صفحه 9--1 دی 92
بخش پنجم عبدالرحمن مجاهد نقی
و باز مخاطب در میماند که وقتی بر سر حضور این به اصطلاح “زرسالاران“ و سرمایههای آنها در کشورهای میزبان دعوا در میگیرد، و هنگامی که حضورشان در یک کشور میتواند مرکزیت قدرت را تغییر دهد، چه ایرادی بر آنها وارد است؟ بر اساس نوشتهی خود شهبازی: “وقتی در قرن هفدهم رهبران مالی یهود برای دیدار با کرومول به انگلستان رفتند، حکمرانان هلندی از احتمال مهاجرت آنها به انگلستان چنان به وحشت افتادند که از سفیر هلند در انگلستان خواستند علت سفر آنها را جویا شود. با مهاجرت الیگارشی یهودی از آمستردام به لندن بود که افول امپراتوری تجاری هلند و صعود لندن به عنوان قلب مالی اروپا صورت پذیرفت.” {نقل به اختصار و با تلخیص}. هر چند خلاصه کردن علل صعود مالی انگلستان در یک عاملِ واحد، ناشی از جهتگیری خاص شهبازی در روش تحلیل است، با این حال خواننده از دل این گونه جملات به سستی روشی که شهبازی در پیش گرفته، و به تناقضات فاحش موجود براحتی پی میبرد، که نه تمام افراد موفق در امور اقتصادی و تجاری در طول تاریخ یهودی بودهاند، و نه هر موفقیت اقتصادی و مالی لزوماً با توطئه های سیاسی و پشت پرده همراه است، و نه اعطای این نقش ماورایی به زرسالاران این قوم در تمام طول تاریخ واقعیت دارد (افسانهای که بعضی از گروههای همین قوم به آن دامن میزنند)، و با این روش تحقیق، دیگر نباید تعجب کرد اگر از دل آنچنان تحقیقی، چنین تحلیل ساده انگارانهای بدر آید که: “بر خلاف ادعای تبلیغاتی تاریخ نگاری رسمی غرب، نظام جدید سرمایه داری نه از درون لیبرالیسم، بلکه از درون استبدادگری نوین اروپایی سردرآورد و مولود وصلت دولت و یهودیت بود” {جلد دوم ص136}. ادعاهایی که تمام تحقیقات تاریخی را در قالب یک جملهی کلیگرا نفی میکند و به فرمولپردازی متوسل میشود. حتی “ورنر سومبارت“ (1863-1941) که به احتمال زیاد شهبازی بخشی از تفکر و طرز تحلیل خود را تحت تأثیر آثار او نوشته است (سومبارت آلمانی از مهمترین نویسندگانی است که در اروپا بطور تخصصی به پدیده زرسالاری یهودی پرداخته است.) در تعلیل خاستگاههای تاریخی نظام سرمایهداری منصفتر است، آنجا که در کتاب “یهودیان و حیات اقتصادی“ مینویسد: “بدون تردید هزار و یک عامل به پیدایش نظام اقتصادی دوران ما یاری رسانیده است. بدون کشف آمریکا و ذخایر نقرهی آن، بدون ابداعات مکانیکی دانش فنی، بدون مختصات قومی ملتهای جدید اروپا و تحولات آن، پیدایش کاپیتالیسم جدید همان قدر غیر ممکن بود که بدون یهودیان. در تاریخ طولانی ظهور سرمایهداری تأثیر یهودیان تنها یک فصل است” {نقل از جلد دوم ص 231}. ای کاش شهبازی کمی در فاکتهایی که آورده بیشتر دقت میکرد و آنها را منصفانهتر بکار
میبرد.
گاه خواننده قادر نیست مرز میان فاکت ها، و جنبههای مثبت یا منفی مورد نظر نویسنده را در کاربرد آنها، از دید نویسنده (شهبازی) تعیین کند، و این تقصیر خواننده نیست، که تحلیل یکسویه و جهتدار و سیاه انگار شهبازی به چنین امری دامن میزند.
به عنوان مثال: یکی از متنفذترین چهره های دربار “ماری ترز“ و امپراتوری هابسبورگ “جوزف سونفلس“
(1732-1817) است، اندیشمندی یهودی که از مروجین و اندیشهپردازان “مرکانتیلیسم” (تجارت آزاد) و مؤلف حدود 150 کتاب و رساله است که با 9 زبان آشنایی داشته و رییس دانشگاه وین و آکادمی علوم اتریش بوده است، و به توصیه او بود که “ماری ترز“ سیاست تجارت آزاد را پیش گرفت، سیاستی که در یک دورهی زمانی در سده هجدهم به رونق اقتصادی امپراتوری اتریش انجامید. نگاه شهبازی به چنین افراد نیز تماماً نگاهی منفی و سیاه است. چرا؟ باز هم علت آن فرمولی است که در تمام کتاب ارائه کرده، و در جهت اثبات و تثبیت آن گام بر میدارد.
حرف بر سر دفاع بی قید و شرط از هر اقدام افراد یک قوم، و توسل به تفریط در برابر افراطی که در تحلیل شهبازی هست، نیست، حرف آن است که نمیتوان تمام حوادث تاریخی را زیر بار تحلیل “زر سالاری یهود“ برد، و نمیتوان تمام اعتقادات یک قوم را تنها با گزک سودجویی و سودطلبی تحلیل کرد. تاریخ نگار باید منصف باشد، و هرچند قبلاً اشاره کردیم که هیچ مورخی نمیتواند به تمامی، باورها و آموزه های متعددی که در نهاد اوست را به کنار نهاده و به قضاوت تاریخی بپردازد، اما انصاف حکم میکند که وقتی بر اساس وقایع تاریخی، و از منظری نسبی که به آن نگاه میکنیم، اعمال سیاسی “جوزف اوپنهایمر” (1698-1738) را که نقد مینماییم، اعتقاد عملی او را در هنگام اعدامش ارج نهاده، و مسایل متناقض و جدای از هم را تخلیط نکنیم. همین “اوپنهایمر” پیش از اعدام: “به عبادت مشغول بود، بر خوردن گوشت حلال اصرار میکرد، و زمانی که از او خواستند برای نجات جانش مسیحی شود گفت: یک مرد آزاد میتواند درباره ی تغییر دین خود تصمیم بگیرد، نه یک زندانی”{جلد دوم. ص 161}.
وقتی شهبازی تغییر دین بسیاری از یهودیان به اسلام و مسیحیت را امری ظاهری و بر اساس منفعتطلبی تحلیل میکند، باید چنین وقایع تاریخی را هم در نظر داشته باشد. این همان گزینشی عمل کردن در نحوهی انتخاب فاکت، و نحوهی قرار دادن فاکت در مواضعی است که فاکت را تنها به بندهی خدمتگزار فرمول ارائه شده تبدیل میکند!
شهبازی بارها از واژهی “قطعاً“ استفاده کرده است، قطعیگرایی از مشخصات برجستهی چنین آثار فرمول اندیش است. قبلاً نمونههایی را یاد کردیم، و نمونهی دیگر:
وقتی به مرگ “گارسیا دو اورتا“
(1500-1568) در هند میپردازد، مینویسد:
“به علل نامعلوم در بندر گوا به قتل رسید. دایرهالمعارف یهود قتل او را به انگیزیسیون (مرتبط دانسته) که قطعاً نا مربوط است” {جلد دوم ص194}. توجه داشته باشیم که وقتی از علل نامعلوم قتل “دو اورتا“ سخن به میان است، بطور منطقی قتل به علت تفتیش عقاید را نیز میتوان یکی از علل قتل او قلمداد کرد، و میتوان تردید کرد که چگونه شهبازی به این قطعیت رسیده؟ دو اورتا ظاهراً اولین فردی است که خشخاش و خاصیت مخدر تریاک را در کتابی که دربارهی ادویهها نوشته، به اروپاییان معرفی نموده، و اولین مأخذ جدی درباره طایفه پارسی هند را ارائه کرده است.{جلد دوم ص194-193}.
