ملاصدرا و استمرار ولایت در زمین
بخش دوم


فارس:
امامت و ولایت
همان‌گونه که در ظاهر برای مردم امام و پیشوایی است که مردم را به‌ سوی خداوند یا به ‌سوی طاغوت رهبری می‌کند، باطن عالم نیز باید پیشوایی داشته باشد که مردم را به عوالم باطن هدایت کند. در برخی از آیات قرآن به این نوع از هدایت اشاره شده است: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أ‌َئِمَّةً یَهْدُونَ بأ‌َمْر‌ِنا لَمَّا صَبَرُوا، وَ کانُوا بآیاتِنا یُوقِنُونَ». (سجده/24)
ائمه که جمع امام است، برای هدایت به امر معرفی شده‌اند و ویژگی آنها اهل یقین و صبر بودن است. در آیه «وَ جَعَلْناهُمْ أ‌َئِمَّهً یَهْدُونَ بأ‌َمْر‌ِنا» (انبیاء / 73) ائمه که هادیان به امر هستند، اهل اقامه نماز و زکات شمرده شده‌اند و به همین دلیل براساس آیه «وَ إ‌ِذِ ابْتَلی إ‌ِبْراهِیمَ رَبُّهُ بکَلِمات‌ٍ فَأ‌َتَمَّهُنَّ قالَ إ‌ِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاس‌ِ إ‌ِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِین» (بقره / 124) بعد از اینکه حضرت ابراهیم(ع) مورد آزمایش‌های فراوان قرار گرفت، خداوند او را امام بر مردم قرار می‌دهد. این نکته نشان می‌دهد امامت مقام بسیار والایی است که پاداش حضرت ابراهیم(ع) در برابر ابتلا به انواع آزمایش‌ها قرار می‌گیرد.
اگر این آیات را در کنار یکدیگر قرار دهیم، به این نکته پی می‌بریم که مقام امامت از آن کسی است که اهل یقین باشد. دلیل این سخن، آیه «وَ کَذلِکَ نُر‌ِی إ‌ِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الأ‌َرْض‌ِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ» (انعام / 75) است.
علت اهل یقین بودن حضرت ابراهیم(ع) آن بود که وی ملکوت عالم را مشاهده نمود و ملکوت عالم همان باطن عالم است؛ چرا که خداوند در آیه «کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِین‌ِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ» (تکاثر / 6) می‌فرماید اگر اهل کفر یقین داشتند، اینک جهنم را مشاهده می‌کردند. با توجه به این آیات، امام کسی است که مدارج عالم باطن و ملکوت را طی نموده است. بنابراین شرط ضروری امامت، ولایت است و ولایت نیز محقق نمی‌شود مگر اینکه عصمت و طهارت تحقق داشته باشد:
و کوتاه سخن آنکه امام هدایت‌کننده‌ای است که با امری ملکوتی که در اختیار دارد، هدایت می‌کند. پس امامت از نظر باطن یک نحوه ولایتی است که امام در اعمال مردم دارد و هدایتش چون هدایت انبیا و رسولان و مؤمنین صرف راهنمایی از طریق نصیحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف نشانی دادن نیست؛ بلکه هدایت امام دست خلق گرفتن و به راه حق رساندن است.
مفهوم ارض
برخی معتقدند این ارض همان مکه است. از رسول اکرم(ص) روایت شده که زمین از مکه گسترش یافت و بدین جهت آن را «امّ‌القری» نامیده‌اند. بنابراین ممکن است مراد از کلمه «ارض» همان مکه باشد. این تعبیر بر محدوده‌ای از زمین دلالت دارد؛ آن‌گونه که در حکومت‌های ظاهری کسی به نمایندگی ازسوی رهبری نظام در منطقه‌ای ویژه برگزیده می‌شود. پس در خارج از آن منطقه، نه مأموریتی دارد و نه حق دخالتی.
می‌توان گفت مراد از «الأرض» امری مطلق و نامحدود است و اختصاصی به زمین ندارد و مطلق عالم امکان را شامل می‌شود. (همان) مبدأ انسان در قوس صعود، ماده ارضی و نیز جایگاه بدن عنصری او زمین است و حرکت وی از ماده و زمین آغاز می‌شود و با طی کردن مراحل نباتی و حیوانی و انسانی و رسیدن به مرتبه «قاب قوسین» جامع تمام عوالم امکانی می‌شود. سیطره ولایت در قلمرو عالم امکان، اعم از عالم عقل و نفس و طبیعت می‌باشد و مراد از زمین نیز همین عوالم است.
این تعبیر از زمین را ملاصدرا پذیرفته است.  وی در کتاب «شرح الهدایه الاثیریه» بعد از بیان مراتب عوالم وجود (عقل، مثال یا خیال منفصل، جرم یا طبیعت) می‌گوید:
پس همچنین انسان منتظم است از جمیع این مراتب و حقایق و حقیقت همه این عوالم در او موجود است. پس او فی‌ذاته قابل جمیع نشئات عقلیه و نفسیه و مستجمع جمیع عوالم غیبیه و حسیه است. چنان‌که مجموع عالم که آن را انسان کبیر می‌گویند، مظهر اسمای الهیه است بر سبیل تفصیل. همچنین انسان کامل مظهر آنهاست بر سبیل اجمال. پس او مظهر اسم الله است چنان‌که همه طبقات عالم به حیثیتی است که به یکدیگر مربوط و بعضی به بعضی متصل است، مانند سلسله واحد که به حرکت آخر و اولش حرکت می‌کند، به این نحو آثار و هیات از عالی به‌سوی سافل نزول می‌کند و از سافل به‌ سوی عالی.
بنابراین چون در اندیشه وی، انسان کامل خلاصه همه عوالم وجود است، می‌تواند بر همه این عوالم ولایت و تسلط داشته باشد. به همین دلیل می‌توان این بیان را از آرای ملاصدرا استخراج کرد که محل خلافت و ولایت انسان، کل عوالم ممکن ازجمله عالم عقل، مثال و طبیعت است.
قوس نزول و صعود آفرینش
برای دانستن تبیین فلسفی ملاصدرا از استمرار ولایت در زمین باید هستی‌شناسی وی را بدانیم. از آنجا که در دایره، مبدأ و منتها در یک نقطه جمع است، خداوند مبدأ و منتهای هستی است. در این بینش، هستی از خداوند برمی‌خیزد و دوباره به او بازمی‌گردد. به همین دلیل، خداوند هم اول و هم آخر هستی است.  حکما برای نشان دادن این معنا از شکل دایره کمک گرفته‌اند.
اگر به بررسی اشکال مختلف هندسی بپردازیم، در بین آنها دایره دارای ویژگی خاصی است که در ترسیم آن، نقطه آغازین همان نقطه پایان نیز می‌باشد. حال اگر این دایره را از وسط به دو نیم تقسیم کنیم، دایره دارای دو طرف خواهد شد؛ طرفی که از نقطه شروع تا پایین‌ترین نقطه مقابل، «قوس نزول» را تشکیل می‌دهد و طرفی که از پایین‌ترین نقطه تا آغاز ترسیم می‌شود، «قوس صعود» خوانده می‌شود. ملاصدرا در این‌ باره
در کتاب «العرشیه» بعد از ذکر نظریه خود درباره معاد جسمانی می‌نویسد:
... هر درجه‌ای از درجات نفوس در مرحله صعود به ازای درجه آن مرحله در قوس نزول می‌باشد. حکما و عرفا این دو سلسله محاذی را به دو قوس دایره تشبیه کرده‌اند.
بنابر عبارت بالا، هستی همان مراحلی را که در قوس نزول طی کرده، مجدداً در قوس صعود طی خواهد کرد و همان‌طورکه دو طرف دایره محاذی با یکدیگر می‌باشند، در دایره وجود هم دو طرف نزول و صعود محاذی یکدیگر خواهند بود.
مراتب قوس نزول
ملاصدرا براساس قاعده «الواحد لایصدر عنه الا الواحد»  معتقد است چون خداوند از تمام جهات واحد است، موجودی که از او صادر می‌شود، واحد خواهد بود. این موجود واحد باید عقل باشد. وی در تفسیر آیه «وَمَا أ‌َمْرُنَا إ‌ِلَّا وَاحِدَهٌ» (قمر / 50) می‌نویسد:
... آنچه اول از خداوند صادر می‌شود، عقل است؛ چرا که واجب‌الوجود، واحد حقیقی است. پس واجب و لازم است که فیض اولین و نخستین موجود از وی، موجود واحدی باشد که هم در اصل وجود و هم در مقام فعل و تأثیر، مجرد از ماده باشد. بنابراین صادر اول چیزی جز عقل نخواهد بود؛ زیرا در بین سایر جواهر، جسم فاقد وحدت و هیولی فاقد تأثیر است. همچنین صورت و نفس فاقد استقلال در تأثیر هستند.
بنابراین در نظام اندیشه صدرایی عقل، اولین صادر خداوند است. عقل مرتبه‌ای از هستی و مجرد از ماده و بُعد است. سایر مراتب وجود در قوس نزول از این موجود اول موجود می‌شوند.
برای صادر اول، وحدت بالذاتی از آن جهت که از واجب صادر شده، وجود دارد و صادر اول به‌خاطر دوری اش از مبدأ حد و ماهیت در او ایجاد می‌گردد ... از عقل از آن جهت که به واجب می‌نگرد، موجود دیگر صادر می‌شود. همچنین از جهت ماهیت و حدش موجود دیگر و به همین ترتیب موجودات اخس و اشرف دیگر از او ایجاد می‌شود.
بنابراین از عقل، مرحله نفس به‌وجود می‌آید. نفس عالمی است که موجودات آن ذاتاً مجرد از ماده‌اند و در فعل نیاز به ماده دارند. بعد از نفس، عالم جسمانی قرار دارد.  این عالم با صفت بُعد و مقدار نمایان می‌شود که پایین‌ترین مرحله وجود است. به نظر ملاصدرا، هریک از موجوداتی که ما در عالم جسمانی ملاحظه می‌کنیم، در عوالم بالاتر دارای وجودی بالاتر است:
هیچ‌چیزی در این عالم [محسوس] نیست، مگر آنکه برایش نفسی مطابق در عالم نفس هست و عقلی مطابق در عالم عقل وجود دارد؛ حتی کره زمین که جسم است، مطابقش زمین نفسانی و عقلانی وجود دارد.
برای روشن شدن مطلب می‌توان از نحوه کلام و گفتار انسان مدد گرفت. هنگامی که انسان قصد بیان معنایی را دارد، آن معنای عقلی در نیروی تخیل تصویر می‌شود و سپس به‌وسیله عضلات گفتار انسان در جهان خارج از طریق صوت نمایان می‌شود. صدایی که ما از متکلم می‌شنویم، همان معنای عقلی و تصویر خیالی است. به بیان دیگر، همان‌طورکه یک کلمه دارای مطابق در عقل و خیال انسان است، موجودات محسوس نیز دارای یک وجود نفسانی و یک وجود عقلانی در عوالم بالا هستند.
بنابر آنچه گفته شد، همه آنچه در عالم محسوس تحقق دارد، در عالم نفس و عقل نیز تحقق خواهد داشت و همه این عوالم از ذات خداوند نشئت گرفته است:
بدان که خداوند تعالی مدبر موجودات است. آنها را از مکمن امکان به عالم ارواح آورد و سپس از عالم ارواح آنها را به عالم اشباح (خیال منفصل) هبوط داد تا اینکه همه آنها به پایین‌ترین مرتبه و تاریک‌ترین درجه یعنی هیولا رسانید و هیولا منطقه‌ای است که اهلش ظالم هستند و این نهایت تدبیر خداوند (نهایت تجلی صفات خداوند) است ... بنابراین متن تمام مراحل نزولی هستی در ذات خداوند تحقق دارد و او با تجلی خود، همه موجودات را به عرصه هستی رسانیده است. در این بین، هیولا آخرین مرحله تجلی خداوند در قوس نزول و نقطه مقابل مبدأ هستی است. از آنجا که مبدأ هستی در نهایت فعلیت قرار دارد، هیولا در نهایت قوه و ضعف است و به‌ دلیل نهایت ضعف، گویی عدم و تاریکی است. هیولا قوه محض است و هیچ صورتی ندارد که به آن تحققی بدهد و غیرقابل تعریف است و نمی‌توان آن را به چیزی وصف کرد. درست همانند خداوند که چون در نهایت فعلیت و کمال است و هیچ حدی ندارد، نمی‌توان او را تعریف کرد.
قوس صعود هستی
بنابر آنچه گفته شد، مراتب قوس نزول به هیولا که قوه محض و تاریکی است، ختم می‌شود. از این مرتبه وجودی، قوس صعود آغاز می‌شود و موجودات از هیولا تکامل وجودی می‌یابند:
نهایت وجود، عکس ابتدای آن است. اول عقل، بعد از آن نفس و سپس طبیعت و آن‌گاه هیولا است. سلسله وجود در قوس صعود به‌ طور معکوس به مبدأ و نقطه آغازین بازمی‌گردد و همانند دایره بر خود دور می‌زند و در قوس صعود، نخست جسم مصور به صور جسمانیه، سپس صورت نبات و بعد صورت حیوان و بعد از آن به‌صورت انسان جلوه‌گر می‌کند و در نهایت به انسان کامل ختم می‌گردد. بنابراین ابتدای موجودات از عقل و انتهای آنها به عاقل ختم می‌شود و مابین آنها منازل و مراتب قرار دارد.
وی بر این باور است که هیولا با پذیرش صور از واهب‌الصور همیشه خود را کامل می‌کند تا به مراتب بالاتر دست یابد. او در تبیین این نظر از حرکت جوهری کمک می‌گیرد.  حرکت و تغییر عوارض، همانند متا، این، کم و کیف، براساس قاعده «کل ما بالعرض لابد ان ینتهی إلی مابالذات»  به جوهر بازمی‌گردد و چون جوهر حرکت و تغییر می‌پذیرد، عوارض نیز دگرگونی می‌پذیرند. پس دگرگونی عوارض به‌واسطه آن چیزی است که ذاتاً دگرگونی‌پذیر است. طبیعت دارای حرکت ذاتی یگانه‌ای است که به‌سوی کمال پیش می‌رود.
طبیعت در جریان این حرکت ذاتی خود از نقص به‌سوی کمال و فعلیت حرکت می‌کند. در جریان حرکت جوهری، هیولا دائماً صور را از واهب‌الصور می‌پذیرد. البته این پذیرش به‌‌گونه‌ای نیست که با آمدن صورت جدید، صورت قبلی از بین برود؛ بلکه صور جدید بر صور قبلی قرار می‌گیرد و به بیان ملاصدرا به‌گونه «لبس بعد لبس» است:
حقیقت هیولا عبارت است از استعداد و حدوث، پس برای هیولا در هر آنی از آنات مفروضه، صورتی است بعد از صورت دیگری، و چون صور متعاقب بر هیولا در جسم بسیط متشابه با یکدیگرند، چنین گمان می‌رود که در جسم، صورت واحدی است که همواره به حال خود باقی است و حال آنکه چنین نیست؛ بلکه این صور، صوری هستند که متوالیاً در تعاقب یکدیگر با اتصال و پیوستگی با هم وارد هیولی می‌شوند، نه بدین‌گونه که از هم جدا و منفصل ولی مجاور با یکدیگر باشند.