عشق گمشده
فاطمه خراشادی زاده

مرد سر بر دو زانویش گذاشته بود و گهگاهی آن را بلند می­کرد و به اطرافش نظری می­افکند. در چهره دختران و زنان دقیق می­شد تا شاید ردی از آشنایی و یا شباهتی، از او در آنها ببیند. ولی فایده­ای نداشت او آب شده و در زمین فرو رفته بود. در همه جا به دنبالش گشته و اثری از او نیافته بود.
سال 1330 زمانی که با تعدادی از همکلاسی­هایش در دانشگاه زاهدان قبول شدند، از خوشحالی در پوستش نمی­گنجید. بعد از ثبت نام و مستقر شدن در خوابگاه دانشگاه، وقتی با همشهری­هایش هم اتاق شدند، خیلی خوشحال و سرحال بود. مدت زمانی از شروع کلاس­ها می­گذشت. دیگر دلتنگ خانه نبود. نفسی تازه کرده بود و بعد از سالیان سال سختی کشیدن، به آرامش روح و روانش رسیده بود. دست به قلم برد و نامه­ای به خانواده­اش نوشت و همه ماجراهای آن جا را برایشان توضیح داد تا آنان هم خوشحال شوند و خیالشان از بابت پسرشان راحت باشد.
پدر پیرش بیکار بود. مادر با روار ورچیدن خرج روزانه را با داشتن دو دختر فلج به سختی می­گذراند. گهگاهی مقداری جنس نسیه، از تاجر محله دست به دست می­کرد و در خانه به در و همسایه می­فروخت. از فروش آنها، بعد از تسویه حساب با تاجر، در حاشیه، کمک خرج خانه بود. پدر سرافکنده­تر از همیشه، روز به روز جان و جسمش رو به تحلیل می­رفت.
فرهاد با این که تمام مشکلات خانوادگی را پشت سرش در روستایشان جا گذاشته بود، ولی باز هم فکر و خیالش به سوی خانه پرواز می­کرد. اما درس خواندن جایی برای تفکر باقی نمی­گذاشت. باید تمام سعی و کوشش خود را در ادامه تحصیل انجام می­داد تا بتواند موفق شود و بعد از چهار سال به سر کار برود. باید از خجالت پدر و مادرش در آید و کمک خرج آنان شود، مخصوصاً سرآوری دو خواهر فلجش را هم بکند.
پس سال تحصیلی را با خیال راحت ادامه داد. در سال دوم بود که در رفت و آمدهای بین کلاس­ها، دختر دانشجویی نظرش را جلب کرد. بسیار متین و ظاهری ساده داشت. ترک زبان بود و فارسی را به سختی صحبت می­کرد. فرهاد دورادور مراقب او بود. هوایش را داشت که با چه کسانی راه می­رود و یا صحبت می­کند.
ماه­ها گذشت، کتاب عشق فرهاد باز شده بود. او را از درون می­لرزاند و می­سوزاند.
روزها و ماه­ها به سرعت باد می­گذشت و فرهاد جلوی گذر زمان را نمی­توانست بگیرد. نهال عشقش بزرگ و بزرگتر می­شد و ریشه­اش در تمام وجود او  گسترانده شده بود.
پایان سال تحصیلی نزدیک بود و دیگر مجالی برای سکوت جایز نبود. بعد از گذراندن چهار سال در شهر غربت و دوری از خانه  و کاشانه، فرهاد باید تکلیف خود را با عشق پنهانی­اش معین کند.
یک روز در حیاط دانشگاه در زیر درخت سروی ایستاده بود که شیرین از سالن تشریح بیرون آمد. فرهاد سری تکان داد و لبخندی زد. دختر ترک زبان از مدت­ها پیش احساس کرده بود که چشم فرهاد به دنبالش است، با زبان فارسی شکسته گهگاهی با او در سلف غذاخوری و یا سالن تشریح همکلام شده بود.
فرهاد سبکبال به سوی شیرین پر کشید و جلو رفت. باید آخرین حرف­هایش را بزند. هفته دیگر دانشگاه تعطیل می­شد و هر کدام به سوی شهر و دیارشان رهسپار می­شدند.
امروز فرهاد مصمم­تر از همیشه، از شیرین خواستگاری کرد و گفت: شاید برای ادامه تحصیل نتوانم شرکت کنم. باید سری به خانواده بزنم و برای کمک به آنها کاری پیدا کنم و آن وقت برای خواستگاری رسمی با پدر و مادرم به تبریز می­آیم.
شیرین با شنیدن این حرف جا خورد، اما به روی خودش نیاورد. از جوانمردی و مردانگی فرهاد، خوشش آمده بود. در طی این سه سال از دور انگاری برادرش بود ولی از نزدیک قلبش به تپش می­افتاد. سر به زیر انداخت در کنار فرهاد، سلانه، سلانه به راه افتاد. در فکر بود که چگونه موضوع را با خانواده­اش، پدر و برادران متعصب و مادر خان سالارش مطرح کند!
چگونه فرهاد را به آنها معرفی کند. پسری که یک لاقبا می­باشد. هیچگونه مال و منالی ندارد و تازه باید ترک تحصیل کند و به دنبال کار برود و خرج زندگی پدر و مادر و خواهرانش را هم تا آخر عمر متقبل شود! و او، شیرین نازپرورده و یکی یک دانه خانه و خانواده و ایل و تبارشان است. آنها آرزوهایی برای او دارند که دکتر شود. بدتر از آن که نافش را از بچگی برای پسر عمویش خسرو بریده بودند.
حالا شیرین روبروی فرهاد ایستاده بود و نمی­دانست چگونه این حرف و حدیث­ها را به فرهاد بگوید! پس بهتر دید این راز نهان، در سینه­اش پنهان بماند و آن را به دست روزگار بسپرد.
* * *
فرهاد بعد از آمدن از زاهدان در بیمارستان روستا به صورت قراردادی در سمت رزیدنت شروع به کار کرد. حقوق ناچیزی داشت که تا حدود زیادی به خانواده کمک می­شد.
در این فاصله تلاش بسیاری برای مداوای خواهرانش انجام می­داد. ولی فایده­ای نداشت. بیماری آنان مادرزادی بود. پدر که از رنج روزگار پیر و فرتوت شده بود، بعد از مدتی فوت کرد. یکی از خواهران فلج هم به رحمت خداوند رفت. با پیش امدن این مصیبت­ها و غم و غصه­ها، هنوز دل فرهاد درگرو عشق شیرین بود. با یاد قولی که به او داده بود، زندگی می­کرد.
دو سال گذشت، زندگی فرهاد، آرامش نسبی پیدا کرده بود. خانه­ای نیمه ساز خرید و کم کم ساخت آن را به پایان رسانید. با مادر و خواهرش در دو اتاق آن با هم زندگی خوبی داشتند.
* * *
 فرهاد یک شب در خواب می­بیند که هوا بسیار ابری است و طوفان شدیدی همه جا را در برگرفته است و آنقدر طوفان شدت دارد که خانه او را از زمین بلند می­کند و به آسمان می­برد. بعد از مدتی خانه در جایی به زمین می­نشیند. در اطراف خانه آرامشی برقرار است. در پس ابرها، در آسمان آبی، خورشید می­درخشد و در یک سوی دورتر، شهری پدیدار می­شود. فرهاد از دور انعکاس نور شدیدی را می­بیند، که هر چه نزدیک­تر می­آید، بیشتر چشمش را می­زند. فرهاد مجبور می­شود دست بر روی چشمانش بگذارد. بعد آرام آرام دست­ها را از روی چشمش برمی­دارد و در آن نور صورت فرشته­ای را می­بیند و چقدر صورت آن فرشته برایش آشنا است. دقت می­کند و یک لحظه به یادش می­آید که آن فرشته شیرین است. پس تا حالا او کجا بوده است. خداوند فرهاد را چقدر دوست دارد که او را به پیش شیرینش برده است. دستهایش را دراز می­کند تا دست شیرین را بگیرد و او را به داخل خانه­اش ببرد که یک دفعه با جرقه­ای نور به همراه فریادی، از خواب می­پرد!
چشمانش را باز می­کند. چراغ اتاقش روشن است ولی تاریکی شب از پنجره هویدا است. صدای آشنای مادرش را در میان صدای گریه باز می­یابد. سریع از رختخواب به بیرون اتاق می­دود و به اتاق دیگر می­رود. مادرش را می­بیند که خود را روی خواهر فلجش انداخته و فغان می­کند. تندی او را کنار می­زند و شروع به معاینه خواهرش می­کند. دیگر نفسی در جسم خواهرش نمانده است. روح او به سوی آسمان پر کشیده. فرهاد خودش را به کنار دیوار می­کشاند و زانوهایش را در بغل می­گیرد. سرش را روی دو زانو می­گذارد و های های شروع به گریه می­کند. صدای اذان در هوای گرگ و میش سحرگاه از گلدسته مسجد روستا به پرواز در می­آید و روح آزرده مادر و پسر را آرامش می­دهد.
فرهاد بعد از چند ماه، به صرافت می­افتد که سفری به زاهدان بکند و سری به دانشگاه بزند و شیرین را هم ببیند و با او درباره خواستگاری صحبت کند و کار را به پایان ببرد. در سر راهش به بازار می­رود و روسری قشنگی برای شیرین می­خرد و در جیب کتش می­گذارد. سوار اتوبوس می­شود. سبک بال و شادمان به سوی زاهدان حرکت می­کند.
دو روز بعد در ترمینال زاهدان خسته و پریشان از اتوبوس پیاده می­شود. در طی نبودش تغییراتی در محیط انجام شده که محسوس بود. انگار به جا و مکان جدیدی وارد شده است. در فکر بود که با صدای راننده تاکسی به خودش آمد. سوار تاکسی شد و آدرس دانشگاه را داد. هر چه به دانشگاه نزدیک تر می­شد تپش­های قلبش هم بیشتر و تندتر می­شد. صورتش داغ و زبان، در دهانش خشک شده بود.
فرهاد با حالتی پریشان و درمانده جلوی دانشگاه از تاکسی پیاده شد. نگهبان در ورودی جلویش را گرفت. فرهاد با نشان دادن کارت دانشجویی، به داخل دانشگاه رفت. با دیدن محیط دانشگاه دگرگون شد و با یاد آن روزهای خوش، قدم­هایش را تندتر کرد و خودش را به ساختمان پیراپزشکی رساند.
وارد یکی از اتاق­های مسئولین شد و بعد از احوالپرسی و معرفی خودش از اوضاع و احوال آنجا جویا شد و تغییراتی که در این مدت در آنجا صورت گرفته بود، صحبت کردند. پس از خوردن یکی دو چای، صحبت را به شاگردان رشته پزشکی رساند و به جایی رسید که از شیرین پرسید: که حالا در چه مقطعی تحصیل می­کند و در حال حاضر کجا است. آیا می­شود او را صدا بزنید و او را ببیند!
مسئول مربوطه تلفن را برداشت و از امور دانشجویی با دادن نام و فامیل شیرین، دستور داد تحقیق کرده و او را خبردار کنند. در این مدت، قلب فرهاد از حس شادی و دیدن روی شیرین، در حال انفجار بود. بی قرار روی صندلی به خودش می­پیچید.
فرهاد با صدای زنگ تلفن از جا پرید. آقای ستوده متوجه احوال او شد. گوشی تلفن را برداشت و در همین حین روی کاغذ چیزی را یادداشت نمود.
فرهاد کنجکاو و تیزگوش شده بود که شاید از صدای آن طرف تلفن زودتر حرفی بشنود. آقای ستوده خداحافظی کرد و گوشی تلفن را سر جایش گذاشت. فرهاد دیگر طاقت صبر کردن نداشت، با عجله پرسید: چه گفتند؟
آقای ستوده بی خیال گفت: شیرین پارسال ترک تحصیل کرده و از اینجا رفته است.
فرهاد که با شنیدن کلمه به کلمه حرف­ها، رنگ به رنگ می­شد، پرسید برای چه؟
آقای ستوده: برای این که ازدواج کرده است و مدارکش را هم گرفته و گفته است که می­خواهد با همسرش پروفسور خسرو که پسرعمویش است به انگلستان بروند و همان جا ادامه تحصیل بدهند.
فرهاد با شنیدن این خبرها، انگاری پتکی بر مغزش فرود آمد، یک دفعه بدنش یخ کرد. لرزشی وجودش را فرا گرفت. رنگ از رویش پرید. آقای ستوده با دیدن احوال فرهاد، سریع از پشت میزش بلند شد و او در بغل گرفت و روی مبل کنار اتاق خواباند. زود در لیوان آبی مقداری قند ریخت و آن را به هم زد. لیوان را به دهان فرهاد نزدیک کرد و بالاجبار آب قند را به او خوراند.
آقای ستوده با دیدن این وضعیت پی به عشق فرهاد برد. خیلی ناراحت شد که بدون مقدمه، موضوع را به او گفته است. خیلی دلش برای فرهاد سوخت و پدرانه شروع به نصیحت کردن او پرداخت تا کمی فرهاد آرام شود.
آقای ستوده گفت: پسرم! سرنوشت آدمی را خداوند در کتابی نوشته است و ما بندگان نمی­توانیم به آن دست برده و آن را عوض کنیم. قسمتش این بوده است. تو هنوز جوانی و آینده بسیار خوب و روشنی در پیش روی داری! باید قوی و صبور باشی تا مرد و مردانه با آینده روبرو شوی و مشکلات را از سر راهت برداری. انشاءالله که موفق می­شوی پسرم!
فرهاد به سختی از جایش بلند شد و با سستی و بی حالی از آقای ستوده تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد. از حیاط دانشگاه گذشت و کنار درخت سروی که روزی در زیر آن از شیرین خواستگاری کرده بود ایستاد و به آن تکیه زد. زانوانش هنوز می­لرزیدند. آرام روی دو زانو نشست. سرش را روی دستانش گذاشت و خیره به رفت و آمدهای دانشجوها نگاه می­کرد و در دلش می­گفت که شاید در میان آنها شیرین را ببیند.