بحث قدیمی دربارهی جامع التواریخ: جانبداریهای شهبازی در نحوهی ارائهی شواهد تاریخی همچنان ادامه دارد. او در ماجرای مغول و دوران وزارت “سعدالدوله” وزیر یهودی ارغون، مبنای صحت روایات تاریخی را، تطابق آنها با جهتگیری خود تعیین نموده، بطوری که هر منبع و مأخذی که از اصلاحات سعدالدوله یاد کرده، در خط الیگارشی زرسالار یهود قلمداد میشود، تا آنجا که با آسمان و ریسمان بافی، حوادث ایتالیای آن زمان را به تاریخ دوره ی ارغون و سعدالدوله پیوند میزند، پیوند زدنی! شهبازی میگوید: ”آیا وجود پیوند میان سعدالدوله و الیگارشی یهودی دربار ارغون با تکاپوی آبراهام ابولافی در شهرهای ایتالیا معقول و محتمل نیست؟ آیا آن مسیحبن داوود، که آبراهام ابولافی در همین دوران وعده ظهور او را در سال 1290 میلادی میداد، ارغونشاه مغول نبود؟ و آیا انطباق دقیق تاریخ فوق با زمان اجرای طرح سعدالدوله برای ظهور ارغون در جامه پیامبر دروغین تصادفی است؟” {ج2 ص271}. از این طرز استدلال میآموزیم که انطباق تاریخی حوادث، علیرغم ابعاد زیاد مکانی (مثل فاصلهی ایران تا ایتالیا و مفهوم این فاصله در زمان ارغون) میتواند هر حادثه ای را که در هر گوشهی عالم اتفاق افتاده، به حادثهی دیگر در گوشه ای دیگر بخیه بزند، تنها مسئله ای که باقی میماند ساخت فرمول های تاریخی است که آن هم چندان کار مهمینیست! قصد ما به هیچ وجه دفاع از آن دسته اقدامات سرکوبگرانهی سعدالدوله در برکشیدن و به کار گماشتن گروهی از یهودیان نیست، هدف نشان دادن تحلیلهای عجیب و غریب، و افسانهسازیهایی است که در راه نیل به یک هدف از پیش تعیین شده، به ساخت ارتباطات میان دورترین عناصر و حوادث تاریخی دست میزند.
اما نکتهی بسیار مهم دیگر، طرح مجدد یکی از مباحث کهنه، یعنی ادعای “عبدالله کاشانی“ بر کتاب جامع التواریخ خواجه رشید الدین فضلالله است. شهبازی تلاش میکند ضمن تأیید ادعای کاشانی، نظر یکی از بزرگترین تاریخ نگاران معاصر، یعنی “عباس اقبال آشتیانی“، که او را غولی در شناخت تاریخ و فرهنگ دورهی مغول میشناسیم، به زیر سوال ببرد. این بخش از نوشتهی شهبازی شایستهی صرف درنگی بیشتر است. ابتدا نظر شهبازی دربارهی خواجه رشیدالدین را نقل میکنیم:
“درباره ی رشیدالدین فضل الله به عنوان مورخ دو دیدگاه وجود دارد. گروهی او را به شدت ستودهاند... عباس اقبال جامع التواریخ را عظیمترین شاهکار تاریخی عصر مغول، و از بزرگترین آثار ادبیات ایران، و از مهمترین تواریخ عالم میداند و سهم رشیدالدین را در تدوین آن اساسی میشمرد. اما گروهی دیگر، به رغم تأیید اهمیت جامع التواریخ سهم رشیدالدین فضلالله را در تدوین آن تنها در حد متولی یک طرح پژوهشی میدانند نه بیشتر، چنین متولیانی (منظور شهبازی خواجه رشیدالدین است) هماره بوده اند که با اتکا بر قدرت و نفوذ سیاسی یا ثروت خویش و با بهرهگیری از قلم و توان فکری محققان، رندانه کار دیگران را به نام خود ثبت کرده اند” (ج2 صص292-293}.
سپس شهبازی به معرفی “عبدالله کاشانی“ (متوفی حدود 736 قمری) و مؤلف “زبده التواریخ” پرداخته، که در مقدمهی کتاب دیگر خود “تاریخ اولجایتو”، تألیف جامع التواریخ را به خود نسبت میدهد و رشیدالدین را سرزنش میکند که کتاب او را دزدیده، و عاقبت شهبازی میگوید: “معلوم نیست به چه دلیل عباس اقبال ادعای کاشانی را رد میکند و او را آماج توهینهای زشت قرار میدهد” {ج2 ص294}.
در ابتدا جملات “عباس اقبال“را میآوریم تا ببینیم مورخی که حداکثر بی طرفی او در تحقیقات تاریخی و دقتش زبانزد عام و خاص است چه گفته، و آن توهین های زشت کدامند؟ بعد به بررسی ادعاهای شهبازی میپردازیم. “عباس اقبال” نوشته است:
“(پس از قتل رشید الدین فضل الله، کاشانی) حقوق خدمت منعم قدیم خود، یعنی خواجه رشید را زیر پای کفران گذاشته علناً ادعا کرد که تمام جامع التواریخ تألیف اوست و خواجه رشید الدین حق او را غصب کرده و کتاب او را دزدیده است و برای اثبات این ادعای بی اساس خود کتاب تاریخ اولجایتو را که به دستور خواجه رشید بایستی تمام کند و در جامع التواریخ بگنجاند به نام خود منتشر ساخت و در مقدمهی آن به سختی به خواجه رشیدالدین تاخت و چون کتاب جامع التواریخ به نام خواجه رشید الدین در آفاق انتشار یافته بود، ابوالقاسم کاشانی با نهایت بی باکی نسخهی دیگری از آن کتاب به نام زبده التواریخ درست کرد و عبارات کتاب جامع التواریخ را مقدم و مؤخر و مفصل و مجمل کرد و کتاب جدید خود را انتشار داد...“ {فرهنگ ایران زمین جلد هفتم 1339 نقل از ج 2 ص 155}.
نکته ی اول آنکه در این جملات از توهینهای زشت که شهبازی گفته خبری نیست. دیگر آنکه این بحث جنجالی و پر دامنه بر سر درستی و نادرستی ادعاهای کاشانی موضوعی کهنه است. استاد منوچهر مرتضوی دیدگاههای هر دو طرف را به تفصیل تمام، چند دهه پیش منتشر کرد{نقل از سایت حوزه}. دیگر آن که تنها “عباس اقبال” نبوده که به عظمت جامع التواریخ اذعان داشته، برای نمونه “کارل یان” خواجه رشیدالدین را نخستین تاریخ نویس جهانی به شمار آورده است. و باز موضوع دیگر آن که تنها عباس اقبال در داوری درباره ی ادعاهای کاشانی، رای به بی اساسی ادعای کاشانی نداده است، تنها “بلوشه” را سراغ داریم که به طرفداری از کاشانی مطالبی نوشته، و دیگر افراد مانند کارترمر، علامه قزوینی، بارتولد، زرین کوب و دیگران، همگی این ادعای کاشانی را رد کرده اند. مثلاً بارتولد گفته کاشانی در گردآوری اسناد و مدارک از دستیاران رشیدالدین بوده، اما پس از قتل او، حقوق ولینعمت خود را زیر پا نهاده و علناً مدعی تألیف همه جامع التواریخ گردید.
کاشانی در تاریخ اولجایتو حداقل دوبار ادعای مبنی بر آن که جامع التواریخ از اوست را یاد کرده است. از جمله در ضمن بیان حوادث سال 706 ق یادآور شده که خواجه رشیدالدین، کتاب جامعالتواریخ را که تألیف اوست، به دست جهودان مردود به پادشاه تقدیم کرد و چیزی از هدایا و انعامی که دریافت کرد، به مؤلف واقعی نداد {تاریخ اولجایتو صص54-55}.
اما دلایلی که صاحب نظران در رد ادعای کاشانی آورده اند:
- بخشی از این دلایل را از گفتههای خود کاشانی استخراج کرده اند، از جمله آن که او در صفحات پایانی همین اثر (تاریخ اولجایتو صص240-241) یادآور شده که فقط ذیل جامعالتواریخ را او نگاشته است {هر دو مورد اخیر از دانشنامه آن لاین فارسی پارس داک نقل شدهاند}.
- دیگر آن که رشیدالدین در زمان حیاتش، تالیفات خود را در نسخه های فراوان مینویسانید و به اطراف میفرستاد و بر مساجد و کتابخانهها وقف میکرد و بعید است که با چنین وضعی، او آثار دیگران را این گونه به نام خود قلمداد کرده باشد.
- دلیل دیگر را تفاوت سبک نگارش و روش انشائی آثار ابوالقاسم کاشانی با جامع التواریخ یاد کردهاند{همان}.
- “حمید رضا دالوند” نیز میگوید: “شاید بتوان گفت در زمانی که کاشانی از منافع مادی و معنوی جامع التواریخ سر خورده شد، بر آن شد تا به همسنگ جامع التواریخ و با استفاده از همان منابع و موادی که در کارگاه تاریخنگاری رشیدی فراهم آمده بود، زبده التواریخ را تدوین کند. نام این دو اثر تا اندازه ای این گمان را تقویت میکند: زبده در برابر جامع، یعنی چکیده و فشرده ای از آنچه فراهم آمده بود” {مجله آیینه میراث شماره 21 سال 1382 به نقل از سایت حوزه}.
حرف من این است که شهبازی به عنوان یک تاریخ نگار که میخواهد طرحی نو دراندازد، در هنگام نقل منابع و پیش کشیدن یک مسئله تاریخی ( صحت و سقم ادعای کاشانی ) نه بر اساس تعصبات و هدف از پیش تعیین شده، که باید با انصاف تمام، همه ی موارد پیرامونی را طرح نموده، تا نتیجه گیری برپایه انصاف و
بر اساس روش علمی حاصل آید، نه آن که هر طور که خودش خواسته ببرد و بدوزد، و تمام مسیر استدلال و استنتاج را به سمتی که دلبخواه اوست سوق داده تا به هدف خود برسد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی