صفحه 6--23 شهریور 92
فاطمه خراشادی زاده
مرد سر بر دو زانویش گذاشته بود و گهگاهی آن را بلند میکرد و به اطرافش نظری میافکند. در چهره دختران و زنان دقیق میشد تا شاید ردی از آشنایی و یا شباهتی، از او در آنها ببیند. ولی فایدهای نداشت او آب شده و در زمین فرو رفته بود. در همه جا به دنبالش گشته و اثری از او نیافته بود.
سال 1330 زمانی که با تعدادی از همکلاسیهایش در دانشگاه زاهدان قبول شدند، از خوشحالی در پوستش نمیگنجید. بعد از ثبت نام و مستقر شدن در خوابگاه دانشگاه، وقتی با همشهریهایش هم اتاق شدند، خیلی خوشحال و سرحال بود. مدت زمانی از شروع کلاسها میگذشت. دیگر دلتنگ خانه نبود. نفسی تازه کرده بود و بعد از سالیان سال سختی کشیدن، به آرامش روح و روانش رسیده بود. دست به قلم برد و نامهای به خانوادهاش نوشت و همه ماجراهای آن جا را برایشان توضیح داد تا آنان هم خوشحال شوند و خیالشان از بابت پسرشان راحت باشد.
پدر پیرش بیکار بود. مادر با روار ورچیدن خرج روزانه را با داشتن دو دختر فلج به سختی میگذراند. گهگاهی مقداری جنس نسیه، از تاجر محله دست به دست میکرد و در خانه به در و همسایه میفروخت. از فروش آنها، بعد از تسویه حساب با تاجر، در حاشیه، کمک خرج خانه بود. پدر سرافکندهتر از همیشه، روز به روز جان و جسمش رو به تحلیل میرفت.
فرهاد با این که تمام مشکلات خانوادگی را پشت سرش در روستایشان جا گذاشته بود، ولی باز هم فکر و خیالش به سوی خانه پرواز میکرد. اما درس خواندن جایی برای تفکر باقی نمیگذاشت. باید تمام سعی و کوشش خود را در ادامه تحصیل انجام میداد تا بتواند موفق شود و بعد از چهار سال به سر کار برود. باید از خجالت پدر و مادرش در آید و کمک خرج آنان شود، مخصوصاً سرآوری دو خواهر فلجش را هم بکند.
پس سال تحصیلی را با خیال راحت ادامه داد. در سال دوم بود که در رفت و آمدهای بین کلاسها، دختر دانشجویی نظرش را جلب کرد. بسیار متین و ظاهری ساده داشت. ترک زبان بود و فارسی را به سختی صحبت میکرد. فرهاد دورادور مراقب او بود. هوایش را داشت که با چه کسانی راه میرود و یا صحبت میکند.
ماهها گذشت، کتاب عشق فرهاد باز شده بود. او را از درون میلرزاند و میسوزاند.
روزها و ماهها به سرعت باد میگذشت و فرهاد جلوی گذر زمان را نمیتوانست بگیرد. نهال عشقش بزرگ و بزرگتر میشد و ریشهاش در تمام وجود او گسترانده شده بود.
پایان سال تحصیلی نزدیک بود و دیگر مجالی برای سکوت جایز نبود. بعد از گذراندن چهار سال در شهر غربت و دوری از خانه و کاشانه، فرهاد باید تکلیف خود را با عشق پنهانیاش معین کند.
یک روز در حیاط دانشگاه در زیر درخت سروی ایستاده بود که شیرین از سالن تشریح بیرون آمد. فرهاد سری تکان داد و لبخندی زد. دختر ترک زبان از مدتها پیش احساس کرده بود که چشم فرهاد به دنبالش است، با زبان فارسی شکسته گهگاهی با او در سلف غذاخوری و یا سالن تشریح همکلام شده بود.
فرهاد سبکبال به سوی شیرین پر کشید و جلو رفت. باید آخرین حرفهایش را بزند. هفته دیگر دانشگاه تعطیل میشد و هر کدام به سوی شهر و دیارشان رهسپار میشدند.
امروز فرهاد مصممتر از همیشه، از شیرین خواستگاری کرد و گفت: شاید برای ادامه تحصیل نتوانم شرکت کنم. باید سری به خانواده بزنم و برای کمک به آنها کاری پیدا کنم و آن وقت برای خواستگاری رسمی با پدر و مادرم به تبریز میآیم.
شیرین با شنیدن این حرف جا خورد، اما به روی خودش نیاورد. از جوانمردی و مردانگی فرهاد، خوشش آمده بود. در طی این سه سال از دور انگاری برادرش بود ولی از نزدیک قلبش به تپش میافتاد. سر به زیر انداخت در کنار فرهاد، سلانه، سلانه به راه افتاد. در فکر بود که چگونه موضوع را با خانوادهاش، پدر و برادران متعصب و مادر خان سالارش مطرح کند!
چگونه فرهاد را به آنها معرفی کند. پسری که یک لاقبا میباشد. هیچگونه مال و منالی ندارد و تازه باید ترک تحصیل کند و به دنبال کار برود و خرج زندگی پدر و مادر و خواهرانش را هم تا آخر عمر متقبل شود! و او، شیرین نازپرورده و یکی یک دانه خانه و خانواده و ایل و تبارشان است. آنها آرزوهایی برای او دارند که دکتر شود. بدتر از آن که نافش را از بچگی برای پسر عمویش خسرو بریده بودند.
حالا شیرین روبروی فرهاد ایستاده بود و نمیدانست چگونه این حرف و حدیثها را به فرهاد بگوید! پس بهتر دید این راز نهان، در سینهاش پنهان بماند و آن را به دست روزگار بسپرد.
* * *
فرهاد بعد از آمدن از زاهدان در بیمارستان روستا به صورت قراردادی در سمت رزیدنت شروع به کار کرد. حقوق ناچیزی داشت که تا حدود زیادی به خانواده کمک میشد.
در این فاصله تلاش بسیاری برای مداوای خواهرانش انجام میداد. ولی فایدهای نداشت. بیماری آنان مادرزادی بود. پدر که از رنج روزگار پیر و فرتوت شده بود، بعد از مدتی فوت کرد. یکی از خواهران فلج هم به رحمت خداوند رفت. با پیش امدن این مصیبتها و غم و غصهها، هنوز دل فرهاد درگرو عشق شیرین بود. با یاد قولی که به او داده بود، زندگی میکرد.
دو سال گذشت، زندگی فرهاد، آرامش نسبی پیدا کرده بود. خانهای نیمه ساز خرید و کم کم ساخت آن را به پایان رسانید. با مادر و خواهرش در دو اتاق آن با هم زندگی خوبی داشتند.
* * *
فرهاد یک شب در خواب میبیند که هوا بسیار ابری است و طوفان شدیدی همه جا را در برگرفته است و آنقدر طوفان شدت دارد که خانه او را از زمین بلند میکند و به آسمان میبرد. بعد از مدتی خانه در جایی به زمین مینشیند. در اطراف خانه آرامشی برقرار است. در پس ابرها، در آسمان آبی، خورشید میدرخشد و در یک سوی دورتر، شهری پدیدار میشود. فرهاد از دور انعکاس نور شدیدی را میبیند، که هر چه نزدیکتر میآید، بیشتر چشمش را میزند. فرهاد مجبور میشود دست بر روی چشمانش بگذارد. بعد آرام آرام دستها را از روی چشمش برمیدارد و در آن نور صورت فرشتهای را میبیند و چقدر صورت آن فرشته برایش آشنا است. دقت میکند و یک لحظه به یادش میآید که آن فرشته شیرین است. پس تا حالا او کجا بوده است. خداوند فرهاد را چقدر دوست دارد که او را به پیش شیرینش برده است. دستهایش را دراز میکند تا دست شیرین را بگیرد و او را به داخل خانهاش ببرد که یک دفعه با جرقهای نور به همراه فریادی، از خواب میپرد!
چشمانش را باز میکند. چراغ اتاقش روشن است ولی تاریکی شب از پنجره هویدا است. صدای آشنای مادرش را در میان صدای گریه باز مییابد. سریع از رختخواب به بیرون اتاق میدود و به اتاق دیگر میرود. مادرش را میبیند که خود را روی خواهر فلجش انداخته و فغان میکند. تندی او را کنار میزند و شروع به معاینه خواهرش میکند. دیگر نفسی در جسم خواهرش نمانده است. روح او به سوی آسمان پر کشیده. فرهاد خودش را به کنار دیوار میکشاند و زانوهایش را در بغل میگیرد. سرش را روی دو زانو میگذارد و های های شروع به گریه میکند. صدای اذان در هوای گرگ و میش سحرگاه از گلدسته مسجد روستا به پرواز در میآید و روح آزرده مادر و پسر را آرامش میدهد.
فرهاد بعد از چند ماه، به صرافت میافتد که سفری به زاهدان بکند و سری به دانشگاه بزند و شیرین را هم ببیند و با او درباره خواستگاری صحبت کند و کار را به پایان ببرد. در سر راهش به بازار میرود و روسری قشنگی برای شیرین میخرد و در جیب کتش میگذارد. سوار اتوبوس میشود. سبک بال و شادمان به سوی زاهدان حرکت میکند.
دو روز بعد در ترمینال زاهدان خسته و پریشان از اتوبوس پیاده میشود. در طی نبودش تغییراتی در محیط انجام شده که محسوس بود. انگار به جا و مکان جدیدی وارد شده است. در فکر بود که با صدای راننده تاکسی به خودش آمد. سوار تاکسی شد و آدرس دانشگاه را داد. هر چه به دانشگاه نزدیک تر میشد تپشهای قلبش هم بیشتر و تندتر میشد. صورتش داغ و زبان، در دهانش خشک شده بود.
فرهاد با حالتی پریشان و درمانده جلوی دانشگاه از تاکسی پیاده شد. نگهبان در ورودی جلویش را گرفت. فرهاد با نشان دادن کارت دانشجویی، به داخل دانشگاه رفت. با دیدن محیط دانشگاه دگرگون شد و با یاد آن روزهای خوش، قدمهایش را تندتر کرد و خودش را به ساختمان پیراپزشکی رساند.
وارد یکی از اتاقهای مسئولین شد و بعد از احوالپرسی و معرفی خودش از اوضاع و احوال آنجا جویا شد و تغییراتی که در این مدت در آنجا صورت گرفته بود، صحبت کردند. پس از خوردن یکی دو چای، صحبت را به شاگردان رشته پزشکی رساند و به جایی رسید که از شیرین پرسید: که حالا در چه مقطعی تحصیل میکند و در حال حاضر کجا است. آیا میشود او را صدا بزنید و او را ببیند!
مسئول مربوطه تلفن را برداشت و از امور دانشجویی با دادن نام و فامیل شیرین، دستور داد تحقیق کرده و او را خبردار کنند. در این مدت، قلب فرهاد از حس شادی و دیدن روی شیرین، در حال انفجار بود. بی قرار روی صندلی به خودش میپیچید.
فرهاد با صدای زنگ تلفن از جا پرید. آقای ستوده متوجه احوال او شد. گوشی تلفن را برداشت و در همین حین روی کاغذ چیزی را یادداشت نمود.
فرهاد کنجکاو و تیزگوش شده بود که شاید از صدای آن طرف تلفن زودتر حرفی بشنود. آقای ستوده خداحافظی کرد و گوشی تلفن را سر جایش گذاشت. فرهاد دیگر طاقت صبر کردن نداشت، با عجله پرسید: چه گفتند؟
آقای ستوده بی خیال گفت: شیرین پارسال ترک تحصیل کرده و از اینجا رفته است.
فرهاد که با شنیدن کلمه به کلمه حرفها، رنگ به رنگ میشد، پرسید برای چه؟
آقای ستوده: برای این که ازدواج کرده است و مدارکش را هم گرفته و گفته است که میخواهد با همسرش پروفسور خسرو که پسرعمویش است به انگلستان بروند و همان جا ادامه تحصیل بدهند.
فرهاد با شنیدن این خبرها، انگاری پتکی بر مغزش فرود آمد، یک دفعه بدنش یخ کرد. لرزشی وجودش را فرا گرفت. رنگ از رویش پرید. آقای ستوده با دیدن احوال فرهاد، سریع از پشت میزش بلند شد و او در بغل گرفت و روی مبل کنار اتاق خواباند. زود در لیوان آبی مقداری قند ریخت و آن را به هم زد. لیوان را به دهان فرهاد نزدیک کرد و بالاجبار آب قند را به او خوراند.
آقای ستوده با دیدن این وضعیت پی به عشق فرهاد برد. خیلی ناراحت شد که بدون مقدمه، موضوع را به او گفته است. خیلی دلش برای فرهاد سوخت و پدرانه شروع به نصیحت کردن او پرداخت تا کمی فرهاد آرام شود.
آقای ستوده گفت: پسرم! سرنوشت آدمی را خداوند در کتابی نوشته است و ما بندگان نمیتوانیم به آن دست برده و آن را عوض کنیم. قسمتش این بوده است. تو هنوز جوانی و آینده بسیار خوب و روشنی در پیش روی داری! باید قوی و صبور باشی تا مرد و مردانه با آینده روبرو شوی و مشکلات را از سر راهت برداری. انشاءالله که موفق میشوی پسرم!
فرهاد به سختی از جایش بلند شد و با سستی و بی حالی از آقای ستوده تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد. از حیاط دانشگاه گذشت و کنار درخت سروی که روزی در زیر آن از شیرین خواستگاری کرده بود ایستاد و به آن تکیه زد. زانوانش هنوز میلرزیدند. آرام روی دو زانو نشست. سرش را روی دستانش گذاشت و خیره به رفت و آمدهای دانشجوها نگاه میکرد و در دلش میگفت که شاید در میان آنها شیرین را ببیند.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی