یادداشت 5 دی 91
هان ای دل عبرت بین
محمد عسلی
چه سخت است دل کندن از اعداد، همان علامتهای قراردادی که بالاصاله در طبیعت یافت نمیشوند! همان موصوفهایی که در پی خواهشها میآیند و در دل مینشینند هر چند دست نیافتنی مینمایند، اما مدام دنبالت میکنند. اسکناسها، زیورآلات، طلا، سکه و از این دست دوست داشتنیهای بیاعتماد که وسیلهاند برای رضایت، رضایتی که چشم به ارزش دارد. ارزشهای تبعی، همان ارزشهای بیارزشی که امروز با توست و فردا با دیگری، همان دریافتهایی که در تب پرداخت و پرداخت شدن میسوزند. همانها که نه فقط دلت را در گرو میگیرند، بل زمان جاری حیات تو را به مرگی پیوند میزنند که در جهان دیگر هم نتوانی از آن خلاصی یابی.آری دلبستگیهایی را میگویم که زودگذر نیستند هر چند همانند پل برای عبور از یک شیب تند تو را از نقطهای به نقطه دیگر رهنمون میشوند...
اینک از آن همه رفت و آمد تو را چه حاصلی است وقتی بارها دیدهای عشق در زیر گامهای تند و تیز هوسها لگدکوب میشود.
و میبینی که گنجشکها از پی سالها که نه بلکه قرنها پر ریختن با همان شکل و شمایل از زمین دانه برمیچینند، پرواز میکنند، فرود میآیند، برمیخیزند و تا دروازه مرگ میروند اما باز میآیند بیآنکه نبود ذخیرهای یا پساندازی آرامش خاطرشان را به دغدغهای دیرپای بر هم زند.
گنجشکها بال پرواز گشودهاند و بیم دارند از سقوط و نه از نداشتنها هر چند از آسمان چشم بر زمین دارند و تو تمامی زمین را کاویدهای، حال زمینی دیگر طلب میکنی، شاید دیو حریص خواهشهایت برای دمی آرام گیرد که نمیگیرد.
با خود میگویی: من انسانم، اشرف مخلوقات، ابزارساز، خندان، با ارادهای که از تفکر برمیخیزد. به خلاقیتی مصنوع! نمیبینی این همه ابزارها که آسان میکنند و آرام میکنند تا به اندیشه کودکانه با لمس یک دکمه به آن طرف دنیا سفر کرد و رفت به اعماق اقیانوسها، احوال موجوداتی گرفت که هیچ انسانی تاکنون رنگ و رخسار و شکل آنها را ندیده.
آری باد در غبغب میاندازی و مقابل جام جهاننما مینشینی از راه رفتن روی ماه تا فرود در مریخ قصهها داری، اما از غصهها غافلی. از کباب شدن کودکان در فرود بمبها، در هرم هوای راکتها، غافلی از کشتارهایی که آن را فتح مینامی و افتخار میکنی که پیشرفتهای، در تمامی علوم خود را صاحب نظر میدانی و خجسته وجود به خستگی یافتهها و معلوماتی که میزان باران ابرها را برای سرزمینهای دور و دورتر هم محاسبه میکنی و این نعمتها در ظرف کوچکت نمیگنجد. سرریز میشوی و در ریزش داشتنها گم میشوی همانند دُری در ته دریا محاط میشوی در محیطی که به هر چرخش آن کثرت موج به غلط میاندازدت. گویی این تویی که حرکت امواج را اراده میکنی و نمیدانی که از آن خجستگی، گسسته عنانی زاید، تروریست میشوی در مکتب آنارشیسم، به هم میریزی نظم و قاعدهای را که برای ساختنش هزاران نسل تو از خاموشی و فراموشی یک پله بالا آمدهاند و تو آنها را دو پله پایینتر میبری تا روزی که بالهایت آنقدر سنگین میشوند که نمیتوانی از جایت بلند شوی. میمانی در تدبیر خود کرده و میسرایی یا زمزمه میکنی:
هان ای دل عبرت بین
از دیده عبر کن هان
ایوان مدائن را
آیینه عبرت دان
و تو ندیدهای ایوان مدائن را و نه اهرام را و نه پانتئون حتی اگر در ماه نشسته باشی و آثار بشر را از آن بالا نمایشی از دیوار چین در خاطرت بیاید.
اما دیدند و بازخواندند. همان سنگچینهایی که وقتی مردند در لای جرز دیوارها دفن شدند آنها زورآزمایی تعلقات در ستم خواهشهای نفس را تجربه کردند و با گوشت و پوست و استخوان به حس فهم پیوند زدند.
اینک مرثیهخوان خودت هستی در ریاست بر جهانی که دیروز از آنِ چون تویی بود و امروز از آن توست، نفرینت برای خودت ذخیره میشود و فریادت در گوش خودت رسواگر تلاشهای زیادهخواهیهاست با این تفاوت که پهلوانان در اسارت قدرت در گذشتهها پهلوانانه میجنگیدند با شمشیر در برابر شمشیر و تو میجنگی که نه، غلیان میکنی چونان آتشفشانی بیرحم و همه چیز را نابود میکنی بدون حضور جسم استخوانیت که در زیرزمینهای نفوذناپذیر، زندانی قدرت است.
آهنین بالها بر زمین سقوط میکنند و تو در حسرت سبکبالی میمانی که در حد گنجشک هم قدرت پرواز نداری و جهش پشه را هم نتوانی به حساب آورد با آن هم دستاوردهای حزنآور.
کیستی؟ از کجا آمدهای؟ به کجا خواهی رفت؟ زادگاه تو کجاست؟ ای نفس که در تهاجم امواج گم میشوی و در انحراف از معیارها از دیگران سبقت میگیری؟ راستی کیستی تو، انسانی مثل آن که روزگاری به پیامبری مبعوث شد! به امامت رسید! هدایتگر تو میشد که از نیل آرزوهای دراز به سلامت عبور کرد و در سرزمین موعود رحل اقامت افکند یا همان سامری گوسالهپرستی که در جان و دلش طلا چشمنوازی میکند و همان دلبسته و پا بسته قدرت از جنس زر، زور و تزویر.
و تو در این مثلث ارتجاعی هوای جهانی داری بیش از مساحت زمینی که رسماً به نام خود کردهای و اسماً به نام دیگران!
برخیز، نقاب از چهره برگیر برای دمی هم که شده سبکبالی را تجربه کن. چشم از قدرت دروغین بردار ای انسان نمای قرن شکلکهای هزار لبخند.
والسلام
+ نوشته شده در 2013/12/26 ساعت 5:16 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی