صفحه 6--8 آبان 92
مجموعه شعر- سروده منصور اوجی
ناشر: ابتکار نو، چاپ اول، 1392
معرفی: ابوالقاسم فقیری
دهان تسلی تازهترین دفتر شعر منصور اوجی است. با همان بن مایههای سابق: شعر، شیراز، عشق، زندگی، مرگ. که از آغاز تاکنون در کارهای اوجی به چشم میآید و دست از سر شاعر برنمیدارد.
104 شعر در این دفتر آمده که در همگی ویژگی عمده شعر اوجی یعنی کوتاهی را با خود دارند. دهان تسلی بایستی پیش از این منتشر میشد که انتشارش به این زمان کشیده شده است.
نگاهی اجمالی داریم به این کتاب:
نماز شعر
باید به نماز شعر، برخیزم
صبح است و اذان سبز گنجشکان
صبح است و طلوع
ص 15
اوجی شاعر طبیعت است و در نشان دادن طبیعت ناب زندگی شگرد دارد و گنجشک با سر و صدایش از همراهان همیشگی اوست.
جایی مگر؟
جائی مگر باریده باران باز؟
کاینگونه عطرش در هوا جاریست
کاینگونه عطرش
عطر کاه و
گِل؟
ص 37
گاهی بدون آنکه بارانی درکار باشد هوا بوی باران میدهد. اینجاست که شیرازیها میگویند: جائی باران باریده است.
همچنین سابق بر این بعضی از مردم موفق به سفیدکردن اتاقهایشان نمیشدند و اتاقشان کاهگلی بود. گاهی مرد خانه آبی به کاهگلها میپاشید که بوی عطرش همه جا را میگرفت.
همیشه جای تو، اینجا
همیشه جای کسی در میان ما خالیست
همیشه جای درختی، چراغ و لبخندی!
همیشه جای تو، اینجا
کنار تنهائی
همیشه جای تو، اینجا
در این شب، این برهوت
ص 55
یکی را کم داریم، وجود یکی را کنار خودمان میخواهیم تا به کمال برسیم. وگرنه در مییابیم که نیمی از وجودمان با ما نیست...
شب
شب، قرین تاریکی است
شب، عجین به چرک و زشت
پرده برد غلطکاری،
دل گرفته اینجا، من
دل گرفته آنجا، تو
کی تو میرسی از راه
کی تو میرسی؟
کی
صبح؟
ص 57
شب میتواند نماد تاریکی باشد که بر آدمی تحمیل میشود و حاصلش دلتنگی است. شاعر در این شعر هم منتظر کسی است که از راه میرسد و همهامان گم کردهای داریم که صبحی روشنیبخش پدیدار شود.
دعوت
اینجا توئی و عطر
اینجا منم و شعر
باشد شبی تو را
دعوت کنم به شعر
باید شبی مرا...
ص 61
حکایت نوعی سوداگری است و یادم به این بیت محلی افتاد.
تو قند داری و من خرمای جهرم/ بیا سودا کنیم خرما به قندت
روز مادر
دستم بگرفتی پا به پای بردی
لالائی تو و قصههایت کو؟
من آمدهام به شوق آن شبها
من آمدهام به شوق دیدارت
و هدیه من برای روز تو
یک شاخه گل
صد بوسه برای شکنج دستانت
ص 67
خانواده در شعر منصور اوجی حکایتی ویژه دارد. با احترام به خانواده مینگرد. در روز مادر شاعر با شاخهای گل به دیدار مادر میرود و رویدادهای شیرین گذشته برایش تداعی میشود.
تاتی تاتی کردنها، گوش به قصه سپردنها، رؤیایی که هرگز فراموش نمیشوند و دستهای رنج کشیده و زحمتکش مادر که تصورش هم برای آدمی شفابخش است و بوسه بر این دستها...
صلح
صلح تصویر یک کبوتر نیست
یا که تک واژهای به یک دفتر
بلکه مرزی است بی حصار و ردا
طعم آسودگی است در دلها
صلح، آغوش باز من بر توست
عطر لبخند توست، بر لب من
صلح، یعنی تو نیستی دشمن
صلح، یعنی که آدمی یک تن
صلح، یعنی سرود کفترها
به حیاط شما و خانه ما
صلح، یعنی که نیست دروازه
صلح یعنی تولدی تازه
ص 84
صلح از اشعار، دوست داشتنی اوجی است که در آن با صراحت و سادگی از خیلی از رویدادهای دلخواه و شیرین زندگی سخن رفته است. صلح میتواند یک تابلو باشد، یک تابلو ماندگار پر از حکایتهای دلچسب و دوست داشتنی زندگی.
جای تابلو روی سینه دیوار است، تا برای سالهای سال بماند و دقایقی از شکوه زندگی را به من و تو بنمایاند.
شاعر از سر مهربانی؛ سرود کبوتران، مرزهای بی حصار، برابری و مردمی، عطر لبخند و تولدی تازه را به من و شما پیشکش میکند. بجاست که سزاوارانه قدرش را بدانیم.
بر در بسته
بر در بسته سنگها زدهاند
نگشودند
بی خودی مزنید!
ص 89
این شعر مولانا برایم تداعی شد:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتیم یافت می نشود جستهایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
کتیبه
چون وقت رسد
دیگر نه بهار، نه خزان ما را
خاکیم و غبار
دیگر تو مجوی در زمین ما را!
ص 123
و سرانجام به مرگ میرسیم که به قولی دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. ولی روزی که فکرش را نمیکنیم از راه میرسد. آن شتره چشمان بازی دارد!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی