بازگشایی کتاب بهمن!

 محمد عسلی                                            بخش هشتم

در این بخش به تعامل و تأثیرگذاری رهبر کبیر انقلاب اسلامی می­پردازیم و دنباله مطالب قبل را پی می­گیریم و سپس سؤال سوم را مطرح و بدان می­پردازیم!
آیت­الله العظمی امام روح­الله موسوی خمینی، حتی نسبت به روحانیون مرجع و مطرح زمان خود و قبل از خود، به لحاظ رفتار و تعاملات اجتماعی و اندیشه­های انقلابی کاملاً متمایز و متفاوت بود.
او که برای جانشینان بعد از خود اسوه حسنه و میراثی بزرگ همراه با مسئولیتی شاق و توانفرسا را به ارث گذاشت، حتی رفتارها و تشریفات دیپلماتیک را که معمولاً عرف بین­المللی است نمی­پذیرفت! یادمان باشد وقتی ادوارد شواردنادزه وزیر خارجه اسبق روسیه پیامی را از طرف گورباچف به ایران آورد و قرار شد با امام ملاقات و پیام را به ایشان بدهد، نزدیکان نقل می­کنند، امام حاضر نشد بنشیند روی صندلی منتظر بماند تا طبق معمول وزیر امور خارجه شوروی وارد شود سپس ایشان بایستد و مراسم تشریفات به عمل آید. پیشنهادهای مختلفی از طرف مسئولین به امام داده شد، ایشان نپذیرفت تا آن که خود اعلام کرد، ایشان بیاید، بنشیند، من وارد می­شوم و چنین کرد.
وقتی ادوارد شواردنادزه از جلو امام بلند شد، ایشان با اشاره دست به او گفت بفرمایید و هر دو نشستند!
و نیز وقتی ضیاءالحق به خدمت امام رسید، روی زمین نشست، مثل همه و پشت سر ایشان نماز خواند...!
در خصوص پاسخ به سؤالات خبرنگاران هم به گونه دیگری عمل می­کرد. نخست این که سؤال هیچ خبرنگار داخلی یا خارجی را از قبل نمی­دید و نمی­خواست!
و فی­الحال پاسخ می­داد!
دیگر آن که اهل تعارف و تشریفات نبود! بسیار با جرأت و بی­محابا دیدگاه­ها و نقطه نظرات خود را بیان می­کرد!
وقتی یکی از خبرنگاران زن ژاپنی برای مصاحبه با همسر ایشان وارد شده بود، امام در پاسخ ایشان که پرسید، اجازه می­فرمایید با همسرتان مصاحبه کنم. امام فرمودند، ایشان آزاد است و من دخالتی ندارم!
این که بارها در رسانه­های خارجی ایراد کرده­اند، چرا وقتی در هواپیما هنگام ورود به خاک ایران از ایشان سؤال شد، هم­اکنون که بعد از چندین سال تبعید به وطن بازمی­گردید چه احساسی دارید؟ و ایشان گفتند هیچ! باید گفت، معمولاً پاسخ این سؤال که بارها در چنین شرایطی از دیگران هم پرسیده شده به نوعی این توهم را ایجاد می­کند که نفس در کار است! و بیان این احساس به خود انسان برمی­گردد و نه به ملت یا وطن. امام از این که بخواهد خود را قهرمان جلوه دهد و یا احساساتش را بیان کند، همیشه اجتناب می­کرد جز در شهادت مرحوم مطهری که جای خود داشت!
پس پاسخ ندادن به این سؤال و یا واژه هیچ را به کار بردن به معنای عدم وطن­دوستی و بی­توجهی به فداکاری­های مردم تلقی نمی­شود آنگونه که مغرضین بیان کرده­اند. چرا که در هیچ سخنرانی نیست که امام نام ایران و مردم ایران و یا ملت ایران را نیاورده باشند!
امام خمینی با همین ویژگی­ها ممتاز شناخته می­شود. او وقتی فرزند ارشد خود را از دست داد هم به همین جمله بسنده کرد که مرگ حاج مصطفی از عنایات خفیفه الهی بود! و حاضر نشد این واقعه را سپر تبلیغات بر علیه دشمن کند و یا جار و جنجال راه بیاندازد که ای مسلمین برسید که فرزندم را کشتند!
رهبر کبیر انقلاب اسلامی فرازهایی را می­دید که کمتر رهبران جهان به آن توجه داشتند. او آنقدر اعتماد به نفس و سعه صدر داشت که لحظه­ای از خدا غافل نبود و پیوسته با نفس می­جنگید!
نزدیکان ایشان که با وی در یک محل زندگی می­کردند، نقل می­کنند که پس از مدتی که در جماران سکنی گزید و در آن اتاق کوچک و ساده بقیت عمر را گذراند، روزی به مرحوم حاج احمد آقا گفت: این لامپی که به سقف اتاق آویزان است، کم­نور است و به چشمم برای مطالعه فشار می­آورد! فوراً عده­ای دویدند و یک لوستر چند شعله آویزان کردند!
امام بر آنها خشم گرفت و گفت: کافی است همان لامپ باشد. اما به بشقابی وصل شود تا نورش بیشتر به پایین برسد!
او که به هر بامداد پس از اقامه نماز صبح بیدار می­ماند و در حیاط خانه به قدم زدن می­پرداخت سعی بر آن داشت حتی اخبار بعضی از رادیوهای بیگانه که به زبان فارسی بود را بشنود تا در صورت لزوم پاسخی برای بعضی ابهامات و شبهات داشته باشد!
خود چای درست می­کرد و بعضاً اتفاق می­افتاد ظروف غذای خود را می­شست. با کودکان مهربان بود و به آنان اهمیت می­داد! آنچنان شجاع و دل­زنده بود که چون بر دشمن می­غرید، امید را در دل مردم بیدار می­کرد!
او همان بود که در جمع سپاهیان و بسیجیان گفت: من بر دست و بازوی شما بوسه می­زنم و از این که قادر نبود به جبهه برود خود را کوچک می­شمرد!
سخنان ساده و بی­پیرایه، گرم و دلچسب او چنان تأثیرگذار بود که در حافظه آدم می­ماند و علی­رغم سادگی و حتی تکرار بعضی از جملات و کلمات، شنونده احساس می­کرد نو و تازه و برایش شنیدنی است! در طول اقامت در ایران به جز یکبار که به قم سفر کرد، از جای برنخاست جز آن که به دیدار مردمی رفت که چشم انتظار دیدنش بودند...!
در وصیت­نامه­اش اعلام کرد که در زندگی­ام خدمتی نکردم امید که مرگم بتواند تأثیرگذار باشد...!
8 سال جنگ و شهادت هزاران سرباز فداکار و دوستان عزیز، سرداران و بسیاری از ائمه جمعه و جماعات را که به شهادت رسیدند تحمل کرد و یاد و خاطره آنها را بارها در سخنانش گرامی داشت.
او که یک اسطوره و بسیار با دیگر بزرگان متفاوت بود در اوج قدرت و صلابت بارها اعلام کرد، ما معصوم نیستیم، اشتباه می­کنیم! ما برای حکومتداری آماده نبودیم «نقل به مضمون» ما رسالتی داریم که اگر بتوانیم سعی داریم به آن عمل کنیم!
اجازه نمی­داد، کسی که در اشتباه و انحراف است در پست و شغل خود بماند حتی نزدیک­ترین­ها و بارها گفت بنا ندارم هیچ یک از فرزندانم در مسئولیت و سمت­های دولتی باشند و برای همیشه جانشینی از نسل خود را به مردم معرفی نکرد!
وقتی ابوالحسن بنی­صدر به ریاست جمهوری رسید، خدمت امام مشرف شد و تقاضا کرد اجازه دهند حاج احمد آقا را در سمت نخست­وزیری داشته باشد تا از طریق ایشان پلی باشد برای نظرخواهی و گزارش­دهی! و امام با صراحت گفت: نه! من ساده نیستم، اجازه نمی­دهم! بنا ندارم هیچیک از فرزندان و منسوبین من در سمت­های دولتی مسئولیت بپذیرند. و بنی­صدر چون حیله­اش کارساز نشد به گونه­ای عمل کرد که روز به روز بیشتر از چشم امام و امت افتاد و عاقبت وی آن شد که همه می­دانند!
وقتی آمد آنچنان باشکوه بود که آمدن هیچ رهبری را این چنین تاریخ به یاد ندارد! و چون رفت با شکوهی بیشتر بر دوش همه ملت بود، گویی روی بال احساس مردم پرواز می­کرد و علی­رغم این که دشمنان به شادی نشستند که دیگر کار انقلاب تمام است و همه چیز به هم خواهد ریخت، آن هم بعد از قبول قطعنامه که امام آن را جام زهر تلقی کرد، ولی همان شد که خود گفته بود؛ انقلاب ایران قائم به شخص نیست!

ادامه دارد.