یادداشت 29 مهر 1392
پاییزان برای آنان که بهار را به فراموشی بردهاند
محمد عسلی
پاییز فصل عاقبتاندیشی و آمادگی برای عبور از زمستان است. سالی که آغازش با بهار و پایانش با زمستان است و ما در چهار فصل به ادامه عمری میاندیشیم که انگیزه حیات در تمامی فصول آن نیروی محرکه برای کار و تلاش، عبادت، عشق و سرمستی و لذت بردن از نعمات الهی است.اما نکته مهمی که بعضاً از آن غافلیم اینکه نه فقط پاییز در چهار فصل تجلی تغییر است؛ بلکه برای کسانی که اهل اندیشه و تدبیرند در بهار، تابستان و زمستان هم پاییز هویداست.
پاییز و پاییزان حکایت سیر تکاملی حیات است در جماد، نباتات، حیوانات و انسانها. وقتی نقطه شروع روایتگر پایان است. چنانکه درخت به هر سال برگریزان دارد و آدمی بعد از سالها بهار جوانی را به پاییز کهولت و پیری میبرد.
پاییز که آن را بهار عارفان نام دادهاند فصل تعقل است. اینکه چرا آمدهایم و چرا میرویم ورود به فلسفه و چرایی حیات است و هدفی که مسیر تاریخ و صیرورت را دنبال میکند.
و نگاه میکنیم به باغ و باغستانها و به درختان تنومندی که هر چند میوه ندارند اما بر درختان میوه سایه میافکنند و آنها را از نعمت نور و روشنایی و گرما و انرژی محروم میکنند تا جایی که در بهار هم برگ و بارشان زرد و توانشان کاهش و سایش دارد.
انسانها هم چنین و چنان میکند. تا ظلم و عدالت معنی پیدا کند و چندگانگیها در تضاد و تعارض با یکدیگر سؤال و جوابهایی مستمر در پی داشته باشد.
از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
عمر گرانمایه در تدارک اسباب معیشت صرف میشود، چونان ریشه گیاهی که از زمین برای ماندن تغذیه میکند. آب و غذا میطلبد و این طلب در راستای کوشش و دهش است از زمین میگیرد و به زمینیان پس میدهد.
حضور کارآمد آدمی در گرو حرکتی است که در دایره قسمت نه فقط به قضا و قدر بل به تلاش و خواهش حیات را پی میگیرد و آنکه نفعی متقابل برای خود و دیگران نیاندیشد به حساب نمیآید و در کتاب حیات نامی از او ثبت نمیشود.
پاییز در واقع حکایت پاییزان تمامی حرکات، انگیزهها، عشقها، تلاشها و آرزوهایی است که به دم و بازدمی وابستهاند.
و ما بیخیال از کنار برگریزان در کوچه باغ خاطره میگذریم تا راهی بیابیم آن سوی سقوط و افتادن که پایانبخش بهار زندگی است.
و چه خرسندند آنها که در فلسفه حیات نقطه میانی پرگارند تا دیگر نقطهها را بر دوش هموار کنند و دایره قسمت را برای دیگران باز و فراخ نمایند. اینان اگر به پاییز هم روند بهارند و پربار و به درختانی میمانند که آرزوی شکفتن را برای زمانی کوتاه نوید میدهند، امید میدهند و شادی را برای ظهور انگیزه میبخشند.
بیخبری از خزان، باد را قوت میبخشد تا گل رعنا در تهاجم سرما طاقت از دست بدهد چنانکه خواجه حافظ را این عقیده است:
«باغبانا ز خزان بی خبرت میبینم
وای از آن روز که بادت گل رعنا ببرد...»
و گاه فرزندان ما در سایه شیطنتها و شرارتهای کوچک دور از خانه آسیبپذیر میشوند و در برابر هر تهاجمی سر خم میکنند و تنشان از سرمای باد و بوران زمستانی میلرزد، حتی در لباسهای پشمین وقتی از محدوده دیوارهای حصین خارج میشوند. آب باید تا در آن شناگری کنند در فصول و بیاموزند فلسفه تغییر را که شاعران سرودهاند:
آب اگر یک جا بماند
چهرهاش افسرده خواهد گشت
و
بوی گند میگیرد
و پاییز که تن درختان را برای شلاق باد زمستانی برهنه میکند به ریشهها آموخته که گرمای زمین را چگونه نثار شاخ و برگها کنند و تاب و توان مقابله با سرما را در آنان ممکن گردانند.
فراز و فرود حیات باور ما هوا و فضایی میطلبد برای نو شدن و تغییر با حفظ ریشهها، طعمها، مزهها و رنگها. چونان درختان پرثمری که در چهارراه فصول مقاوم و استوار دائماً در حال مبارزهاند. بیآنکه از بار دادن غافل بمانند. تاریخ گواه خواهشها و خواستنهاست و سخنهایی که در عین خزانی بودن طعم بهار دارند و بالعکس سخنانی که با واژههای بهاری خبر از پاییز میدهند.
باغبانانی که باغ آرزوها را از خزان زودرس محافظت کردهاند و میوهچینانی که با قساوت شاخ و برگ درختان را میشکنند در نتیجه متفاوتند.
اندیشهای که خلاصی یابد از غفلتها و گناهان. از ستمها و بیدادگریها. از خودخواهیها و تفاخرها. کجاست آنکه شرح دهد قصه پاییزان در خزانی ناباور که چگونه برگهای رنگ باخته در تلاطم امواج به گرداب در میافتند و در تهاجم بادهای موسمی سر سبک را به گردباد میسپارند.
به خود آییم در این برگریزان عمر و در بازنشستگی سالیان وقتی عشق را بیمعنی دانستیم و انگیزهها را فدای ندانمکاریها کردیم و فراموش کردیم که هر خزانی را بهاری است. هر چند مرگ یک حقیقت بزرگ است. اما یادمان باشد زندگی مرگ مرگ است و مرگ، مرگ زندگی تا کدام را مقدم داریم.
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
والسلام
+ نوشته شده در 2013/10/21 ساعت 5:16 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی