همراهان سلام
زمستان آمده است، خشک و عبوس. شاید واژه های شما عزیزان آسمان را با زمین آشتی دهد و خاکِ تشنه، سیرابِ رحمت خداوندی گردد، که می گویند: مهر در هر کجا باشد، رحمت به همراه دارد و از آنجا که واژه های شما از مهر و عشق برمی خیزد پس دل به امید
مهربانی هایتان می بندیم. عزیزان «ویژه نامه زمستانه شعر» با اشعار شما زیبا خواهد شد. اشعار کوتاه و تایپ شده خود را برای ما ارسال دارید.

فریده برازجانی

دوشعر ازاحسان بَراهیمی
(1)
رمز آوارگی هام ثبت می شود
بر شرجی بندر و
                   سوابق شب
وقتی مرزهای رفته را
           تلو تلو
                          در رسوم تاریخ
                                              هجی می کنم

(2)
ای کبوتر بازیگرم!
از هجرت که گفتی
تا صبح گریستم زیر باران
مواظب چشمهای بدنام باش
بگذار
از آخرین رقص ات
                عکس بگیرم

لطف اله مکاریان
چنگی به بر گرفت و
خسته نواخت
انگار، جرقه ای و
      انفجار!!!
قفس سینه را شکست
دستی به زخمه و زخمی به ساز
* حالی کجاست که بَرکَنَد مرا ز جای
یادی کجاست که پُر کند هوای مرا
* بسیار سخت گرفته دلم
بانگی نمی رسد از جانبی به گوش
* جای دل گرفته در این خانمان
                       کجاست؟!
* (گوشه هایی از اندیشه استاد اولاد)

اسداله مکوندی

درس عشق
ای هیمه عشقت همه جا سوختنی
ای شعله عشقت همه افروختنی
ما منتظر دوباره عشق توایم
ای مکتب عشقت همه آموختنی

محمد آذری

پدرم آدم
پدرم
اولین عاشق عالم بود
و من آخرین آن
آدم بهشت را وانهاد
تا به حوا برسد
و من
زمین را وا نهادم
تا به بهشت وجود تو رسیدم
جنگل چشمانت
و آسمان آبی نگاهت
پدرم به میوه ممنوعه رسید
و من به تو رسیدم
که ممنوع نبودی
پدرم عبادت کرد
شاید به بهشت بازگردد
و من تو را ستایش کردم
که بهشت زیر پای توست
پدرم اولین عاشق عالم بود
و من آخرین آن

بهزاد بهارلو
□ من همیشه نکته ای را نگفته بودم
من همیشه لبم مهر بود!
من همیشه از پشت این شیشه،
خال لبی را که می دیدم نبوسیده بودم.

محمدحسین امیری

ترانه ای دیگر
نشسته ام تنها، درست مثل همیشه
غریبه و شیدا، درست مثل همیشه
و می سرایم باز، ترانه ای دیگر
به یاد تو- زیبا – درست مثل همیشه
* * *
(دوباره راز دلم را به دوست می گویم
به آن همیشه شکیبا، درست مثل همیشه
تمام دار و ندارم، همین که می بینی
دلی به وسعت دریا، درست مثل همیشه)
* * *
هنوز هم که  هنوز است، دوست می دارم
تو را – شکوه غزل ها- درست مثل همیشه

حسین عسکری (سحر)
برای فروغ فرخزاد: بانوی چراغ و دریچه
با آینه
می آیی
از سفر رنگها
ناپیدای پیدا
به تماشایت
         می نشینم
نگاهم،
ستاره می چیند!
دلم آفتابی می شود
□   □   □
از کدام سفر می آیی؟
بانو!
از کدام قبیله ای؟
با این همه،
        گلوی نیلوفری!
□   □   □        
رهایم می کنی
در افق نرگس ها
تا سرود کنم
تولد سبزم را
بر گردۀ آهن و سنگ
                بی درنگ.

□   □   □        
از کدام دیار می آیی؟
بانو!
با این همه چراغ!
دستهایت-
آفتابی می نویسد!
و صبح –
بر شانه های تو
        دیدن دارد
□   □   □        
صدایم می کنی
از دور دستهای ناپیدا
              پیدای پیدا
به جستجوی
چراغ و آینه
         می کشانیم
تا در کوچه های سنگین
در کوچه های سرد
عبوری داشته باشم
           آفتابی
حضوری...