صفحه 7--28 دی 92
محمدرضا فخری
براساس طرحی از عیدی محمد معصومی
هنوز چند قدمی از در خروجی دانشکده فاصله نداشتم که صدای همکلاسیام سعید مرا بر جای خود میخکوب کرد.تا به حال چند بار از من خواستگاری کرده و جواب سرد من هنوز او را منصرف نکرده بود. دوست داشت نزد بزرگترم بیاید یک حس تنفر نه شاید از او بلکه از تمام مردها در ذهنم رشد کرده بود،به همین علت او رابه عنوان یک مزاحم میدیدم. دوباره صدایم زد و پرسید: امتحان چطور بود؟ بی آنکه تمایلی به جواب دادن به سؤالش را داشته باشم شانههایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. چند قدمی به دنبالم راه افتاد و با بی اعتنایی من راهش را گرفت و از من دور شد.
نسیم بهاری که بعد از بارش باران شروع به وزیدن کرده بود صورتم را نوازش میداد. تصمیم گرفتم مسیر خانه را برخلاف همیشه پیاده بروم تا از هوای پاک استفاده کنم. امتحانی سخت را پشت سر گذاشته و آرامش بعد از طوفان را پیدا کرده بودم. شب را با خیالی راحت میخوابیدم. صدای دستفروشی که تعدادی سیب ترش را روی سینی مقابل خودش کنار پارک گذاشته بود مرا به خود آورد. دلم هوای سیب ترش کرد و برویش ایستادم. ببخشید آقا سیب ترش. سپس نگاهی در کیفم کردم.کیف پولم را در خانه جا گذاشته بودم. دستفروش متوجه شد و گفت: اشکال نداره مهمان ما باش. ناگهان دستی جلو آمد و ل را نشان دستفروش داد. با تعجب نگاهی به عقب انداختم.سعید بود. با دیدنش سگرمههایم در هم رفت. سعید با دیدنم رو به دستفروش کرد و گفت: هزار تومان سیب ترش بده برای خودم. دستفروش خنده معنیداری کرد و گفت: آقای مهندس منم فقط برای خودت سیب میدم. زود از آنجا دور شدم. از این کار سعید به شدت اعصابم خرد شده بود. با افکاری تلافی جویانه که مدام به سراغم میآمد خودم را دلداری میدادم: فردا تو دانشگاه حسابت میرسم حالا منو تعقیب میکنی بلایی به سرت بیارم که کیف کنی. راه خانه را ندانستم که چطور طی کنم. وارد آپارتمان شدم. مادر را دیدم که در کنار پنجره رو به کوچه روی صندلی چرخدار در انتظار من به خواب رفته. با دیدنش اشک از چشمانم سرازیر شد. با خود گفتم: حتماً خیلی انتظار کشیده. کاش با تاکسی آمده بودم. چشمانش را باز کرد. نگاه به چهره معصومش انداختم. سلام کردم. به گرمی پاسخم را داد. در حالی که چشمهایش را میمالید خمیازهای کشید و پرسید: طول دادی؟ آهی کشیدم و او را در بغل گرفتم و گفتم پیاده اومدم. برای تهیه شام به آشپزخانه رفتم. مادر پشت سر هم حرف میزد. این عادت او بود. روزها را به طور معمول به تنهایی میگذراند و شب را همدمی برای شنیدن حرفهایش پیدا میکرد. شام را آماده کردم ولی میلی به خوردن آن نداشتم. شاید به خاطر عملکرد امروز سعید بود. شاید تنفر من نسبت به سعید به این علت بود که دید منفی نسبت به جنس مخالف پیدا کرده بودم. عملکرد پدر بدون عاطفه من دامن به این آتش زده بود. مرا با مادر معلولم در کودکی تنها گذاشت و رفت. مادر که خود نیاز به پرستار داشت پرستاری مرا نیز به عهده گرفته بود. سالهای قبل از آن پرستار یکی از بیمارستانهای شهر بوده. زمان جنگ برای مداوای مجروحان جنگی به جبهه اعزام میشود و در آن بحبوحه جنگ آمبولانسی که مادر در آن بوده مورد اصابت خمپاره دشمن قرار میگیرد. عدهای مجروح و عدهای شهید میشوند. مادر جراحت شدیدی پیدا میکند و او را به بیمارستان منتقل میکنند. ماهها در بیمارستان بستری میشود. در حالیکه از هیچ کدام از همراهان خود خبر نداشته بهبودی پیدا میکند و به خانه بازمیگردد. کمکم خوب میشود و کار در بیمارستان را شروع میکند. بعد از مدتی با پدر آشنا میشود و همین آشنایی موجب خواستگاری پدر از مادر میشود و ازدواج صورت میگیرد. بعد از گذشت چند سال بیماری ناشی از مجروحیت به سراغ مادر میآید و مادر کمکم فلج میشود. پدر نیز با دیدن این وضع از او جدا میگردد و ما را تنها میگذارد. دیگر نه حالی از ما میپرسد و نه احوالی. در این شهر غریب و شلوغ تنها ماندیم و به کمک دایی و پرستاری که مادر گرفته بود روزگار میگذراندیم. بزرگتر که شدم جویای حال پدر را از مادر میشدم. مادر فقط با کشیدن آهی که با جمع شدن اشک در چشمانش همراه بود جوابم را میداد. ولی من دست بردار نبودم. کم کم به پدر و مردان بدبین شدم. شخصیتی عاری از هرگونه عواطف انسانی از آنها در ذهنم مجسم شده بود. کودکانی که در کوچه و بازار همراه با پدر و مادر و دست در دست آنها میدیدم مرا بیشتر در فکر فرو میبرد. یعنی پدر من چگونه بوده؟! اگر نزد ما بود آیا دست مرا میگرفت و به خیابان میبرد؟ نکند حالا او در فکر من باشد و خبر ندارم؟! شاید از دست ما ناراحت است؟! مگر من چه گناهی کردهام؟ شاید اکنون دست کودکی در دست پدر باشد. اینها همه سؤالهایی بود که گاه و بیگاه در آن زمان کوچک ذهن مرا به خود مشغول میکرد و گاهی برای آنها هیچ جوابی نداشتم و گاهی هم برای هر کدام جوابهای بیشمار. حالا این افکار جایگزین مهر پدر شده بود و جرأت پرسیدن این سؤالها را از کسی نداشتم. حالا که بزرگ شدهام مادر هم بارها مرا نصیحت میکند که به زندگی خودم سر و سامانی بدهم و همین موجب برق امیدی در نگاه مادر میشود.
صبح فردا بعد از پایان درس استاد صدایم زد و گفت: با شما کار دارم. مرا همراه خود به دفتر برد. در حالی که لبخندی بر لب داشت از من خواست روی صندلی بنشینم. خودش هم در کنارم نشست و گفت: میخواهم در مورد موضوعی با شما صحبت کنم. ابتدا خیال کردم قصد دارد در مورد درسم صحبت کند. رو به او کردم و گفتم: سر و پا گوشم، بفرمایید استاد. هنوز آن لبخند از چهرهاش گم نشده بود تا اینکه پرسید: مژگان نامزد داری؟ با شنیدن این حرف تعجب کردم و گفتم: نه خانم زوده. ادامه داد و گفت: دانشجوی خوب و سر به راهی را برات سراغ دارم. دانشجوی دانشکده خودمان هست. سعید سلطانی. با شنیدن اسم سعید تکانی خوردم و گفتم: استاد عرض کردم فعلاً قصد ازدواج ندارم. ولی استاد بار دیگر حرفش را تکرار کرد و شروع به تعریف کردن سعید نمود. استاد تا حدودی با سعید و خانوادهاش آشنایی داشت. سرم را به زیر انداخته بودم و بعد از پایان یافتن صحبتهای استاد از او خداحافظی کردم و از دفتر خارج شدم. حالا افکار جدیدی به ذهنم راه یافته بود که میدانستم تا مدتی دستبردارم نیست.
سرنوشتم داشت رقم میخورد. میبایست برای آیندهام تصمیم درست بگیرم. کلاس درس شروع شد. چیزی از درس در کلهام فرو نمیرفت. فکر و ذکرم حرفهایی بود که استاد بر زبان آورده بود. حالا دیگر سعید را به عنوان یک مزاحم نمیدیدم. او کسی بود که میخواست سرنوشتم را رقم بزند. کسی که دوست دارد همدم و همرازم شود. ظهر که به خانه آمدم رو به مادر کردم و تمام حرفهایی که استاد گفته بود بر زبان آوردم. اشک شوق در چشمان مادر جمع شده بود تا اینکه گفت: مژگان باید با داییت صحبت کنی. عصر مادر تماس تلفنی با دایی گرفت و کلی با او صحبت کرد. شب بود که آنها به خانهامان آمدند. دایی مانند قاضی روبروی هر دو ما نشسته بود و فقط سؤال میپرسید و میدانستم دایی قدری به این موضوع حساس شده و باید آنچه که حقیقت دارد را بر زبان بیاورم و زیاد به احساسها و عواطف میدان ندهم. چند روز دیگر کلاس داشتم. ولی گذشت این چند روز همانند چند ماه سپری شد. زنگ درس که به پایان رسید سعید نزدم آمد و در مورد جزوه درسی صحبت کرد. این بار او را تحویل گرفتم. تا حدودی مسیر خانه را با هم طی کردیم. خیلی مؤدب به نظر میرسید. منهم سرم را به زیر انداخته بودم. از هم خداحافظی کردیم. مهر او داشت کم کم بر دلم مینشست و به نظر میرسید مرد ایدهال زندگیام باشد. فردا او را در دانشکده دیدم، جلو آمد و پرسید: کی خدمت برسیم. پدر میخواهد خانهاتان بیاید. کمی خجالت کشیدم. سرم را به زیر انداختم و گفتم: خبرتان میدم، با مادر صحبت کنم. دلم به طپش افتاده بود. خداحافظی کرد و از هم جدا شدیم. ناگهان دو دلی به سراغم آمد. پشیمان شدم. با خود گفتم کاش جواب مثبت را نداده بودم. ولی بعد گفتم: هر چه باداباد. البته حرفهای استاد بی تأثیر نبودند. ظهر درخانه با مادر در مورد آمدن آنها به خانهامان صحبت کردم. تا اینکه قرار شد با پیشنهاد دایی چندشب دیگر بیایند. در این مدت چند روز مدام صحبت من با مادر در مورد سعید بود. انگار مادر در این مدت بیماریاش را فراموش کرده بود. شب موعود فرا رسید. دایی و زن دایی به خانهامان آمدند.
زن دایی مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی شد. به کمکش رفتم. زن دایی حین تمیز کردن لیوانها خندهای کرد و گفت: مژگان ایشاءاله مبارکه، کی عروسیه؟! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: هنوز که جواب مثبت رو به اونا ندادیم. فقط گفتیم بیان خونمون. زن دایی زن جوان و خوش برخوردی بود. حالا از شوخی کردن با من دست بردار نبود و من هم پاسخی برای هر کدام از جوابهایش داشتم. ناگهان صدای زنگ آیفون بلند شد. دایی از درون اتاق فریاد زد: زود باشید. خودش برای استقبال به جلو در ورودی رفت. دل در دلم نبود. صدای ضربان قلبم را میشنیدم. دست پاچه شده بودم. صدای سلام و علیک و احوالپرسی به گوش رسید. دایی به آنها خوشامد میگفت. هنوز مدتی از آمدنشان نگذشته بود که زن دایی صدایم کرد. چای را در استکانهایی که در سینی چیده بود آرام آرام ریختم. سینی را برداشتم. با گفتن سلام جلو رفتم. سینی چای در دستانم میلرزید. شروع به پذیرایی کردم. سینی را روی میز گذاشتم و کنار زن دایی نشستم. با دیدن آنها دانستم سعید با پدر، خواهر و شوهر خواهرش آمده است. دایی اشاره کرد که مادر را از درون اتاق نزد آنها بیاورم. درون اتاق رفتم. صندلی چرخدار را هل دادم و با مادر وارد سالن شدیم. همه به احترام مادر از سر جایشان بلند شدند. سلام و احوالپرسیها شروع شد. ناگهان تلاقی نگاه مادر با نگاه پدر سعید همه را بر جای خود میخکوب کرد. این تلاقی نگاه همه را تا چند لحظه در سکوتی مبهم فرو برد. سکوتی که سؤالی را برای دیگران در برداشت. چند لحظه بعد دایی سخن را آغاز کرد. ابتدا از کار سعید پرسید. پدر سعید در جوابش گفت: هر دو همراه هم در یک خانه قدیمی زندگی میکنند. یک مغازه برای خود بعد از بازنشستگی دست و پا کرده که سعید هم به کمک او در آنجا کار میکند. پدر سعید حرفهای زیادی برای گفتن داشت که شنیدن آنها مرا بیشتر با سعید آشنا میکرد. بعد از پایان سخنهای پدر سعید نوبت به دایی بود. او از زندگی مادر گفت. از زندگی من حرفها زد. حرفهایی که گاه خنده بر لبان حضار مینشاند و گاه هالهای از غم صورت آنها را میپوشاند. پدر سعید بعد از پایان سخنهای دایی ادامه داد سعید هم اکنون تنهاست و نیاز به یک همدل و همدم داره که بتونه کمی از بار سنگین مشکلاتش را از شانه خالی کنه. دایی در جواب پدر سعید گفت: میدونید که خواهرم جانباز و مژگان هم، هم فرزند و هم پرستار اونه. تو این دنیای به این بزرگی بعد از خدا منو دارن. گهگاهی که فرصت پیدا کنم به اونا سر میزنم، هم خودم آروم میگیرم، هم اونا تسکین پیدا میکنن. شاید اینها بتونن برای هم سنگ صبور خوبی باشن. شوهر خواهرم هم که اونا رو به امون خدا سپرد و رفت. خواهرم هم پدر بود و هم مادر...
اشک در چشمان من حلق زده بود. دوست نداشتم در نگاه دیگران نظری بیندازم. سکوت حاکم بود. من میدانستم بقیه هم حال مرا دارند. نگاهی به مادر کردم.ولی او مصمم و استوارتر از همیشه نشسته بود و اخم بر چهره نداشت. ناگهان پدر سعید گفت: مادر مژگان پرستار همه شیرمردانی بوده که اکنون زیر خروارها خاک هستند ولی جایگاهشان در آسمان هست. مادر مژگان پرستار سردارانی بود که اکنون هر کدام جایگاه والایی در جامعه دارند. چه کسی میتونه فعالیتهای بی وقفه ایشان را در جبهههای نبرد بیان کنه. در اون باران گلوله ایشان همچون شیرزنی بر سر بالین مجروحان میشتافت و در اون دشت و بیابون و در اون گرمای سوزان که پاها از شدت گرما تاول زده بود همچون فرشتهای مهربان بالای سر مجروحان بود و به مداوای آنها میپرداخت. در آن هنگام نگاهی به مادر کردم. سرش را به زیر انداخته و سکوت سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود و من احساس غرور میکردم. حرفهای پدر سعید مو را از بدن انسان سیخ میکرد. پدر سعید ادامه داد: باید قدر این چنین شیرزنان را دانست و بر دستان آنان بوسه زد و خاک پای آنان را توتیای چشم خود کرد. با شنیدن این سخنان ناگهان بغض مادر ترکید و ناخودآگاه در میان اشک و ناله خود خاطرهای را بر زبان آورد که گاهی از او نشنیده بودم: زمانی که مجروحان بر پهنای دشت افتاده بودند و صدای نالههای آنها با صدای توپ و تانک درهم آمیخته شده بود به سراغ یکی از مجروحان شتافتم. مادر نفسی تازه کرد و ادامه داد: با دیدنم فریاد زد: خواهر برگرد، برگرد نیروهای عراقی دارن میرسن. ممکنه اسیر بشی. نمیخواد مرا مداوا کنی. ولی من بدون توجه به التماسهای او مشغول باندپیچی پایش شدم که خون زیادی از آن رفته بود. ناگهان اون رزمنده برای نجات من روی زمین غلتید و به گودال عمیقی که آنجا بود خود را انداخت و من توان رفتن در آن گودال را نداشتم و من توانستم از آن میدان جان سالم به در برم. صحنه را با چشمان خود دیدم. من که فرشته نجات نبودم. اون مجروحان فرشته نجات من بودند. من شرمنده همه اونا هستم. پدر سعید بعد از پایان حرف مادر گفت: در جبهه درس ایثار و خودگذشتگی آموختیم. در آنجا من و منیتی وجود نداشت.
هر کس دوست داشت جان دیگری را نجات دهد و این خود یک افتخار و سربلندی برای هر ناجی بود که به دنبال همچنین موقعیتی میگشت. مادر گفت: از یک سرباز در اون آتش و خون صدای العطش شنیدم. به طرفش دویدم. سربازی عراقی بود که ناله میکرد. قمقمهای آب از کمربند یک شهید ایرانی باز کردم. آب را در دهانش ریختم. چشمانش را باز کرد. با زبان عربی پرسید: ایرانی هستی؟ در حالی که نای حرف زدن نداشتم با پلکهایم جوابش را دادم. اشک از چشمانش سرازیر شده بود. چند جرعه آب که خورد آرام آرام شروع به صحبت کرد. من نمیدانستم چه میگوید. کلمههایی را که بر زبان میآورد دست و پا شکسته حفظ کردم. چشمانش را بست و خاموش شد. زمانی که اوضاع بهتر شد و توانستم به پشت جبهه برگردم اون کلمهها را برای یکی از رزمندگان که عرب زبان بود ادا کردم. در حالی که اون رزمنده عرب تحت تأثیر حرفهای اون عراقی قرار گرفته بود گفت اون عراقی گفته مرا در خاک ایران دفن کنید با شهدای خودتون. صحبتهای مادر همه را در سکوتی سنگین محبوس کرده بود. ناگهان زن دایی سکوت را شکست و گفت: آقا سعید و مژگان خانم اگر حرفی دارن با هم بزنن. با اشاره دایی از سر جایم بلند شدم.
مجلس آن شب به خوبی پایان پذیرفت. شب هنگام خواب به چشمانم نمیآمد. فکر و یاد سعید از کلهام پریده بود. شنیدن خاطرات جبهه و جنگ مادر و رشادتهای او که اکنون تکه گوشتی در صندلی چرخدار بود مرا بر جای خود میخکوب میکرد. بالای بالینش رفتم. او نیز بیدار بود. دستی بر دستانش کشیدم و پرسیدم: مادر پدر سعید را میشناختی؟ مادر که درحال و هوای خودش بود ناگهان بغضش ترکید. از پرسیدن خود پشیمان شدم. آثار پشیمانی را در چهرهام دید. لبخندی بر چهره نشاند و سفره دلش را باز کرد: زمانی که در جبهه بودیم آمبولانسی که مجروحان را حمل میکرد مورد اصابت خمپاره دشمن قرار گرفت. پدر سعید راننده آمبولانس بود. بعد از مجروحیتمان هیچ کدام از حال و وضع هم خبر نداشتیم و من همواره فکر میکردم که پدر سعید که خواستگار من بود و قرار ازدواج با هم داشتیم شهید شده. هر چه جویای سلامتی او میشدم کمتر مییافتم. من هم میدانم که او هم خیال میکرده من شهید شدهام. همیشه داغ جدایی او برایم تازگی داشت.
اکنون بعد از گذشت سالها همدیگر را در این مراسم ملاقات کردهایم. دیداری که بعد از گذشت سالها ناامیدی اتفاق افتاده، دیداری که تازگی و شگفتی را به همراه دارد. دیداری که بعد از مدتها هیچ گاه انتظارش را نداشتم. اشک در چشمان من و مادر حلقه زده شب به نیمه رسیده، آرام به رختخواب میروم. به امید آیندهای بهتر برای زندگی مشترک مادر و پدر سعید چشمانم را برهم مینهم و سعید را مرد ایدهآل زندگی آینده خود میدانم.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی