یادداشت 29 آبان 1392
تا خدا هست، تو هستی باران
محمد عسلی
آسمان کریم این روزها به زمین روی خوش نشان داده است. چنانکه ابرها دامن میگشایند به فور. وقتی باد رانش آنها را عهدهدار است به هر منزلی نویدبخش حیات میشود.و ما چه آسان حس بارانی خود را در زیر لباسهای پشمین پنهان میکنیم درون چهار چرخههایی که هوا را به سموم نفس میآلایند و از این طراوت سهم چندانی نداریم.
آری ابرهای کریم چهره خورشید را موقتاً میپوشانند و خود پرده میشوند بر گرما و نور تا بگریند از فراق. فراقی که پایان سفری در اوج است بر بال باد.
از زایش ابرها زایشی دیگر حاصل میگردد تا دانهها در اعماق، تدارک سفری دیگر بندند با تولدی دیگر.
و ما چه بیتوجه میگذریم از کنار باغچههایی که میزبانی دانهها را در دل خاک تمرین میکنند بیآنکه نمرهای قبولی دریافت کنند در امتحانی که مدام بدان دلمشغولند.
اینک چشم آسمان گریان است. گریهای از سر شوق که زمین را میآراید به گل و نسرین و در رنگ غوطهور میکند بمانند سفرهای که میتوان در آن به هر ذائقهای غذایی یافت از آن ماده المواد که آبش خوانند و اگر نبود این آب چه میشد؟
و ما در کدام خاصیت و با کدام طراوت از پس ضرب آهنگی دلفریب ره به مقصد معبود میبریم.
و اگر نبود درخت، سبزه، باران، آسمان، ابر، باد و... ما در کدام ظرف زمان مکان مییافتیم که شوق بودن زمینهساز کار و تلاش شود و به پاس این همه نعمت، زیبایی باور در فضای ذهن قداست عبادت را دریابد.
بگذریم چنانکه باران میگذرد و بیاندیشیم به روز واقعه، به خشکسالیها، به آن زمان که سعدی شاهد ماجرا بود و سرود:
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل
نبودی به جز آه پیرهزنی
اگر بر شدی دودی از روزنی...
آری! این زمین چهها که به خود ندیده و انسانهایی که قدر عافیت وقتی دانستهاند که به عقوبتی گرفتار آمده باشند.
حال اینک که باران بیدعا و بهانه باریدن گرفته و ما را به ترسالی نوید میدهد به داد مظلومانی برسیم که بام خانههایشان طاقت از دست دادهاند و ریزش آب بر سر بچههای بیپناه امان از پدر ربوده، کنتور گازشان به علت بدهی قطع، برقشان از سر به در و چراغ امیدشان خاموش است. آنچنان که باورمان نیست در همسایگیمان شاید که نه قطعاً خانوادههایی بیگرما و نور چشم امیدشان به آسمان آفتابی است هر چند چشم امید ما به ابرهای بارانی است. و من همین امروز شاهد بودم که چگونه چشم مادری بیش از چشم آسمان میگریست در میانه کوشک کنار قبر شهیدی بنام که نه آرام خفته بود چون میدید که در همسایگیاش خانهای کوچک با تک اتاقی تنگ، بچههای کوچک را در تاریکی به تنگ آورده بود که آنچنان که زن ماست فروش محله برای آنان میگریست و میگفت: به خاطر دویست هزار تومان بدهی عقب افتاده کنتور گازشان را از کار انداختهاند و آدمهایی که مأمور و معذورند چونان عقربه کنتوری که مجال حرکت ندارد از عاطفه خالی است.
اما باران این چنین نیست زیرا از خدایی فرمان میگیرد که خود احساس و عاطفه است و کنتور بارانش در اختیار مأموران معذور نیست.
بگذریم و بگذاریم این ناسپاسیهای فقیرگداز و فقرساز را به دست خدا. همان خدایی که میآمرزد گناهان ما را بیمنت و خود را بدهکار هیچکس نمیکند بل طلبکار همیشگی است بیآنکه طلبش را درخواست کند.
حال دعا میکنیم که بباراند باز هم باران تا بشوید غبار شیشه جرم گرفته ذهنمان را از فراموشیها، ناسپاسیها، بیتوجهی به یتیمان و درماندگان و بسیار بیتفاوتیهایی که منشأ آن زندگی امروزی است که به اسارت ماشین درآمده است.
و کاش میشد باز هم زمزمه کنیم این شعر را:
آی باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس تنگ اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
آی باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
والسلام
+ نوشته شده در 2013/11/20 ساعت 5:16 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی