صفحه 7--23دی 87
ویلیام بلیک (1827-1757) شاعر معروف انگلیسی در اشعار خود بیشتر از زبان کودکان سخن می گوید و خواسته های آنها را به شیوه ای هنرمندانه بیان می کند. این شعر از مجموعه «سروده های معصومیت» برگرفته شده است.
«مهمون دودکش»
مترجم: فرنوش دبیری
وقتی که مادرم مُرد
خیلی کوچولو بودم
هنوز زبون نداشتم
وقتی بابام فروختم
بچه گونه با گریه
جار می زدم می خوندم
دودکشای شمالو [شمارو]
پاک می کنم می بوسم [می روبم]
بعدم میون دوده
می خوابم و آلومم [آرومم]
تام دیکر کوچولو
موهاش مث بره بود
وقتی کوتاش می کردن
چشاش پر گریه بود
همش بهش می گفتم
تام کوچولو آروم باش
گریه نداره اصلاً
مو که نداشته باشی
دوده های بخاری
رو سر صاف و پاکت
نمی تونن بشینن
بعدش اون آروم می شد.
آخرای همون شب
که تام تو خواب ناز بود
هزار تا جارو به دست
دیک و جو و نِد و جک
درست مثل کسی که
تو تابوتِ سیاهی
حبس شده و واسش نمونده راهی
میومدن به خوابش
فرشته ای مهربون
با کلید طلاییش
یه دفعه از راه رسید
قفلای بی رحم سیاهو وا کرد
جارو به دستا رو همه رها کرد
برد اونا رو یه جایی
یه دشت باصفایی
پایین اون دشت و چمن
دنبال هم می دوییدن
بلند بلند می خندیدن
بالا پایین می پریدن
تو آب شنا می کردن و
حسابی برق می افتادن
تنشون لخت بود و پاک
بارو بندیلشونو
یه جایی ول کرده بودن
توی باد بازی می کردن
انگاری از همه ابرا بالاتر رفته بودن
فرشته مهربون
تو گوش تام خونده بود
بچه خوبی باشه
اونوقت واسه همیشه
می تونه جای باباش
خدا رو داشته باشه
بهتر از این تو دنیا
هیچی پیدا نمیشه
تام کوچولو یهویی از خواب پرید
روشنی ها پر کشید
وقتی چشاشو وا کرد
غیرسیاهی ندید
جارو و کیف به دستیم
مشغول کار سختیم
صبح شده و هوا سرد
تام ولی خوشحال و گرم
پس خوبه یاد بگیریم
کار کنیم و ببینیم
ترسی نمونده باقی
بشیم ازش فراری
آرش فرزام صفت
خدا می توانست مردی بسازد که بعد از تو در غربتش جان بگیرد
و او می توانست یک سنگ باشد دگرگون شود شکل انسان بگیرد
خدا می توانست اصلاً نباشی خدا می توانست عاشق نباشم
به جای تو یک برف می آمد و من سراغ تو را از زمستان بگیرد
خدا می توانست اصلاً همین طور همین طور باشم که او آفریده است
ولی آخر قصه تغییر می کرد که یک داستان، خوب پایان بگیرد
تو می شد که اصلاً نیایی به این شهر، و من نیز در این خیابان نباشم
خدا نیز از ابتدا می توانست که این کوچه را از خیابان بگیرد
خدا می تواند جهانی بسازد که این مرد اصلاً به دنیا نیاید
خدا می تواند خدا می تواند به این روح پیچیده آسان بگیرد
پس از قرنهایی که بر من گذشته است و فرسنگها دور هستی از این شهر
پس از تو نمی خواهد این مرد دیگر در این شهر دلگیر باران بگیرد
غروب است و دست خودش نیست دیگر، همان حلقه هایی که در چشم خود داشت
و حالا همین مرد تصمیم دارد برای زن و بچه اش نان بگیرد
دو شعر ازمنوچهر فیلی
مدارا
با نوک تیز و سخت
-یادگار جنگ نابرابر مرد و نامرد-
در پوست و گوشت سینه ات
شکسته ای فرو رفته ست
که ترا نیروی بیرون کشیدنش نیست
تا واپسین نفس درد
با خونچرک مدامش، مدارا کن
نگهبان تیر خانگی!
به شهرزاد
در قلعه قصه
خواب هراس آلود کافی ست
صبح هزار و یک شب تست
از مرگ برخیز
سه رباعی
حسین(منصور)خائف
1
من مشرقی ام چرا به شب پیوستم
من کوهی از آهنم چرا بشکستم
من زائر شهر نور در صبحدمم
حیف است که خورشید نگیرد دستم
2
احساس من از ساقه گل نرمتر است
مهرم به تو از قلب زمین گرم تر است
این شوق که شب خواب تو را می بینم
از چشم برد خواب و چو بینم سحر است
3
می چرخد و می چرخد و می چرخد طاس
با آنکه فرود آید و بنشیند راست
گر راست نشیند او تو گویی از ما است
گر خوش نبود لعن فرستی بر طاس
سه شعر از محمد آذری
گلابتون 1
گلابتون
خودم را بنفش دیدم
وقتی اسطوره ها را در آغوش گرفته بودم
تا برایت هدیه آورم
خدای باران
و الهۀ عشق
ایزدان از برکت چشمانت
سرمست شدند
گلابتون2
باری گلابتون
باغی که سبز نباشد
باغ است؟
این مرغکان سر به گریبان
یک روز
پرواز می کنند
من مرده و تو
زنده
این شب نماندنی است
گلابتون 3
گلابتون
دلتنگی از کدام در، در آمد
که ناگهان
سرتاسر وجودم
نام تو را به لب داشت
ای بی خبر زمن
با این ملال سر به گریبان
امشب چگونه
تا صبح بگذرانم
دلتنگی از کدام در، در آمد
که ناگهان
تا چشم باز کردم
پرواز کرده بودی
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی