عباس کشتکاران
ز من پرس...
مقاله­‌هایی به پیری
جام جهان بين


ادامه از صفحه 12
ما پيران اين روزگار، که غاشيه برداران جوانان روزگاريم، بدين مرحله از عمر رسيده‌ايم، که آنچه را که در گمانمان نبود، به چشم يقين ديديم و نگريستيم، «جام‌‌‌‌‌‌‌‌ جهان‌‌بين» امروز از صُوَر خيالي نيست، واقعيتي آشکار است، آسمان را به زمين آورده، و زمين را چون دهکده‌اي ساخته، کوچک، و به چشم آمده، که همه از حال يکديگر با خبرند، مگر آنان که هم به جهل خود و هم ديگران را جاهل به نگاه آوردن از آن بي‌خبر «وصف رخسارة خورشيد ز خفاش مپرس / که در آن آينه صاحبنظران حيرانند».
با اين همه، در نگاه صاحبنظران، با آن آسمان به زمين دوختني که در اين روزگار با آن روبرو هستيم، باز پايه و ريشه فرهنگ و دانش همان کتاب است و کتاب، که هنوز به حشمت است و اساس معرفت، و من نيز از آن جمله بخت آورانم، که هنوز آبشخورم، کتاب است و کتاب و بر اين بودم، که به لطف شيخ کتابشناس و دانشمند حضرت «محمد برکت» و دانشمند پويا و جوان، جناب «جويا جهانبخش اصفهاني»، به نام «دکتر محمدحسين پاپلي يزدي» آشنا شدم و کتاب «شازده حمام» او (جلد اوّل و دوّم ـ چاپ دهم جلد اول و چاپ هشتم جلد دوّم ـ انتشارات پاپلي و انتشارات گوتنبرگ) به دستم رسيد، که بر من روشن شد، هنوز جماعتي کتابخوان چشم دوخته‌اند، که به راستي، به کتاب، دست يابند، نه هر دفتري که سخن کم دارد و ادعا بسيار. «شازده حمام» دکتر محمدحسين پاپلي يزدي از آن جمله همان کتابهاي معدود است، که بيش از نام نويسنده، که بر اهل کتاب ناآشناست، محتواي کتاب چنان چشمگير شده، که شمار چاپ جلد اوّل به ده و جلد دوّم به هشت بار رسيده است، در اين تنگناهائي که بر چاپ و انتشار کتاب مي‌رفت و خدا کند که دگر نرود.
نويسنده يزدي، به نام چهار تن به نام «استادان بزرگوار، فرهيخته، فرهنگ پرور و تاريخ دان و روستا شناس مثل دکتر محمد ابراهيم باستاني پاريزي ايرج افشار يزدي و دکتر منوچهر ستوده و دکتر محمد حسين گنجي» اشاره کرده (صفحه 110 کتاب) و آورده «دکتر باستاني پاريزي در کتاب حماسه کوير عالي‌ترين دفاع را از روستائيان کرده است، خدا امثال ايشان را که عمري 15000 ساله دارند محفوظ بدارد». من نيز حماسه کوير را دريائي بي‌کرانه يافته‌ام، که خود پيرو و حاشيه پرداز استاد کرماني‌ام و بر اين افتخار مي‌کنم و بر نکته پاپلي يزدي بر عمر پانزده هزار ساله، اين را به تفسير مي‌آورم، که مردان تاريخ، که در اين عالم از آغاز تا همين روزگار، شمارشان شايد به زحمت، از شمار انگشتان دست بگذرد، در برابر مدعيان که نه کم
که از سالهاي آغاز تاريخ تا به همين هنگام بسيارند، نه عمري به شمار ما آدميان، در خود فرو رفته و دلبسته و پاي بسته دارند، که همه تاريخ رقم ساليان زندگيشان است، که چون دفتر آنان را مي‌گشائيم، به همان شمار قرنها، از آنان فرا مي‌گيريم، با اين همه من در کار اين پاپلي يزدي، اگر عمر پانزده هزار ساله نديدم، درد پانزده هزار ساله را شناختم، که در هيچ اثر ديگري، نه ديده بودم و نه چشيده.
اين همه درد، نه در لابلاي سالهاي پانزده هزار ساله روي داده و يا از کتابها و تاريخها، برداشت شده، که در همين سالهاي عمر، پاپلي تا همين سالهاي آغازين انقلاب و پس از آن، و شايد تا به هنوز هم، پيش چشمها بوده، اما چشمي که ديده، همان چشمي بوده، که خود به همان درد صد آشنائي داشته است.
«روز اوّل مدرسه را خوب به خاطر دارم. تعداد دانش آموزان کلاس اوّل بيش از ظرفيت يک کلاس بودند و بايد آن‌ها را تقسيم مي‌کردند و در دو کلاس جاي مي‌دادند. کلاس اوّل الف آفتاب رو بود و خانم جليلي همسر ناظم مدرسه (آقاي جواد جليلي) معلم آن بود ... کلاس اوّل ب طرف شمال بود، اين نسر بود و معلم آن آقائي بود به نام جليلي که فاميل مدير و ناظم بود، آن کلاس سرد بود و هرگز آفتاب نمي‌گرفت، معروف بود آقاي جليلي هم خوش اخلاق نيست، بچه‌ها همه دلشان تاپ تاپ مي‌کرد، آن‌ها را به کدام کلاس خواهند فرستاد، من هم دلم مي‌خواست به کلاس خانم جليلي بروم، ناظم مدرسه همه بچه‌ها و پدر و مادر و ايل و تبار آنها را مي‌شناخت ...
آقاي جليلي يکي يکي را صدا مي‌زد، حسن تو برو کلاس خانم جليلي، حسين تو برو به کلاس آقاي جليلي. من با وجود آن که 6 ـ 7 ساله بودم، چون سابقه بچه‌ها را بر مبناي شپش در خانه ملا نباتي مي‌دانستم (ملا نباتي همسر فراش مدرسه که درس قرآن مي‌داد، و از بچه‌ها براي هر کاري که داشت کار مي‌کشيد، و بچه‌هاي دارا را که شپش نداشتند به يک طرف مکتب و بچه‌هاي بي‌کس و فقير را که شپش داشتند به طرف ديگر مي‌نشاند) متوجه شدم که آقاي ناظم تمام بچه‌هاي پولدار و بابا دار محله را به کلاس خانم جليلي يعني خانم خودش مي‌فرستد، و تمام بچه‌هائي که بابايشان مرده بود يا باباشان کارگر کارخانه اقبال يا شاگرد مسگر و غيره بودند، بايد به کلاس آقاي جليلي، همان کلاس نسر مي‌رفتند، معلوم است من بر خلاف ميل خودم به کلاس نسر رفتم ...
... اوّل مهرماه بود و هواي يزد دلکش و دل انگيز و باغچه مدرسه پر از انار ... آقا معلم صندلي‌اش را گذاشت کنار پنجره روبروي حياط و خودش پشت به بچه‌ها کرد و روي صندلي نشست ... نيم ساعتي آقاي معلم در تفکر بود، بعد بلند شد و سري به ميزهاي بچه‌ها زد. يک مرتبه آقا معلم سيلي محکمي به اصغر زد به طوري که اصغر سرش خورد به سر همکلاس پهلوئي، چرت بچه‌ها پاره شد، همه هاج و واج که اصغر چه کار کرده که آقا معلم محکم توي صورتش زد. آقا معلم گفت: بچه دست راستت را کردي تو جيبت و با دست چپ مي‌نويسي؟ بيا بيرون، اصغر ضعيف و نحيف و مردني از روي نيمکت بلند شد و از رديف دوّم ميزها جلو تخته سياه آمد. آقا معلم گفت، کره خر، احمق، کودن هنوز هم که دست راستت را کردي در جيبت و با لگد محکم به پشت اصغر زد، اصغر بيچاره به شدت به طرف ديوار پرت شد و ناخود آگاه دست راستش را از جيب بيرون آورد. او دستش را حائل خودش و ديوار کرد، دست راست اصغر از مچ قطع بود ...».
دومين خاطره: «بيشتر بچه‌هاي کلاس اوّل ب فقير بودند، احمد 5 خواهر و برادر کوچک داشت، پدرش در قسمت حلاجي کارخانه اقبال کار مي‌کرد و مادرش هم گاهي در خانه‌ها کارگري مي‌کرد، معلم گفته بود مشق‌هايشان را يک خط در ميان بنويسند. احمد مشق‌هايش را فشرده مي‌نوشت. معلم هر روز او را دعوا مي‌کرد و يک سيلي محکم هم به گوش او مي‌زد، روزي معلم عصباني شد و او را محکم‌تر از روزهاي قبل کتک زد که چرا مشق‌هايت را جفت هم مي‌نويسي. احمد ضعيف، لاغر، مردني 6 ـ 7 ساله گريه کنان گفت که خدايا چه کار کنم؟ در خانه مرا مي‌زنند که پول نداريم، چرا کاغذ حرام مي‌کني و يک خط در ميان مي‌نويسي و در مدرسه مرا مي‌زنند که چرا يک خط در ميان نمي‌نويسي. آن روز از بيني احمد خون روان شد، معلم گفت: برو با آب حوض بيني‌ات را بشور. احمد که به لب حوض مي‌رود بيني‌اش را بشويد، آقاي ناظم شلاق به دست مي‌رسد و به خيال آن که او با بچه‌ها دعوا کرده، چند تا شلاق هم او نثار احمد مي‌کند، احمد گريه کنان خود را به کلاس رساند و جلوی پاي معلم غش کرد. معلم يک سر پائي محکم به دنده‌اش زد و گفت خودت را لوس نکن. اما احمد بلند نشد. معلم از کلاس بيرون رفت و با اميرزا علي فراش برگشت. احمد را از کلاس بيرون بردند او هرگز ديگر به مدرسه نيامد. او در يک کارخانه حلاجي پنبه مشغول به کار شد ... مدت‌ها گرفتار سل بود و حدود سي سالگي درگذشت». (صفحه 70 ـ 71)
من که در کار نوشتن تاريخ ميهن خودم، گمان نمي‌بردم در تاريخ بايد به احمد و اصغرها فکر کرد، تجربه گذراندن آنچه که دکتر محمد حسين پاپلي يزدي گذرانده بود نداشتم، هر چند به هنگام درگذشت پدرم، در 22 مرداد 1322 بر اثر بيماري تيفوس (ارمغان سربازان بيگانه به وطن يورش برده)، يک شبه زندگي‌ام از عزت داشتن پدر، خانه، للـه، خدمتکار، پيشکار، آشپز، به ذلت يتيمي رسيد و همه از ما کناره گرفتند، ولي سرگذشت خود را معياري براي نشان دادن اوضاع اجتماعي نمي‌دانستم، اما دکتر پاپلي يزدي به من فهماند، که بي‌نگاه به کار و سرانجام، اصغر و احمد، و ده‌ها مثل او، نمي‌توان دفتر نوشته را تاريخ خواند، تاريخ همين است و اگر اصغر و احمد بر اثر فقر و ستم از مدرسه بريدند، و به جواني نيز نرسيدند و مردند، و به طالبان و القاعده نپيوستند، از فرهنگ پر مايه وطنشان بود، که همين امروز، يکشنبه 31 شهريور، از عراق، و چند جاي ديگر خبر، از انفجارهاي دهها تن را به خاک و خون کشيده دادند، و دکتر محمد حسين پاپلي يزدي بر من روشن ساخت، اصغر و احمد، چون کودکان خاندانهاي بي‌تبار عرب نبوده‌اند که خود و ديگران را، به نام طالبان، القاعده به آتش کشيدند، که همان صاحبان زر و زوري که در يزد کارخانه نخ ريسي و حلاجي داشته، امّا در اندازه‌اي بيشتر، چون اميران عرب، اين کودکان رنجديده را به وعده لقمه ناني به مادر و برادر و خواهر خاندانشان رساندن، و وعده جهنم اين دنيا را به بهشت آن دنيا رساندن، به اين همه جنايت وا مي‌دارند، که ديگر داستاني مکرر گشته است.
سالها پيش، ستم پشم ريسان انگليسي به گزارشي که راسل، از زندگي کودکان پنج تا پانزده ساله انگليسي را که به کارگاه نمور و بي‌روزن و آفتاب آنان، کار مي‌کردند و همانجا مي‌مردند خواندم و امروز دانستم، اگر کودکي بخت نجات از آن سراهاي جهنمي را مي‌يافت، سرباز ارتش امپراتوري انگليس مي‌گرديد، و در هند، چين، مصر، آمريکا، بجان مردم آن سرزمينها مي‌افتاد، که چندين بار از کتاب «دفاع از هند» ويل دورانت، و جنايات انگليسها در سرزمين هند، در اين مقاله‌هاي پيري ياد کرده‌ام، که اگر اين مقاله خواننده‌اي داشته، لابد از آن بي‌خبر نیستند.
سربازان استعماري جمهوري فرانسه، لژيون خارجي نام گرفته‌اي بودند، که از هر گوشه جهان از تبهکاري خود گريخته، به لژيون پيوسته بودند، تبهکاري فرزند فقر است و فقر نتيجة ستم، و در هر کجا که باشد و به هر اندازه، سرانجام آن تباهي است و بس.
باز گرديم به دنياي امروز و نگاهي که رسانه‌ها، به آنچه که اکنون در ايران و جهان مي‌گذرد، دارند. من نشان دو پسر عباسقلي خان را که ايرج ميرزا وصف او را چنين آورده
«پسر بي‌ادب، بي‌هنري» را در دو کس ديدم، کسی که، که سوريه بر اثر ندانم کاريهاي او به اين روز نشانده شد، که گاه در سخن، خود مي‌گويد کار جنگ سوريه ممکن است، به يک جنگ جهاني بينجامد و چون بر تسليم سلاح‌هاي شيميائي ذخيره شده در انبارهاي ارتش سوريه نه به اراده خود، که به خواسته روسيه و هم ايران، تن در مي‌دهد،
کاسه گرداني مي‌کند، که يک ميليارد دلار هزينه اين کار است و بايد ديگران آن را تأمين کنند. در آغاز اعتراضهاي گروهي از سوريان، عربستان سعودي، و به تبعيت از آن، جزيره نشينان خليج فارس، و هم ترکيه از دولت اسد حمايت کردند، ولي چون کار بالا گرفت و جنگ، آن هم جنگ برادرکشي جاي تدبير را گرفت، آنان، باز به تبعيت آمريکا، دست از حمايت از اسد کشيدند و تا به امروز، در بازي‌هاي سياسي، هر چند شاه مي‌بخشد، اين شيخان نمي‌بخشند.
ديگر پسر بي‌ادب و بي‌هنر نتانياهو نخست وزير اسرائيل است، که بايد اسرائيل را ايالتي از ايالات متحده آمريکا دانست، نه کشوري و دولتي که براه خود مي‌رود. ما پيران به ياد داريم، که چون فرانسه، انگليس و اسرائيل به مصر يورش بردند، ژنرال جنگ‌‌‌‌ديده و سرد و گرم روزگار چشيده، ايزنهاور رئيس جمهور آمريکا، که به هنگام او، آمريکا بدام انگليس افتاد و کودتاي 28 مرداد را در ايران به راه انداخت، با نهيب به اسرائيل و تنگ گرفتن کار بر انگليس و فرانسه، نبردهاي در حال پيشرفت، هر سه را بجاي خود بازگرداند، که ايدن نخست وزيري خود را بر سر اينکار از دست داد و ايزنهاور قدرت خويش را به چشم جهانيان کشاند. ولي امروز همين آمريکا هر ستم و تجاوز از حد اسرائيل را به ديده اغماض مي‌نگرد و هر قطعنامه‌اي که گوشه چشمي به اسرائيل و ستمگري اسرائيليان داشته باشد وتو مي‌کند.
اين پسر عباسقلي خان، که ستمگري را همراه با بي‌ادبي و بي‌هنري ساخته، هر جا که نام ايران است، به گزافه گوئي سخني بر زبان مي‌راند، و در همين هنگام که مي‌رود، رئيس جمهور روحاني، به اراده مردم ايران، مشکل گشاي ندانم کاريهاي گذشته گردد، و با آمريکا که کارگردان همة تنگ گرفتنها به ايران بوده، و پهلوان اين ميدان است، به توافق برسد، و شايد در همين دو روزه در شوراي امنيت نقش برتر خود را به رخ جهانيان کشد، عربده و هاي و هوي اين پسر بي‌ادب و بي‌هنر، به آسمان بلند شده و با شرمندگي بايد گفت، اندک کساني، که کار به هرزه مي‌کنند، نيز از هم اکنون هاي و هوئي براه انداخته‌اند، که نمي‌دانند، و يا بهتر گفته شود خوب مي‌دانند و خود را به بيراهه کشانده‌اند، که رئيس جمهور روحاني، به اراده مردم بدين راه مي‌رود، که مردم با آنچه که به هنگام انتخابات بر زبان راند، حماسه آفريدند و او را، بر ديگران ترجيح دادند، که مجموع آراء ديگران، به يک ثلث آراء او نرسيد.
بايد بدانيم، نه مردم ايران، به لزوم تغيير رويه اصلاحات پي برده است که «پاپ فرانسيس آرژانتيني» که به صراحت و فروتني شهره است اعلام کرد که قصد دارد کليسا را اصلاح کند، که اگر کليساي کاتوليک اصلاح نشود سقوط مي‌کند . (روزنامه اطلاعات ـ شنبه 30 شهريور صفحه آخر ـ ستون کوتاه از سراسر جهان)
ديگر آنکه در خبرها آمده بود: «بر اساس يک سند جديد نيروي هوائي آمريکا در سال 1961 ميلادي دو بمب هيدروژني فعال را به صورت سهوي در ايالت کاروليناي شمالي فرو انداخت و اگر يک کليد ايمني ساده مانع از انفجار اتمي نمي‌شد جان ميليونها انسان با خطر مواجه مي‌شد». (روزنامه اطلاعات ـ يکشنبه 31 شهريور ـ صفحه آخر) در همين خبر آمده اين فرواندازي «سه روز پس از مراسم تحليف جان اف کندي، رئيس جمهور اسبق آمريکا» رخ داده است، که با دانستن سرانجام کندي و واکنش‌هاي تيم تندروهاي آمريکا از جمله خاندان بوش، به رياست جمهوري وي، و همچنين قتل رابرت کندي برادر او که نامزد رياست جمهوري گشته بود، نبايد فرواندازي دو بمب را، سهوي دانست، که مي‌بينيم امروز نيز «آژانس بين المللي انرژي اتمي با پيوستن اسرائيل به
ان پي تي مخالفت کرد. کشورهاي عضو آژانس بين المللي اتمي به قطعنامه‌اي از کشورهاي عربي که منتقد زرادخانه اتمي اسرائيل بود رأي منفي داد. اسرائيل تنها دارنده بمب اتمي در خاور ميانه است. دولت آمريکا سال گذشته از برگزاري کنفرانس منطقه عاري از سلاح‌هاي هسته‌اي جلوگيري کرده بود ...». (روزنامه خبر ـ شنبه 30 شهريور ـ صفحه 51)
ما ايرانيان بايد بر فرهنگ خود، و فهم و اراده مردم خود بباليم، شأن برتر فردوسي و سعدي و حافظ که سخنگويان مردم ايران زمين بوده‌اند، شاهد اين سخن است. سلطان محمود کجا رفت، خليفگان عباسي و اميران وابسته به آنان کجايند، امير مبارزالدين و فرزند بدتر از او، شاه شجاع، بکجا؟ اما بارگاه فردوسي، آرامگاه شيخ، صحن دلپذير خفتن حضرت خواجه، که «زيارتگه رندان جهان» گشته است، برتري اهل فرهنگ را بر مردان سياست، روشن مي‌سازد، و اگر نام مرد سياسي به خوشنامي بر زبانها رفته از اينست که او نيز براه فرهنگ کهن ايران بوده، ما امروز از ندانم کاري و بي‌تدبيريها، گردآلود فقر گشته‌ايم، اما بيش از آزردگي از فقر گوش به سخن سخنگوي فرهنگ خود داريم:
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمة خورشيد دامن تر کنم

در بامداد روز دوشنبه اول مهرماه 1392
به اميد ديدن مهر و مهرباني‌ها براي مردم ايران زمين و همه جهانيان،
با ياري او که هر چه هست از اوست به پايان رسيد

پس از نوشتن: در عصر مردم سه‌شنبه دوم مهر 1392 «رقص ماران» پرويز خائفي را ديدم و خواندم، گوئي پرويز به پيري بار دگر زائيده شده است، بايد سروده‌هاي پيري او را به چند باره خواند، و مرا نيز باکي نيست که،
«رقص ماران» پرويز را دوباره بياورم و نه تنها بر خود ببالم که او را نزديک به شصت سال مي‌شناسم و به سخن و سروده‌اش آشنايم، که به عصر پرويز خائفي زاده شده‌ام.
رقص ماران
چنان پيري‌ام دامن جان گرفت
که جان، تن رها کردن آسان گرفت
چنان پايِ رهپوي در گِل نشست
که پيمودن آيينِ لنگان گرفت
گشاد آسمان شد چنان تنگ چشم
که از سفرة آدمي نان گرفت
بياد آمدم حرف سعدي که گفت
مَلخ نقش سبزي ز بستان گرفت
بياد آمدم خلعت عشق را
اگر چه جواني گروگان گرفت
چو تنديس برفين تنم آب شد
بر آن شعله وش رقصِ ماران گرفت
اگر خلق افراشت رايت ز عقل
فرو مايه، بنيان ز ايمان گرفت
تبِ قهر، تنها نه مهر تو سوخت
که بنيانِ سُتوار پيمان گرفت
شب مو پراکند بر شانه‌هاش
عجب نقره را تيره باران گرفت
دريغا! کنونم چنان سالخورد
که سوز از بُن استخوان جان گرفت
چه دردي گران‌تر که داس اجل
برادر درو کرد و ياران گرفت
بَسم «بَث و شکوا» شنيدن بيار
که از «گفت» بسيار فرمان گرفت
محمد و اسماعيل عسلي، همراه با ياران
عصر مردم، بخت اين را يافته‌اند، که
«عصر مردم»شان را نشانگر فرهنگ و ادب عصر خويش ساخته‌اند.
پرويز «رقص ماران» را به اسماعيل عسلي هديه فرموده، که سروده‌هاي طنز اسماعيل نيز، آئينة تمام نماي آنچه که هست و بر ما مي‌گذرد است، که: «تيغ ما بجز از ناله‌اي و آهي نيست».