به مناسبت بیست و سومین سال عروج
شهید کمال ظل انوار، کمال انسانیت در انوار قدسی ملکوت

ایرنا: شهید کمال ظل انوار را همه کسانیکه دل در گروه حق و حقانیت دارند مي‌شناسند، شهیدی والامقام که در مقابل ستمگری و بیداد با همه توان ایستاد و جوانمردانه و سلحشورانه از میهن اسلامي‌ و این آب و خاک دفاع کرد و جان خویش را بر سر حفظ آرمان‌های امام راحل
و انقلاب گذاشت.
کمال در تاریخ نوزدهم دی ماه سال 1365 درعملیات کربلای پنج در شلمچه با دو تن از برادرانش به نامهای جمال و مهدی به فیض رفیع شهادت نایل آمد و واژگانی چون انسانیت، آزادگی و دین باوری
را کمال بخشید و آن را به زیبایی عشق به امام (ره) و ایمان و اعتقاد راسخ خود
معنی کرد.
شهید کمال ظل انوار در سال 1332 در شیراز دیده به جهان گشود، او پس از اخذ لیسانس مهندسی ماشین آلات کشاورزی در یک شرکت در آبادان مشغول به کار شد که با تاسیس جهاد سازندگی با این فکر که به شیراز بیاید و به عمران روستاها بپردازد از آن شرکت استعفا داد و مدتی در کوار و قادر آباد به کار اشتغال داشت.
بعد از آن درهنرستان به تدریس اشتغال داشت، شهید از ابتدای جنگ به عضویت بسیج درآمد و مدت پنج سال در جبهه حضور داشت مدتی نیز به عنوان فرمانده توپخانه تیپ یونس فعالیت مي‌کرد، همیشه به مادرش مي‌گفت : مادر تو شش پسر داری باید دین خود را ادا کنی و ما را در راه خدا بدهی، گویا به وی الهام شده بود که هر سه برادر با هم شهید مي‌شوند.
مهندس شهید کمال ظل انوار از استادان هنرستان فنی شهید غفاری کوار بود، شهیدی که در سال 1358 زمانی که انقلاب اسلامي‌ایران روزهای آغازین قیام مردم را پشت سر مي‌گذاشت، هنرجویان را بیدار مي‌کرد و مي‌گفت : بچه‌ها بیدار باشید آمریکا با چکمه‌هایش خواهد آمد.
این شهید والا مقام در حالی به همراه دو برادر شهید دیگرش شهیدان مهندس مهدی ظل انوار و جمال ظل انوار در یک شب افتخار آفرین برای ملت مسلمان ایران ندای حق را لبیک گفتند و شربت شیرین شهادت نوشیدند که همواره ندای ملکوتی الله اکبر آنان زینت بخش خاکریز جبهه‌ها بود.
سه شهید مهندس آن هم از فرماندهان دفاع مقدس از یک خانواده افتخار آفرین برای استان پهناور فارس و در شب شکستن خط مقدم دشمن عضو گردانهای غواص در منطقه پنج ضلعی شلمچه افتخاری است که در تاریخ ماندگار خواهد شد.
شب اول عملیات غرور آفرین کربلای پنج روح پاکشان در راه عشق به
امام حسین به آسمانها شتافت، عملیات کربلای پنج جلوه گاه ایثار و جانبازی او و مردانِ مردی است که زندگی را به شوق شهادت زیستند و در سرانجامي‌سرخ، به سرآغازی سبز نائل آمدند.
19 دیماه 1365 عاشورای دیگری است که شهید مهدی ظل انوار و دو برادر دلسوخته اش جمال و کمال، بهمراه دوست همسنگرشان سردار شهید سید محمد کدخدا،
کربلای شلمچه را از خون خویش رنگین ساخته و چونان کبوترانی سپید بال در آسمان بی کران جنوب به پرواز در آمدند.
فرازی از وصیت نامه شهید
مهدی ظل انوار برادر شهید کمال
الان که شب چهارم محرم است قرار براین است که فردا برای چندمین بار همراه با عده ای ازدوستان راهی جبهه‌های جنگ حق علیه باطل باشیم محرم ماه خون ماه شهادت ماهی پر از برکت که باید ازآن حداکثر استفاده را کرد آن روزها که بچه بودیم وماه محرم مي‌شد همیشه پیش خود مي‌گفتیم چرا خداوند ما را درآن زمان یعنی زمان اما م حسین (ع) بدنیا نیاورد اگر ما در زمان اباعبدالله بودیم حتما خود را پیشمرگ او مي‌کردیم خوب الان همان زمان است و حسین زمان ما ندای هل من ناصر ینصرنی را سر داده ومنتظر پاسخ نشسته است
ما اکنون به ندای این پیر جواب مثبت مي‌دهیم و خود را برای جنگ با صدام یزید کافرآماده مي‌کنیم همان طورکه در راهپیمایی‌ها و در شعارهایمان مي‌گفتیم ما اهل کوفه نیستیم حسین تنها بماند این را درعمل ثابت خواهیم کرد.
برادر وخواهرم زیاد به مال اندوزی فکر نکن سعی نکن در خانه ات را چهار تا کنی و وسایل خانه ات را لوکس تر از همه جلوه دهی غیبت نکن، تهمت مزن، دل هیچ فردی را نشکن، اگر کسی به درخانه ات آمد حتما به او چیزی بده حتی اگر یک تکه نان باشد، حرص ثروت دنیا را نزن، روزی خواهی مرد بالاخره فکر آخرت را بکن.
فرازی از وصیت نامه شهید جمال ظل انوار برادر شهید کمال
این جنگ جنگ بین حق و باطل است در یک سو اسلام قرار دارد با یاران اندک و خدای خود و درسوی دیگر کفر و نفاق است با تمام نیرو و قدرت خود اعم از امپریالیسم غرب به سرکردگی آمریکا و کمونیستها و سوسیالیزم شرق به سرکردگی روسیه و صهیونیزم این غده سرطانی و فرزند خلف و ارتجاع عرب و اسلام بنی عباسی به رهبری صدام که در نوک تیر از کمان در رفته بطرف اسلام قرار دارد، تیری که بوسیله آمریکا و شوروی و صهیونیزم ارتجاع عرب کشیده شده و از کمان بطرف اسلام رها گردیده است.
ای مسلمین بدانید که چهره حق درجبهه کاملا ظاهراست و اگر بتوانید خودتان را جایی که به پای شما‌ها بند زده رها نمایید و با عزم راسخ به جبهه بیایید کاملا حق برایتان روشن مي‌گردد این سخنان با کسانی است که خود را مسلمان مي‌نامند ولی هنوز برای این جنگ کاری نکرده اند با شمایی هستم که خودت از همه بهتر خودت را مي‌شناسی کمي‌فکر کن آیا
تا کنون کاری برای این جنگ
انجام داده ای.
روح مقدس و باطن نیکوی شهدای گرانقدر این سرزمین و روح بلند و ملکوتی شهدای ظل انوار همواره دراوج خواهد بود و راه خون فشان این شهدای گرانقدر پر رهرو خواهد ماند.

                               عباس کشتکاران
ز من پرس...
مقاله­‌هایی به پیری
فال مراد و کام

ادامه از صفحه 16
که گوئي به کور چشمي، از سپيدي برف رسيده و دچار آمده بودند و آنچه را که برف و سرما بر سر برخي از ايالات آمريکا آورد، و روزها برق و آب را از آنان بريد، و هم برف سخت و سرماي توانبُر، استانهاي شمالي خود ما، چون اردبيل، آذربايجان شرقي و غربي، نديده و اين «پنبه به گوشان» چيزي از آن نشنيده‌اند.
بايد گفته شود اين سخن، نه چشم پوشي، از مشکلات اين چند روزه هست و نه روي آن به مديران، که بايد چهرة باز و گشاده، کارگران شهرداري، آتش نشانان، برقکاران و رانندگان را به نظر آورد، که به خطر بودند و خنده از لب برنمي‌داشتند.
بخت با من يار بود، که در پنجشنبه نوزدهم ديماه 1392، که مقاله پيري من، قول آشنا، به روزنامه عصر مردم آمد، غزل «خطي ز نام» پرويز خائفي نيز، که من چون بارهاي دگر، در برابر استواري غزل پرويز سر فرود آورده و هم در اينجا، نيمه اين نوشته را، به سخن بلند او آراسته مي‌گردانم، تا ديگران بدانند، که ديده‌ها باز است و زبانها بازتر:
کدام نعره تواند شکست خواب خموشان
که خوابديده گنگم به شهر پنبه به گوشان
نه بر سبيل کنايت که راست قصه همين است
    کنام شير تهي شد زِ بيمِ حملة موشان
نيارم آن که تو گوئي، کناره گيرم و خاموش
    که سيل پا به رکابم به سوي بحر خروشان
تو لحظه لحظه بهاري، پيام سبزِ تو بادا
همان سخاوت، ابري و جوش چشمة جوشان
    به تنگاي حصارم، ز نيش تجربه بيدار
عجب که پند رهائي دهند حلقه به گوشان
هنوز شعر تو حافظ، چو جوي زمزمه جاريست:
    بهوش محتسب آمد، سرِ پياله بپوشان
دوباره مويم و گويم، کنايت ار به اشارت
کدام نعره تواند شکست خواب خموشان؟
که حافظ ما، پاسخ پرسش، پرويز و پرويزها را به يک سخن و اشاره داده است:
گرت چو نوح نبي صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزار ساله برآيد
راستي چنين است، که آنچه ايران ما را، از همان هنگام دور و هنگامه‌هاي پر خطر، تا همين روزگار، سر پا نگاه داشته است، فرهنگ و مردان با فرهنگي بوده و هستند، که از يکسو روبروي يورش بيگانگان و از سوي دگر در برابر فرمانروايان ستمگر آشنا ايستاده‌اند. اگر نام بيشتر آن بزرگان را، که در پيش از يورش عرب، بودند و گفتند و اثر گذاشتند، عرب از بيم همان فرهنگ از يادها برد، سخنوراني چون، رودکي، شهيد بلخي، مرادي و دقيقي و بالاتر و بالاتر داناي توس، حکيم ابوالقاسم فردوسي، آن فرهنگ را با زبان پارسي، يکجا از چنبرة قدرت خلافت اموي و عباسي و سپس ترکان غزنوي نجات دادند، و در پي آنان سعدي بزرگ شيخ شيراز، حافظ نکته پرداز همه دورانها، اين هدایت را به هنگام بد آمدهاي چنگيزي و محتسبي رياکارانه مبارزالدين و شاه شجاع مظفري بعهده گرفتند، تا به هنگام مشروطيت که ادب و فرهنگ ما پا بپاي بيداري مردم به کوشش مردان بزرگي چون ميرزا جهانگيرخان شيرازي و دهخداي قزويني و ده‌ها ديگر، ره آزادي گرفت و در همين هنگام که مي‌بينيم روي به همان راه نهاده و از دير باز بر زبان رانده «من همان دم که وضو ساختم از چشمة عشق / چار تکبير زدم يکسره بر هر چه که هست».
و در اين هنگام، که چون پرويزي مي‌سرايد «هنوز شعر تو حافظ، چو جوي زمزمه جاريست / بهوش محتسب آمد، سر پياله بپوشان».
اين فرهنگ خسته و مانده نبوده و نيست، به چشم باز همه سو را مينگرد، تا کارها به سامان رود، و در اين هنگام به هنگامه‌اي که اينک ميهن ما را در خود گرفته، از يکسو پنبه به گوشان و از سوي ديگر بيداري مردان مرد، که نه به نعره و فرياد، که به آرامي اين سرود را سر داده‌اند «ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن / قوافل دل و دانش که مرد راه رسيد» که بايد به جسارت در‌هامش سخن خواجه آورد، مردان راه رسيدند و اين مردان همين مردمانند، که بخواب نيستند و باز قول خواجه را به کار بسته‌اند، تا به حق از دست رفته خويش باز رسند «مرو بخواب که حافظ ببارگاه قبول / ز ورد نيمشب و درس صبحگاه رسيد».
فرهنگ و راي ديرين بهمانگونه که خواجه فرموده، ما را فرمان مي‌دهد که «مرو بخواب» و اين پير نه امروز، که از دير باز هر چند دوستدار خواب آرام است، و خدايش بدو اين نعمت را داده، بي‌دغدغه سر به بالين گذارد و آسوده، نه به خوابهاي آشفته، که با ديدار ياران رفته، خواب را بگذارد و چون سر بر ميدارد، به شکرانه سخن پير خود و حافظ و خواجه خود به خيال آرد «مرا در اين ظلمات آنکه رهنمائي کرد / نماز نيم شبي بود و گريه سحري».
تاريخ در اين بيداري، نه به قلب و دغلِ وارونه گويان، که زبان راست خود نه پرده دري که پرده بردار است، از هر رويدادي که از پيش بجاي مانده، و در همين حال، و به ياري ياد همان رويدادها، نه به جام جهان بين، که در سفالين کاسه‌هاي رندان مي‌تواند ديدن
«در سفالين کاسة‌رندان بخواري منگريد / کاين حريفان خدمت جام جهان بين کرده‌اند».
من آنچه را که از ديدار جک استروا، وزير امور خارجه پيشين، که اکنون نماينده مجلس عوام انگليس است، با هيئت همراه او، که آنان نيز نمايندگان همان مجلس‌اند، از ايران به روزنامه‌ها ديدم و خواندم، به همان سفالين کاسه‌اي، که حافظ ما، ما را داده است، سپردم، تا به آنچ که بايد رسم، برسم.
در روزنامه اطلاعات، چهارشنبه 19 دي ماه 1392، عکس او و ظريف ديده شد، که لابد جوک همراه با خنده آن، اين را به خنده انداخته بود، بهمانگونه ديدم، که ديدار او را در شرم الشيخ مصر با خرازي وزير امور خارجه دولت سيد بزرگوار سيد محمد خاتمي، که اگر امروز خنده ظريف، به ظرافت بر لبان او آمده بود، خنده خرازی که هميشه به عبوسي، چهره در هم داشته،
بي اختيار به قهقهة آن ديگر، به خنده گشوده شده بود، و من در همان روزگار، در مقاله فرود بي‌فراز، که در دفتر دو زن، هديه نوروز 1386 «موقوفه و بنياد فرهنگي خاندان شادروان زين‌العابدين کشتکاران» به چاپ رسيد، با شعر حضرت مولانا، در خور ديدم:
کرد تمساحي دهان خويش باز
گِرد دندانهاش کرمان دراز
مرغکان بينند کرم و قوت را
مرج پندارند آن تابوت را
چون دهان پر شد ز مرغ، او ناگهان
در کشدشان و فرو بندد دهان
اين جهان پر ز نقل و پر ز نان
چون دهان باز آن تمساح دان
من نه به تعصب، که از تاريخ، سخن بيرون مي‌کشم، و هم مي‌افزايم که خداي بر ضمير ديگران، هر چند که جک استراو باشد، آگاه است، ولي بايد هشيار و آگاه بود، که اين تمساحان، نه به وقت جک استراو، که از همان هنگام که پاي به خاک ايران نهادند، دهان خويش را باز کرده، و مرغکان بسياري را به هورتي به گلو کشيده و فرو برده، که جنگهاي ايران و روس، در هر دو جنگ، و آنگاه رفتن هرات، و ترکستان و تاجيکستان و پاره‌اي از بلوچستان به فتنه و جنگهاي دگر، اشغال بوشهر، تشکيل CPR، که همه جنوب ايران را بزير سلطه خويش بردند، و قرارداد 1907، که ايران را چون گوشت قرباني پنداشتند و ميان خود و روس آنرا تقسيم کردند، و براه انداختن کودتاي 1299 شمسي و آوردن جلنبري چون سيد ضياءالدين طباطبائي، همراه کهنه قزاق قلدري، چون رضا خان مير پنج و آنگاه راندن آن يکي و نشاندن اين ديگري بر تخت شاهنشاهي ايران، و برداشتن او، چون به سرکشي نمي‌خواست، همه فرمانهاي آنانرا بپذيرد، و بر گماشتن محمدرضا، به شاهي با اشغال ايران در شهريور 1320، همراه با ادبار و تيفوس و قحطي مصنوعي و بدتر از آن، به همه جاي فرمان راندن و مردان کار آمد ايران را، از کار انداختن، و چون به رأي مردم دکتر محمد مصدق مرد سياست و صداقت، به نخست وزيري رسيد و نفت را ملي که متاع غارتي آنان شده بود، که مي‌بردند و حقوق ايرانيان را به هيچ مي‌گرفتند، ملي کرد و دست خيانت و دنائت را از دامان مردم ايران کوتاه نمود، به روز 28 مرداد 1332 به کودتائي که اوباش و فواحش برکنار کرده، و تا روزگار سرنگوني محمدرضا شاهي، حکومت استبداد را با صدها جنايت بدون مکافات بر مردم ايران روا داشتن، را مي‌توان از ديد تاريخ پنهان داشت و به حسن نيت يکي از کارگزاران آن تمساحان و سخنان او اعتماد کرد؟
در صفحه 39 روزنامه خبر امروز، شنبه
21 ديماه 1392، آمده بود که جک استراو، در ديدار رئيس دفتر رئيس جمهور گفته بود «انگليس و آمريکا بد خواه ايران بوده‌اند» و در توضيح آن «استراو با اشاره به کودتائي که محمد مصدق نخست وزير را سرنگون کرد گفت ما همراه با آمريکا در طول دوره زندگي من کودتائي را براي بر کنار کردن يک رئيس جمهور محمد مصدق نخست وزير را سازماندهي کرديم...».
چگونه مي‌توان باور کرد، جک استراو، به اشتباه دکتر محمد مصدق را رئيس جمهور ايران بداند، قرينه اين سخن سخنان بسياري از بد خواهان وطني ماست، که در همين روزگار، نه پنهان که به آشکارا و در مجلس و هم به تلويزيون دکتر محمد مصدق را يک ياغي قانون گريز نام نهاده بودند و 28 مرداد را، که پدران و کسان و گروه آنان از عوامل و مزدوران بودند، يک اقدام قانوني، براي برکناري، دکتر مصدق، يک ياغي، قانون اساسي را زير پا گذارده قلمداد کرده و مي‌کنند.
در همان روزنامه، پنجشنبه 19 دي ماه 1392، آمده «استراو: نيازي به تحريم ايران نبود، ماه‌هاي آينده تحريم‌ها کاهش مي‌يابد» و در توضيح خبر آمده بود «وزير خارجه اسبق انگليس در پاسخ به سؤالي درباره تناقض بين اظهارات وي و بيانيه رسمي روز سه شنبه لندن درباره تحريم‌ها عليه ايران گفت: نمي‌دانم در لندن چه گذشته، اين حرف‌ها نقل قول است و قابل اعتنا نيست».
اين مرد، با صد فن و ترفند، هنوز نمي‌داند، ملت ايران بر چه تکيه‌گاهي تکيه زده است، که همه فن و ترفندها را، که توان و هستي بسياري از سرزمينها را از ميان برد، تا کنون، با همه زيانهاي رسيده، از سر گذرانده، پاسخ او در اين سخن خواجه دوران و صاحب فرهنگ ما آمده «زان حبة خضرا خور کز روي سبک روحي / هر کو بخورد يک جو بر سيخ زند سي مرغ ـ زان لقمه که صوفي را در معرفت اندازد / يک ذره و صد مستي، يک دانه و صد سيمرغ» که گوئي اين سياستمدار زان حبه خضرا چند جو خورده بود که آن پاسخ را به پرسشگر بيدار ما داده بود.
وزير پيش‌تر پيشين امور خارجه انگليس، که دولت او، با دولت آمريکائي بوش، پيوندي داشت، که به طنزي آوردند، توني بلر نخست وزير انگليس، مونيکاي جرج بوش است، اينرا گفته «اين که رئيس MI6 گفته مي‌خواهيم دانشمندان هسته‌اي ايران را ترور کنيم، تا به حال نشنيده است گمان مي‌کنم وقتي برخي از دانشمندان ايران ترور شده‌اند ما محکوم کرديم». (صفحه دوم روزنامه اطلاعات پنجشنبه 19 ديماه 1392). در حاليکه مردم ايران به چشم خود ديدنده‌اند اين ترورها را و «اينروزها مصادف با چهارمين سالگرد مظلومانه دکتر مسعود علي محمدي است، استاد فيزيک دانشگاه تهران و دومين سالگرد شهادت محقق و مدير جوان صنعت هسته‌اي کشور، مهندس مصطفي احمدي روشن و همکار شهيدش رضا قشقائي». (روزنامه عصر مردم ـ صفحه اول ـ زير عنوان: آئين چراغ نيست خاموشي).
تاريخ ايران زمين، اين خاموشي ضد آئين را در لابلاي دفتر خويش، حفظ کرده، قتل ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، ميرزا تقي خان اميرکبير، که دست توطئه وزيران مختار انگليس به خون آنان آلوده بود، و اين نه به مثل است، که در سابقه اين قوم، ويل دورانت آورده، که آنان تن آدميان را شکار کرده و تن آنان را به قلاب قصابان آويزان مي‌کردند، و با گوشت تن آدمي، بر دخل خويش مي‌افزودند، و در هند، نيز قتل‌هاي پنهاني را، با قتل‌هاي آشکار در آميخته و در خود انگليس نيز MI6 در کشتن کساني که خط و نشان امنيت را، به گمان آنان، شکسته‌اند، سابقه‌ها دارد، از رگ زدن دانشمند بنام خود، که گفتند خود رگ خويش را بريده، تا دختر پرستار، بيمارستاني که، عروس دربار انگليس، در آن بستري بود و آن بيچاره، خبر از جنس جنين او را به خبرنگاران داده بود، و سخن حافظ قرآن و خواجه دوران ما به نصيحت «گر چنين در حلقه پيچد زلف افعي بنديار / مهره نتوان برد آسان، اي دل، افسوني بدم ـ صحبت عشاق بد نامت کند زاهد، برو / خوش نگه کن باده در دور است و مجلس متهم».
در تاريخ روابط ايران و آمريکا به هنگام مشروطيت، ما چهرة يک معلم جوان آمريکائي را داريم، باسکرويل، که به هنگام بورش نيروي سلطنت مطلقه محمدعلي شاهي، به تبريز، پابپاي ايرانيان، که سرداري آنان بعهده ستارخان قهرمان ملي و آزادي بود. باسکرويل با نيروي محمدعلي شاهي در نبرد شد و در ميدان نبرد جان باخت، و يکي از آزادگان تبريز، در اين باره به هنگام خاکسپاي او چنين سخن گفت «من اکنون بي‌گمان شدم که مشروطه ايران پيش خواهد رفت زيرا خون پاک اين جوان بي‌گناه در راه آن ريخته شد»
(نقل از تاريخ مشروطيت شادروان کسروي) و براستي مشروطيت ايران پيش مي‌رفت که باز دست انگليس حوادثي آفريد و آزادي ايران با استبداد رضا شاهي از ميان رفت، تا به هنگام محمدرضا شاه و کودتاي 28 مرداد، که نقش انگليس از نگاه تاريخ در آن بسي از نقش آمريکا با اهميت‌تر است.
باز سخن کلينتون را بايد بياوريم، که در خاطرات خود آورده است: «ما سعي کرده بوديم که به خاتمي نزديک شويم و از تماس‌هاي روي در روي بيشتر با ايرانيان حمايت مي‌کرديم. من همچنين گفته بودم که حمايت آمريکا از سرنگوني دولت منتخب ايران در دهه 1955 عملي اشتباه بوده است. اميدوار بودم که مواضع فوق باعث تحول مثبتي در دوران رئيس جمهور بعدي آمريکا باشد». و امّا هيچگاه يک سياستمدار انگليسي حاضر نشد، کودتاي 28 مرداد را محکوم کند، و هم همصدايان آنان در ايران بهمانگونه که من مقاله فرود و فراز، که به دفتر «دو زن» هديه نوروزي سال 1386، آورده‌ام «هم به مجلس شوراي اسلامي و هم به صدا و سيما منکر کودتاي مورد اشاره کلينتون عليه دولت ملي و دکتر محمد مصدق گرديدند» و اين نغمه شوم را هر ساله تکرار کردند تا جائي که در قرارداد الجزائر که با هم خويان خويش منعقد کردند اين جمله را آوردند «به همان صورت که تا کنون آمريکا در امور ايران دخالت نداشته، از اين پس هم در امور دخالت نخواهد کرد...».
   کلينتون، درباره شارون، که در همين روزها پس از يک خواب هشت ساله، که پاسخ دنيائي او بود، پس از آن همه جنايتها، در همان دفتر خاطرات مي‌آورد که او به ياسر عرفات، پايبند به رياست خود، نه مصلحت مردم فلسطين گفته: «... من يک شکست خورده‌ام، زيرا موفق نشدم و شما در اين امر مقصريد و به عرفات هشدار دادم که وي با عملکرد نادرست خود باعث پيروزي شارون خواهد شد و بدين ترتيب هر کس باد بکارد طوفان درو خواهد کرد» که همينگونه نيز شد.
علي امير عبدالرشيدي، مفسر سياسي بسيار هوشمند ايران، که آثار ارزنده‌اي را در تاريخ ايران و حوادث جهان، ترجمه کرده است و گه گاه، در روزنامه اطلاعات، مقالات ارزنده‌اي را براي روشن شدن فضا و فهم مسندنشينان نوشته است، او در روزنامه اطلاعات سه‌شنبه 2 مرداد 1386 نوشته، که من آنرا به صفحه 116 دفتر «کار ناکرده» هديه نوروز سال 1388، باز آورده‌ام: «شبکه راديو بي.بي.سي در لندن اعلام کرده است که در مذاکرات ايران و آمريکا مسائل مهم و مورد علاقه دو طرف و مسائل مربوط به عراق مورد مذاکره قرار خواهد گرفت، ناظران مسائل اين اشاره بي.بي.سي را متوجه مسائل هسته‌اي و موضوعات موجود در دستور کار شوراي امنيت سازمان ملل متحد و آژانس بين المللي انرژي هسته‌اي در مورد ايران کرده‌اند.
بي.بي.سي در ادامه گزارش خود از اين تعجب کرده است که مذاکرات رو در روي آمريکا در حالي انجام مي‌شود که هنوز آمريکا ايران را حامي تروريسم و دشمن اسرائيل مي‌داند. لحن بي.بي.سي روايت کننده نارضايتي انگليس از تماس مستقيم ايران و آمريکاست.
انگليس ديرگاهي است که خود را محور مسائل مهم خاورميانه مي‌داند و کراراً علاقه و ضرورت حضور خود را در ميانه هر تلاشي براي حل و فصل بحران‌هاي مربوط به خاورميانه گوشزد کرده است، اما اين يکي از معدودترين رويدادهاي بين المللي است که يک مسأله خاورميانه‌اي بدون حضور مستقيم انگليس مورد بررسي قرار گرفته است. روسها هم از انجام اين مذاکرات چندان راضي نيستند».
با اين همه، ما مسلمانيم و بايد، از ظن بد، دوري کنيم، که خداي ما را چنين رهنمائي فرموده «آنان که به خدا ايمان آوردند و نيکوکار شدند ما هم گناهشان را محو و مستور کنيم و بهتر از آن اعمال نيکشان به آنها پاداش دهيم» (سوره عنکبوت ـ آيه 7)، و درباره جک استراو، بايد از ظن بد کاست و رو به سخنان خوش او برد، که من در همان دفتر «دو زن» و به همان مقاله فرود و فراز بدان رسيدم و آوردم «در روزنامه شرق که به روز پنجشنبه بيست و چهارم ارديبهشت همين سال (سال 1384) آمده، گفتگوي جک استراو خندان با B.B.C آورده شده است که در پاسخ پرسشگر که از او پرسيد ايرانيان مي‌گويند تمام اهداف و آرزوهايشان مشروع است حرفشان را باور مي‌کنيد؟ مي‌گويد: خوب وضعيت خيلي پيچيده است، آيا من به کساني که در آن سوي ميز نشسته‌اند و طرف مذاکره من هستند اعتماد دارم، بله. اما آيا کليه کساني که در آن سوي ميز نشسته‌اند و من به آنها ملاقات مي‌کنم همان کساني هستند که عملاًدر ايران در قدرت هستند، نه، بنابراين وضعيت خيلي پيچيده است».
که آن سخن چون اين سخن محمدجواد لاريجاني است،‌که هم نماينده ايران در سازمان ملل متحد بود و هم به معاونت دکتر ولايتي وزير امور خارجه ايران رسيد،‌در گفتگوئي که با ابراهيم نبوي طنزپرداز مشهور آن هنگام ايران نموده بود، که به همزادي آن سخن را بدينگونه بر زبان مي‌آرد «ما در ديپلماسي در حد نامه رسان هستيم، نامه کتبي مي‌بريم، و جواب شفاهي مي‌آوريم»، که بايد امروز، به هيئت ايراني گفتگو کننده با آمريکا و ديگران اين گفته حضرت خواجه را گفت و بدان اميد داشت که
امروز که بازارت پر جوشِ خريدار است
درياب و بنه گنجي از ماية نيکوئي
چون شمع نکو روئي در رهگذر بادست
طرف هنري بر بند از شمع نکوروئي
چنين باد و چون آن گذشته مباد
به ياري او پايان گرفت،
به نيمه روز دوشنبه 23 ديماه 1392