صفحه 8--30 مهر 92
لوسین لوی - برول
بخش دوم عبدالرحمن مجاهد نقی
این باورها و مقاومتها در زمینههای متعدد ظاهر میشوند، حتی در برابر احداث راه جدید! انسان ابتدایی باور دارد که با جاده ی قدیم میداند امور چگونهاند و توانسته با انتظام قدیمیارتباط برقرار کند، اما او از پیامدهای احداث جادهی جدید آگاه نیست! بطور کلی نزد فرد ابتدایی:
“ هر چیزی، هم وجودی نهان و نامرئی دارد و هم وجودی آشکار و مرئی”.
لوی – برول بدرستی میگوید: “همه ی فرایندهای فیزیولوژیکی و روان شناختی ادراک انسان ابتدایی، همانند انسان پیشرفته است، با این تفاوت که نتیجه ی این فرایندها در ذهن انسان ابتدایی درهاله ای از آگاهی پیچیده ای قرار میگیرد که زیر سلطه ی بازنماییهای جمعی او است”.
برای آن که خودمان را تافته ی جدا بافته تلقی نکنیم، شاهدی را که موقن در پاورقی یکی از صفحات ترجمه ی خود آورده (به نقل از مرآت البلدان ناصری. ج 3. ص 74 ) قریب به مضمون نقل میکنیم:
“این نکته بسیار با معنی است که یکی از حکمای عهد قاجار که نماینده برجستهی حکمت گذشتگان بود، عمل عکاسی را مخالف قانون و براهین علمیّه ی حکمای سلف میدانست و وقتی عکس خود او را برداشتند انگشت حیرت به دندان گرفت”. {همان. پاورقی ص 104}.
برای درک بسیاری از نمونههای مشابه، شاید خود فرد ابتدایی این شایستگی را نداشته باشد، زیرا برای فهم آن نیازمند فاصله گرفتن است، و در حالی که خود فرد ابتدایی به عنوان عضوی از جامعه ی ابتدایی، مستغرق در این باورها و مجری مناسک است، توانایی دیدن و درک مستقیم آنها را نخواهد داشت. این آینه را دیگران باید در برابر او قرار دهند.
نکته ی مهم دیگر که لوی – برول به آن اشاره کرده است، تفاوت ریشه ای نوع درک انسانهای جوامع ابتدایی و جوامع پیشرفته است. هیچیک از این دو گروه نمیتوانند به حوزههای منطقی گروه دیگر نقب بزنند و نزدیک شوند. در این جا ما با دو گروه و با دو منطق کاملا مغایر مواجهیم که همچون دو خط موازی، معلوم نیست در کدام ناکجاآبادی با همدیگر تلاقی پیدا میکنند. شاید در بی نهایت!
اگر ادراک فرد پیشرفته از” سایه “، یک ادراک فیزیکی و علمیاست و در تبیین آن به موقعیت منبع نور و زاویه ی تابش و... اشاره میکند، درک یک فرد باذهنیت ابتدایی فقط درکی عرفانی (جادویی) است و منطقش ازجهانی دیگر است. بنابراین اگر بخواهیم با دلایل منطقی به این گونه موارد در جوامع ابتدایی نزدیک شویم، مرتکب خطای بزرگی شدهایم:
“در افریقای شرقی برای به قتل رساندن فرد دیگر، دشنه یا سوزنی را در سایه ی او فرو میبرند”. و این همه ی ماجرا نیست: “اگر فردی را در حین ارتکاب این عمل (فرو بردن دشنه یا سوزن در سایه ی فرد دیگر) دستگیر کنند، بیدرنگ او را اعدام میکنند” !
این مورد و هزاران مورد مشابه دیگر (در مقیاسهای کم و زیاد) نشان از ذهنیت دیگری دارند که هیچ منطق و قاعده ای را که برای انسان پیشرفته آشناست بر نمیتابد! رشد چنین جوامع نیز مسلما با حمل این گونه پندارها و باورها
- اگرچه در قوالبی تازه تر – همراه خواهد بود.
جوامع دیگری را میشناسیم که در آنها
پا نهادن بر سایه ی فرد دیگر، به منزلهی حملهی مرگبار به او تلقی میگردد. همچنان که در چین نیز، در هنگام بستن در تابوت، تشییع کنندگان به سرعت میگریختند تا مبادا سایه ی آنها در تابوت حبس شود و سلامتی صاحب سایه به خطر افتد! اگر در فولکلور تمام اقوام، دربارهی سایه داستانهای زیادی وجود دارند، ریشه در همین باورهای قدیمیو اسطورهای دارند، با این تفاوت که این سطح رشد جوامع است که تیزی و کندی باورها را تعیین میکنند.
بطور کلی در جوامع رشد نیافته هیچ ادراکی نیست که با کیفیات عرفانی و خواص جادویی اسرارآمیز آمیخته نباشد. یکی دیگر از نمونههای این تفکرات جادویی، نقش خارق العاده و غریب رویاها در جوامع ابتدایی است که به خاطر شهرت و معروفیت آن، تنها به ذکر چند مورد جزیی اشاره میورزیم تا نمونهای باشد برای نشان دادن نقش رویا بر زندگی عملی انسان ابتدایی، آن هم تا حد اجرای پیامهای آن به عنوان یک فرمان!
“هر گاه یک سرخپوست چروکی خواب ببیند که ماری او را گزیده است، تمام مراحل درمان را که یک مارگزیده بکار میبندد اجرا میکند و معتقد است اگر این کار را انجام ندهد، جای نیش مار ورم کرده و زخم میشود، گر چه این علائم سالها بعد بروز کنند”.
و باز نتیجه ای که لوی – برول از این توضیحات میگیرد همان نتیجه ی قبلی است: جهان فکری فرد پیشرفته با فرد بدوی دو جهان کاملا متفاوتند و فرد پیشرفته حق ندارد با ابزارهای ذهنی و جهاناندیشگانی خود به عالم ذهن فرد ابتدایی نزدیک شود.
اگر فرد پیشرفته سعی میکند تا رویا را نتیجه ی توهم روان شناختی بداند، ادراک فرد بدوی چه در بیداری و چه در رویا، ادراکی عرفانی (جادویی) است و او هیچ تفاوتی میان این دونوع ادراک (چه در رویا و چه در بیداری) قائل نیست: زیرا از نظر انسان ابتدایی، ادراک مرتبط است با ارواح و قدرتهای نامرئی و اسرارآمیزی که ازهرسو او را احاطه کردهاند و سرنوشت او وابسته به آنها است. در نظر فرد ابتدایی، رویا شکل نازل و وهمی ادراک نیست، بلکه بر عکس، رویا شکل عالی ادراک است، چون در رویا، عناصر مادی و ملموس کمترهستند و در عوض، ارتباط با ارواح و نیروهای نامرئی مستقیم تر و کامل تر صورت میگیرد.
در جوامع ابتدایی، درک روابط افراد با
جادوگر- پزشک، برای افراد جوامع پیشرفته میسر نیست، اما فرد ابتدایی با تمام وجود خود این روابط را پذیرفته و نقش خود را با باور تمام، در این ارتباط ایفا میکند. یکی ازروشهای درمان در چنین جوامع، گویای این واقعیت است:
جادوگر – پزشک، شیء کوچکی را ازکالبد بیماری که درد میکشد بیرون میآورد، اما این شیء کوچک فقط برای خود جادوگر – پزشک مرئی است:
“جادوگر – پزشک پس از جستجویی بسیار اسرارآمیز، بندی را مییابد و آن را میگسلد. این بند برای همه کس بجز جادوگر – پزشک نامرئی است. در میان تماشاگرانی که کار
جادوگر – پزشک را مشاهده میکنند هیچ تردیدی وجود ندارد که بندی در کالبد بوده است، گرچه آنان نمیتوانستهاند آن را ببینند”... این افراد، هر گونه تردید منطقی ازسوی فرد متمدن را با ناباوری پذیرا میشوند!
گاه جادوگر – پزشک، برای درمان بیمار، با روح بعضی از جانوران مشورت میکند، و نکتهی جالب، دورهی آموزشی این افراد است، که باید تایید آموزگاران را به همراه داشته باشد تا جامعهی بدوی تخصص او را بپذیرد، و مراسم تحلیف را برای این عضو تازه پذیرفته شده اجرا کند، کاری که بر منزلت اجتماعی و میزان نفوذ جادوگران میافزاید:
“فقط چنین اشخاصی که به مدت پنج سال در حرفه ی احضار ارواح آموزش دیدهاند میتوانند ارواح جانوران را ببینند، این ساحران، این ارواح را به همان وضوحی میبینند که ما اشیای پیرامون خود را میبینیم“ .
دامنهی این باورها، و ایمان به قدرتهای جادویی جادوگران در این جوامع تا به حدی است که مثلا سرخپوستان هویی چول براین باورند که گوزنهای ماده هم مثل گوزنهای نر شاخ دارند، اما فقط جادوگر میتواند شاخ آنها را ببیند! و باز هم انسان ابتدایی نه تنها در درستی این نوع ادراک تردید روا نمیدارد، که حتی این نوع ادراک را گرانبهاتر و مهم تر و با معناتر از ادراک معمولی میداند، چرا که آن را در ارتباط با ارواح و قدرتهای نامرئی میبیند!
هر چه با انسان ابتدایی از تجربه و واقعیتهای فیزیکی حرف بزنید، او نمیپذیرد، چون در چنین تجربه ای، قدرتهای خفیهی جادویی فراچنگ نمیآیند و میگریزند، ضمن آنکه خواص جادویی خود را برهر کسی آشکار نمیسازند!
گستره ی توجیهات فرد ابتدایی، اگر قرار باشد در مقام دفاع از باورهای خویش برآید، تا
الی ماشاء الله است. انسان ابتدایی در توجیه اعمال و مناسکی که به نتیجه ی مطلوب منجر نشدهاند، دست خود را باز میداند، چرا که عالم موهومات فراخ است و توسن خیال را مجال جولان در آن میدان، فراوان:
“مرد بومی برای آسیب ناپذیر کردن خود در برابر گلوله ی تفنگ، زنجیری آهنین به دور گردن خود میبندد. طلسم اثر نکرد و مرد بومیزخمیشد.اما اعتقادش به طلسم همچنان پا بر جا باقی ماند زیرا به باور او: ساحرِ تبهکاری، باطل السحرِ پر قدرتی درست کرده و او قربانی آن باطل السحرشده است” . ذهن فرد بدوی هیچ راهی به عوالم واقعی و فیزیکی نمیبرد و حوزههای استدلالی و چون و چرایی او در همان محدوده ی عالم جادویی (که چندان هم محدود نیست) سیر میکند!
و خطا آن جاست که بدنبال رد این گونه باورها و مناسک، تنها در میان سرخپوستانامریکای شمالی و قبایل منزوی و بدوی ساکن در جزایر اقیانوس آرام بگردیم!
تقریبا محال است که این انسانهای ابتدایی را وادار کرد که میان تاثیر مادی صرف و تاثیری صرفا جادویی تمایز قائل شوند. به قول یکی از انسانشناسان: “در ذهن بسیاری از بومیان، تمایز میان طلسم و زهر مبهم است. آنچه را ما زهر مینامیم، در نظر آنان شکل مادیِ دیگرِ قدرت یک طلسم است. بومیان میپندارند که هم زهر و هم طلسم، فقط با حضور روحِ یاری کننده موثر واقع میشوند“.
اگر در جوامع پیشرفته نیز شاهد رواج داستانهای شاه پریان و... هستیم، گذشته از آن که اینها بقایای ذهنیتی کهن تر هستند، اما مهم آن است که حتی عوام ترین اعضای این جوامع نیز، این داستانها را متعلق به قلمرو امور فوق طبیعی میدانند و میان توهمات و تاثیرات جادویی از یک سو، با دادههایی که از طریق ادراک معمولی حاصل میشوند از دیگر سو، خط ممیزی میکشند. عامیترین فرد در جوامع پیشرفته، بین امور مرئی و نامرئی تفاوت قائل میشود، اما ذهنیت انسان ابتدایی چنین دو جهانی را تشخیص نمیدهد. او تنها واقعیات جادویی را میشناسد.
قانون آمیختگی (The Law Of Participation): یکی از مفاهیمی که در نظریههای برول نقش اساسی دارد، “ قانون آمیختگی“ است. برول این قانون را فرمولی تقریبی میداند، علت تقریبی دانستن این فرمول در عدم توان درک کامل فرد پیشرفته از ذهنیت ابتدایی نهفته است! اما شرح قانون آمیختگی به اختصار:
برای یک ذهنیت علمی، یک چیز نمیتواند هم خودش باشد و هم غیر خودش، اما ذهنیت ابتدایی، یک چیز را هم میتواند خودش، و هم غیر خودش بداند! این شیوه که چگونه ذهنیت ابتدایی قادر به انجام چنین کاری است، برای فرد با ذهنیت علمیناشناخته است، همچنان که او از درک این موضوع که چگونه میتوان به اشیاء و موجودات و پدیدهها خواص جادویی را نسبت داد، عاجزاست. وقتی که فرد ابتدایی ادعا میکند که خودش و اعضاء قبیله اش طوطیان سرخ هستند، این ادعا بدان معنا نیست که آنها پس از مرگ طوطی سرخ میشوند، همچنان که بدان معنا هم نیست که اعضای آن قبیله مسخ شدهاند، بلکه مثل این است که بپذیریم کرم ابریشم میتواند مدعی شود که پروانه هم هست! طوطی سرخ، نام یا نسبتی نیست که اینان به خود میدهند، بلکه آنان به این – همانی واقعی میان خود و طوطیان سرخ معتقدند: آنان بطور همزمان، هم انساناند و هم طوطی سرخ!
تمامیجوامعی که شکل توتمیدارند، این گونه بازنماییها ی جمعی را میپذیرند. برول، این موضوع را زیر عنوان “قانون آمیختگی“ آورده است. آنچه که یک ذهن علمیبر اساس روابط علت و معلولی درک میکند، اصلا مورد توجه ذهن ابتدایی نیست. نزد فرد ابتدایی، هر چیزی میتواند علت چیز دیگری باشد، حتی در بعیدترین ابعاد: مردی به جنگ یا به شکار رفته است. هر کاری که همسرش در غیاب او انجام میدهد، هر غذایی که میخورد و... میتواند در حوادثی که برای شوهرش اتفاق میافتد موثر باشد! وفور نعمت، یا خشکسالی در یک سرزمین، از علل طبیعی و عقلی پیروی نمیکنند، بلکه وابستهاند به اجرای بعضی شعائر و مناسک بوسیلهی افرادی خاص. بر اساس قانون آمیختگی است که فرد بدوی میان خودش و تصویرش هیچ فرقی نمیگذارد و میپندارد اگر تصویرش به دست دشمن بیفتد، هر عملی که بدست دشمن، برروی تصویرش انجام گیرد، همان آسیب به خود او هم میرسد، حتی اگر در گور خفته باشد!
یکی از مواردی که دستمایهی لوی – برول، برای رد نظریهی انسان شناسی انگلیسی قرار گرفت، همین قانون آمیختگی بود. ما با دو عالم ذهنی کاملا متمایز مواجهیم، یکی ذهنیت علمیو مبتنی بر درک روابط علّی، دیگری ذهنیتی تابع سرشت جادویی اشیاء و پدیدهها و ملهم از قانون آمیختگی.
اتفاقا لوی – برول، بر اساس همین تفاوت میان این دو نوع ذهنیت است که بر بسیاری از گزارشها و مشاهدات ناظران و کاشفان و مبلغان مذهبی از جوامع ابتدایی، مهر تردید میزند! زیرا آنان بر اساس نوع تلقی خود از دین و فلسفه و ادبیات، و با ذهنیتی کاملا متفاوت، در صدد توضیح و تبیین باورهای افراد ابتدایی برآمدهاند، یعنی با منطق علمیدر صدد تبیین ذهنیتهای جادویی برآمدهاند! (و شاید بی جا نباشد که اشارهای هم داشته باشیم به نحوه ی درک و نگاه و تبیین بسیاری ازسیاحان و مستشرقانی که از باورها ی فلسفی – ادبی – سنتی و... ما سخنها راندهاند!).
ذهن علمی، در مواجهه با مراسم جوامع ابتدایی، که در آنها مثلا توتمهای
جانوری – گیاهی، با روح نیاکان و روح خود فرد درهم آمیخته شدهاند، به تفکیک این ارواح سه گانه (ارواح جانور- گیاه، نیاکان، خود فرد) میپردازد، در حالی که در اصل، در ذهن فرد ابتدایی هیچ تفکیکی میان اینها متصور نیست و همه را در هم آمیخته میبیند.
کارکرد قانون آمیختگی در جوامع، براساس میزان رشد آنها متفاوت است. (توجه خواننده را به دهها موردی که نزد خود ما رایج است و بازماندهی قانون آمیختگی میباشند جلب میکنم: اگر فلان مورد اتفاق بیفتد، حاصلش بهمان مورد خواهد بود، آنهم در بعیدترین ابعاد).
در ذهنیت ابتدایی، اشخاص و اشیا و پدیدهها فقط وسایل انتقال و تجلی عمل و عکسالعملهای جادویی هستند. سمتگیری چنین ذهنیتی تنها معطوف است به خواص و پیوندهای جادویی، و تمام اینها بر اساس قانونآمیختگی صورت میپذیرند. در این ذهنیت (ابتدایی)، این پیوندها ازطریق تعدادی عملیات مثل انتقال، تماس، فرافکنی، سرایت، نفوذ،
رخنه کردن، تسخیر و... شکل میگیرند، بطوری که فرد ابتدایی با این طریق با نیروهای جادویی آمیخته میشود و همهی اینها قادرند تا یک شخص یا یک شیء را مقدس، و یا نحس معرفی نمایند.
بر اساس همین قانون آمیختگی است که فرد ابتدایی با پوشیدن پوست بعضی جانوران یقین حاصل میکند که به صورت آنها درآمده است، یا با کندن پوست دشمن و به تن کردن آن احساس میکند تمام نیروهای ذاتی و حیاتی او را کسب کرده است (و به اینها بیفزاییم آشامیدن خون و قطع و تناول بعضی اعضای دشمنان را)! این آمیختگی باعث میشود تا فرد ابتدایی با پوشیدن پوست ببر، خود را نیرومندتر از گذشته، و قدرتمندتر از سایر افراد بپندارد، زیرا در این حالت، او هم انسان است و هم ببر (یعنی ترکیبی از دو چیز متفاوت در زمان واحد).
در چنین ذهنیتی است که ببر واقعی ترسناک نیست و براحتی شکار میشود، اما تصویر یا ماسک ببر است که موجب وحشت فرد ابتدایی میشود، چون او معتقد است که در این حالت نه میتواند ببر را ببیند و نه شکار کند! (در هم ریختگی روابط علت و معلولی).
(به دلیل همین تفاوت میان دو ذهنیت ابتدایی و پیشرفته بود که بعضی افراد و مکاتب ادبی و هنری در اروپا، با آشنایی با این ذهنیات ابتدایی، شگفت زده شدند، چون جهانی دیگر را کشف کرده بودند. داداییستها و سوررئالیستها و معتقدان به رئالیسم جادویی و... تلاش کردند تا هر چه بیشتر به کنه این ذهنیت (ابتدایی) راه جویند و از مختصات و مولفههای آنها در آثار هنری و ادبی استفاده کنند. حتی در باورهای افرادی مثل روسو مبنی بر بازگشت به طبیعت و ترویج نوعی از بدویت، میتوان آثار تاثیر این آشناییهای اولیه با جوامع ابتدایی را تشخیص داد. هر چند این آشناییها، در معدود افرادی مثل الیوت و جیمز جویس، با درک نسبتا کامل از کارکرد ذهنیت ابتدایی همراه بود. اگر الیوت و جویس را جزء نوادر افرادی میشناسیم که هر چه بهتر و بیشتر با این کارکرد آشنا بودهاند، اینامر را مرهون آشنایی آن دو با آموزههای لوی – برول باید دانست. در بخشهای بعدی، به این موضوع خواهیم پرداخت).
تمام مطالبی را که ذیل عنوان “قانون آمیختگی“ یاد کردیم میتوان در این جملهها خلاصه کرد:
دغدغهی ذهنیت ابتدایی، تنها خواص جادویی اشیا و پدیدهها و اشخاص است و این ذهنیت، روابط بین اشخاص و اشیا را تحت قانون آمیختگی درک میکند، بدون آنکه ذره ای اعتنا به تناقضهای موجود در این نوع برداشت داشته باشد، تناقضهایی که برای ذهن علمی تحملناپذیرند.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی