صفحه 5--8 بهمن 92
پيران سخن به تجربه گويند:گفتمت:علم و عمل
عباس کشتکاران
مقاله هشتم
نه من ز بيعملي در جهان ملولم و بس
ملامت علما هم ز علم بيعمل است
ويل دورانت، يک جلد از تاريخ، يازده جلدي خود را، به تفصيل، به عصر ولتر اختصاص داده است. او در آغاز با «پوزش» از آن همه «تفصيل»، و براي نشان دادن سبب «پر گوئي ناگزير» ميآورد: «اين جلد زندگي آشفته و توأم با آوارگي ولتر را رشتهاي براي به هم پيوستن ملتها و نسلها ميسازد و او را برجستهترين و نمايانترين چهرة اروپا، از هنگام مرگ لوئي چهاردهم تا زمان سقوط باستيل، ميشمارد، کدام يک از مردان يا زنان آن روزگار بيش از ولتر در انديشة مردم روزگار ما اثر نهاده است؟
گئورگ براندس گفته است: «ولتر عصري را در خود خلاصه کرده است» و ويکتور کوزن گفته است: «شاه واقعي قرن هيجدهم ولتر بود» بيائيد اين شعلة زنده قرن هيجدهم را دنبال کنيم». (تاريخ تمدن ـ عصر ولتر ـ آغاز کتاب ـ بدون شماره صفحه ـ زير عنوان پوزش)
امّا ما که نيز خود وامدار ويل دورانت، در بسياري از بخشهاي اين دفتريم، نه از
سر شيفتگي، به ولتر و هم روسو، به همانگونه که در مقاله «صومعه نشينان» نشان داديم، و هم روايت خانم ها آرنت را، درباره آنان پذيرفتيم، در بيخبري فيلسوفان انقلاب فرانسه از دنيا، و بدين سبب با اشاره و اجازه، خواجه بزرگمان، حافظ قرآن که به حق چون همه فارسي زبانان شيفته اوئيم، به کار بوته گذاري و عيار شناسي از نقدها گشتهايم، و اينک به سخن راست «ملامت علما هم ز علم بيعمل است»، درصدد نشان دادن بيعملي آن بيخبران هستيم.
ويل دورانت، با همه شيفتگي اما چون يک مورخ امين، به کنايه، ولتر را چون زياد امير خونريز عرب، که او را فرزند مادرش لقب داده بودند، با اين عبارت، از پي روز زادن او آورده است «در 21 نوامبر 1694 در پاريس زاده شد ... پدر احتمالي او فرانسوا آزوئه وکيل توانگري بود ...». (همان ـ صفحه 3) «مادرش مارگريت دومار تبارشناسي اصيلي داشت و دختر کارمند پارلمان و خواهر بازرس کل گارد شاهي بود، ولتر به کمک اينان به دربار لوئي چهاردهم راه يافت و سر زندگي و بذله گوئي پر نشاط او خانهاش را به سالون کوچکي مبدل ساخت ...». (همانجا و همان صفحه)
«در ميان دوستان خانوادة ولتر چند تن «آبه» بودند، اين عنوان، که به معني پدر بود، به هر روحاني اطلاق ميشد، اعم از اينکه، در رتبه بخشان قرار گرفته بودند يا نه. بسياري از آبهها همچنانکه جامة روحاني به تن داشتند مرد دنيا شدند و در جامعه درخشيدند، برخي از آنان به محافل بد نام بستگي داشتند، و برخي واقعاً، ولي در نهان موافق عنوان روحاني خود ميزيستند. آبه دو شاتو نون اولين معلم ولتر بود. او که مردي با فرهنگ وسيع و آزاده بود، شاگرد خويش را با کفر نيتون و شکاکيت مونتني آشنا ساخت. به روايت يک داستان کهنه، ولي مشکوک، حماسه هجائي
موسي نامه را، که مردم پنهاني رونوشت کرده و دست به دست ميگردانيدند، به آن پسر بچه رساند. مضمون حماسه اين بود که دين، هرگاه از اعتقاد آن به باري تعالي بگذريم، وسيلهاي در دست فرمانروايان براي ارعاب و رام کردن مردم است». (همان ـ صفحه 3 و 4)
«ولتر پس از آنکه تحصيلات خود را به پايان رساند، بر آن شد که فعاليت ادبي پيشه سازد، ولي پدرش، که نويسندگي را ماية بينوائي ميدانست، وي را به تحصيل حقوق واداشت ... ولتر مينويسد: «از بسياري از مطالب بيجا و ناسودمندي که ميخواستند مغز مرا با آنها پر کنند بيزار بودم. شعار من اينست: دانش بايد سودمند باشد» او به انجمن چندين شکاک اپيکوري، که در پرستشگاه بقاياي صومعه قديمي شهسواران پاريس گرد آمده بودند راه يافت. رهبر آنان فيليپ دوواندوم، روحاني بزرگ فرانسه بود. که درآمد کليسائي سرشار و اعتقاد ديني
ناچيز داشت.
در ميان آن «سبو کشان اين دير رند سوز» چند تن آبه نيز به رندي افتاد بودند و ولتر «به آساني خويشن را با اين مردم همرنگ ساخت، و با گذراندن وقت خويش با چنين عياشان، تا ساعت ده شب، که تا آن وقت تنها از خدا بيخبران از خانه دور ميماندند، پدر خود را رنجه ميکرد.
ولتر ظاهراً بدرخواست پدر به خدمت سفير کبير فرانسه در لاهه درآمد (سال 1713) و در همانجا به اولمپ دونوايه دل باخت ... و بدو وعدةپرستش ابدي داد ... سفير به پدر او اطلاع داد که فرانسوا (نام اوليه ولتر) براي کارهاي ديپلوماتيک ساخته نشده است، پدر فرزندش را به خانه فرا خواند، از ارث محروم کرد و تهديد کرد وي را به جزائر هند غربي خواهد فرستاد. فرانسوا از پاريس به او لمپ نوشت که هرگاه نزد او نيايد، خود را خواهد کشت. او که دو سال از ولتر خردمندتر بود، پاسخ داد که بهتر است با پدر آشتي کند و حقوقدان خوبي شود. ... پميت با يک کنت زناشوئي کرد. اين گويا آخرين ماجراي عشقي ولتر است. او چون همه شاعران حساس و عصبي بود، ولي از نيروي جنسي چندان بهرهاي نداشت». (همان ـ صفحه 5)
ما در همين جا به بيعملي، اين سبوکش دير رند سوز، دست يافتيم، يکي آنکه او براي کارهاي ديپلوماتيک ساخته نشده است، و ديگر آنکه، آن بينيروئي، به او اجازه نوشکامي، که سرانجام همة خوشگذرانيهاي بشر است، نميداده است.
ولتر رندي بود، به آنگونه که خواجه ما وصفش را فرموده «مرا روز ازل کاري
به جز رندي نفرمودند / هر آن قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد ـ مجال من همين باشد که پنهان مهر او ورزم / کنار و بوس و آغوشش چگويم چون نخواهد شد».
شايد ترجمه غزل «مرا مهر سيه چشمان ز دل بيرون نخواهد شد» در دست ولتر بوده است، که خود «در بيست و پنج
سالگي به مارکيز دو ميبور نوشت دوستي هزار بار از عشق ارزندهترست. ظاهراً من هيچ براي شور و شهوت آفريده نشدهام. عشق را اندکي مهمل و مضحک مييابم ... و بر آنم که براي هميشه از عشق چشم بپوشم». (همان ـ صفحه 5)
او به آنچه که گفته، شايد از حديث خود، به حديث شاعر و خواجه و حافظ ما رسيده بوده است «گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار / صاحبدلان حکايت دل خوش ادا کنند».
ولتر از جمله کساني ميبود که در دربار تقريباً شاهانه دوشس دومن از جمله نديمان بود. اين دوشس همسر لوئي اوگوست دوک من، يکي از دو تن فرزندان نامشروع لوئي چهاردهم بود، که در اول سپتامبر 1715 درگذشته بود. اين شاهزاده که به فرمان پدر به فرزندي او مشروعيت بخشيده بودند، مرد ناتوان و مهرباني بود، که در ملک نهصد هزار ليوري خود در ناحيه شو بيرون شهر پاريس به آسودگي و در ميان شکوه و جلال ميزيست. اما همسر
بلند پروازش او را براي رسيدن به نيابت سلطنتي که پادشاهش نتيجة لوئي چهاردهم، لوئي پانزدهم که بيش از پنج سال نداشت به جلو ميبرد.
«با مرگ لوئي چهاردهم، شاهي هفتاد و دو ساله، او و همراه آن عصري به سر آمد، «قرن بزرگ» که با شکوه پيروزيهاي نظامي و تابش شاهکارهاي ادبي و جلال هنر باروک آغاز شد، با انحطاط هنر و ادب، و خستگي و بينوائي مردم، و شکست و سرافکندگي فرانسه پايان يافت. مردم اينک با شک و اميد چشم به دولتي دوختند که پس از مرگ
لوئي چهاردهم، شاه شکوهمندي که مرگش کسي را سوگوار نکرد، زمام امور فرانسه را بدست ميگرفت.
رقابت بر سر نيابت سلطنت ميان آن مرد ناتوان و مهربان که بنا به وصيت شاه، با کوشش بياندازه دوشس که بايد بدو ميرسيد با فيليپ دوم دوک در اورلئان که او نيز تربيت يافته و
دست آموز آبهاي بود، که اين کشيش را نيز مظهر پليدي و رذالت وصف کردهاند، رقابت ميان اين دو شاهزاده، به سود فيليپ پايان ميگيرد، و او که وعده اصلاحات را به مجمعي از پارلمان پاريس، رهبران طبقه نجبا و بزرگان دولت، داد، و گفت «کساني در اين انجمن گرانمايه گرد آمدهاند، به من ياري خواهند داد و من راهنمائيها و توضيحات را از شما درخواست ميکنم». (همانجا صفحه 8 و 9)
«فيليپ به اصلاحات و اقداماتي براي بهبود وضع اقتصادي و تجارت دست زد، شمار افراد ارتش به 25000 تن کاهش داده شد. سربازان مرخص شده تا شش سال از ماليات معاف شدند، ماليات کساني که داراي هشت فرزند بودند، براي هميشه بخشوده شد ... مالياتهاي ديگر کاهش يافت.
سوء استفاده در گردآوري اين مالياتها جرم شناخته شد، صدها تن از کارمندان غيرضروري دولت کنار نهاده شدند، تنها در پاريس 2400 کارمند دولت کنار نهاده شدند. يک «اطاق دادگستري» تأسيس شد، و همة سرمايه داران، بازرگانان، اسلحه سازان، و کسان ديگري که به اغفال دولت متهم بودند به آنجا احضار شدند. (نتيجه آنکه برخي از مجرمين) به ضبط اموال، يا به زندان ابد با اعمال شاقه محکوم شدند، برخي از محکومان را دار زدند، برخي را در برابر مردمي که شادي و هلهله ميکردند به پيلوري بستند، چند تن از سرمايهداران که از تبرئه خود نااميد شده بودند خودکشي کردند ...».
اما اين رو بناي کار بود، عمق کار فساد و تباهي که بناي خانه کنان گشته بود، بام اندائي خانه را بيثمر و بيهده ساخته بود، چه بسياري از متهمان با دادن رشوه به مأموران «اطاق دادگستري» يا به دوستان نايب السلطنه و يا به معشوقههاي وي، از رنج بازپرسي يا محکوميت رستند.
«فساد و رسوائي بدانجا کشيده شد که به جاي آنکه متهمان و محکومان در رشوه دادن پيشگام شوند، درباريان از آنان رشوه خواستند، يکي از درباريان به سرمايهداري که 1200000 ليور جريمه شده بود، وعده داد در ازاي دستمزدي به مبلغ 300000 ليور ترتيب معافيت او را از پرداخت جريمه بدهد. سرمايهدار پاسخ داد «کنت عزيز دير آمدهاي هم اکنون با زن تو قرار مشابهي با نصف همين قيمت گذاشتهام». (همان صفحه 10 و 11)
خُب، خانه از پاي بست ويران را اگر هر صاحبخانهاي نتواند، سر پا نگاه دارد، و در نقش ديوار خود را سرگرم سازد، سرانجام به همين سرنوشت دولت فرانسه دچار ميشود. راستي اينست که چون موريانه فساد، پايهها را سست و متزلزل و آماده فرو ريزي کرد، اصلاحات
رو بنائي و شعاري، مانع فرو ريختن بنا نخواهد شد، اصلاحگران، يا بايد، پايه بنا را با تغييرات اساسي محکم کنند، يا منتظر دگرگونی اساسی بمانند. تا به لرزشي بنا و هر چه در آنست فرو ريزد،
که سخن خواجه است و سخن خواجه درست «بوي دل کباب من آفاق را گرفت / اين آتش درون بکند هم سرايتي».
سرانجام بساط «اطاق دادگستري» برچيده ميشود و «در فرمان انحلال اطاق دادگستري» (مارس 1717) با صراحتي که کمتر در بيانة دولتها به چشم ميخورد، گفته شده بود «فساد آنچنان گسترش يافته بود و همة طبقات را به خود آلوده کرده که مجازات گناهکاران بيآنکه بازرگاني و نظم عمومي کشور دستخوش آشوب و بيساماني خطرناک شوند، غير ممکن مينمود». (همانجا ـ صفحه 11)
اين سرنوشت شوم همة حکومتهاي از مردم بريده است، که سرنوشت دولت و ملت را بدست گروهي اندک خود خواه و سودجو، ميدهند،
اگر چه خود نيز آزمند و سودجو نباشند، دستياران آنان چنان غرق در فساد و تباهي خواهند شد، که فرانسويان آنرا تجربه کردهاند.
اصلاحات در چنين جامعهاي، حتي بدست اصلاحگران دور از فساد، وسمه بر ابروي کور کشيدن است، چه خواسته اصلاحگر فيليپ، با اوصافي که از او بدست دادهاند، باشد،
هر چند که او را «فرمانروائي روشنفکر و آزاديخواه» نيز دانستهاند.
در اين ميان، رقابتهاي شاهزادگي، تيشه ي ديگري است که بر ريشه اين جامعه غرق در فساد و تباهي زده ميشود. «چون دوک و دوشس دومن در شورا (شورائي که با استفاده از حق اعتراض که فيليپ داده بود) از تصويب پارهاي از فرمانهاي وي سرباز زدند، و به وسيله دسيسههاي خود با نايب السلطنه همچنان مخالفت مينمودند، فيليپ فرصت را غنيمت شمرد و اين حرامزادههاي درباري را از مقام شاهزادگي محروم کرد ...
دوشس دومن، که حاضر نبود به شکست تن در دهد، با صرف پول، چند هجو نويس را بر آن داشت که نايب السلطنه را به باد هجو گيرند. نايب السلطنه اين نيشها را با نشاني «فيليپکها و چيزهائي که ديدهام»، منتسب به ولتر، با شکيبائي و بردباري قديس سباستانولومس تحمل کرد و ناديده گرفت». (همانجا ـ صفحه 20)
««سن سیمون» در يک بخش اختصاصي در تذکرههاي خود، به توصيف جوان تازه به دوران رسيدهاي ميپردازد که در دوره نيابت سلطنت سر و صداي زيادي به پا کرد: آروئه فرزند سر دفتري که تا پايان عمر در خدمت من و پدرم بود ... در اين هنگام (1716) براي سرودن شعرهاي بسيار هجائي و بسيار گستاخانه به تول تبعيد شد. اگر همين آروئه، که تحت نام ولتر شاعري بزرگ و عضو آکادمي شد، در جهان ادبيات مرد برجستهاي نميشد، و در نزد مردمي معين ارج و اهميت نمييافت خويشتن را به نوشتن اين سطور سرگرم نميساختم». (همان ـ صفحه 27)
اين سن سيمون که در تذکرة خود،
اين چنين با خوي اشرافي، و از ديدگاه بزرگان به زيردستان، از ولتر آن توصيف را بدست داده، «از استعدادهاي بياصل و نسب بيزار بود ... و به خانواده فيليپ نزديک». (همان ـ صفحه 7)
«اين جوان تازه به دوران رسيده که اکنون بيست و يکساله بود، خود را «لاغر، بلند، و بيکفل، توصيف نمود» شايد به سبب همين ناتواني بود که از نزد ميزباني به نزد ميزباني دگر ميرفت، و به خاطر اشعار سرزنده، بذله گوئيها، سخنان فراوان
بدعت آميز، و زن نوازيهاي خويش، حتي در انجمن بزرگان به او خوش آمد ميگفتند، به ويژه در سو، با هجو
نايب السلطنه، دوشس دومن را خوشنود ميساخت.
چون فيليپ اسبان خود را در اصطبل به نصف کاهش داد، آروئه به طنز گفت، بهتر اين بود که به جاي اين کار نيمي از خراني که دربار والا حضرت را انباشتهاند بيرون ميريخت، بدتر از آن، گويا شعري درباره وضع اخلاق و کردار دوشس دوبري سرود و
بر سر زبانها انداخت، اين شعر، که ولتر آنرا از خود ندانست، بعدها در مجموة آثار وي به چاپ رسيد.
نايب السلطنه ميتوانست ولتر را به سبب هجوهائي که درباره خود او مينوشت، چون اغلب نا حق بود، ببخشد، ولي از هجو او دربارة دخترش سخت دل آزرده گشت، زيرا بيشرشان حقيقت داشت، در 5 مه 1716 فرماني بر اين مضمون صادر کرد: «آقاي آروئه کهين به تول فرستاده شود». اين شهر در 480 کيلومتري پاريس بود و بخاطر دباغي متعفنش شهرت داشت ... پدر آروئه به اصرار از نايب السلطنه خواست که فرزند وي را به جاي تول، به سولي ـ سوار بوار ... بفرستد.
ولتر بزودي شعري به نام رساله به عاليجناب دوک داورلئان خطاب به نايب السلطنه سرود و در ضمن تأکيد بر بيبيگناهي خود، درخواست آزادي کرد». (همانجا ـ صفحه 28)
فيليپ او را مورد عفو قرار داد و او در پايان سال، به پاريس بازگشت، چندي در پاريس گشت و اشعاري مستهجن، اغلب سطحي، و هميشه زيرکانه سرود، و در نتيجه مردم هر شعر هجائي را که در کافههاي پاريس سر زبانها ميافتاد، به آروئه نسبت ميدادند».
«شعري، که منظور شعر، آشکارا، لوئي چهاردهم و مادام فلتون است، و نويسندگي واقعي شعر آ.ال. لوبرن بود، که بعد از ولتر، که بار ملامت آن شعر
بر دوش وي افتاده بود، پوزش خواست، ولي مردم آروئه را به خاطر اين شعر تحسين ميکردند، در انجمنهاي ادبي به اصرار از او ميخواستند که شعر را براي آنها بخواند ... گزارشهائي که به نايب السلطنه رسيد، ولتر را به سرودن اين شعر و همچنين ظاهراً بحق، به سرودن يک شعر لاتيني متهم ساختند، به نام پسري فرمان ميراند: پسري (لوئي پانزدهم) فرمان ميراند، مردي که، به خاطر مسموم کردن و زنا با محارم انگشت نما شده است حکومت ميکند ... به ايمان مردم تجاوز شد ... کشور به اميد تاجي قرباني گشت، فرومايگاني چشم براه مرده ريگند، فرانسه در آستانه نابودي است.
نايب السلطنه در 16 مه 1717 «نامهاي سر به مُهر» دستور داد که «آروئه دستگير و به باستيل فرستاده شود» شاعر را در خانهاش غافلگير کردند، و اجازه ندادند جز جامهاي که به تن داشت چيز ديگري با خود به زندان ببرد». (همانجا ـ صفحه 28 و 29)
فرمانروايان کم خرد، خود بهترين مشوق، و بزباني بازتر، بهترين رهبران انقلابها ميباشند. آثار جواني بيست و يکساله، که «اشعاري گاه مستهجن، اغلب سطحي و هميشه زيرکانه ميسرود»، نميتواند، يکي از موجبات انقلاب فرانسه باشد، هر چند او هدف را خوب تشخيص داده باشد، که بر فرمانروائي که مورد نفرت مردم سرزمين خويش است، مردمي که زير بار کمر شکن فقر برخاسته از نابرابري، فساد، ستم، استبداد، و خودسريهاي با تبعيض، انسانها را مانند حشرات طبقه بندي کرده، سرکوفته و متنفر از حاکمان، که خود را از آتش ميدانند، و آنان را، «ز طين» به سرکشي، ابليس و هم در نقش ابليس، آمادة ديدن جرقهاي، هر چند کم سو که چون زده شد، مردم خود بهتر راه شعله ور ساختن را بهتر از هر کس ديگر ميدانند.
«ولتر اگر فيلسوف هم باشد، که گروهي در اينباره شک دارند، خود ميداند و خود ميگويد: «هيچ فيلسوفي نتوانسته است، حتي آداب و رسوم مردم کوچه خود را دگرگون سازد». (همان ـ صفحه 834)
در گفتگوي خيالي پاپ بنديکتوس چهاردهم با ولتر، که ويل دورانت آنرا زير عنوان، «پايان سخن در بهشت»، هر چند خيالي و هر چند
در حالي که هيچکدامشان در اين جهان نبودند، چون چکيده افکار آندو، و هم عقيده بودن و همفکران آندو است، خوب بر جاي خويش، آخرين فصل عصر ولتر نشانده است. پارهاي از اين گفتگو را ميآوريم، که خواننده اگر جويا باشد، بايد همة آنرا در تاريخ تمدن ويل دورانت بيابد و بخواند.
«بنديکتوس: گفتم که به زبان فليسوفان با شما سخن خواهم گفت، پاپ نيز ميتواند فليسوف باشد، اما نتایج فلسفه را به زباني بيان کند که نه تنها براي مردم قابل درک باشد، بلکه در اخلاق و احساسات آنان نيز اثر گذارد، بر ما مسلم شده است، و جهانيان نيز اکنون پي بردهاند، که قانون اخلاقي ساخته انسانها چندان مؤثر نيست که بتواند غرائز
غير اجتماعي انساني طبيعي را مهار کند. آنچه که حيات اخلاقيات همکيشان ما را بر پا نگاه داشته است، گر چه با جسم ما نيز سازگار نيست. قانون اخلاقي است که در سالهاي کودکي، به عنوان بخشي از دين و به عنوان کلام خدا،
نه انسان، به آنان آموخته ميشود، شما بر آنيد که اخلاق را نگاه داريد و معتقدات ديني را به دور افکنيد، اما اين معتقدات دينند که اخلاق را با روح انسان پيوند ميدهند. قانون اخلاقي را بايد بخش جدائي ناپذير دين سازيم، همان ديني که گرانبهاترين تکيه گاه هستي ما باشد و آنرا به مراتب بالاتر رساند.
ولتر: پس براي همين بود که موسي ادعا کرد با خدا گفتگو کرده است؟
بنديکتوس: انسان بالغ و رشيد چنين پرسشي نميکند.
ولتر: راست ميگوئيد.
بنديکتوس: از طعنة خام و خشن شما ميگذرم، حمورابي، لوکواگوس، و نوماپومپيلوس درست فهميده بودند که گفتهاند، اگر بنا باشد که اخلاق زير ضربات مداوم شديدترين غرائز خرد شود، بايد آن را بر شالودة دين استوار ساخت، شما نيز هنگامي که از پاداش و کيفر دهنده سخن ميگفتيد، به اين حقيقت توجه داشتيد، شما از نوکران و رعايایتان انتظار دينداري داشتيد، اما ميپنداشتيد که دوستانتان نيازي به دين ندارند.
ولتر: هنوز هم گمان ميکنم که فيلسوفان نيازي به دين ندارند.
بنديکتوس: چه ساده ميانديشيد، مگر کودکان ميتوانند فيلسوف شوند، مگر کودک ميتواند استدلال کند؟ جامعة بشري بر اخلاق استوارست، اخلاق متکي بر سيرت است، و سيرت انسان را در کودکي و جواني و سالهاي قبل از آنکه انسان بتواند خرد را راهنماي خويش سازد شکل ميگيرد.
اخلاق را در کودکي، و هنگامي که انسان نرم و تربيت پذير است، به او ميدهيم. در آن صورت است که انسان ميتواند، در برابر انگيزههاي خردگرايانه، و حتي استدلال خردگرايانه خويش پايداري کند. گمان ميکنم شما زود به تفکر پرداختهايد. انديشه يک خردگرائي ذاتي است، و تابع اخلاق نيست، ممکن است جامعه را از هم بپاشد و به ويراني کشد».
تا آنجا اين گفتگو کشيده ميشود، که پاپ از ولتر ميپرسد و ما و شما هم: «مرد کاملي نبوديد، فلسفة شما نيز کامل نبود، آيا هرگز با زندگي تهيدستان آشنا شده بوديد؟
ولتر: تنها دورا دور، امّا کوشيدم با تهيدستاني که در املاکم زندگي ميکردند، دادگر باشم و به آنان مساعدت کنم.
بنديکتوس: بلي شما خاوند خوبي بوديد، و ميکوشيديد که ايمان
تسلي بخش نوکرها و رعايایتان را با پرسش و آموزش ديني زنده نگاه داريد، اما سخنان شما، که براي انسان، پس از مرگ، اميدي باقي نميگذاشت، در سراسر فرانسه پراکنده شدهاند، ايا تاکنون به اين پرسش آلفرد دو موسه پاسخ گفتهايد؟
پس از آنکه تو و شاگردانت به بينوايان گفتيد يگانه بهشت بهشتي است که به دست خود آنان، بر روي زمين، احداث خواهد شد، و پس از آنکه بينوايان فرمانروايانشان را کشتند، فرمانروايان تازهاي بجاي آنان نشاندند، و فقر و بينوائي با هرج و مرج و ناامني بيشتري پايدار ماند،
در آن صورت چه دلداري تازهاي به بينوايان شکست خورده خواهيد داد؟
ولتر: من به آنها نگفته بودم که فرمانروايانشان را بکشند، من ميدانستم که فرمانروايان تازه چون فرمانروايان پيشين خواهند بود، و روش آنان بدتر از روش پيشينيان خواهد بود.
بنديکتوس: نميگويم که دگرگونی هميشه بيجا و ناموجه است، اما تجاربي که سلسله مراتب پايدار به ما آموخته است، و به آيندگان سپرده، حاکي از آنند که پس از هر دگرگونی باز گروهي فرمانروا و گروهي فرمانبردار، و گروهي دارا و گروهي تا اندازهاي نادار خواهند بود، ما نابرابر زاده شدهايم، و هر اختراع و پيچيدگي تازهاي در انديشه شکاف موجود ميان سادگان و هوشمندان، و ضعيفان و نيرومندان را فراختر ميسازد، پیشگامان دگرگونی با اميدواري بسيار، از آزادي، برابري و برادري سخن ميگفتند، غافل از آنکه اين اوهام را نميتوان يکجا در سر پروراند.
هرگاه براي مردم آزادي فراهم ميسازيد، به نابرابري مصنوعي مجال ميدهيد، که با نابرابري هاي طبيعي افزوده شود. براي جلوگيري از آن، ناچاريد آزادي را محدود کنيد،
بدين سان آزادي آرماني شما گاه گاه به جامعة تنگ استبداد درميايد. و در آشوب و آشفتگي، از برابري، جز يک نام، اثري برجاي نميماند.
ولتر: راست است». (همان از صفحه 871 تا پايان عصر ولتر ـ تاريخ تمدن)
بر سخن آن پاپ ميتوان سخنها راند،
هر چند او در بهشت به بهشت خيالي و پاپي خود تکيه زده و سخن گفته باشد، اما «راست است» ولتر را بايد در همين جا رها نکرد، و گفت: اينست ولتر يکي از آن فليسوفان صومعه نشين، و باز رو به سخن خواجه شيراز و حافظ قرآن و دوران کرد و بر زبان آورد:
حال خونين دلان که گويد باز
و ز فلک خونِ جم که جويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سِرِ حکمت به ما که گويد باز
شرمش از چشمِ مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زين جفا رخ بخون بشويد باز
بسکه در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موي تا نمويد باز
با ياري او بازنويسي اين نوشته شده
در يکم شهريور 1385 به آغاز شب
شنبه پنجم بهمن ماه 1392 به پايان رسيد ـ سپاس او را
مقاله هشتم
نه من ز بيعملي در جهان ملولم و بس
ملامت علما هم ز علم بيعمل است
ويل دورانت، يک جلد از تاريخ، يازده جلدي خود را، به تفصيل، به عصر ولتر اختصاص داده است. او در آغاز با «پوزش» از آن همه «تفصيل»، و براي نشان دادن سبب «پر گوئي ناگزير» ميآورد: «اين جلد زندگي آشفته و توأم با آوارگي ولتر را رشتهاي براي به هم پيوستن ملتها و نسلها ميسازد و او را برجستهترين و نمايانترين چهرة اروپا، از هنگام مرگ لوئي چهاردهم تا زمان سقوط باستيل، ميشمارد، کدام يک از مردان يا زنان آن روزگار بيش از ولتر در انديشة مردم روزگار ما اثر نهاده است؟
گئورگ براندس گفته است: «ولتر عصري را در خود خلاصه کرده است» و ويکتور کوزن گفته است: «شاه واقعي قرن هيجدهم ولتر بود» بيائيد اين شعلة زنده قرن هيجدهم را دنبال کنيم». (تاريخ تمدن ـ عصر ولتر ـ آغاز کتاب ـ بدون شماره صفحه ـ زير عنوان پوزش)
امّا ما که نيز خود وامدار ويل دورانت، در بسياري از بخشهاي اين دفتريم، نه از
سر شيفتگي، به ولتر و هم روسو، به همانگونه که در مقاله «صومعه نشينان» نشان داديم، و هم روايت خانم ها آرنت را، درباره آنان پذيرفتيم، در بيخبري فيلسوفان انقلاب فرانسه از دنيا، و بدين سبب با اشاره و اجازه، خواجه بزرگمان، حافظ قرآن که به حق چون همه فارسي زبانان شيفته اوئيم، به کار بوته گذاري و عيار شناسي از نقدها گشتهايم، و اينک به سخن راست «ملامت علما هم ز علم بيعمل است»، درصدد نشان دادن بيعملي آن بيخبران هستيم.
ويل دورانت، با همه شيفتگي اما چون يک مورخ امين، به کنايه، ولتر را چون زياد امير خونريز عرب، که او را فرزند مادرش لقب داده بودند، با اين عبارت، از پي روز زادن او آورده است «در 21 نوامبر 1694 در پاريس زاده شد ... پدر احتمالي او فرانسوا آزوئه وکيل توانگري بود ...». (همان ـ صفحه 3) «مادرش مارگريت دومار تبارشناسي اصيلي داشت و دختر کارمند پارلمان و خواهر بازرس کل گارد شاهي بود، ولتر به کمک اينان به دربار لوئي چهاردهم راه يافت و سر زندگي و بذله گوئي پر نشاط او خانهاش را به سالون کوچکي مبدل ساخت ...». (همانجا و همان صفحه)
«در ميان دوستان خانوادة ولتر چند تن «آبه» بودند، اين عنوان، که به معني پدر بود، به هر روحاني اطلاق ميشد، اعم از اينکه، در رتبه بخشان قرار گرفته بودند يا نه. بسياري از آبهها همچنانکه جامة روحاني به تن داشتند مرد دنيا شدند و در جامعه درخشيدند، برخي از آنان به محافل بد نام بستگي داشتند، و برخي واقعاً، ولي در نهان موافق عنوان روحاني خود ميزيستند. آبه دو شاتو نون اولين معلم ولتر بود. او که مردي با فرهنگ وسيع و آزاده بود، شاگرد خويش را با کفر نيتون و شکاکيت مونتني آشنا ساخت. به روايت يک داستان کهنه، ولي مشکوک، حماسه هجائي
موسي نامه را، که مردم پنهاني رونوشت کرده و دست به دست ميگردانيدند، به آن پسر بچه رساند. مضمون حماسه اين بود که دين، هرگاه از اعتقاد آن به باري تعالي بگذريم، وسيلهاي در دست فرمانروايان براي ارعاب و رام کردن مردم است». (همان ـ صفحه 3 و 4)
«ولتر پس از آنکه تحصيلات خود را به پايان رساند، بر آن شد که فعاليت ادبي پيشه سازد، ولي پدرش، که نويسندگي را ماية بينوائي ميدانست، وي را به تحصيل حقوق واداشت ... ولتر مينويسد: «از بسياري از مطالب بيجا و ناسودمندي که ميخواستند مغز مرا با آنها پر کنند بيزار بودم. شعار من اينست: دانش بايد سودمند باشد» او به انجمن چندين شکاک اپيکوري، که در پرستشگاه بقاياي صومعه قديمي شهسواران پاريس گرد آمده بودند راه يافت. رهبر آنان فيليپ دوواندوم، روحاني بزرگ فرانسه بود. که درآمد کليسائي سرشار و اعتقاد ديني
ناچيز داشت.
در ميان آن «سبو کشان اين دير رند سوز» چند تن آبه نيز به رندي افتاد بودند و ولتر «به آساني خويشن را با اين مردم همرنگ ساخت، و با گذراندن وقت خويش با چنين عياشان، تا ساعت ده شب، که تا آن وقت تنها از خدا بيخبران از خانه دور ميماندند، پدر خود را رنجه ميکرد.
ولتر ظاهراً بدرخواست پدر به خدمت سفير کبير فرانسه در لاهه درآمد (سال 1713) و در همانجا به اولمپ دونوايه دل باخت ... و بدو وعدةپرستش ابدي داد ... سفير به پدر او اطلاع داد که فرانسوا (نام اوليه ولتر) براي کارهاي ديپلوماتيک ساخته نشده است، پدر فرزندش را به خانه فرا خواند، از ارث محروم کرد و تهديد کرد وي را به جزائر هند غربي خواهد فرستاد. فرانسوا از پاريس به او لمپ نوشت که هرگاه نزد او نيايد، خود را خواهد کشت. او که دو سال از ولتر خردمندتر بود، پاسخ داد که بهتر است با پدر آشتي کند و حقوقدان خوبي شود. ... پميت با يک کنت زناشوئي کرد. اين گويا آخرين ماجراي عشقي ولتر است. او چون همه شاعران حساس و عصبي بود، ولي از نيروي جنسي چندان بهرهاي نداشت». (همان ـ صفحه 5)
ما در همين جا به بيعملي، اين سبوکش دير رند سوز، دست يافتيم، يکي آنکه او براي کارهاي ديپلوماتيک ساخته نشده است، و ديگر آنکه، آن بينيروئي، به او اجازه نوشکامي، که سرانجام همة خوشگذرانيهاي بشر است، نميداده است.
ولتر رندي بود، به آنگونه که خواجه ما وصفش را فرموده «مرا روز ازل کاري
به جز رندي نفرمودند / هر آن قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد ـ مجال من همين باشد که پنهان مهر او ورزم / کنار و بوس و آغوشش چگويم چون نخواهد شد».
شايد ترجمه غزل «مرا مهر سيه چشمان ز دل بيرون نخواهد شد» در دست ولتر بوده است، که خود «در بيست و پنج
سالگي به مارکيز دو ميبور نوشت دوستي هزار بار از عشق ارزندهترست. ظاهراً من هيچ براي شور و شهوت آفريده نشدهام. عشق را اندکي مهمل و مضحک مييابم ... و بر آنم که براي هميشه از عشق چشم بپوشم». (همان ـ صفحه 5)
او به آنچه که گفته، شايد از حديث خود، به حديث شاعر و خواجه و حافظ ما رسيده بوده است «گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار / صاحبدلان حکايت دل خوش ادا کنند».
ولتر از جمله کساني ميبود که در دربار تقريباً شاهانه دوشس دومن از جمله نديمان بود. اين دوشس همسر لوئي اوگوست دوک من، يکي از دو تن فرزندان نامشروع لوئي چهاردهم بود، که در اول سپتامبر 1715 درگذشته بود. اين شاهزاده که به فرمان پدر به فرزندي او مشروعيت بخشيده بودند، مرد ناتوان و مهرباني بود، که در ملک نهصد هزار ليوري خود در ناحيه شو بيرون شهر پاريس به آسودگي و در ميان شکوه و جلال ميزيست. اما همسر
بلند پروازش او را براي رسيدن به نيابت سلطنتي که پادشاهش نتيجة لوئي چهاردهم، لوئي پانزدهم که بيش از پنج سال نداشت به جلو ميبرد.
«با مرگ لوئي چهاردهم، شاهي هفتاد و دو ساله، او و همراه آن عصري به سر آمد، «قرن بزرگ» که با شکوه پيروزيهاي نظامي و تابش شاهکارهاي ادبي و جلال هنر باروک آغاز شد، با انحطاط هنر و ادب، و خستگي و بينوائي مردم، و شکست و سرافکندگي فرانسه پايان يافت. مردم اينک با شک و اميد چشم به دولتي دوختند که پس از مرگ
لوئي چهاردهم، شاه شکوهمندي که مرگش کسي را سوگوار نکرد، زمام امور فرانسه را بدست ميگرفت.
رقابت بر سر نيابت سلطنت ميان آن مرد ناتوان و مهربان که بنا به وصيت شاه، با کوشش بياندازه دوشس که بايد بدو ميرسيد با فيليپ دوم دوک در اورلئان که او نيز تربيت يافته و
دست آموز آبهاي بود، که اين کشيش را نيز مظهر پليدي و رذالت وصف کردهاند، رقابت ميان اين دو شاهزاده، به سود فيليپ پايان ميگيرد، و او که وعده اصلاحات را به مجمعي از پارلمان پاريس، رهبران طبقه نجبا و بزرگان دولت، داد، و گفت «کساني در اين انجمن گرانمايه گرد آمدهاند، به من ياري خواهند داد و من راهنمائيها و توضيحات را از شما درخواست ميکنم». (همانجا صفحه 8 و 9)
«فيليپ به اصلاحات و اقداماتي براي بهبود وضع اقتصادي و تجارت دست زد، شمار افراد ارتش به 25000 تن کاهش داده شد. سربازان مرخص شده تا شش سال از ماليات معاف شدند، ماليات کساني که داراي هشت فرزند بودند، براي هميشه بخشوده شد ... مالياتهاي ديگر کاهش يافت.
سوء استفاده در گردآوري اين مالياتها جرم شناخته شد، صدها تن از کارمندان غيرضروري دولت کنار نهاده شدند، تنها در پاريس 2400 کارمند دولت کنار نهاده شدند. يک «اطاق دادگستري» تأسيس شد، و همة سرمايه داران، بازرگانان، اسلحه سازان، و کسان ديگري که به اغفال دولت متهم بودند به آنجا احضار شدند. (نتيجه آنکه برخي از مجرمين) به ضبط اموال، يا به زندان ابد با اعمال شاقه محکوم شدند، برخي از محکومان را دار زدند، برخي را در برابر مردمي که شادي و هلهله ميکردند به پيلوري بستند، چند تن از سرمايهداران که از تبرئه خود نااميد شده بودند خودکشي کردند ...».
اما اين رو بناي کار بود، عمق کار فساد و تباهي که بناي خانه کنان گشته بود، بام اندائي خانه را بيثمر و بيهده ساخته بود، چه بسياري از متهمان با دادن رشوه به مأموران «اطاق دادگستري» يا به دوستان نايب السلطنه و يا به معشوقههاي وي، از رنج بازپرسي يا محکوميت رستند.
«فساد و رسوائي بدانجا کشيده شد که به جاي آنکه متهمان و محکومان در رشوه دادن پيشگام شوند، درباريان از آنان رشوه خواستند، يکي از درباريان به سرمايهداري که 1200000 ليور جريمه شده بود، وعده داد در ازاي دستمزدي به مبلغ 300000 ليور ترتيب معافيت او را از پرداخت جريمه بدهد. سرمايهدار پاسخ داد «کنت عزيز دير آمدهاي هم اکنون با زن تو قرار مشابهي با نصف همين قيمت گذاشتهام». (همان صفحه 10 و 11)
خُب، خانه از پاي بست ويران را اگر هر صاحبخانهاي نتواند، سر پا نگاه دارد، و در نقش ديوار خود را سرگرم سازد، سرانجام به همين سرنوشت دولت فرانسه دچار ميشود. راستي اينست که چون موريانه فساد، پايهها را سست و متزلزل و آماده فرو ريزي کرد، اصلاحات
رو بنائي و شعاري، مانع فرو ريختن بنا نخواهد شد، اصلاحگران، يا بايد، پايه بنا را با تغييرات اساسي محکم کنند، يا منتظر دگرگونی اساسی بمانند. تا به لرزشي بنا و هر چه در آنست فرو ريزد،
که سخن خواجه است و سخن خواجه درست «بوي دل کباب من آفاق را گرفت / اين آتش درون بکند هم سرايتي».
سرانجام بساط «اطاق دادگستري» برچيده ميشود و «در فرمان انحلال اطاق دادگستري» (مارس 1717) با صراحتي که کمتر در بيانة دولتها به چشم ميخورد، گفته شده بود «فساد آنچنان گسترش يافته بود و همة طبقات را به خود آلوده کرده که مجازات گناهکاران بيآنکه بازرگاني و نظم عمومي کشور دستخوش آشوب و بيساماني خطرناک شوند، غير ممکن مينمود». (همانجا ـ صفحه 11)
اين سرنوشت شوم همة حکومتهاي از مردم بريده است، که سرنوشت دولت و ملت را بدست گروهي اندک خود خواه و سودجو، ميدهند،
اگر چه خود نيز آزمند و سودجو نباشند، دستياران آنان چنان غرق در فساد و تباهي خواهند شد، که فرانسويان آنرا تجربه کردهاند.
اصلاحات در چنين جامعهاي، حتي بدست اصلاحگران دور از فساد، وسمه بر ابروي کور کشيدن است، چه خواسته اصلاحگر فيليپ، با اوصافي که از او بدست دادهاند، باشد،
هر چند که او را «فرمانروائي روشنفکر و آزاديخواه» نيز دانستهاند.
در اين ميان، رقابتهاي شاهزادگي، تيشه ي ديگري است که بر ريشه اين جامعه غرق در فساد و تباهي زده ميشود. «چون دوک و دوشس دومن در شورا (شورائي که با استفاده از حق اعتراض که فيليپ داده بود) از تصويب پارهاي از فرمانهاي وي سرباز زدند، و به وسيله دسيسههاي خود با نايب السلطنه همچنان مخالفت مينمودند، فيليپ فرصت را غنيمت شمرد و اين حرامزادههاي درباري را از مقام شاهزادگي محروم کرد ...
دوشس دومن، که حاضر نبود به شکست تن در دهد، با صرف پول، چند هجو نويس را بر آن داشت که نايب السلطنه را به باد هجو گيرند. نايب السلطنه اين نيشها را با نشاني «فيليپکها و چيزهائي که ديدهام»، منتسب به ولتر، با شکيبائي و بردباري قديس سباستانولومس تحمل کرد و ناديده گرفت». (همانجا ـ صفحه 20)
««سن سیمون» در يک بخش اختصاصي در تذکرههاي خود، به توصيف جوان تازه به دوران رسيدهاي ميپردازد که در دوره نيابت سلطنت سر و صداي زيادي به پا کرد: آروئه فرزند سر دفتري که تا پايان عمر در خدمت من و پدرم بود ... در اين هنگام (1716) براي سرودن شعرهاي بسيار هجائي و بسيار گستاخانه به تول تبعيد شد. اگر همين آروئه، که تحت نام ولتر شاعري بزرگ و عضو آکادمي شد، در جهان ادبيات مرد برجستهاي نميشد، و در نزد مردمي معين ارج و اهميت نمييافت خويشتن را به نوشتن اين سطور سرگرم نميساختم». (همان ـ صفحه 27)
اين سن سيمون که در تذکرة خود،
اين چنين با خوي اشرافي، و از ديدگاه بزرگان به زيردستان، از ولتر آن توصيف را بدست داده، «از استعدادهاي بياصل و نسب بيزار بود ... و به خانواده فيليپ نزديک». (همان ـ صفحه 7)
«اين جوان تازه به دوران رسيده که اکنون بيست و يکساله بود، خود را «لاغر، بلند، و بيکفل، توصيف نمود» شايد به سبب همين ناتواني بود که از نزد ميزباني به نزد ميزباني دگر ميرفت، و به خاطر اشعار سرزنده، بذله گوئيها، سخنان فراوان
بدعت آميز، و زن نوازيهاي خويش، حتي در انجمن بزرگان به او خوش آمد ميگفتند، به ويژه در سو، با هجو
نايب السلطنه، دوشس دومن را خوشنود ميساخت.
چون فيليپ اسبان خود را در اصطبل به نصف کاهش داد، آروئه به طنز گفت، بهتر اين بود که به جاي اين کار نيمي از خراني که دربار والا حضرت را انباشتهاند بيرون ميريخت، بدتر از آن، گويا شعري درباره وضع اخلاق و کردار دوشس دوبري سرود و
بر سر زبانها انداخت، اين شعر، که ولتر آنرا از خود ندانست، بعدها در مجموة آثار وي به چاپ رسيد.
نايب السلطنه ميتوانست ولتر را به سبب هجوهائي که درباره خود او مينوشت، چون اغلب نا حق بود، ببخشد، ولي از هجو او دربارة دخترش سخت دل آزرده گشت، زيرا بيشرشان حقيقت داشت، در 5 مه 1716 فرماني بر اين مضمون صادر کرد: «آقاي آروئه کهين به تول فرستاده شود». اين شهر در 480 کيلومتري پاريس بود و بخاطر دباغي متعفنش شهرت داشت ... پدر آروئه به اصرار از نايب السلطنه خواست که فرزند وي را به جاي تول، به سولي ـ سوار بوار ... بفرستد.
ولتر بزودي شعري به نام رساله به عاليجناب دوک داورلئان خطاب به نايب السلطنه سرود و در ضمن تأکيد بر بيبيگناهي خود، درخواست آزادي کرد». (همانجا ـ صفحه 28)
فيليپ او را مورد عفو قرار داد و او در پايان سال، به پاريس بازگشت، چندي در پاريس گشت و اشعاري مستهجن، اغلب سطحي، و هميشه زيرکانه سرود، و در نتيجه مردم هر شعر هجائي را که در کافههاي پاريس سر زبانها ميافتاد، به آروئه نسبت ميدادند».
«شعري، که منظور شعر، آشکارا، لوئي چهاردهم و مادام فلتون است، و نويسندگي واقعي شعر آ.ال. لوبرن بود، که بعد از ولتر، که بار ملامت آن شعر
بر دوش وي افتاده بود، پوزش خواست، ولي مردم آروئه را به خاطر اين شعر تحسين ميکردند، در انجمنهاي ادبي به اصرار از او ميخواستند که شعر را براي آنها بخواند ... گزارشهائي که به نايب السلطنه رسيد، ولتر را به سرودن اين شعر و همچنين ظاهراً بحق، به سرودن يک شعر لاتيني متهم ساختند، به نام پسري فرمان ميراند: پسري (لوئي پانزدهم) فرمان ميراند، مردي که، به خاطر مسموم کردن و زنا با محارم انگشت نما شده است حکومت ميکند ... به ايمان مردم تجاوز شد ... کشور به اميد تاجي قرباني گشت، فرومايگاني چشم براه مرده ريگند، فرانسه در آستانه نابودي است.
نايب السلطنه در 16 مه 1717 «نامهاي سر به مُهر» دستور داد که «آروئه دستگير و به باستيل فرستاده شود» شاعر را در خانهاش غافلگير کردند، و اجازه ندادند جز جامهاي که به تن داشت چيز ديگري با خود به زندان ببرد». (همانجا ـ صفحه 28 و 29)
فرمانروايان کم خرد، خود بهترين مشوق، و بزباني بازتر، بهترين رهبران انقلابها ميباشند. آثار جواني بيست و يکساله، که «اشعاري گاه مستهجن، اغلب سطحي و هميشه زيرکانه ميسرود»، نميتواند، يکي از موجبات انقلاب فرانسه باشد، هر چند او هدف را خوب تشخيص داده باشد، که بر فرمانروائي که مورد نفرت مردم سرزمين خويش است، مردمي که زير بار کمر شکن فقر برخاسته از نابرابري، فساد، ستم، استبداد، و خودسريهاي با تبعيض، انسانها را مانند حشرات طبقه بندي کرده، سرکوفته و متنفر از حاکمان، که خود را از آتش ميدانند، و آنان را، «ز طين» به سرکشي، ابليس و هم در نقش ابليس، آمادة ديدن جرقهاي، هر چند کم سو که چون زده شد، مردم خود بهتر راه شعله ور ساختن را بهتر از هر کس ديگر ميدانند.
«ولتر اگر فيلسوف هم باشد، که گروهي در اينباره شک دارند، خود ميداند و خود ميگويد: «هيچ فيلسوفي نتوانسته است، حتي آداب و رسوم مردم کوچه خود را دگرگون سازد». (همان ـ صفحه 834)
در گفتگوي خيالي پاپ بنديکتوس چهاردهم با ولتر، که ويل دورانت آنرا زير عنوان، «پايان سخن در بهشت»، هر چند خيالي و هر چند
در حالي که هيچکدامشان در اين جهان نبودند، چون چکيده افکار آندو، و هم عقيده بودن و همفکران آندو است، خوب بر جاي خويش، آخرين فصل عصر ولتر نشانده است. پارهاي از اين گفتگو را ميآوريم، که خواننده اگر جويا باشد، بايد همة آنرا در تاريخ تمدن ويل دورانت بيابد و بخواند.
«بنديکتوس: گفتم که به زبان فليسوفان با شما سخن خواهم گفت، پاپ نيز ميتواند فليسوف باشد، اما نتایج فلسفه را به زباني بيان کند که نه تنها براي مردم قابل درک باشد، بلکه در اخلاق و احساسات آنان نيز اثر گذارد، بر ما مسلم شده است، و جهانيان نيز اکنون پي بردهاند، که قانون اخلاقي ساخته انسانها چندان مؤثر نيست که بتواند غرائز
غير اجتماعي انساني طبيعي را مهار کند. آنچه که حيات اخلاقيات همکيشان ما را بر پا نگاه داشته است، گر چه با جسم ما نيز سازگار نيست. قانون اخلاقي است که در سالهاي کودکي، به عنوان بخشي از دين و به عنوان کلام خدا،
نه انسان، به آنان آموخته ميشود، شما بر آنيد که اخلاق را نگاه داريد و معتقدات ديني را به دور افکنيد، اما اين معتقدات دينند که اخلاق را با روح انسان پيوند ميدهند. قانون اخلاقي را بايد بخش جدائي ناپذير دين سازيم، همان ديني که گرانبهاترين تکيه گاه هستي ما باشد و آنرا به مراتب بالاتر رساند.
ولتر: پس براي همين بود که موسي ادعا کرد با خدا گفتگو کرده است؟
بنديکتوس: انسان بالغ و رشيد چنين پرسشي نميکند.
ولتر: راست ميگوئيد.
بنديکتوس: از طعنة خام و خشن شما ميگذرم، حمورابي، لوکواگوس، و نوماپومپيلوس درست فهميده بودند که گفتهاند، اگر بنا باشد که اخلاق زير ضربات مداوم شديدترين غرائز خرد شود، بايد آن را بر شالودة دين استوار ساخت، شما نيز هنگامي که از پاداش و کيفر دهنده سخن ميگفتيد، به اين حقيقت توجه داشتيد، شما از نوکران و رعايایتان انتظار دينداري داشتيد، اما ميپنداشتيد که دوستانتان نيازي به دين ندارند.
ولتر: هنوز هم گمان ميکنم که فيلسوفان نيازي به دين ندارند.
بنديکتوس: چه ساده ميانديشيد، مگر کودکان ميتوانند فيلسوف شوند، مگر کودک ميتواند استدلال کند؟ جامعة بشري بر اخلاق استوارست، اخلاق متکي بر سيرت است، و سيرت انسان را در کودکي و جواني و سالهاي قبل از آنکه انسان بتواند خرد را راهنماي خويش سازد شکل ميگيرد.
اخلاق را در کودکي، و هنگامي که انسان نرم و تربيت پذير است، به او ميدهيم. در آن صورت است که انسان ميتواند، در برابر انگيزههاي خردگرايانه، و حتي استدلال خردگرايانه خويش پايداري کند. گمان ميکنم شما زود به تفکر پرداختهايد. انديشه يک خردگرائي ذاتي است، و تابع اخلاق نيست، ممکن است جامعه را از هم بپاشد و به ويراني کشد».
تا آنجا اين گفتگو کشيده ميشود، که پاپ از ولتر ميپرسد و ما و شما هم: «مرد کاملي نبوديد، فلسفة شما نيز کامل نبود، آيا هرگز با زندگي تهيدستان آشنا شده بوديد؟
ولتر: تنها دورا دور، امّا کوشيدم با تهيدستاني که در املاکم زندگي ميکردند، دادگر باشم و به آنان مساعدت کنم.
بنديکتوس: بلي شما خاوند خوبي بوديد، و ميکوشيديد که ايمان
تسلي بخش نوکرها و رعايایتان را با پرسش و آموزش ديني زنده نگاه داريد، اما سخنان شما، که براي انسان، پس از مرگ، اميدي باقي نميگذاشت، در سراسر فرانسه پراکنده شدهاند، ايا تاکنون به اين پرسش آلفرد دو موسه پاسخ گفتهايد؟
پس از آنکه تو و شاگردانت به بينوايان گفتيد يگانه بهشت بهشتي است که به دست خود آنان، بر روي زمين، احداث خواهد شد، و پس از آنکه بينوايان فرمانروايانشان را کشتند، فرمانروايان تازهاي بجاي آنان نشاندند، و فقر و بينوائي با هرج و مرج و ناامني بيشتري پايدار ماند،
در آن صورت چه دلداري تازهاي به بينوايان شکست خورده خواهيد داد؟
ولتر: من به آنها نگفته بودم که فرمانروايانشان را بکشند، من ميدانستم که فرمانروايان تازه چون فرمانروايان پيشين خواهند بود، و روش آنان بدتر از روش پيشينيان خواهد بود.
بنديکتوس: نميگويم که دگرگونی هميشه بيجا و ناموجه است، اما تجاربي که سلسله مراتب پايدار به ما آموخته است، و به آيندگان سپرده، حاکي از آنند که پس از هر دگرگونی باز گروهي فرمانروا و گروهي فرمانبردار، و گروهي دارا و گروهي تا اندازهاي نادار خواهند بود، ما نابرابر زاده شدهايم، و هر اختراع و پيچيدگي تازهاي در انديشه شکاف موجود ميان سادگان و هوشمندان، و ضعيفان و نيرومندان را فراختر ميسازد، پیشگامان دگرگونی با اميدواري بسيار، از آزادي، برابري و برادري سخن ميگفتند، غافل از آنکه اين اوهام را نميتوان يکجا در سر پروراند.
هرگاه براي مردم آزادي فراهم ميسازيد، به نابرابري مصنوعي مجال ميدهيد، که با نابرابري هاي طبيعي افزوده شود. براي جلوگيري از آن، ناچاريد آزادي را محدود کنيد،
بدين سان آزادي آرماني شما گاه گاه به جامعة تنگ استبداد درميايد. و در آشوب و آشفتگي، از برابري، جز يک نام، اثري برجاي نميماند.
ولتر: راست است». (همان از صفحه 871 تا پايان عصر ولتر ـ تاريخ تمدن)
بر سخن آن پاپ ميتوان سخنها راند،
هر چند او در بهشت به بهشت خيالي و پاپي خود تکيه زده و سخن گفته باشد، اما «راست است» ولتر را بايد در همين جا رها نکرد، و گفت: اينست ولتر يکي از آن فليسوفان صومعه نشين، و باز رو به سخن خواجه شيراز و حافظ قرآن و دوران کرد و بر زبان آورد:
حال خونين دلان که گويد باز
و ز فلک خونِ جم که جويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سِرِ حکمت به ما که گويد باز
شرمش از چشمِ مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زين جفا رخ بخون بشويد باز
بسکه در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موي تا نمويد باز
با ياري او بازنويسي اين نوشته شده
در يکم شهريور 1385 به آغاز شب
شنبه پنجم بهمن ماه 1392 به پايان رسيد ـ سپاس او را
+ نوشته شده در 2014/1/28 ساعت 5:12 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی