صفحه 6--27 آبان 92
سلام. اسم من امیر است. چند روز دیگر چهارشنبه سوری است. من و رامین راه افتادهایم تا از جاهایی مخفی ترقه بگیریم. درست حدس زدید از بازار سیاه. رفتیم تا ترقههای خیلی خفن بگیریم و از آن بمبهای دست ساز و چیزهای دیگر بسازیم. فقط عیبش این است که ترقهها را دو برابر میفروشند، ولی میارزد این ترقهها را در جاهای معمولی نمیشود پیدا کرد. من و رامین نزدیک به 50 تومان خرید کردیم، ولی رامین گفت نمیخرد و گفت میترسد که ترقههای این جوری را بخرد و بزند و گفت که پدر و مادرش همیشه برایش فشفشه میخرند، ولی من به زور راضیش کردم که بخرد و رامین فقط 20 تومان خرید کرد و ترقههای زیاد خطرناک نخرید، ولی من کلی ترقه باحال و پر سر و صدا خریدم. وقتی از بازار سیاه برگشتیم خانه، دم در مامان بهم گیر داد که توی آن کیسه زباله مشکی چیست و بعد از چند دقیقه تسلیم شدم و بهش گفتم که رفتم ترقه خریدم. مامان اصلاً خوشش نیامد و خواست کیسه را از من بگیرد که بابا جلویش را گرفت و گفت که بگذارد من کمی راحت باشم و هر چه عقده دارم را بترکانم وگرنه غم باد میگیرم و مریض میشوم. مامان قبول کرد واقعاً تعجب کردم، برای این که مامان در برابر بابا خیلی قویتر است و هر وقت بخواهد میتواند مخ بابا را بزند. خیلی خوشحال شدم و فوراً رفتم به اتاق خودم، ولی یکی دم در اتاق منتظرم بود، مانی! چشمش را چپ کرد و پرسید: توی آن کیسه چی داری چلمن؟ من میخواستم مشتی به شکمش بزنم ولی فکر کردم اگر این کار را بکنم مامان مرا دعوا میکند و توجهی به حرف مانی نمیکند. پس به مامان گفتم: مامان! مامان! مانی به من گفت چلمن. بعد گریه کردم که نشان دهم خیلی ناراحتم و مامان هم یک درس حسابی به مانی داد. من داخل اتاقم شدم و فکر کردم کجا ترقهها را قایم کنم چون میدانم وقتی از اتاق بیرون بیایم مانی میافتد توی اتاق من و همه جا را میگردد و سعی میکند ترقه من را پیدا کند و هر وقت هم مچ او را میگیرم و به مامان میگویم مانی میگوید که میخواسته اتاق من را مرتب کند و مامان میگوید که خجالت نمیکشی که به برادر بزرگتر خودت تهمت میزنی و یک هفته نمیتوانم بازی رایانهای بکنم. پس باید ترقهها را یک جای عالی مخفی کنم. فهمیدم در کانال کولر! جای خوشحالی این است که کولر ما خراب است و پدرم هم یک روزنامه روی دریچه کولر اتاقم کشیده است و مانی هم مشکوک نمیشود. پس صندلی اتاقم را زیر دریچه کولر گذاشتم و به دقت کیسه را جاسازی کردم. بعد از اتاق بیرون آمدم و پشت مبل کمین کردم. در همین لحظه مانی پاورچین پاورچین وارد اتاق من شد. من رفتم تا با کلکی مامان را به اتاقم بکشانم. به مامان گفتم که خودم تنهایی اتاقم را مرتب کردم و او را به زور کشاندم تا اتاقم را ببیند. در واقع من اتاقم را به هم ریخته بودم تا وقتی مامان داخل اتاق من میشود اشکم در بیاید که مانی اتاق من را به هم ریخته و نقشهام هم جواب داد. مامان مانی را به خاطر کارش تنبیه کرد و به او گفت که باید اتاقم را تمام و کمال مرتب کند و جارو بکشد ولباسهای کثیف من را هم بشورد و خشک کرده و اتو کند. خلاصه تمام کارهای من را انجام دهد و حالش هم گرفته شود! بالاخره روز چهارشنبه سوری رسید. من و رامین قرار گذاشتیم تا در پارک محله ترقههایمان را بترکانیم. وقتی رفتم توی پارک رامین آنجا نبود. بعد رفتم در خانهشان و آن را به زور کشاندم بیرون، چون رامین میترسید بیاید و ترقه بزند برای این که در تلویزیون دیده بود که اگر ترقه بزند نصف بدنش میسوزد. اول رفتیم یک جایی به اسم... یک کم باروت و فیتیله گیر آوردیم و آنها را داخل یک بادکنک گذاشتیم و یک کمی شیشه و سنگ ریزه هم داخل آن ریختیم. بعد سر بادکنک را با نخ بستیم و رفتیم از پمپ بنزین کمی بنزین گرفتیم و از دوستانمان هم کمی نفت گرفتیم و هر دو را در یک ظرف بزرگ ریختیم. بعد بادکنک را 10 دقیقه در ظرف نگه داشتیم و بعد تکانش دادیم و حالا ترقه دست ساز آماده بود.
بعد رفتیم کنار یک خانه خاکش کردیم طوری که فیتیلهاش بیرون از خاک باشد بعد فیتیلهاش را روشن کردیم و پشت درختی امن چند کیسه شن را که از قبل آماده کرده بودیم گذاشتیم و پشت آن پناه گرفتیم. به خاطر این که قدرت این نوع ترقه خیلی زیاد است. رامین داشت خدا خدا میکرد که چشمش از حدقه در نیاید، چون در تلویزیون دیده بود که آنهایی که ترقه میزنند چشمشان از حدقه در میآید. در همین لحظه فیتیله تمام شد و بوم...! ترقه ترکید و قدرتش آن قدر زیاد بود که در آن خانه را کند و آن جا یک آتش حسابی راه افتاد. در همان لحظه رامین داد زد چشمش! بعد دستانش را از روی چشمش برداشت و دیدم طوریش نشده. ما رو باش با کی رفتیم ترقه بزنیم! بعد صاحبخانه افتاد دنبالمان و با دمپایی زد توی سر من. بعد پلیس آمد جلویمان. فکر این جایش را نکرده بودم چون درست سر کوچه ما پایگاه دارد. بعد رفتیم زندان و آب خنک خوردیم. اما البته نخوردیم نمیدانم چرا این را میگویند. روز بعد مامان و بابای من یک سند گذاشتند و من را بیرون آوردند. به محض این که از در زندان بیرون آمدم بابا با دمپایی افتاد دنبالم!
مکویتی، گربهی مرموز
تی اس الیوت
برگردان: رؤیا زنده بودی
مکویتی گربهی مرموزی است
بی خود نیست صدایش میزنند «پنجه طلا»
هر چه نباشد او
رئیس هر چه خرابکار است
اوست که تمام قوانین را
نقض میکند
تمام کارآگاههای اسکاتلند یارد را گیج کرده
تمام مأموران گروه ضربت را مأیوس
آخر، همین که پایشان به صحنه میرسد
مکویتی آنجا نیست!
مکویتی، مکویتی،
هیچکس شبیهش نیست
هر چه قانون است میشکند
حتی قانون جاذبه!
چنان در هوا معلق میماند که دهان
مرتاض هندی هم باز میماند
ولی وقتی به صحنه جرم میرسی
مکویتی آنجا نیست
شاید زیرزمین را بگردی
شاید آسمان را
ولی بهت گفته باشم که:
مکویتی آنجا نیست!
مکویتی قهوهای مایل به قرمز است. بلندست و باریک
اگر ببینی میشناسیاش.
آخر چشمهایش گود رفتهاند
پیشانیاش از فکر کردن، شیارهای عمیق برداشته
سرش گنبدی شکل است
کتاش از بی توجهی غبار گرفته
سبیلاش شانه نشده است
سرش را به چپ و راست تکان میدهد
شبیه مار!
و همین که فکر میکنی خوابیده...
نه خیر جانم!
مکویتی بیدار است،
بیدار بیدار
مکویتی، مکویتی
هیچکس شبیهش نیست!
شیطانی است در لباس گربه
هیولایی است از شرارتها
شاید که در کوچه ملاقاتش کنی
شاید در میدان ببینیاش
ولی وقتی جنایتی کشف میشود...
مکویتی آنجا نیست
در ظاهر گربهی محترمی است
(هر چند بعضیها میگویند در ورق بازی تقلب میکند)
جای پایش را هم
در هیچ پروندهی جنایی نمیبینی
و وقتی انباری غارت میشود
یا جعبهی جواهری خالی
وقتی کاسه شیری غیبش میزند
یا یکی از سگها خفه میشود
وقتی شیشه گلخانه میشکند
یا کار داربستها از تعمیر میگذرد
ای وای!
عجیب نیست که...
مکویتی آنجا نیست
وقتی وزارت امور خارجه میفهمد یکی دیگر از قراردادها را گم کرده باز
یا که ادارهی نیروی دریایی نقشهها و طرحهایش را در راه گم میکند
شاید که تکه کاغذی در راهرو یا
راه پله پیدا کنی، ولی
بی خود نگرد که...
مکویتی آنجا نیست
وقتی خبر گمشدهها رسماً اعلام میشود، وزارت اطلاعات در میآید که:
کار، کار مکویتی است!
مکویتی ولی، کیلومترها دورتر
یک جا دراز کشیده، یا که دارد انگشت میلیسد.
شاید هم سرگرم انجام جمع و تقسیمهای دراز و پیچیده است!
مکویتی، مکویتی
هیچ کس شبیهش نیست
هیچکس گربهای چنین مکار و مؤدب ندیده
همیشه بهانهای برای فرار دارد
یکی دو تا هم برای ذخیره
و هر وقت
هر جا
هر اتفاقی که میافتد
یادت باشد که،
مکویتی آنجا نیست!
حتی میگویند تمام گربهها
تمام آنها که اعمال پلیدشان را همه از حفظاند
(مثلاً مانگوجری، مثلاً کریدلیون)
همه زیر دست مکویتی کار میکنند
او بر تمام عملیات نظارت دارد
بله
مکویتی،
اوست
ناپلئون تمام جنایتها
*برگرفته از مجلهی «عروسک سخنگو»
شماره 264
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی