندی زد و گفت: «همین لباس که مرا از سرما و گرما حفظ میکند و تنم را میپوشاند برایم کفایت میکند. مالیاتی که من از مردم میگیرم برای به رخ کشیدن و خود آرایی نیست. برای پیشرفت و آبادانی کشورم است. در ضمن خزانه که مال من تنها نیست، مال همگان است!»
حکایت دوم از باب احسان
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن:
که خیز ای مبارک در رزق زن
روزی زن یکی از نگهبانان شاه به شوهرش گفت:
«امروز نه نانی داریم و نه غذایی، اگر همه خانه را بگردی حتی یک دانه گندم هم پیدا نمیکنی. بلند شو و به درگاه شاه برو و از ته مانده غذاها، لقمهای برای این طفلکیها بیار که میترسم از گرسنگی تلف بشوند.»
پاسبان غمگین پاسخ داد:
«از بخت بد امروز پادشاه روزه است و نه خوراکی در بساط است و نه از ریخت و پاش هر روزه خبری. اجاق آشپزخانه شاه سرد است و دیگهای غذا تهی».
زن که زیر بار اندوه گرسنگی بچهها کمرش خم شده بود، نالهای کرد و با ناامیدی سر به زیر انداخت و گفت: «روزهداری چنین کسانی چه سود دارد. به خدا سوگند روزهخواری که گره از کار بیچارهای باز میکند و گرسنهای را سیر مینماید خیلی بهتر از کسی است که سراسر روز روزه میگیرد و به خود رنج روزهداری را هموار میکند و بعد هنگام افطار آنقدر میخورد که بترکد».
حکایت سوم از باب تواضع
شنیدم که در دشت صنعا جنید
سگی دید بر کنده دندان صید
روزی از روزها جنبید* از صحرایی در صنعا پایتخت یمن میگذشت و سگی را دید که بر اثر پیری، دندانهای تیزش ریخته و نیروی قوی پنجههایش که زمانی میتوانست شیری را از پای بیندازد از بین رفته و چون روباهی پیر، خوار و وامانده شده است. به گونهای که گوسفندان به او لگد میزدند و از سر راه خود میراندند. دل جنید از حال نزار سگ به درد آمد. نیمی از غذای خود را به سگ داد و گریه کنان به خویشتن گفت:
«کسی نمیداند در روز رستاخیز کدام یک از دیگری بهتر است: من یا این سگ!»
*ابوالقاسم جنید بن محمد جنید از عارفان نامی، متوفی به 298 هـ.ق در بغداد.
حکایت چهارم از باب قناعت
یکی را تب آمد ز صاحبدلان
کسی گفت: شکر بخواه از فلان
یکی از صاحبدلان تب کرد. دوستی برای احوالپرسی نزدش آمد و پس از آنکه دریافت تب شدیدی دارد گفت:
«از فلانی شکر بگیر و بخور که برایت خیلی سودمند است.»
مرد پاسخ داد:
«ای دوست گرامی! اگر چه تب جانم را میسوزاند و کامم را تلخ میکند ولی این تلخی و سوختن از تب را به جان میخرم و حاضر نمیشوم برای شکم پیش آن کس بروم تا با اخم اندکی شکر به من بدهد.»
خردمند از کسی شیرینی میگیرد که آن کس روی ترش نکند و چهره در هم نکشد.
* * *
بدون شک خدمت جهانبخش اوجی حاصلش به جوانانی میرسد که از ادبیات کلاسیک و غنی این مملکت غافل شدهاند. این قبیل کتابها علاوه بر معرفی مفاخر برگزیده آثار آنها را نیز در معرض افکار عمومی قرار میدهد.
چهل قانون عشق
نگاهی دوباره به عشق و عاشقی شمس تبریزی و مولانا
الیف شافاک
برگردان: مهرنوش عدالت
انتشارات نوید شیراز، 288 صفحه
معرفی: الف- تیرداد
یکی از قوانین عشق میگوید:
«بهشت و جهنم همین جا و همین حالاست. بهشت و جهنم در همین لحظه در اعماق وجود شماست، در قلبهایتان، زمانی که عاشقید و به عشق حقیقی دست مییابید، زمانی که دل در گرو محبت و عشق الهی مینهید به بهشت صعود کردهاید و هنگامی که قلبتان مالامال از تنفر، کینه، عداوت، حسادت، بخل و ذهنتان پر از اندیشه جنگ و خشونت است، به اعماق دوزخ و جهنم سقوط کردهاید...»
«آیا برای کسی که در اعماق وجودش از شادی کائنات احساس شعف و شادمانی میکند و به همه کائنات عشق میورزد بهشتی زیباتر و آرامش بخشتر از این سعادت جاودانی وجود دارد؟ آیا برای کسی که در اعماق وجودش احساس تنفر و کینه و حسادت و بخل میکند جهنمی بدتر و سیاهتر از عذاب و شکنجهای که متحمل میشود وجود دارد؟» (ص 177)
ابتدا با نگاهی به عنوان کتاب فکر اینکه این کتاب رمان باشد در سر نمیگذرد اما وقتی به نویسندهای فرضی برخورد میکنیم با نام «ع.ز.زهرا» درمییابیم شگرد نویسنده «الیف شافاک» چنین بوده که انگار دارد نقل قول کرده و در حقیقت خواننده را بین زندگانی عادی امروزی و زندگانی سراسر شوریدگی و عشق شمس و مولانا سرگردان میکند تا به منظور نهایی خود که همان چهل قانون عشق است برسد.
ساختار کتاب همانند ساختار «گور به گور» نوشته ویلیام فاکنر است که در آن هر شخصیت از دید خود و به گونه اول شخص مفرد قسمتی از ماجرای خود را تعریف میکند.
«الا» شخصیتی است که نسخهای از کتاب به دستش رسیده است. پس راوی قسمت ابتدایی «الا» هست که شرح میدهد چگونه این کتاب توسط نویسندهای ناشناس با نام «ع.ز.زهرا» به دستش رسیده است و بعد شخصیتهایی که هرکدام بار داستان بر دوش آنهاست یک به یک ماجرایشان را تعریف و در پیشبرد پیرنگ اصلی کتاب کمک میکنند. خواننده با کنار هم گذاشتن این جورچینها به منظور نهایی نویسنده پی میبرد و بهره لازم را میگیرد.
در ابتدا میبینیم که مولانا و شمس در چه دوران پرآشوبی زندگی میکردهاند. از یک طرف هجوم صلیبیون به قاره آسیا و از طرف دیگر ایلغار چنگیز از منتهی الیه مشرق زمین. در چنین جهان پرآشوبی که خشونت و بربریت جهان را در چنگال خود دارد تنها عشق است که میتواند بشریت را نجات دهد و این عشق به تمامی در وجود شمس و مولانا و اندیشههای آنان متجلی است.
رمز و راز مشرق زمینی را در تک گویی «قاتل» میتوانیم دریافت کنیم؛ قاتلی که در ازای پول تعهد میکند مرد خدایی را بکشد. این کار را میکند و او را به چاه میاندازد. او هیچگاه برخورد جسد را با آب چاه به گوش نمیشنود و این خود مقدمه ای است بر اینکه مسأله یک مسأله عادی زمینی نیست و به آن ابعاد آسمانی و رازگونه میدهد و همین باعث سردرگمی همیشگی قاتل میشود و شاید به نوعی تحول او را باعث میشود.
تمامی چهل قانون عشق از زبان شمس- استاد
و دیگرانی که نقل و قول میکنند چه از زبان شمس و چه مولانا.
سعی میکنیم چند قانون از چهل قانون عشق را برای شما بازگو کنیم تا پی به اهمیت کتاب برده و آن را برای مطالعه انتخاب کنید و بدانیم چرا در جهان پرآشوب کنونی این اندیشهها بازتاب وسیعی پیدا میکنند. بازتابی از مهربانی و عشق و زیبایی که بشر همواره در آرزوی آنهاست.
«روزی در میان کاروانی چهار مسافر از کشورهای مختلف با هم سفر میکردند. یکی عرب، دیگری ایرانی، سومی ترک و چهارمی یونانی بود. کاروان شتران که به آبادی رسید اتراق کرد و مسافران خسته و گرسنه نیز تصمیم گرفتند استراحت کنند و غذایی بخورند. از آنجا که این چهار مسافر پول کمی داشتند فقط میتوانستند یک نوع غذا بخورند و همگی تصمیم گرفتند بهترین میوه جهان را بخورند. ایرانی گفت: انگور میخورم. یونانی گفت: استافالیون میخورم. عرب گفت: عنَب و ترک هم گفت: یوزم میخورم. از آنجا که هیچکدام از آنها منظور دیگری را نمیفهمیدند شروع به بحث و دعوا کردند. دعوای آنها سخت تر میشد تا اینکه عاقله مردی از کنارشان گذشت و از یکی از آنها که با او هم زبان بود خواست تا ماجرا را شرح دهد. پس از شنیدن ماجرا، مرد رفت و با سبدی پر از انگور برگشت. هر چهار مرد با دیدن سبد پر از انگور خوشحال شدند و شروع به خوردن کردند. همه آنها در حالی که زبان هم را نمیفهمیدند یک میوه را سفارش داده بودند و هر کدام به زبان خود خواستار بهترین میوه جهان بودند. درست مانند ادیان الهی، ممکن است هر کدام سبک و روش و گفتار خاصی را طلب کنند اما همه به یک معبود و یک معنی اشاره دارند. همه با زبان خودشان خدایشان را میخوانند و او را عبادت کرده، و از او درخواست میکنند. ممکن است روش و طرز گفتار و زبان هر کدام با دیگری کاملاً متفاوت باشد اما همه رو به سوی یک معبود یگانه دارند. به تعداد انسانهای روی زمین، راههای رسیدن به خدا وجود دارد.» (صص 57 و 58)
* * *
«شاعر بادیه نشین و بیابانگردی به نام «قیس» سخت عاشق زنی به نام «لیلا» شده و از شدت شور و عشق و هجران او دیوانه و مجنون و سرگردان میشود. «هارونالرشید» خلیفه عباسی با شنیدن این خبر در مورد زنی که چنین «قیس» را دیوانه و مجنون و مفلوک ساخته کنجکاو میشود و میگوید:
«لیلا باید موجودی ویژه و خاص باشد، زنی بالاتر و والاتر و زیباتر از همه زنهای دنیا که ذهن و روح و قلب چنین مردی را این چنین ربوده است و او را مجنون و دیوانه کرده است. او باید زنی دلفریب و زیبا و دلربا باشد که از شدت زیبایی و جذابیت با کسی قابل مقایسه نیست.»
هارونالرشید ندیده مجذوب و شیفته «لیلا» میشود و دستور میدهد او را به قصر بیاورند تا با چشمهای خود زیبایی او را ببیند.
وقتی لیلا به قصر آمد و نقاب از چهره برکشید هارونالرشید سرخورده و دلسرد شده و توی ذوقش خورد. نه این که «لیلا» زشت یا کچل یا افلیج یا پیر باشد، نه او فقط زنی معمولی با چهرهای معمولی بود و از جذابیت فوقالعاده و زیبایی مسحور کننده خبری نبود. او انسانی معمولی با نیازهای معمولی و عیبهای معمولی بود.
هارونالرشید نتوانست تعجب خود را پنهان کند پس از لیلا پرسید:
«آیا تو همانی که مجنون دیوانه توست؟ چه چیزی در توست که قیس را این گونه دیوانه و مجنون ساخته؟»
لیلا تبسمی کرد و گفت:
«من لیلا هستم اما تو «مجنون» نیستی. تو باید مرا با چشمان مجنون ببینی تا دیوانهام گردی. اگر با چشم مجنون به من نگاه نکنی نمیتوانی معمای عشق را حل کنی.»
* * *
حال چگونه میتوانم این معما را برای دوستان و خانواده و شاگردان و مریدانم توضیح دهم؟ چگونه میتوانم به آنها بفهمانم آن چه را من در «شمس تبریزی» دیدهام؟ چگونه میتوانم برای آنها توضیح دهم که با چشمان عاشق به او بنگرند تا بیابند هر آنچه خواستار آنند؟
آیا راهی وجود دارد که بتوان معنی عشق را فهمید، بدون اینکه عاشق شد؟
عشق را نمیتوان توضیح داد، عشق را میتوان تجربه کرد.
عشق را نمیتوان توضیح داد، عشق است که همه چیز را توضیح میدهد. (صص 178و 179)
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی