کچل
افسانه­ای از صربستان
دوک استفانوویچ کاراچیچ
برگردان: مهین رادپور

پادشاهی سه دختر داشت. دو دختر بزرگتر را به شاهزادگان خارجی شوهر داد. ولی تصمیم گرفت دختر کوچکتر را که از همه مهربان­تر و زیباتر بود، در کشور خودش شوهر بدهد.

در بین خدمتکاران درباری، مرد جوانی بود که هم زشت بود و هم سری بی مو داشت و همه او را کچل صدا می­کردند.
کچل همیشه در باغ قصر کار می­کرد. آنقدر با ذوق و سلیقه بود که انواع گلهای زیبا را در هر فصلی پرورش می­داد و باغ را به صورت زیبایی می­آراست.
هیچکس باور نمی­کرد که این همه گل را فقط یک نفر می­کارد، آب می­دهد و مواظبت می­کند.
شاهزاده خانم هم اغلب از پنجره اتاقش باغ را تماشا می­کرد و با خودش می­گفت: چه باغ زیبایی، چه قشنگ گلکاری شده! آخر چطور این باغبان با این قد کوتاه و اندام ریزش می­تواند به همه جای باغ رسیدگی کند؟
روزی شاهزاده خانم از پنجره، کچل را مشغول کار دید و از او پرسید:
-کچل راستش را بگو، تو دست تنها چه حقه­ای می­زنی که این باغ همیشه سبز و خرم و این گلها این قدر شادابند؟
کچل جواب داد: شاهزاده خانم عزیز! اگر خیلی دلتان می­خواهد بدانید، صبح زودتر از خواب برخیزید و تماشا کنید.
فردای آن روز شاهزاده خانم صبح خیلی زود از رختخواب بیرون آمد و از پنجره اتاقش به تماشای باغ مشغول شد. ناگهان چشمش به چهار خدمتکار افتاد که یکی از آنها  دهانه اسب زیبایی را به دست گرفته بود و بر روی اسب، لباس مردانه گرانقیمتی با شمشیری گوهر نشان قرار داشت. کچل لباس را پوشید و یکباره به صورت جوان زیبایی در آمد که چنان زیبایی را نه می­شد گفت و نه می­شد نوشت.
دیگر از کچلی سر خبری نبود و به جای آن خرمنی از موهای مشکی تابدار تا روی شانه­هایش ریخته بود.
بعد او سوار بر اسب شد و شروع به گردش در خیابان­های باغ کرد و چهار خدمتکار به دستور او مشغول تمیز کردن باغ و آب دادن گلها و درختان شدند.
شاهزاده خانم که تا آن زمان هیچ جوانی را نپسندیده بود، یکباره عاشق کچل شد اما در این باره به هیچکس حرفی نزد.
هر روز جوانان زیبا و شجاعی به دربار می­آمدند و از شاهزاده خانم خواستگاری می­کردند. اما او به هیچکدام روی خوش نشان نمی­داد، تا بالاخره ناچار به پادشاه گفت: که اگر او بخواهد شوهر کند به هیچکس جز کچل شوهر نخواهد کرد.
وقتی که پادشاه و ملکه این حرف را شنیدند او را مسخره کردند و گفتند: آخر تو چطور می­خواهی زن یکی از خدمتکاران قصر بشوی، آن هم زن این مرد زشت و کچل!
تو می­خواهی با این کار آبروی ما را پیش همه ببری؟
شاهزاده خانم گفت: یا او یا هیچکس!
وقتی که آنها فهمیدند که شاهزاده خانم واقعاً کچل را دوست می­دارد، لباس دهاتی به او پوشاندند و قطعه زمینی بیرون شهر به او دادند و او را به خانه کچل فرستادند.
کچل در آن زمین درختان و گلهای فراوانی کاشت و آن را به صورت باغ زیبایی در آورد، بعد خانه کوچکی ساخت و با شاهزاده خانم زندگی ساده­ای را شروع کردند.
سبزی­هایی که در مزرعه به عمل می­آورد به شهر می­برد و می­فروخت و با پول آن آنچه که لازم داشتند از شهر می­خرید اما کافی بود که او سوتی بزند تا اسب زیبا با لباسی گرانقیمت و شمشیر گوهر نشان در مقابلش حاضر شود. او همین که لباس را می­پوشید، چنان زیبا و خوش اندام می­شد که لنگه­اش در دنیا نبود.
مدتی گذشت. ناگهان از دو طرف دشمنان به کشور حمله کردند.
پادشاه نمی­دانست سربازانش را به کدام
طرف بفرستد.
او اندیشید: خوب من دو تا از دخترانم را به شاهزادگانی شوهر داده­ام که هر دو صاحب قدرتند و من می­توانم از آنها کمک بخواهم.
اما از داماد سوم نمی­توانم انتظاری داشته باشم چون او یک باغبان کچل که بیشتر نیست! دامادها را به کمک خواست.
پادشاه که سخت گرفتار تهیه وسایل جنگی بود، فرمان داد در همه کشور جار بزنند که
هر کس می­تواند شمشیر به دست گیرد خود را معرفی کند.
هر روز دسته­های بی شماری به طرف جبهه­های جنگ می­رفتند، اما خبری از پیروزی نبود. و بنا به اخباری که می­رسید، تلفات سنگینی به آنها وارد می­شد.
سرانجام خود پادشاه عازم جبهه جنگ شد. اینجا بود که پیر و جوان به دنبال او به راه افتادند. در بین آنها کچل هم سوار بر یابوی پیری دیده می­شد. همه او را مسخره می­کردند و می­گفتند: خوب حالا دیگر همه کارها روبراه خواهد شد، همین کچل را کم داشتیم!
عاقبت به نزدیک جبهه جنگ رسیدند و چادرها را برپا کردند. کچل هم چادر کوچکی برای خودش برپا کرد. سه روزی در آرامش گذشت اما از صبح روز چهارم جنگ در گرفت. کچل از چادر بیرون آمد، سوتی زد که اسب زیبایش که بدنی چون مار نرم و باریک داشت، حاضر شد. کچل لباس گرانقیمت را پوشید. شمشیرش را به دست گرفت و در حالی که آن را دور سرش می­چرخاند، به سمت نیروی دشمن تاخت.
سربازان دشمن که انتظار چنین حمله­ای را نداشتند، دستپاچه شدند. کچل پیش می­رفت و با هر حرکت شمشیر یک نفر را به زمین می­انداخت. اسب هم به او یاری می­کرد و با سمش دشمنان را نابود می­کرد.
پس از مدتی سربازان دشمن پا به فرار گذاشتند و از ترس به پشت سرشان هم نگاه نکردند.
این خبر به پادشاه رسید که جوانی شجاع به دشمن حمله کرده و همه را فراری داده است. پادشاه دستور داد او را به نزدش بیاورند و قول داد که هر چه بخواهد به عنوان پاداش به او بدهد.
هنوز به دنبال جوان نرفته بودند که دسته­ای از راه رسید و به عرض پادشاه رسانیدند که این جوان شجاع کسی جز کچل نیست. پادشاه تعجب کرد و نمی­توانست باور کند که چنین چیزی ممکن است. او می­گفت: اگر این جوان همان کچل خودمان است حتماً پیش ما می­آید.
ناگهان صدای کچل از گوشه­ای به گوش رسید: بگذارید کار دشمن را یکسره کنیم، هنگام برگشتن من در رکاب پادشاه خواهم بود.
دشمن شکست خورد. با آنان قرارداد صلح امضاء کردند. خیمه­ها را برچیدند و به طرف پایتخت راه افتادند.
کچل هم، چادر و بار و بنه­اش را جمع کرد و آن را روی یابوی پیر گذاشت، لباس را پوشید، شمشیر گوهرنشان را به کمر بست و سوار بر اسب به طرف پادشاه رفت. در آنجا بود که همه دیدند آن کچل باغبان چنین جوان زیبا و شجاعی
است.
پادشاه از شدت خوشحالی اشک می­ریخت و همه با شادی به قصر برگشتند. پادشاه که این همه شجاعت را از جوان دید، او را به جانشینی خودش انتخاب کرد و سالهای دراز، همه در آرامش زندگی کردند.*
منبع: افسانه­های صربستان، دوک استفانوویچ کاراچیچ، ترجمه: مهین رادپور، ناشر: کتابهای طلایی 1351
* * *
* نظیر این افسانه را که خواندید در ایران هم داریم. همچنین در شیراز خودمان... تاکنون چندین روایت از این افسانه در این صفحه چاپ شده است. این افسانه شباهت دارد به افسانه «کُرّه سیاه» که در کتاب قصه­های مردم فارس، جلد اول، آن را آورده­ام.
ابوالقاسم فقیری

سنگتراش ژاپنی
 ادوارد دکر هلندی
برگردان: نصراله فلسفی

مردی همه روزه از کوه سنگ می­کند. مرد کاری دشوار داشت. رنج فراوان می­برد و مزد ناچیز می­گرفت.
از آن شغل جانفرسا خرسند بود. یک روز آهی کشید و گفت: «پروردگارا، چه می­شد اگر مرا نیز توانگر می­ساختی، تا می­توانستم در تخت روان زیبا، زیر پرده­های حریر سرخ بنشینم!»
فرشته­ای از آسمان فرود آمد و گفت: آرزوی تو مستجاب شد!
سنگتراش توانگر گشت و در تخت روان زیبا، زیر پرده­های حریر سرخ نشست.
از قضا شهریار کشور از آنجا گذر کرد. سوارانی چند از پس و پیش گردونه­اش در حرکت بودند و چتری زرین، سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان می­داشت. از تماشای موکب شاه در دل مرد توانگر، آرزوی چتر زرین و گردونه شاهی پدید آمد. باز آهی کشید و گفت: کاش که شاه بودم!
باز فرشته از آسمان فرود آمد که: آرزویت برآورده باد!
شاه شد. سوارانی چند از پس و پیش گردونه­اش در حرکت بودند و چتری زرین، سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان می­داشت.
اما زمین از تابش مهر می­گداخت. سبزه در چمن می­سوخت و روی شاه آزرده می­شد. از نیروی مهر دیگ حسدش به جوش آمد. باز به حسرت آهی کشید که: ای کاش خورشید می­شدم!
فرشته از آسمان به زیر آمد که: خورشید باش!
مردک خورشید شد. بالا وزیر، از راست و چپ هر سو
نورافشانی کرد. اشعه تابناکش سبزه چمن­ها را سوخت و روی شاهان را آزرده ساخت. اما ناگهان ابری میان او و زمین خزید. دیگر تیرهای سوزنده­اش از آن ابر نگذشت و به زمین نرسید.
خشمگین شد که چرا ابر از او تواناتر است.
بار دیگر ناخرسند شد و آهی کشید که: ای کاش ابر بودم!
فرشته از بالا به زیر آمد که: چنانکه خواستی باش.
چون ابر شد. میان آفتاب و زمین خزید و تیرهای سوزنده خورشید را از گذشتن بازداشت.
چمن­ها باز به سبزی گرایید ابر به قطرات درشت باران تبدیل شد و بر خاک فرو ریخت. رودخانه­ها طغیان کردند و سیل آسا در دره و دشت روان شدند. زراعت­ها نابود و گله­ها از پیش برداشته شد.
اما تخته سنگی در برابر امواج خروشان ایستاده بود و پای مقاومتش به هیچ روی سستی نمی­گرفت.
بار دیگر در خشم شد که چرا در زورآزمایی باسنگ بی مقداری برنمی­آید. ناراضی گشت و فریاد زد که: این سنگ در توانایی از من برتر است، می­خواهم سنگ باشم.
فرشته به او گفت: آنچه می­خواهی باش!
سنگی عظیم شد که از باد و باران و آفتاب گزندی نمی­دید و با سیل­های خروشان پایداری می­کرد.
ناگاه مردی فقیر با تیشه و دیلم فرا رسید و به جانش افتاد. چون قطعاتی چند از پیکرش جدا کرد. در غضب شد که دیگر این کیست؟ همانا از من قوی تر است!
باز اندوه حسرت، وجودش را فرا گرفت و آهی کشید که: کاش مثل او بودم! فرشته بار دیگر از آسمان به زیر آمد و گفت: مثل او باش!
از نو سنگ تراش شد...
کار دشواری داشت...
رنج فراوان می­برد...
ولی خرسند بود.
منبع: جلد دوم دریای گوهر، دکتر حمیدی شیرازی
ناشر: صدای معاصر، چاپ دهم 1382