نگاهی به نگاهی
سیروس رومی


دوست دیرینه، حضرت مستطاب رحیم خان پیمان لطف فرموده نگاه که نه، نیم نگاهی به تراوشات قلمی این حقیر سراپا تقصیر انداخته‌اند و کلی افاضات ریز و درشت و مخلوطی فالوده نوازش- حتماً از نوع شیرازیش- با بستنی نیایش در وزین نامه عصرمردم مورخ 14 آذر 1392 چاپیده‌اند و مرا مسرور کردند. دستشان را باید طلا گرفت، اصلاً باید سردیسی از ایشان از طرف شهرداری در یکی از میادین اصلی شهر گذاشت.
اما برای نوازش و نواختن‌ها جای پاسخ را حتماً برایم باز کرده‌اند. من طبق خصلت دیوان برعکس کار می‌کنم و شاید طبیعت زدایی می‌فرمایم. این رحیم خودمان در اواخر مطلب قند مکررشان فرموده‌اند:
«خوب بود ایشان از بنده و سایر دوستانم که در قالب انجمن طنز فارس فعالیت داریم برای در اختیار گذاشتن منابع و نوشته‌ها تشکر می‌کردند.»
تشکر و قدردانی
اینجانب نویسنده کتاب شوخ طبعی در مطبوعات شیراز بر خود واجب می‌دانم تا از دبیر والا مقام انجمن طنز و کلیه اعضاء زنده و مرده انجمن مذکور و همچنین از سعدی، حافظ، منجیک ترمذی و صد شاعر دیگر که از شعرهایشان و صد نفر نویسنده و پژوهشگر که از آثارشان استفاده کرده‌ام تشکر کرده و از خداوند پاک بخواهم طنزنویسان را به راه راست هدایت کرده تا دست از سر طنز و طنزنویسی بردارند. آمین.
خوب شد؟ اما خدا وکیلی چه منبع و منابعی به من دادید؟ ندادید دیگر. دادید یا ندادید. جواب دهید، زود، تند، فوری حضرت عباسی ندادید. اما یکجا گفته‌اید داده‌ام.
من یادم نمی‌آید. اما در جایی از همین نوشتارتان اعتراف کرده‌اید که من از شما نخواسته‌ام تا شما منابع را به من دهید. هنوز که پیر نشدید ماشاءالله با آن عکس سی سال قبلتان در بالا دست مقاله کلی می‌توانید دل ببرید. چه زود فراموش می‌کنید. سند دارم. در ابتدای ستون دوم نوشته‌اتان مرقوم فرموده‌اید:
اگر استاد در این مورد هم شاگردنوازی می‌کرد و از بنده منابع می‌خواست با کمال میل مقاله دکتر احمد اخوت را که درباره ساختار لطیفه نوشته و در یکی از سالنامه‌های گل آقا به چاپ رسیده در اختیار ایشان قرار می‌دادم.
کجای کاری پدر آمرزیده، ما چهار سال زحمت کشیدیم 526 صفحه را ده بار نوشتیم و خط زدیم، ده بار به انجمن دوگانه طنز سر زدیم، چهل منبع را مطالعه فرمودیم و در کتاب آوردیم به استاندار هدیه کردیم، دست شهردار رسید، مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی دیدند، اما یکی نگفت: فلانی خرت به چند. دست به دلم نزن همشهری.
راستی آن سالنامه گل آقا و چند سالنامه دیگر را با هم ما به انجمن طنز، همان انجمن طنزی که شخص شخیص شما درخواست کردید و ما در خانه مطبوعات به شما جا و مکان دادیم، هدیه کردیم و اگر منابع شما همین بود که می‌دانستید خودمان داریم.
یک جای دیگر مقاله آورده‌اید:
«به دلیل فاصله زمانی زیاد بین تألیف این کتاب و به بازار آمدن آن برخی از افراد در حال حاضر بر سر جاهای قبلی خود  نیستند و عده‌ای هم به رحمت حق پیوسته‌اند...»
قسمت اول درست است که مربوط می‌شود به وزارت جلیله فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت علیه ایران اما اگر طنازی «بر سر جای قبلی خود» نیست. خدا شاهد است ما دخالتی نداشتیم. ما که شمشیر و گرز نداریم. زورمان در حد همین قلم است آن هم در مقابل رحیم خان مانندی. شاید خودشان نخواسته‌اند بر سر جای قبلی‌اشان بنشینند. شما اول از خودشان بپرسید بعد تهمت بزنید. دوماً مگر ما پادو حضرت عزرائیل بودیم که این بنده خداها رو که خنده بر لب مردم می‌آوردند یا نمی‌آوردند را به آن دنیا بفرستیم. همین جا می‌گویم که در پیوستن طنازان به رحمت حق هیچگونه دخالتی نداشته‌ام و جزء هیچ گروه، نهاد، سازمان، دایره و از این گروه‌ها و گروهک‌ها هم نیستم و دلیل آقای پیمان را که فاصله زمانی زیاد بین تألیف تا انتشار کتاب را مسبب اصلی و دلیل قاطع «بر سر جای قبلی» نبودن و مرگ برخی اعضاء و غیر اعضاء انجمن طنز را شدیداً تکذیب می‌کنم.
رحیم عزیز تو که خودت رحیم، نومت رحیم بید چرا دلت با ما رحیم نبید؟ برای همه مامانی برای ما زن بابا؟ نه یک جا، بلکه دو جا در مقاله کذا و کذا فرموده‌اید:
«ای کاش جناب رومی برداشت خودشان را هم از طنز و زیر مجموعه آن در کتاب می‌گنجاند تا کتاب تازگی و طراوت و حلاوت بیشتری پیدا می‌کرد...»
کاشکی فقط نگاه نمی‌کردی و کمی می‌دیدی. هیچی بهت نمی‌گم. فقط تو را به چند مورد به کتاب ارجاع می‌دهم.
1 -صفحه 23 نظر من در مورد لطیفه چنین آمده:
«بدین ترتیب لطیفه گفتاری کوتاه، مودبانه و لطیف است که نشاط انگیز بوده و بشود در جایی گفت و نوشت و بر کسی تأثیر بد نگذارد»
2 -صفحه 25، نظرم در مورد ریشخند چنین آمده:
«معمولاً ریشخند در بازتاب ادای سخنی و کلامی است که بر مخاطب خویش نیاید و او به خنده‌ای معنادار، بدون کلام و یا با کلام عکس‌العمل نشان دهد»
3 -در پایان مبحث احمدا، در دو پاراگراف نظر خودم را نوشته‌ام. صفحه 29
4 -صفحه 35 در مورد هزل در پاراگراف پایانی مبحث، نظر شخصی‌ام را در ده سطر آورده‌ام.
5 -صفحه 35، 6 سطر در این صفحه و 2 سطر در صفحه 37 در مورد هجو نظر داده‌ام.
6 -صفحه 47 از همان سطر آغازین این صفحه حدود 18 سطر در مورد طنز نظرم را نوشته‌ام.
7 -صفحه 53، همان ابتدای صفحه نظرم را در مورد کاریکاتور آورده‌ام.
دیدی کاکو، اگر نیم نگاهی دقیق می‌کردی این موارد را می‌دیدی. ولی نظر من آنقدر مهم نیست تا بتواند تازگی به کتاب دهد و من پژمرده کجا و طراوت کجا و بی نمکی من که از همین نوشته پیداست چگونه حلاوت آفرینند؟
سخن پایانی
بنده خیلی کوچکتر از آن هستم که بخواهم در مقابل  بزرگان نظر بدهم اما این کتاب با این همه غلط و غلوط، تایپی، دانشی، بینشی و نوشتاری چهار سال وقت من مفلس و خانواده‌ام را گرفت. هیچ نهادی کمک نکرد و وقتی از آقای مدیرکلی یاری خواستم فرمودند:
برو دعا کن تا آمریکا نابود بشود تا من و تو بتوانیم کتاب‌هایمان را چاپ کنیم.
دلم می‌خواست مثل شما طناز بودم تا یک بحر طویل از خودم  صادر می‌کردم و تقدیم می‌کردم خدمتشان اما پیشنهاد داده‌ام به «یونسکو» که این گفته دُرَربار را با آب طلا و خط شکسته نستعلیق با شیوه‌ی استاد کابلی خوانساری تهیه و بالای در تمام فرهنگسراها و کتابخانه‌های دنیا نصب کنند تا بدانند هنر که نه فرهنگ هم نزد ما ایرانیان است و بس!
اما سخن جدی
1 -واقعاً ممنون که روی کتاب مطلب نوشتید که حتماً برایتان مهم بوده است.
2 -قرار بود این کتاب به طنزنویسان هم‌استانی‌ام تقدیم شود که جا افتاد. اگر چاپ مجددی بود این افتخار را برای خودم به دست می‌آورم.
3 -انگیزه شدید تا بعد از مدت‌ها به شوخ طبعی روی آورم.
حق نگهدارتان