صفحه 6--3 مهر 92
کچل
افسانهای از صربستان
دوک استفانوویچ کاراچیچ
برگردان: مهین رادپور
پادشاهی سه دختر داشت. دو دختر بزرگتر را به شاهزادگان خارجی شوهر داد. ولی تصمیم گرفت دختر کوچکتر را که از همه مهربانتر و زیباتر بود، در کشور خودش شوهر بدهد.
در بین خدمتکاران درباری، مرد جوانی بود که هم زشت بود و هم سری بی مو داشت و همه او را کچل صدا میکردند.
کچل همیشه در باغ قصر کار میکرد. آنقدر با ذوق و سلیقه بود که انواع گلهای زیبا را در هر فصلی پرورش میداد و باغ را به صورت زیبایی میآراست.
هیچکس باور نمیکرد که این همه گل را فقط یک نفر میکارد، آب میدهد و مواظبت میکند.
شاهزاده خانم هم اغلب از پنجره اتاقش باغ را تماشا میکرد و با خودش میگفت: چه باغ زیبایی، چه قشنگ گلکاری شده! آخر چطور این باغبان با این قد کوتاه و اندام ریزش میتواند به همه جای باغ رسیدگی کند؟
روزی شاهزاده خانم از پنجره، کچل را مشغول کار دید و از او پرسید:
-کچل راستش را بگو، تو دست تنها چه حقهای میزنی که این باغ همیشه سبز و خرم و این گلها این قدر شادابند؟
کچل جواب داد: شاهزاده خانم عزیز! اگر خیلی دلتان میخواهد بدانید، صبح زودتر از خواب برخیزید و تماشا کنید.
فردای آن روز شاهزاده خانم صبح خیلی زود از رختخواب بیرون آمد و از پنجره اتاقش به تماشای باغ مشغول شد. ناگهان چشمش به چهار خدمتکار افتاد که یکی از آنها دهانه اسب زیبایی را به دست گرفته بود و بر روی اسب، لباس مردانه گرانقیمتی با شمشیری گوهر نشان قرار داشت. کچل لباس را پوشید و یکباره به صورت جوان زیبایی در آمد که چنان زیبایی را نه میشد گفت و نه میشد نوشت.
دیگر از کچلی سر خبری نبود و به جای آن خرمنی از موهای مشکی تابدار تا روی شانههایش ریخته بود.
بعد او سوار بر اسب شد و شروع به گردش در خیابانهای باغ کرد و چهار خدمتکار به دستور او مشغول تمیز کردن باغ و آب دادن گلها و درختان شدند.
شاهزاده خانم که تا آن زمان هیچ جوانی را نپسندیده بود، یکباره عاشق کچل شد اما در این باره به هیچکس حرفی نزد.
هر روز جوانان زیبا و شجاعی به دربار میآمدند و از شاهزاده خانم خواستگاری میکردند. اما او به هیچکدام روی خوش نشان نمیداد، تا بالاخره ناچار به پادشاه گفت: که اگر او بخواهد شوهر کند به هیچکس جز کچل شوهر نخواهد کرد.
وقتی که پادشاه و ملکه این حرف را شنیدند او را مسخره کردند و گفتند: آخر تو چطور میخواهی زن یکی از خدمتکاران قصر بشوی، آن هم زن این مرد زشت و کچل!
تو میخواهی با این کار آبروی ما را پیش همه ببری؟
شاهزاده خانم گفت: یا او یا هیچکس!
وقتی که آنها فهمیدند که شاهزاده خانم واقعاً کچل را دوست میدارد، لباس دهاتی به او پوشاندند و قطعه زمینی بیرون شهر به او دادند و او را به خانه کچل فرستادند.
کچل در آن زمین درختان و گلهای فراوانی کاشت و آن را به صورت باغ زیبایی در آورد، بعد خانه کوچکی ساخت و با شاهزاده خانم زندگی سادهای را شروع کردند.
سبزیهایی که در مزرعه به عمل میآورد به شهر میبرد و میفروخت و با پول آن آنچه که لازم داشتند از شهر میخرید اما کافی بود که او سوتی بزند تا اسب زیبا با لباسی گرانقیمت و شمشیر گوهر نشان در مقابلش حاضر شود. او همین که لباس را میپوشید، چنان زیبا و خوش اندام میشد که لنگهاش در دنیا نبود.
مدتی گذشت. ناگهان از دو طرف دشمنان به کشور حمله کردند.
پادشاه نمیدانست سربازانش را به کدام
طرف بفرستد.
او اندیشید: خوب من دو تا از دخترانم را به شاهزادگانی شوهر دادهام که هر دو صاحب قدرتند و من میتوانم از آنها کمک بخواهم.
اما از داماد سوم نمیتوانم انتظاری داشته باشم چون او یک باغبان کچل که بیشتر نیست! دامادها را به کمک خواست.
پادشاه که سخت گرفتار تهیه وسایل جنگی بود، فرمان داد در همه کشور جار بزنند که
هر کس میتواند شمشیر به دست گیرد خود را معرفی کند.
هر روز دستههای بی شماری به طرف جبهههای جنگ میرفتند، اما خبری از پیروزی نبود. و بنا به اخباری که میرسید، تلفات سنگینی به آنها وارد میشد.
سرانجام خود پادشاه عازم جبهه جنگ شد. اینجا بود که پیر و جوان به دنبال او به راه افتادند. در بین آنها کچل هم سوار بر یابوی پیری دیده میشد. همه او را مسخره میکردند و میگفتند: خوب حالا دیگر همه کارها روبراه خواهد شد، همین کچل را کم داشتیم!
عاقبت به نزدیک جبهه جنگ رسیدند و چادرها را برپا کردند. کچل هم چادر کوچکی برای خودش برپا کرد. سه روزی در آرامش گذشت اما از صبح روز چهارم جنگ در گرفت. کچل از چادر بیرون آمد، سوتی زد که اسب زیبایش که بدنی چون مار نرم و باریک داشت، حاضر شد. کچل لباس گرانقیمت را پوشید. شمشیرش را به دست گرفت و در حالی که آن را دور سرش میچرخاند، به سمت نیروی دشمن تاخت.
سربازان دشمن که انتظار چنین حملهای را نداشتند، دستپاچه شدند. کچل پیش میرفت و با هر حرکت شمشیر یک نفر را به زمین میانداخت. اسب هم به او یاری میکرد و با سمش دشمنان را نابود میکرد.
پس از مدتی سربازان دشمن پا به فرار گذاشتند و از ترس به پشت سرشان هم نگاه نکردند.
این خبر به پادشاه رسید که جوانی شجاع به دشمن حمله کرده و همه را فراری داده است. پادشاه دستور داد او را به نزدش بیاورند و قول داد که هر چه بخواهد به عنوان پاداش به او بدهد.
هنوز به دنبال جوان نرفته بودند که دستهای از راه رسید و به عرض پادشاه رسانیدند که این جوان شجاع کسی جز کچل نیست. پادشاه تعجب کرد و نمیتوانست باور کند که چنین چیزی ممکن است. او میگفت: اگر این جوان همان کچل خودمان است حتماً پیش ما میآید.
ناگهان صدای کچل از گوشهای به گوش رسید: بگذارید کار دشمن را یکسره کنیم، هنگام برگشتن من در رکاب پادشاه خواهم بود.
دشمن شکست خورد. با آنان قرارداد صلح امضاء کردند. خیمهها را برچیدند و به طرف پایتخت راه افتادند.
کچل هم، چادر و بار و بنهاش را جمع کرد و آن را روی یابوی پیر گذاشت، لباس را پوشید، شمشیر گوهرنشان را به کمر بست و سوار بر اسب به طرف پادشاه رفت. در آنجا بود که همه دیدند آن کچل باغبان چنین جوان زیبا و شجاعی
است.
پادشاه از شدت خوشحالی اشک میریخت و همه با شادی به قصر برگشتند. پادشاه که این همه شجاعت را از جوان دید، او را به جانشینی خودش انتخاب کرد و سالهای دراز، همه در آرامش زندگی کردند.*
منبع: افسانههای صربستان، دوک استفانوویچ کاراچیچ، ترجمه: مهین رادپور، ناشر: کتابهای طلایی 1351
* * *
* نظیر این افسانه را که خواندید در ایران هم داریم. همچنین در شیراز خودمان... تاکنون چندین روایت از این افسانه در این صفحه چاپ شده است. این افسانه شباهت دارد به افسانه «کُرّه سیاه» که در کتاب قصههای مردم فارس، جلد اول، آن را آوردهام.
ابوالقاسم فقیری
سنگتراش ژاپنی
ادوارد دکر هلندی
برگردان: نصراله فلسفی
مردی همه روزه از کوه سنگ میکند. مرد کاری دشوار داشت. رنج فراوان میبرد و مزد ناچیز میگرفت.
از آن شغل جانفرسا خرسند بود. یک روز آهی کشید و گفت: «پروردگارا، چه میشد اگر مرا نیز توانگر میساختی، تا میتوانستم در تخت روان زیبا، زیر پردههای حریر سرخ بنشینم!»
فرشتهای از آسمان فرود آمد و گفت: آرزوی تو مستجاب شد!
سنگتراش توانگر گشت و در تخت روان زیبا، زیر پردههای حریر سرخ نشست.
از قضا شهریار کشور از آنجا گذر کرد. سوارانی چند از پس و پیش گردونهاش در حرکت بودند و چتری زرین، سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان میداشت. از تماشای موکب شاه در دل مرد توانگر، آرزوی چتر زرین و گردونه شاهی پدید آمد. باز آهی کشید و گفت: کاش که شاه بودم!
باز فرشته از آسمان فرود آمد که: آرزویت برآورده باد!
شاه شد. سوارانی چند از پس و پیش گردونهاش در حرکت بودند و چتری زرین، سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان میداشت.
اما زمین از تابش مهر میگداخت. سبزه در چمن میسوخت و روی شاه آزرده میشد. از نیروی مهر دیگ حسدش به جوش آمد. باز به حسرت آهی کشید که: ای کاش خورشید میشدم!
فرشته از آسمان به زیر آمد که: خورشید باش!
مردک خورشید شد. بالا وزیر، از راست و چپ هر سو
نورافشانی کرد. اشعه تابناکش سبزه چمنها را سوخت و روی شاهان را آزرده ساخت. اما ناگهان ابری میان او و زمین خزید. دیگر تیرهای سوزندهاش از آن ابر نگذشت و به زمین نرسید.
خشمگین شد که چرا ابر از او تواناتر است.
بار دیگر ناخرسند شد و آهی کشید که: ای کاش ابر بودم!
فرشته از بالا به زیر آمد که: چنانکه خواستی باش.
چون ابر شد. میان آفتاب و زمین خزید و تیرهای سوزنده خورشید را از گذشتن بازداشت.
چمنها باز به سبزی گرایید ابر به قطرات درشت باران تبدیل شد و بر خاک فرو ریخت. رودخانهها طغیان کردند و سیل آسا در دره و دشت روان شدند. زراعتها نابود و گلهها از پیش برداشته شد.
اما تخته سنگی در برابر امواج خروشان ایستاده بود و پای مقاومتش به هیچ روی سستی نمیگرفت.
بار دیگر در خشم شد که چرا در زورآزمایی باسنگ بی مقداری برنمیآید. ناراضی گشت و فریاد زد که: این سنگ در توانایی از من برتر است، میخواهم سنگ باشم.
فرشته به او گفت: آنچه میخواهی باش!
سنگی عظیم شد که از باد و باران و آفتاب گزندی نمیدید و با سیلهای خروشان پایداری میکرد.
ناگاه مردی فقیر با تیشه و دیلم فرا رسید و به جانش افتاد. چون قطعاتی چند از پیکرش جدا کرد. در غضب شد که دیگر این کیست؟ همانا از من قوی تر است!
باز اندوه حسرت، وجودش را فرا گرفت و آهی کشید که: کاش مثل او بودم! فرشته بار دیگر از آسمان به زیر آمد و گفت: مثل او باش!
از نو سنگ تراش شد...
کار دشواری داشت...
رنج فراوان میبرد...
ولی خرسند بود.
منبع: جلد دوم دریای گوهر، دکتر حمیدی شیرازی
ناشر: صدای معاصر، چاپ دهم 1382
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی