صفحه 10--21 آذر 92
ایسنا: احسان شریعتی با تاکید بر ضرورت استقلال دانشگاهها گفت: دانشگاه یک نهاد فرهنگی است و نباید ملعبه دست سیاسیون باشد.
فرزند دکتر علی شریعتی در برنامهای که به همت انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تبریز برگزار شد، اظهار کرد: دانشگاه بر اساس وظیفه ذاتی خود نمیتواند در خدمت عالم سیاست قرار گیرد، بلکه دولتها باید خود را ملزم به خدمترسانی به این نهاد فرهنگی کنند؛ چراکه این عالیترین نشانه شکوفایی یک ملت است.
وی با بیان اینکه «دانشگاه باید دانشگاه و دولت نیز باید دولت باشد»، اضافه کرد: لزوم ایجاد نهضت تفکیکی برای تفکیک مرزهای حوزه، سیاست و دانشگاه احساس میشود.
شریعتی در ادامه خاطرنشان کرد: آنچنان که شایسته است، در دوره جدید در جهشهای فکری جهان حضور نداشتیم و باید از خود بپرسیم چرا دیگر متفکران بزرگ اسلامی همچون ملاصدرا را نداریم؟
وی با اشاره به مشکلات دانشگاههای ایران تصریح کرد: انقطاع از گذشته فرهنگی و کپیبرداری از دانشگاههای غربی در دوره سیاه حکومت رضا شاه موجب شد حتی بعد از گذشت تاریخ 79 ساله پس از تأسیس دانشگاهها در ایران، هنوز هم نتوانستیم با پسلرزههای این اقدامات عجولانه مقابله کنیم.
این پژوهشگر در عین حال یادآور شد: خوشبختانه در دورههای مشروطه، نهضت ملی شدن نفت، پیروزی انقلاب اسلامی ایران و دوره اصلاحات شخصیتهای بزرگی از همین دانشگاهها برخاستهاند که جای شکرگذاری دارد.
وی با تاکید بر اینکه «باید یخهای بیاعتمادی و یأس از جامعه زدوده شود»، اظهار کرد: در جامعهای که آزادی و عدالت نباشد، حرف زدن راجع به دین و معنویت یک فریب است.
شریعتی با گرامیداشت 16 آذر و ایام بزرگداشت مقام دانشجو تاکید کرد: روز دانشجو یک مقوله ملی است و متعلق به همه ایرانیان با هر عقیده و مرام است و میتوان از پتانسیل این روز برای وفاق و آشتی ملی استفاده کرد.
وی در پایان افزود: متأسفانه در کشور ما امر ملی و عقیدتی را در مقابل هم قرار میدهند ولی روز دانشجو یک امر انسانی است و متعلق به تمام ایرانیان از هر ایدئولوژی است.
در سفر هاگل به قطر صورت گرفت؛تمدید 10 ساله توافقنامه نظامی آمریکا - قطر
ایسنا: وزیر دفاع آمریکا در جریان سفر منطقهای خود بار دیگر بر روابط نظامی واشنگتن با دوحه تاکید کرد.
به نقل از خبرگزاری فرانسه، چاک هاگل، رئیس پنتاگون در دوحه با شیخ تمیم بن حمد آل ثانی، امیر قطر و ژنرال حامد بن علی العطیه، وزیر دفاع این کشور دیدار کرده و بار دیگر توافقنامه دفاعی میان دو کشور را تمدید کرد.
هاگل همچنین از مرکز عملیاتهای مشترک هوایی بازدید کرد؛ جایی که نیروها بر هواپیماهای جنگی در افغانستان نظارت دارند و ترافیک هوایی در سراسر خاورمیانه را کنترل میکنند. در این مرکز کنترل چندین نقشه دیجیتال بر روی صفحههای نمایش ترافیک هوایی بر فراز سوریه، خلیج فارس و افغانستان را نشان میدهند.
هاگل پس از بازدید از این مرکز به خبرنگاران گفت، آمریکا و متحدانش در مورد برخی از سیاستها در خصوص ایران و سوریه اختلاف نظر دارند، اما در خصوص اهداف اصلی اتفاقنظر وجود دارد.
هاگل به همراه معاون وزیر دفاع قطر
وی گفت: ما ارتباط خود را با متحدانمان در این منطقه قطع نمیکنیم. ما در مورد رویکردهایمان اختلاف نظر داریم اما روابط با قطر و دیگر کشورهای خلیج فارس به قدرت خود باقی است.
کارل ووگ، معاون مطبوعاتی کاخ سفید در بیانیهای گفت: هاگل و العطیه در جریان دیدار خود توافقنامه همکاری دفاعی میان آمریکا و قطر را امضا کرده که منجر به همکاری متقابل میان نیروهای واشنگتن و دوحه از جمله آموزش برای مانور و دیگر فعالیتهای مشترک به مدت 10 سال میشود و امکان دسترسی آمریکا به پایگاه هوایی العدید در خاک قطر را ممکن میسازد.
در این بیانیه آمده است: این توافقنامه همکاری دفاعی را تقویت کرده و سندی برای همکاری امنیتی طولانی مدت آمریکا و قطر است. این توافقنامه بر همکاری نزدیک میان آمریکا و کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس تاکید میکند.
مقامهای پنتاگون گفتند، هاگل در این سفر به متحدان آمریکا در خلیج فارس اطمینان داد که واشنگتن به حضور نظامی خود در این منطقه بدون توجه به اختلافات موجود ادامه میدهد.
هاگل همچنین به امیر قطر در خصوص مساله سوریه نیز گفت: من بار دیگر موضع خودمان را مبنی بر اینکه از مخالفان میانهرو در سوریه حمایت میکنیم، تکرار میکنم و ما همچنان نسبت به وجود تندروها در میان مخالفان نگران هستیم.
عباس کشتکاران
ز من پرس...
مقالههایی به پیری
صبح نخست
راستي اين است، که ما سخت يک سو نگر شدهايم، گوئي به شهر کوران و ديار ناشنوايان جايمان دادهاند، يا ما را در رديف گولان به حساب آورده، و به راستي به حساب نياوردهاند و در برابر اين کسان، خواجه را نيز اميدي نمانده است «نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ / چونکه تقدير چنين است چه تدبير کنم».
سال زادن ماندلا سال 1917 ميلادي است، سالي که جنگ جهاني اوّل هنوز در پوست و گوشت انسانها، با گاز سمي، جريان داشت، (آغاز جنگ 1914 ـ پايان 1918) و اروپائيان، به دو گروه براي بلعيدن همه سرزمينها، چه در آسيا، چه در افريقا و هم در آمريکا، بجان هم افتاده بودند و سرانجام، آن به در هم فروپاشي، خلافت بيمار و پر فساد عثماني، در آسيا، امپراتوري اتريش در اروپا، و خاندان تزار روسيه در روسيه، و رگ به رگ شدن امپراتوري بريتانياي کبير، و لرزه بر اندام جمهوري، جاي امپراتوري ناپلئوني، فرانسه گرفته، افتادن، روي داد.
او، ماندلا، کتاب از خاطرات فراتري دارد، بنام «راه دشوار آزادي» که خانم مهوش غلامي آنرا ترجمه و روزنامه اطلاعات آنرا منتشر ساخته است. کودکي و نوجواني ماندلا در سرزميني، که امروز آنرا آفريقاي جنوبي نام نهاده، گذشته است در ميان فقر و گستاخي و ستم اروپائيان، اما ماندلا را اين عقيده هست «نکته خوشآيندي درباره فقر وجود ندارد، که بتوان گفت. اما اغلب اوقات فقر زمينه ساز دوستيهاي واقعي است».
او درباره آزادي و دمکراسي بيرياي قبيلهاي، از جمله قبيله خود، در همان کتاب راه دشوار آزادي از زبان «رئيس جوبي» رئيس قبيله خود ميآورد: «مردم افريقا تا زمان ورود سفيد پوستها در آرامش نسبي زندگي ميکردند. سفيد پوستاني که با سلاحهاي آتش زا از آن سوي درياها وارد افريقا شدند. او ميگفت زماني مردم تمپد، ميدندو، خوسا، و زولذ همه بچههاي يک پدر بودند و مثل برادر با هم زندگي ميکردند. سفيد پوستها دوستي قبايل مختلف را به هم زدند. سفيدها گرسنه بودند و چشم طمع به زمينها دوخته بودند. سيا پوستها زمين را مانند هوا بین آنها قسمت کردند، چون هيچکس مالک زمين نبود. اما سفيد پوستها زمين را در اختيار خود گرفتند درست همانگونه که شما اسب ديگري را از او بگيريد ...».
در روايتي که به قلم ويل دورانت، بزرگترين مورخ جهان در قرن بيستم، همان قرن ماندلا، آمده است که «در مورد استعمال کلمات «وحشي» و «بربر» نسبت به کساني که ميتوانيم نياکان معاصر خود نباشيم بايد جانب حزم و احتياط را مراعات کنيم» که اين دو واژه آورده همان سفيد پوستان غارتگر است، که در روايت ماندلا آمده، و همه افريقائيان بدان نام و آسيائيان، از جمله ايرانيان را «بربر» ميخواندند، در حاليکه اگر بتوان انساني را بدين دو اصطلاح وصف کرد، اين قبا سزاوار، بالاي بياندام، خود آن، ستمگران است، که پا به سرزمين ديگران گذاردند، و همه چيز آنان را با جنگ و فتنه و خدعه از دستشان گرفتند.
ويل دورانت آورده است: «اين امر در ميان «وحشي» که امر عادي است که چون کسي خوراکي داشته باشد، آن را با کسي که ندارد تقسيم کند و مسافر را در هر خانه که دلش بخواهد و بايستد ميتواند ميهمان شود و غداي خود را بدست آورد، و قبائلي که دچار قحط و خشکسالي ميشوند مورد دستگيري همسايگان قرار ميگيرند. مردي در جنگلي براي خوردن غذاي خود درنگ ميکند. در عين آنکه به آساني ميتواند غذاي خود را به تنهائي صرف کند، با بانگ بلند هر که را که بتواند بانگ او را بشنود ميخواند، تا با وي در خوردن غذا شريک شود. هنگامي که ترنر با يکي از اهالي ساموآ در خصوص فقراي لندن صحبت ميکرده است. آن «وحشي» از روي شگفتي پرسيده بود: چگونه چنين امري ممکن است، که کسي چيزي براي خوردن نداشته باشد؟ معلوم ميشود آن اشخاص دوست و خانه ندارند، پس از کجا آمدهاند؟ ...
اين وحشيان ميگفتند «تا آن وقت که گندم در شهر موجود است، هيچ کس نبايد گرسنه بماند»». (تاريخ تمدن ـ جلد اوّل ـ فصل دوم (عوامل اقتصادي تمدن) ـ صفحه 8 و 22 و 23)
همين روايت، ما را به ريشه نکته بر قلم نلسون ماندلا رفته ميرساند که آورديم و از باز آوردنش نيز دريغ نميورزيم «نکته خوش آيندي دربارة فقر وجود ندارد اما اغلب اوقات فقر زمينه ساز دوستيهاي واقعي است».
در اينجا ميخواهم به ياد خواننده آورم آنچه را که در تاريخ ما به ياد مانده، به هنگام پادشاهي قباد ساساني، که مزدک او را دستور بود، که داناي توس آنرا به شاهنامه آورده است: «بيامد يکي مرد مزدک به نام / سخنگوي و با دانش وراي و کام ـ گرانمايه مردي و دانش فروش / قباد دلاور بدو داد گوش ـ به نزد شهنشاه دستور گشت / نگهدار آن گنج و گنجور گشت ـ ز خشکي خورش تنگ شد در جهان / ميان مهان و ميان کهان ـ ز روي هوا ابر شد ناپديد / به ايران کسي برف و باران نديد ـ مهان جهان بر در کيقباد / همي هر کس - آب و نان کرد ياد ـ بديشان چنين گفت مزدک که شاه / نمايد شما را به اميد راه ـ دوان خود بيامد بر شهريار / چنين گفت کاي شاه پرهيزگار ـ من اکنون سخن پرسم از تو يکي / گر ايدون که پاسخ دهي اندکي؟
ـ قباد سراينده گفتش بگوي / به من تازه کن از سخن آبروي:
ـ بدو گفت آن کس که مارش گزيد / همي از تنش جان بخواهد پريد ـ يکي ديگري را بود پاد زهر / گزنده نيابد ز ترياک بهر ـ سزاي چنين مرد گوئي که چيست / که ترياک دارد درم سنگ نيست؟
ـ چنين داد پاسخ وُرا شهريار / که خوني است اين مرد ترياکدار ـ بخونِ گزيده ببايدش کشت / به درگاه چون خصمش آرد به مشت ...»
مزدک «چو بشنيد برخاست از پيش شاه / بيامد به نزديک فرياد خواه ـ بديشان چنين گفت کز شهريار / سخن کردم از هر دري خواستار ـ بباشيد تا بامدادِ پگاه / نمايم شما را سوي داد راه
برفتند و شبگير باز آمدند / سخن در دل و پر گداز آمدند ـ چو مزدک زِ دور اين گوان را بديد / زِ درگه سوي شاه ايران دويد ـ چنين گفت کاي شاه پيروزگر / سخنگوي و بيدار و با زور و فر ـ سخن گفتم و و پاسخش داديام / به پاسخ در بسته بگشاديام ـ گر ايدون که دستور باشي کنون / بگويم سخن پيشت اي رهنمون؟
ـ بدو گفت بر گوي و لب را مبند / که گفتار باشد مرا سودمند.
ـ چنين گفت کاي نامور شهريار / کسي را ببندي به بند استوار ـ به بيچارگي جان به ناني سپرد / خورش باز گيرند از او تا بمرد ـ مکافات آن کس که نان داشت او / مر اين بسته را خوار بگذاشت او ـ چه باشد بگويد مرا پادشاه / گر اين مرد دانا بُد و پارسا؟
ـ چنين داد پاسخ که مسکين تنش / که ناکرده خون است در گردنش
چو بشنيد مزدک زمين بوسه داد / خرامان بيامد ز پيش قباد ـ به درگاه او شد به انبوه گفت: که جائي که گندم بُوَد در نهفت / شويد و همه بهره زو برگِريد / بها گر بگيرند زر بسپريد / بتاراج داد آنکه بودش به شهر / بدان تا يکايک بيابند بهر ـ دويدند هر کس که بُد گرسنه / به تاراج دادند گندم همه».
مزدک را همين گناه بس بود، که سرانجام او را، با عدل انوشيرواني، و به فتواي موبدان او وپيروانش را چه بر سر آمد: «بدرگاه کسري يکي باغ بود / که ديوار او برتر از راغ بود ـ همي گرد بر گرد آن کنده کرد / مر اين مردمان را پراکنده کرد ـ بِکِشتندشان هم به سان درخت / ز بر پاي و سر زير آکنده سخت ...» که هنوز هم نام مزدک را، به نشانهاي از کفر ميدادند، و در مشروطيت، همانگونه که مغان، که اينان نيز، بر مشروطه خواهان نام مزدکي نهادند و جان و مال و عرض و ناموسشان مباح دانستند، که مشروطه خواهان و مردان آزاده نيز، انبار مجتهد تبريزي، و انبار محمدعلي ميرزا وليعهد خونريز که فرمانرواي آذربايجان بود به هنگام وليعهدي را شکستند و گندم احتکار شده را، با اِذن شرع و سنت و فرهنگ ايران، به گرسنگان دادند، که شرح آنرا بايد در تاريخ مشروطيت شادروان کسروي ديد و عبرت گرفت و سخن خواجه را در قصيده بلند او خطاب به جلالالدين تورانشاه بياد آورد «قلب بد خواهان شکست و هست قلب تو درست / هر که را دل نشکند پيروز گردد لا جرم ... زينهار اي دل، مکن انکار صاحبدولتان / کاندرين سوداي کج بوجهل گردد بوالحکم».
بدو عمر دراز دهاد و تندرستي که اين چند روزه گرفتار بيماري مختصري گشته است، دکتر محمدرضا خالصي، اديب، حکيم، شاعر، که از جمله کسان است، که تاريخ مرا ديده و نکاتي از سر دانش خويش، به من آموخته چون مبحث گندم و نان و گرسنگي آمد، اين شعر عطار را به ياد من آورد «سائلي پرسيد از آن شوريده حال / گفت اگر نام مهينِ ذوالجلال ـ ميشناسي باز گو اي مرد نيک / گفت نان است اين نتوان گفت ليک ـ مرد گفتش احمقي و بيقرار / کي بود نام مهين، نان شرم دار ـ گفت در قحط نشابور اي عجب / ميگذشتم گرسنه چل روز و شب ـ نه شنودم هيچ جا بانگ نماز / نه دري بر هيچ مسجد بود باز ـ من بدانستم که نان نام ميهنست / نقطة جمعيت و بنياد دِنست».
قرن بيستم، بهمانگونه که آورديم، سال برافتادنها و برخاستنها بود. قرن بيستم ما ايرانيان، با به ثمر نشستن کوشش آزاديخواهان، و فرمان مظفرالدين شاه بر ترک حکومت منفور مطلقه مستبده شاهي، طلوع کرد، و هم به دژ خوئي شاهي ديوانه، محمدعليشاه قاجار، و به توپ لياخوف قزاق روسي سپردن نخستين دوره مجلس شوراي ملي ايران و به شهادت رساندن ميرزا جهانگير خان شيرازي، مدير دلير روزنامه صوراسرافيل، ملک المتکلمين خطيب مشروطيت، سيد جمال اصفهاني، پدر شادروان سيد محمدعلي جمالزاده نويسنده نامدار، و ديگر آزاديخواهان و آنگاه قيام مردم آزاده، با فتواي مجتهدان بزرگ، آخوند خراساني، شيخ مازندراني، و مرجع تهراني، و گُردي ستارخان و باقرخان تبريزي، و هم نفس آخر دو دولت منفور در خواب ناخوش قرن نوزدهم گرفتار، روس و انگليس، در تقسيم ايران ميان خود، در سال 1907، و آنگاه سرنگوني، دولت تزاري، در سال 1919، و درماندگي انگليس در هندوستان و ديگر سرزمينهائي که به خدعه، نه مردي و جنگ، بدست آورده بود، و برآمدن جنگ جهاني اوّل در سال 1914، که پايان آن به سال پس از سال زادن ماندلا بود، سال 1917، که هر يکي از اين رويدادها را به کتابها نوشتهاند و سخنها گفتهاند، آنان که بايد فهم سخن کنند، چون امت نوح انگشت در گوش کردهاند، که نداي خدائي را، که در هر افتادن و خاستني است، نشنوند، که اگر آنگونه نبودند، که امت نوح نبودند، که «خاندان نبوتش گم شد» به سخن حافظ قرآن گوش فرا ميدادند «تلقين درسِ اهل نظر يک اشارتست / کردم اشارتي و مکرر نميکنم».
مؤسسه اطلاعات در سال 1390 کتاب پر ارج «پندارها و گفتارها» نلسون ماندلا را با عنوان «خودگوئی های من » با ترجمه علي اکبر عبدالرشيدي مترجمي که حاصل ترجمههاي او، کمک به شناخت سياستهاي جهان و هم منطقهاي و تاريخ ايران دارد، را منتشر نموده است، با عکسهاي بسيار از ديگراني که بديدار اين مرد افسانهاي، برون آمده از مبارزات انساني براي نجات سياهان از وحشت زندان، شکنجه و تحقير سفيد پوستان اروپائي، رفته، اما فارغ از عکس دو ديدار او به ايران، به هنگام رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني و سيد محمد خاتمي، که سبب آنرا نميدانيم، که ماندلا به سفر سومي که براي ديدار او از ايران برنامه ريزي شده بود نيامد، که گويا بدين سخن خواجه ما رسيده بود و نيامده بود «حافظ ببر تو گويِ فصاحت که مدعي / هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت».
رشيدي و اطلاعات، چون ماندلا به سرانجام خود رسيد، و جهاني در برابر بزرگي او، سر فرود آوردند و سخن بسيار گفتند، به امروز، دوشنبه 18 آذر 1392، پارهاي از صفحه ششم را به پندارها و گفتارهاي ماندلا، اختصاص داد که من دو سخن او را که برجسته شده ميآورم «ما وارث تاريخ کشورمان هستيم، ميراث تاريخ، الهام بخش ادامه مبارزه است، عنوان «قهرمان آفريقا» زيبنده انسانهائي است که اين الهام را نصيب ما کردهاند صحنه تاريخ با اين الهامات و مبارزات غنيتر شده است». و «من دستاورد موفقيتي نداشتهام که دربارهاش لاف بزنم، گاه فکر ميکنم که نظام خلقت قصد داشت از طريق من نمونهاي از يک انسان متوسط را به جهانيان معرفي کند! هيچ چيز نميتواند مرا بر آن دارد که در مورد خودم تبليغ کنم».
اما جهان بسياري از او آموخت و مردم سرزمين او جايگاه او را برتر از يک مرد تاريخي به شمار آوردند، او را به اسطورهها سپردند، در مرگش ماتم نگرفتند، به رقص و پايکوبي «يکدست جام باده و يکدست زلف يار / رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست» را سر دادند، و چه خوشا چنين مرگي.
امّا، ما در چه حال، چون همان امت نوح، رئيس جمهور روحاني، در اعلاميهاي که در مرگ ماندلا داد، بدرستي آورد «ماندلا به آزادي و برابری انسانها نه تنها در کشورش، بلکه در پهنه جهان باور شکست ناپذير داشت» و سيد محمد خاتمي «ماندلا نميميرد و نام او الهام بخش همه کساني است که زندگي را براي همگان شاداب و پر اميد ميخواهند» «اوباما، ما يکي از با نفوذترين، شجاعترين و خوبترين، انسانيهائي که ميتوان همزمان با آنها در زمين زيست را از دست دادهايم» از لحن نوشته روحاني چنين استنباط ميگشت، که او براي شرکت در مراسم به خاکسپاري ماندلا به آفريقاي جنوبي رود، نکته سر بستهاي، که گاردين بدان پي برد، و احتمال ديدار روحاني و اوباما، درکنار تربت ماندلا را بعيد ندانست، و باز اين يک ترفند انگليسي بود، که چون به ايران رسيد، و دانستيم که همين نکته ديدار آندو، مانع سفر رئيس جمهور ما گشته، به شرکت دکتر ظريف وزير امور خارجه اشارت رفت، و باز راه هم بر او بسته، و شريعتمداري معاون رئيس جمهور، که نه در وظيفهاش است و نه مناسبتي براي او براي نمايندگي ايران بزرک، که نماينده آن بايد در کنار شصت شخصيت برجسته جهان، به احترام و در صف مقدم، در مرتبت ايران، بايستد: «آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس / هر زمان خر مهره را با دُر برابر ميکنند».
در آن هنگام و هنگامه، 11 سپتامبر، که دو برج دو قلوي نيويورک، به حادثهاي سر تا پا مشکوک فرو ريخت، و ما را از دو سو، يکي جاهلان درون، و ديگر خائنان برون، يکي به کف بر دهان آوردن و باز مرگ بر ... را بر زبان راندن و ديگري، با وقاحت و بيشرمي، که ايرانيان را در اين حادثه شوم دستي است، به همان هنگام که سفير عربستان کسان و خويشان بن لادن، شريک کمپانيهاي نفتي بوش، و هم سرمايهگذار در چاههاي نفت عربستان را، بعنوان حادثه آفرين بر سر زبانها انداخته بودند. يکجا در واشنگتن به هواپيما نشاند و آنان را يکسر به عربستان فرستاد، من در مقاله «اي ترا خانه چو بيت العکنبوت» (که به سه شماره عصر به چاپ رسيد) به سيد محمد خاتمي، رئيس جمهور آزاده آن هنگام، که خواستار آن شده بود سران کنفرانس اسلامي گرد هم آيند، و پرده از رازها بردارند، آوردم اين سران چه کسانند، همان سلطانان و اميران عرب، که صد بن لادن را به فرمان ديگران در آستين دارند و بدو پيشنهاد که براي کشف حقيقت و دنيا را از يک جنگ ويران کننده نجات دادن، با ماندلا راه افتد، به آمريکا رود و مردم آمريکا و همه جهانيان را با حقيقتها، که آشکار بود و هنوز هم هست، آشنا سازد، ولي کشف حقيقت در دستور کار اين سو و آن سو نبود، و خاتمي آنروز نيز چون روحاني امروز، باز اين خواجه دوران و حافظ قرآن «فلک آواره به هر سو کندم ميداني؟ رشک ميآيدش از صحبت جانپرور ما».
قرن بيستم را بايد از روي هزارها کتاب و صد هزاران مقاله و فيلم، که نوشتهاند و آوردهاند و ساختهاند شناخت، با مردان بزرگي در همه صفحه گيتي چون گاندي به هند، مصدق به ايران و کاسترو به آمريکاي لاتين، هوشه مينه به ويتنام، و اي کاش نامِ آن پيرزن ویتنامی که پا و خاندان و خانمان از دست داده به قلم خبرنگار آمريکائي، براي تاريخ جهان آمده بود، که در پاسخ او گفت «از آمريکا چگونه انتقام ميکشي؟» پاسخ داد «به کشتزار ميروم و برنج ميکارم».
من اگر عمر بپايد و صاحبان عصر و مردم خواننده عصر، خسته از سخن پيري من نگشته باشند، رويدادهاي قرن بيستم را کوتاه کوتاه به قلم خواهم آورد، تا روزگاري به ياري او بتوانم، همه قرن را بکاوم، رويدادهاي جهان را با وقايع ايران همدوش سازم که اينست نياز ما که اين روزگار ما، که يکي از ميلياردها، اختلاس، که بهتر گفته شود، غارت، بدست آنان که دها جنايت به پايشان نوشته شده است و به يک مکافات نرسيده و ما هنوز گرفتار انتقام جوئي و خروشيدن و مرگ را براي اين و آن خواستن هستيم، و گوش بر فرياد مردم بستهايم، نه به دو انگشت قوم نوح که به سربي مذاب، و به انتظار امدادهاي غيبي نشستهايم، باز، باز گرديم به سخن خواجه و حافظ خود، در پي همان صبح نخست:
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوي
گناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست؟
به نيمه روز سهشنبه نوزدهم آذرماه 1392
بياري او به پايان رسيد
پس از نوشتن - در صفحه اول روزنامه «عصر مردم»، چهارشنبه 20 آذر، پیام سید حسن خمینی به چاپ رسیده، باکی نیست، یک روز پس از انتشار، دوباره آورده و خوانده شود که کلام نامکرر است و نگاهی است در پیش نگاه ها: «درگذشت مرحوم نلسون ماندلا، رهبر بزرگ مبارزه با نژادپرستی و رئیس جمهور سابق آفریقای جنوبی، بی شک ضایعهای برای این کشور، قاره آفریقا و همه آزادیخواهان جهان است.
قلب رئوف و مهربان وی که در طول عمر ایشان، چه زمانی که در زندان جزیره روبن محبوس بود و چه روزگاری که قدرت ظاهری را در دست داشت - سرمایهای برای او و همچنین سرمایهای برای اندیشه صلح، آزادی و دوری از کینه بود.
ارتباط عمیق و عاطفی مرحوم ماندلا به خصوص رهبر فقید انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) همه ما را به تکریم بیشتر و بزرگداشت نیکوتر وی ترغیب میکند.یادش گرامی و خداوند در بهشت برین دستگیر او باد.
سخن خواجه و حافظ ما که سخنی هم از شیخ بزرگ شیراز در آن است درباره سخن سید حسن خمینی است «سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست/ کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست»، و سخن این پیر، اگر به گوش سید حسن برسد، و اگر راه بر او نیز بسته نگردد، که غفلت دگران را با حضور خود در هنگام خاکسپاری ماندلا، جبران فرماید و این سخن خواجه را بر آن خاک بدمد: «تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت/ همت در این عمل طلب از میفروش کن»
امروز پس از نوشتن و نوشته را به روزنامه سپردن از عمل قلب دوست و هم محله قدیم پژوهشگر صاحب قدر و انسانی بلندمرتبه، ابوالقاسم فقیری آگاه شدم و برای تندرستی او که از هنگام انتشار «واژه» به بیش از پنجاه سال پیش، از یاران «واژه» بود در این آغاز شامگاهی دست به دعا برمیدارم و از زبان خواجه و حافظ شیراز تندرستی او را از پیشگاه خداوند خواهانم.
خدای را مددی ای دلیل راه که من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی