صفحه 6--7 آبان 92
مجموعه داستان از: زهرا محمدیان
نشر سیوند، 106 صفحه، 6000 تومان
معرفی: امین فقیری
اینطور که در شناسنامه کتاب نوشته شده باید کتاب در 122 صفحه چاپ میشده، معلوم است که دو تا سه داستان آن امکان چاپ نیافته است و برای اینکه قطر کتاب نازک نباشد، تعدادی شعر نیز به آن اضافه شده است که بحث دیگری دارد، چرا که زهرا محمدیان در کار قصه موفق تر است. شعرها حدیث نفسهایی است که در نهایت هم راه به جایی نمیبرند. در یک دید کلی میتوان گفت نویسنده در نوشتن داستانهایی که شخصیتهای اصلیاش زن هستند موفقتر است. هر گاه نویسنده خواسته است به موضوعاتی بپردازد که در آن تجربه ملموسی ندارد کار موفق از آب در نیامده است، مانند داستان «پای گریز» که هر چند نویسنده پا به فضایی ممنوع گذاشته اما در نهایت به پردازش زیبایی از آنچه میاندیشیده است نایل نیامده است. و «خانهای که سقف نداشت» که از پیرنگی قضا و قدری استفاده شده و کلیشه وار نوشته است. صاحب خانهای ظالم و از خدا بیخبر اثاثیه زن و شوهر مردهای را بیرون میریزد. زن دو فرزند دارد. آنها در کشاکش چکنم چکنم هستند که نوکر خانه همسایه نزد آنها میآید و آنها را به درون خانه آنهم زیر آلاچیق «آقا» دعوت میکند.
معلوم است در شبی که نم نم باران میباریده آلاچیق که از همه طرف باز است پلاستیکی از گلخانه روی آلاچیق میکشند. صبح معلوم میشود «آقا» پدر زن است و چون بدون اجازه با شوهر متوفیایش ازدواج کرده او را از خانه بیرون کرده و حال هم با خشونت همان رفتار را با دخترش دارد و او را طرد میکند.
هیچ چیز این داستان با منطق زندگی جور در نمیآید و شخصیتها خام و یک بعدی هستند. حوادث و آسمان ریسمانها را تنها در فیلمهای فارسی درجه 2 و 3 میتوان دید.
و اما دیگر داستانها:
خاک باران خورده= این داستان میتوانسته داستان مدرن و خوبی باشد، اما با پرشهای ناگهانی که قصه داستان را گنگ و نامفهوم میسازد روبهرو هستیم. نویسنده زن بارهای به نام «سلحشوری» از تیپ خود استفاده کرده و به این و آن دوست میشود و سوء استفاده میکند. سلحشوری مدرن یا پسامدرن مینویسد و خواننده نمیتواند برداشت درستی از نوشتههایش داشته باشد و خودش نیز این را اذعان دارد که برای قشر خاصی مینویسد. طبیعی است کسانی که بدور او جمع میشوند دست کمی از او ندارند و بی سوادی خود را پشت مفاهیم نامفهوم پنهان میکنند.
موضوع داستان درهم و گیج کننده است. شخصیت فریبا به درستی برای خواننده روشن نمیشود. معلوم نیست آیا از دست نوشتههای قهرمان داستان استفاده میکند و در حقیقت آنها را دزدیده به نام خود قالب میکند یا مسایل دیگری در کار است. اصولاً روابط و خط کلی داستان کاملاً به هم ریخته وگیج کننده است. مسأله مهم دختر قهرمان داستان است که بین زمین و آسمان معلق است. نه ارادهای از خود دارد و نه میتواند منشاء اثری باشد. میبینیم که جلو چشمانش «سلحشوری» به تاراج میرود و با «فریبای گریان» زندگی صیغه مانندی دارد.
در داستان دو سه بار از شهر «آبادان» صحبت به میان میآید، بدون اینکه رابطه این شهر را با سلحشوری دریابیم. انگار که نویسنده به طور عمد سعی در مغلق جلوه دادن مسایل دارد. سه داستان این کتاب قابل تحمل و زیبا هستند که باز هم همگی در یک خط قرار نمیگیرند.
الهه ناز= داستانی است منطقی که خمیرمایه آن برای دو سه برابر شدن جا دارد. کارمند پا به سن گذاشتهای تصمیم به ازدواج دارد. همکار زن او که چهل ساله است و پیر دختر ماجرا را میفهمد. با دست چپ نامهای مینویسد و خود را دلباخته او معرفی میکند و او را برای ساعت 8 شب دعوت میکند که همراه خانواده به خواستگاریش بروند.
زن به خانه میآید و با بحثهایی که با مادر میکند معلوم میشود که مادر به خاطر تنهایی از پذیرفتن خواستگارهای تاق و جفت دخترش
سر باز میزده و اکنون که دختر به سن 40 سالگی رسیده است تصمیم دارد سررشته کارها را خود در دست بگیرد. البته مادر هم که علناً مخالفتی ندارد در کارها به او کمک میکند. در ساعت
8 شب آیفون به صدا در میآید. دختر درکوچه را باز میکند اما هیچکس در کوچه نیست.
هر چند در داستان با مفاهیم کلیشهواری چون نامه با دست چپ و مخالفت مادر به خاطر تنهایی روبرو میشویم، اما پایان داستان بسیار زیبا نوشته شده است.
باز هم ساعت را نگاه کرد. حالا دو شب بود. همان وقت گوشهایش زنگ زد و سرش صدا کرد. به آیفون خیره شد.
از مادر پرسید: تو صدایی نمیشنوی؟
: نه
:خوب گوش کن ببین صدای زنگ دره، آیفون نمیشنوی؟
با عجله به سمت در رفت. چادر گلدارش را از جالباسی برداشت. دمپایی پوشید. بعد یادش آمد جواب زنگ را نداده، گوشی آیفون را برداشت پرسید: بله... کیه؟
و شنید: ببخشید خانوم میشه چند لحظه تشریف بیارید پایین؟
:بله حتماً، الان میرسم خدمتتون.
گوشی را گذاشت. دستش میلرزید. به سمت مادرش دوید. به سختی میتوانست حرف بزند. اما گفت: دیدی مامان آقای نادری اومد. بعد به سمت در دوید و خواست بیرون برود که صدای مادر را شنید: پری یادت باشه از من چیزی نگی! میفهمی چی میگم. به صورت مادر لبخند زد و گفت: آره مامان حواسم هست چیزی نمیگم. بعد با سرعت از پلهها پایین رفت. در ورودی را باز کرد. کسی را ندید. پشت در، سمت راست؛ سمت چپ بیرون آمد و همه خیابان را دید. نه هیچ کس نبود. خیابان خلوت و ساکت تن به شستشوی باران داده بود.
نویسنده به اوهام شخصیت اول داستانش دامن زده است و آن را فراتر از ابعاد رئالیستی داستان در زمینهای ملایم از سورئالیسم به خواننده عرضه کرده است و دیگر داستان «غول» است.
مادری با دختر عقب ماندهاش زندگی میکند. در دید دختر هر کس که بخواهد کوچکترین آزاری به مادرش برساند غولی است که در افسانهها آدمی را آزار میدهد. زور میگوید و ستمگری میکند. مادر شرط غول را برای ازدواج با حسن آقا (غول) میپذیرد و کودک را به آسایشگاه روانی میسپارد. نثر داستان که از زبان دختر نوشته شده است منطقی و زیباست. فکر میکنم بهترین داستان کتاب «مشهدی یحیی» باشد. داستانی خطی اما با موضوعی ملموس، عشق بین پیرمردی تنها و زن جوانی که آرزوهای دیگری دارد و با تنهایی مخالف است. فضای داستان سرد است و با برفهای اینجا و آنجای کوچهها و حیاط و
پشت بامها همخوانی دارد.
در آخر پیرمرد بر اثر عشق و ناکامی در آن و عوامل بیرونی همانند سوز سرما میمیرد و در آخر:
همدم خانوم با گوشه چادر نم اشکهایش را گرفت و گفت: خدا بیامرزتش، دق کرد حیدر حرفی نزد. به در بسته اتاق مونس نگاهی انداخت و از خانه بیرون رفت.
هوا سرد بود و قدمهای او روی زمین کشیده میشد. سر کوچه که رسید زنی را دید که از ماشینی با شیشههای دودهای پیاده شد و با عجله به راه افتاد. نزدیک تر که شد زن برای لحظهای چادرش را باز و بسته کرد. مونس بود با صورت بزک کرده.
حیدر ایستاد و دور شدنش را تماشا کرد.
این چنین پایان بندی نتیجه کلی خط داستانی است که زهرا محمدیان انتخاب کرده است. البته در این دور و زمانه شخصیتهایی همانند یحیی کم پیدا میشوند. یعنی شکل و کار آدما عوض شده است. اما راه و رسم «مونس»ها را میتوان با شکلی مدرن تر در جابهجای جامعه مشاهده کرد.
* * *
زهرا محمدیان اگر به موضوعات داستانها بیشتر بپردازد و دقت و تعمق بیشتری در انتخاب پیرنگ داستانهایش داشته باشد، میتواند نویسنده خوبی شود. مثلاً موضوعی همانند «خاک باران خورده» مدرن و خوب است اما اجرایش از طرف نویسنده اشکال دارد. فضاهایی که انتخاب میشود بیشتر نتیجه مستقیم تجارب نویسنده نیست. بدینخاطر جز معدودی موفق از کار در نمیآید. این سطوری که نوشته شده است برای معرفی کامل راوی داستان و سلحشوری و فریبا کافی نیست. این شخصیتها انگار پا بر روی زمین ندارند و در فضایی غیرواقعی سیر میکنند، در صورتی که این داستان جانمایه خوبی برای یک داستان کامل را دارد و در آن میشود فضاهای به اصلاح روشنفکری را به نقد کشید.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی