افسانه حضرت موسی و مرد هیزم شکن
                                                                         گردآورنده: محمدرضا آل ابراهیم
به روایت: محمد عبدالیوسفی
محل ضبط: روستای ماه فرخان خیر استهبان


در روزگاران قدیم پیرمردی بود که سالها در کوه و بیابان زحمت می کشید و هیزم جمع می کرد. یک روز حضرت موسی (ع) پیرمرد را در حالی که هیزم جمع می کرد، در بیابان دید. حضرت موسی (ع) پیش او رفت و پرسید: چرا این قدر در این گرما زحمت می کشی و هیزم جمع می کنی؟
پیرمرد جواب داد: این هیزم ها خرجی من و خانوادۀ من است. من این هیزم ها را به بازار می برم و می فروشم. حضرت موسی (ع) با خود فکری کرد و تصمیم گرفت تا چند درهمی پول به او بدهد تا این قدر در بیابانها زحمت نکشد. حضرت موسی(ع) مقداری پول به او داد و پیرمرد پول را گرفت و در دستمالی گذاشت و آن دستمال را در میان هیزم هایی که جمع کرده بود پنهان کرد و از حضرت موسی(ع) بسیار تشکر کرد.
حضرت موسی رفت و پیرمرد هم پس از آن که کارش تمام شد، همین که خواست برود ناگهان باد شدیدی وزید و هیزم هایی که جمع کرده بود و آن پول را با خود برد. فردای آن روز دوباره حضرت موسی آن پیرمرد را در بیابان دید که هیزم جمع می کند. حضرت موسی پیش او رفت و گفت: چه شده است ای پیرمرد؟! تو که دوباره برای
 جمع آوری هیزم آمده ای.
پیرمرد گفت: دیروز پس از آن که تو رفتی بادی آمد و ناگهان آن هیزم ها و پولی را که به من داده بودی با خود برد. حضرت موسی دوباره تصمیم گرفت تا چیز گرانبهایی به او بدهد و او را از این گرفتاری نجات دهد. پس حضرت موسی (ع) انگشتر گران قیمت خود را به آن پیرمرد داد. پیرمرد آن را در دست خود کرد. حضرت موسی از او خداحافظی کرد و برای نماز رفت.
پیرمرد پس از آن که کارش تمام شد،
هیزم هایی را که جمع کرده بود برداشت و حرکت کرد و در راه به رودخانه ای رسید و خواست از آن رودخانه آب بخورد. پیرمرد همین که دست خود را در آب فرو برد، ناگهان انگشتر از دستش بیرون آمد و در آب افتاد. هر چه دنبال آن گشت پیدا نکرد. فردای آن روز دوباره حضرت موسی (ع) پیرمرد را در بیابان دید و گفت: چه شده است ای پیرمرد؟! تو را که دوباره در بیابان می بینم.
پیرمرد قضیه را برای حضرت موسی تعریف کرد. حضرت موسی ناراحت شد و مقداری طلا و جواهر به او داد و گفت: اینها را به بازار ببر و بفروش تو و خانواده ات را خوشبخت می کند.
پیرمرد آن طلاها را به بازار برد ولی کسی از او نخرید. دوباره برای جمع کردن هیزم به بیابان رفت. حضرت موسی او را دید و گفت: دیگر چه شده است ای پیرمرد؟
پیرمرد جواب داد: آن طلاهایی را که به من داده بودی به بازار بردم ولی کسی آن را از من نخرید.
  حضرت موسی کمی اندیشید و دو دستش را به طرف آسمان بالا برد و گفت: خدایا تو بنده خود را سیر کن؛ من که نتوانستم!
حضرت موسی از آن جا رفت. بشنوید از پیرمرد که هیزم هایی را که همراه با پول، باد با خود برده بود پیدا کرد. پول را از میان هیزم ها برداشت و به خانه رفت. در خانه نشسته بود و در حالی که استراحت می کرد شنید که صدای ماهی ماهی
 می زنند. با خود گفت: حالا که پول دار شده ام بهتر است چندماهی هم بخرم.
و رفت چند تا ماهی خرید و آورد. در حالی که با همسر خود شکم ماهی را تمیز می کرد، ناگهان احساس نمود که در شکم ماهی چیزی هست. آن را خالی کرد و دید آن انگشتر گرانبهایی است که حضرت موسی (ع) به او داده بود.

محتشم کاشانی، بزرگترین مرثیه سرای ایران

حادثه جانسوز کربلا مورد توجه خیلی از شاعران قرار گرفته و آنها با اشک و خون این رویداد دلخراش را به تصویر کشیده اند. شاعرانی که همگی عشق خانواده عصمت و طهارت را در سینه دارند. در این میان اگر بخواهیم از توانمندترینشان نام ببریم، باید از محتشم کاشانی یاد کنیم. وی در این زمینه سنگ تمام گذاشته و حق مطلب را آن چنان استادانه ادا  کرده است که نظیر و مانند ندارد.
ترکیب بند ماندگار وی را همه اهالی شعر خوانده اند. این ترکیب بند تصویر هنرمندانه ای است از رویداد تلخ کربلا.
صادق رضا زاده شفق در تاریخ ادبیات ایران درباره محتشم کاشانی این چنین می نویسد:
«محتشم کاشانی، از معروفترین شعرای دورۀ صفوی، کمال الدین علی فرزند خواجه نصیراحمد شاعر مشهور دربار شاه طهماسب بود که در کاشان به دنیا آمد و در آن شهر زیست. گرچه این شاعر به روزگار جوانی اشعار ذوقی گفت و غزلسرایی نمود، حتی به مدیحه گفتن پادشاهان نیز اهتمام کرد، قصیده و غزل ساخت و از شعرای نامدار زمان خود بود ولی سپس به ملاحظه تمایل دینی و احساسات تشیع در دربار صفوی به حکم معتقدات خودش موضوع تازه ای پیش آورد، یعنی اشعاری مبنی بر تذکر مصائب اهل بیت سرود و در این سبک شهرت یافت و اشعارش معروف گشت.
 به طوری که می توان او را معروف ترین شاعر مرثیه گوی ایران دانست گرچه شعرای معدودی قبل از او و شعرای زیادی بعد از او در این موضوع سخن سرایی کرده اند.
در میان قطعه ها و غزلهای عاشقانه او نیز ابیاتی پر نغز و مضمون دار توان یافت از سنخ این دو بیت:

کمند مهر چنان پاره کن که گر دوزی
شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست
* * *
دلی دارم که در تنگی در او جز غم نمی گنجد
غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
وفات محتشم کاشانی به سال 996 اتفاق افتاد و مزارش در کاشان،  مطاف اهل دل است.
[تاریخ ادبیات ایران، تألیف دکتر صادق رضازاده شفق، از انتشارات دانشگاه شیراز- شماره 39- مرداد 1352]
ابوالقاسم فقیری
این ترکیب بند را با هم می خوانیم:

بند اول
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردۀ کنار رسول خدا حسین
بند دوم
کشتی شکست خورده توفان کربلا
در خاک و خون تپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
ز آن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق(1) می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه سلطان کربلا
آندم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

بند سوم
کاش آن زمان سُرادق(2) گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بی ستون شدی
کاش آن زمان در آمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با این عمل معاملۀ دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم بر آورند
ارکان عرش را به تلاطم در آورند

بند چهارم
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان تپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنساء زدند
پس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سُرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشۀ ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنۀ خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

بند پنجم
چون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذِروه(3) عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
توفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال و هم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

بند ششم
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یکباره بر جریده رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق بدرآید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

بند هفتم
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه بر آمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه، کوه
ابری ببارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه ای که گیسوی حوش(4) طناب بود
شد سرنگون زیاد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی عماری محمل شتر سوار
با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بند هشتم
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هر جا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هر جا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره هذا حسین ازو
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعه(5) الرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
 
بند نهم
این کشته فتاده به هامون حسین تست
وین صید دست و پا زده در خون حسین تست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین تست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین تست
این خشک لب فتادۀ دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین تست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین تست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین تست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

بند دهم
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما برملا ببین
نی نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکۀ کربلا ببین
یا بضعه الرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

بند یازدهم
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که از این شعر خون چکان
در دیده اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که از این نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بسکه خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

بند دوازدهم
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وزکین چها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم ترا دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر در آورند
 پی نویس:
1 -عیوق= نام ستاره ای است
2 -سُرادق= خیمه- سراپرده
3 -ذِروه= قله
4 -حوش (HAWS)   = پیرامون- گرداگرد
5 -بضعه الرسول= پاره تن پیغمبر

 افسانه های کوچک چینی
جغد مسافر
جغدی که به راه شرق می رفت، خسته و مانده از راه در جنگلی فرود آمد. فاخته ای که او نیز از خستگی در راه مانده بود، پرسید:
-به کجا می روی؟ گویی به راه، شتاب داری؟
جغد گفت: خانه و سرزمینم را وانهاده به جانب شرق می روم
 تا خانه ای دیگر بنا نهم به دیاری دیگر.
-چه پیش آمده است که ترک یار و دیار بگویی؟
-مردم سرزمین غرب که مرا خوش نمی دارند و آواز مرا ناخوش می شمارند.
فاخته گفت:
-آه اگر چنین است دیگر کردن خانه کاری بی نتیجه است.
-چه باید کرد؟
-خانه را بگذار و آوازت را دیگر کن!

* * *

شاهزاده ای که دوستدار اژدها بود
چنین گفته اند که شاهزاده «یِه» به داشتن اژدها شوق بسیار داشت و نقاشان چیره دست بر در و دیوار ستون های قصرش اژدهای بی شمار نقش کرده بودند چنان که در منظر وی از هر سو اژدهایی بود.
چون اژدهای واقعی از این عشق عجیب خبر یافت، از آسمان به کاخ شاهزاده فرود آمد تا به دیدار خویش دلشادش کند و در این هنگام، سرش بر آستانۀ دروازه شرقی قصر قرار گرفت و دمش بر دروازه غربی!
اما چون چشم شاهزاده بر اژدها افتاد، با فریادی از وحشت برجست و با شتاب دیوانگان پا به گریز نهاد.
و فرزانگان عهد گفتند:
-شاهزاده «یِه» دوستدار اژدها نبود. آنچه او دوست
می داشت نقش اژدها بر ستون های تالار و دیوارهای قصر بود!

* * *
آزادی قمری ها
سالها پیش از این، در سرزمین  «هان تان» رسم چنان بود که هر یک از رعایای پادشاه در بامداد نخستین روز هر سال قفس پر از قمری به آستان برد تا پادشاه به دست خویش قمریان را آزاد کند.
امیر، قمریان را یکایک پرواز می داد و به تقدیم کنندگان
آنها هدیه ای می بخشید.
روزی فرزانه ای به پادشاه گفت:
-رعایای تو از پیشکش کردن محبوس ناگزیرند؛ تو آن پرندگان را به هوا پرواز می دهی، آیا در این حکمتی نهفته است؟
شاه گفت:
-آری، بدین گونه رعایای قلمرو و پادشاهی من از گذشت و دریادلی سلطان خویش آگاه می شوند.
آنگاه فرزانه روشندل به پادشاه گفت:
-چندان که زمان تقدیم پرندگان محبوس فرا رسد، رعایای تو هر کجا بر جلگه و کوهپایه و دشت دام
می گسترند تا پرندگان بی آزار را فراچنگ آرند و پیش از آنکه ده قمری زنده در قفس کنند و به آستان تو آرند، بی گمان صد قمری و سار و کبوتر را پر می شکنند و به خون می کشند.آیا اگر پادشاه دریادل یکسر قلم منع بر شکار پرندگان کشد و این رسم نادرست از میان بردارد، بر گذشت و دادگری خویش دلیل روشن تر ارائه نکرده است؟

* * *
اسب گرانبها...
به روزگاران گذشته پادشاهی بود خواستار اسبان نژاده که به هر یکی هزار سکه زر می شمرد، اما سه سال جسته بود بی آنکه اسبی به دلخواه خویش بیابد. مگر از وزیران او، یکی چون اشتیاق پادشاه را دریافت بر عهده تعهد خود گرفت که به اندک زمانی اسبانی به دلخواه او فراهم آورد.
وزیر جستجو آغاز کرد و چون چند ماهی از این گذشت، از وجود اسبی عالی نژاد خبر یافت که در آستانۀ مرگ بود. پس سر اسب را با پانصد سکۀ زر خرید و به درگاه شاه رفت.شاه از این ماجرا در خشم شد که من اسب زنده
 می جویم و تو با سر اسب مرده ای به بارگاه می آیی؟!
وزیر گفت:
-چون پادشاه سر اسب مرده ای را پانصد سکه زر بر شمارد، صاحبان اسب اندیشه خواهند کرد که از این قرار در برابر اسبی اصیل چه مایه زر خواهد پرداخت و بدین گونه هر که اسبی نژاده در طویله دارد به حضور خواهد شتافت.

منبع: کتاب افسانه های کوچک چینی- برگردان: احمدشاملو- انتشارات مروارید