صفحه 6--16 آذر 92
جهانبخش اوجی شیرازی
داستان آشنایی من با قصه شیرین و فرهاد داستانی شگفت است که در نوجوانی برایم پیش آمد و پس از این اتفاق بود که تا مدتها دوست داشتم همه مرا به نام فرهاد بخوانند و هر جا که میرفتم خود را به این نام معرفی میکردم. نه به آن سبب که از نام خود بدم میآمد. بیشتر، از این روی که میان خود و آن عاشق سرسخت افسانهای یک پیوند میدیدم. پیوندی کهن، گوییا من و او در زمانهایی دور در هزارههایی ناشناخته، هم دیگر را دیده و قرنهای بیشماری را با هم گذرانده بودیم. شاید یک خویشاوندی ثبت نشده بود در دفتر روزگار و یا دردی مشترک که ما را همبسته میکرد در عشقی نافرجام و یا شاید هم نتیجه آشنایی من با پیرمردی بود که ژرفای رنج فرهاد را به زبانی ساده برایم واگفت. نمیدانم!
و اینک آن ماجرا:
در خانه مرد ثروتمندی در کوچه «شاه پریان» شیراز رنگ آمیزی ساختمان میکردم. نیمههای اسفندماه بود و چند روزی میشد که در آنجا سرگرم کار بودم. روبروی این خانه، آن سوی کوچه، خانهای بود با در کرمی رنگ بزرگ و همیشه باز و در میانه آن و بر روی یک صندلی لهستانی مردی نشسته بود با کت و شلوار قهوهای تیره، پیراهن کرمی و کراوات شکلاتی که موهای کوتاه یک دست سپیدش را با دقتی فوقالعاده رو به بالا شانه کرده بود. سبیلی باریک پشت لب داشت و گونهها سرخ، پاک تراش و براق. پا روی پا انداخته و نوک کفشهای ورنیاش در پرتو نور صبحگاهی برق میزد و در دستان لاغر و پنجههای کشیدهاش یک کتاب بود. کتابی قطور و در اندازه رحلی به رنگ سرخ تیره. و همواره سرگرم خواندن آن. در این چند روز، از صبح که میآمدم تا غروب که دست از کار میکشیدم او را به همین گونه دیده بودم. هر روز صبح با دیدنم از جا بلند میشد و دست روی سینه میگذاشت و سلام میکرد. قدی بلند و اندامی باریک داشت و صدایش محکم و پرطنین بود. من شانزده سالم بود لاغر و میانه قامت و مانند بسیاری از شیرازیها سبزه رو و شرم میکردم که او سلامم میکند. همیشه پیش از من سلام میکرد و مرا غافلگیر مینمود. عصرها هم. و فقط میافزود:
-خسته نباشی پهلوان.
از این که مرا پهلوان صدا میکرد خندهام میگرفت. چون اندام من به همه اندامی شبیه بود جز اندام پهلوانان. از همان روزهای نخست میلی سرکش و وحشی در من بیدار شده بود تا بدانم کتابی که او میخواند چیست. راستش گاهی به سرم میزد تا بروم و از او بپرسم این چه کتابی است که هر روز از صبح تا غروب میخواند و تمام نمیشود. خودم تندخوان بودم و کتابهای رمان و تاریخ را حتی اگر صفحههای پرشماری داشتند یکی دو روزه میخواندم به ویژه اگر بیکار بودم.ولی به هر حال تلاشم آن بود که در برابر این میل ایستادگی کنم تا این که روزی نتوانستم و دل به دریا زدم و به سویش رفتم و با او که ایستاده بود دست دادم با این خیال که از ته و توی قضیه سر در بیاورم و پس از آن نفس راحتی بکشم.
-صبح به خیر پهلوان.
لهجه داشت و پهلوان را به گونهای شیرین و دلنشین ادا میکرد. چیزی مانند «پَلوان»بر وزن «مَلوان» اولین تیرم به سنگ خورد چون کتابی که در دست داشت بی نام و نشان بود:
-صبح شما هم به خیر.
و اشاره کردم به کتاب:
-انگار اهل مطالعهاید؟
-بله- شما چی؟
پشت سرم را خاراندم.
-گاهی.
-آفرین. درس هم میخوانی یا ترک تحصیل کردهای.
شبانه میخوانم.
-آفرین... آفرین
طوری گفت: آفرین آفرین که انگار چیزی را در دهان و زیر زبان مزه مزه میکرد:
-هم درس میخوانی، هم کار میکنی چه نیکو!
در تمام مدتی که با هم گپ میزدیم او همان گونه ایستاده بود گفتم:
-بفرمایین بنشینید.
و افزودم:
-مزاحم خواندن شما نشوم. حتماً کتاب جالبیه که تو این مدت شما را سرگرم کرده؟
-بله خیلی جالبه. من دهها بار آن را خواندهام.
دیگر نتوانستم خودداری کنم:
-ببخشید فضولی نباشه اسم این کتاب چیه؟
خسرو و شیرین از نظامی گنجوی. تا به حال چیزی دربارهاش شنیدی.
-بله. بچه که بودم از پدرم شنیدم.
و یادم به ظهری افتاد که پدرم از سر کار بازگشت و در دستش کتابی کهنه بود. بعد از ناهار و چرت پس از آن، تکیه به پشتی داد و پا روی پا انداخت و شروع کرد به خواندن. من خوشحال شدم چون میدانستم شب داستان جدیدی خواهم شنید و همین طور هم شد. شب که شد پدرم گفت میخواهم امشب از خمسه نظامی گنجوی داستان خسرو و شیرین را برایتان بخوانم. در آغاز چند کلمه درباره نظامی گفت این که، که بوده، کی میزیسته و چه نوشته بعد کتاب را گشود و زیر نور رقصان شمع ایستاده در شمعدانی و همراه با آواز مه آلود کتری شعرها را آهنگین میخواند و به زبان ساده و با آب و تاب بسیار. همان گونه که عادتش بود برایمان معنا میکرد. اما نیمه کاره ماند چون پای من به کتری که روی چراغ خوراکپزی قل قل میکرد خورد و آب جوش روی پایم ریخت و کار به بیمارستان کشید...
-پلوان انگار تو فکر رفتی
-رفتم تو گذشتهها
-اوهو...جوری میگوید گذشتهها که انگار
90 سال از عمرش گذشته! و خندید. منم خندیدم. کوتاه و خلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم. پکر شد و در فکر فرو رفت و انگار نه به من که به خودش گفت:
که این طور!
بعد رو کرد به من:
دوست داری بقیه داستان را بدانی.
-بله خیلی
دستها را به هم مالید:
-میتوانی عصرها کمی زودتر دست از کار بکشی و بیایی این جا تا با هم خمسه را بخوانیم؟
لحظهای فکر کردم و گفتم:
-خیلی عالیه میآیم. چون آخر ساله و کلاس شبانه هم تق و لقه.
و بدین سان عصر همان روز، کمی زودتر کار را تعطیل کردم و به کوچه آمدم. ایستاده پشت در خانهاش چشم به راهم بود. مرا که دید به سویم آمد. دست دادیم با آن که پیر بود دستهای قوی و نیرومندی داشت و به خانه دعوتم کرد. خانهاش بزرگ بود و حیاطی وسیع داشت که در دو سویش درختان نارنج، کاج و نارون روییده و در پایشان بستری از سبزه و گل و گیاه. روبه روی در خانه و ته حیاط اتاقی بود که وارد آن شدیم. جایی گرم و دنج مینمود. دو ردیف قفسه از دو سوی بر دیوار نصب بود و همه پر از کتاب.
و کف اتاق یک قالی دست باف پهن بود و چند پشتی قشقایی دور تا دور آن تکیه داده شده به دیوار و در سه گوش اتاق یک بخاری دیواری که چند کنده هیزم در آن به آرامی میسوخت. بدون دود.
-بفرما
نزدیک بخاری نشستم و تکیه دادم به پشتی. کتاب آماده بود و بساط چای رو به راه و ظرفی پر از کشمش و بادام و گردو در میانه.
به خود گفتم: او که چنین جای دنج و گرمی دارد چرا در چارچوب در کوچه مینشیند و در آن هوای سرد مطالعه میکند؟
-بفرما چای.
استکانی کمرباریک و لب طلایی نشسته در میان بته گل سرخ نعلبکی و پر از عقیق چای.
-ممنون.
و داغا داغ نوشیدم. بوی عطر شکوفه بهار نارنج میداد و مزه چای دم کشیده در قوری لمیده کنار حبههای سرخ آتش زغال.
لحظاتی گذشت تا او کتاب را گشود. در صفحه اول آن با خطی خوش نوشته شده بود:
-خسرو و شیرین، شاهکار نظامی گنجوی.
کتابی بود با خط نستعلیق. برگهایش زرد و ضخیم و شعرها در دو ستون نوشته شده و شروع کرد به خواندن با آوایی نرم و آرام، گیرا و
به گونهای شگفت انگیز دلنشین:
به نام آن که هستی نام ازو یافت
فلک جنبش، زمین آرام ازو یافت
با آوایش شعرها جان میگرفتند. واژهها زنده میشدند و من به جهانی ناشناخته قدم میگذاشتم، جهانی که تا پیش از این شب تجربه نکرده بودم.
و او بدین سان چند صفحه از کتاب را خواند و بعد با زبانی ساده، شعرها را معنا کرد انگار کلمهها را در دست میگرفت ورز میداد و نرم مینمود و به من میسپرد.
چندین شب کار ما همین بود. گاه خستگی کار چیره میشد بر من و همان جا خوابم میگرفت و میخوابیدم. صبح که چشم میگشودم زیر سرم بالشت بود و رویم لحاف و سفره صبحانه گسترده شده بر کف اتاق و من شرمنده از خواب بیگاه خود از او پوزش میخواستم. میخندید و با هم صبحانه را میخوردیم و من سر کار میرفتم. در طول روز دلم میخواست زودتر نزد او باز گردم و باز میگشتم و خواندن آغاز میشد. گاه وادارم میکرد تا شعرها را بخوانم. ناچار میپذیرفتم و غلط و غلوط میخواندم و از خواندن خود خندهام میگرفت. او هم میخندید و غلطهایم را تصحیح میکرد. همیشه پس از پایان هر بخش، هنگامی که میخواستم به خانه بروم تا سر خیابان بدرقهام میکرد و برایم تاکسی میگرفت و کرایه را میپرداخت و آنقدر میایستاد تا دور شوم. چارهاش نمیکردم که این کار را نکند. با خنده میگفت:
-پلوان دیر وقته. میآیم همراهت.
و قهقهه سر میداد: میترسم بترسی از نترسی سگهای گرسنه!
منظورش را نمیفهمیدم ولی با خندهاش میخندیدم.
در این مدت جز او کسی دیگر را در آن خانه ندیده بودم. فقط گاهی از ساختمان اصلی سروصدایی برمیخاست و دیگر هیچ. کتاب خوانی شبانه ما ادامه داشت تا این که روزی کار رنگآمیزی خانه رو به رویی پایان یافت و من پس از حساب و کتاب وسایل کار را برداشتم و بردم در محل کار جدیدم و فردای آن روز پیش دوست پیرم آمدم و از صبح خواندیم تا غروب و بالاخره داستان خسرو وشیرین خاتمه یافت. و او مثل دفعات پیش تا سر خیابان همراهیام کرد. این بار کتاب را با خود آورده بود. میخواست برایم تاکسی بگیرد ولی نگذاشتم و گفتم که میخواهم پیاده روی کنم و دستم را به سویش دراز
کردم.
-خیلی مزاحم شدم ببخشید و به امید دیدار.
دستم را فشرد:
-اگر دیدارمان به رستاخیز نکشد.
-نمیکشد.
و لبخند زدم و او هم بعد کتاب را به دستم داد:
-این هم عیدی من به تو.
-چی فرمودین؟
گفتم این هدیه من است به تو.
راستش باورم نمیشد که آن گنجینه را به من بخشیده باشد. نزدیک بود از خوشحالی کارهای نابخردانهای از من سر بزند ولی خویشتنداری کردم وگفتم:
همیشه مانند چشم از آن مواظبت خواهم کرد، نمیدانم چطور از شما سپاسگزاری کنم. قربان دستتان.
و بی درنگ دستش را بوسیدم. شتاب زده دستش را پس کشید و پیشانیام را بوسید. از او خواهش کردم که به خانه برگردد و پذیرفت و این بار من ایستادم تا دور شدنش را ببینم. مردی تنها، رو به سرخی افق کوچه، کمر بی انحنای پیری، گردن افراشته و بی اعتنا به شب یخ زدهای که نرم نرمک از راه میرسید گام برمیداشت. صدای پایش در خالی خلوت کوچه میپیچید و دور میشد... دور...
و من راه افتادم. آخرین روز اسفند ماه بود و بهار نزدیک و درختان نارنج جشنی برپا کرده بودند از عطر و شکوفه. نارونها پر از شاخههای نو و شاخهها زیر پر و بال گنجشکان. پیادهروها از انبوه مسافران به نفس نفس افتاده بود و خیابان در لهجههای نوروزی گم.
کتاب در دست راه میسپردم و به دوست کهنسالم میاندیشیدم که دوبار هنگام خواندن داستان خسرو و شیرین گریست. یک بار در مرگ فرهاد و بار دوم همین امروز و در سوگ شیرین و من پا به پایش اشک ریختم.
راه میسپردم و به نخستین شبی میاندیشیدم که تا سر خیابان بدرقهام کرد. باد سرد زمستانی موهای سپیدش را آشفته میکرد و او تبسم بر لب پرسید:
-پلوان اسمت چیست؟
-جهان.
-یعنی زنده.
من تا آن لحظه فکر میکردم جهان یعنی دنیا. بعد پرسیدم:
-بی ادبی نباشه. نام شما؟
چشمهای سیاه و نافذش از زیر ابروهای سپید درخشید و نگاهم کرد، انگار از فراز کوهی بلند.
و با لحنی متین گفت:
-فرهاد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی