صفحه 7--17 بهمن 87
افسانه مغول دختر
پژوهشگر: هوشنگ جاوید
قسمت اول
مقدمه:
زمانی منطقه فیروزه یکی از مهمترین شهرهای خراسان قدیم به شمار می آمد که کرمانج ها آنجا را با همت خود تبدیل به یکی از آبادترین مناطق تحت مرزداری خود کرده بودند. کُردان ایل جلالی به این ناحیه افتخار می نمودند. آنان با حسن اخلاقی که داشتند و دارند با تمامی همسایگان خویش به داد و ستد می پرداختند و همنشینی های قومیشان تا بدان حد بود که ایل های مختلفی چون آنائوها، یموت ها، کوگلاهای ترکمن و بازماندگان گرائیت ایلهای مغول به آنها نزدیک شده و گاه تا یورت های
ایران چون النگِ لیلی، مرغزار فاروج، دشت تیتکانلو و یا کناره های
هیرمند و دشت چناران و چکنه «اندیشه فعلی» کوچ می کردند. چند گاهی مرتعی در اختیار می گرفتند و به هنگام فصل سرد باز می گشتند.
در این کوچ گاه، اتفاقات عجیبی رخ می نمود که حکایت «مغول دختر» از جمله آن است که نقل آن نیز در میان راویان کهنسال موسیقی ایران به یادگار مانده است. حکایت پرسوز و گداز عاشقانه ای که امروز آخرین نغمه های بازماندۀ آن را به صورت رنگ باخته و تکه پاره شده در میان اقوام کرد خراسان، فارس، سیستان بلوچستان و کشورهای پاکستان، افغانستان، تاجیکستان و هندوستان می توان شنید.
نغمه های این نقل موسیقیایی در نواحی مختلف دارای صورتهای گوناگون و مختلفی است. بخش روایتی دارای نوعی کلام آهنگین «رستیاتیو» است، بدین معنی که حکایتگر با سرعت زیادی که در ادای کلمات دارد، یک نت را به پایه «فا» یا «سل» گرفته و در تمام طول روایت داستان فرکانس صوتی اش را تغییر می دهد و به نوعی بحر طویل وار
می خواند. در زمان اجرای ترانه ها که اکثراً در دستگاه دشتی اجرا
می شود، قسمت های شاد ضرباهنگ لنگ پنج چهارم، سه چهارم و هفت هشتم دارند و در زمان گردش و تعقیبات و حوادث ضرباهنگ دوچهارم در آن جریان می یابد، در زمان حزن و اندوه آوازهای غمناکی اجرا می شود، که در نوع خود بی نظیر است.
در زمانی که روایت کلامی اوج می گیرد ساز دوتار یا تنبورک یا نی به همراه دهل دستی ضرباهنگی معادل دو چهارم دارند.
آوازها در بیات ترک، بیات تهران- شوشتری- دشتی و شور اجرا
می شوند و گاه ماهور نیز شنیده می شود. معروف ترین اجراکنندگان این نقل طی هشتاد سال گذشته در خراسان عبارت بودند از: استاد مرحوم حمراء گل افزو شیروان، استاد مرحوم غلامعلی ریحانی، آشخانه بجنورد آن را می خواند و نقل می کرد.
در استان مازندران و گلستان استاد مرحوم حسینعلی خسروی کتولی «نوازنده پیرعلی آباد کتول» آن را اجرا می کرد که خدایشان بیامرزاد. در این نقل و نقل حسینا هنگامی که ماجرا توسط حکایتگران خنیاگر اجرا می شود، حکایتگر سعی می نماید تا همانطور که در جایی ثابت نشسته از حرکات دستها و میمیک چهره و حرکات بالاتنه و گردن و سر به گونه ای
تفهیمی و درست استفاده نماید و هرگز حرکات اضافی ندارد. سهراب محمدی هنگامی که به لحظه حرکت کاروان می رسد طوری بر صحنه زانو می زند و ساز می نوازد و می خواند و نقل می کند که گویی بر جهاز یا مرکبی سوار شده و بر صحنه می تازد.
علاوه بر شگردهای خاص حکایتگران که امروزه چونان آیین های مختلف در حال رنگ باختن است، شکل ماجرا نیز باسایر حکایت های ایرانی متفاوت است که باید در اینجا بخوانید و اگر فرصتی پیش آمد در جایی ببینید و بشنوید.
نقل مجلس افسانه مغول دختر
روزگاری که گفته اند در عهد صفویان بوده و خدا عالم است، حاکمی در ولایت فیروزه زندگی می کرد که از مال و مکنت و حشمت و جاه چیزی کم نداشت و چون شهریاری می نمود که تاج نداشت.
روزی به هنگام عبور قبایل کوچرو گرائیت ایل مغول از کناره شهر، حاکم نیز در سیر و شکار به سر می برد که متوجه آن کاروان شد. پس با یارانش به ایل نزدیک شد و میهمان رئیس ایل گردید.
بساط چای و چورک(1) آماده شد و در این میان چشم حاکم به دختری چهارده ساله زیبا، بالابلند، چشم بادامی، مومشکی و سپیدرو افتاد که هر قدمش خاک راه را به تلاطم می آورد، دل که جای خود دارد. پیالۀ مخلوط آویشن و نعنای دم کشیده از دستش افتاد و اسیر خرامیدن آهوی زیبای مغول شد.
رئیس ایل، که خود حاکم منطقه ای بود و از علم ریمیا باخبر بود موضوع دستش آمد و به مکنونات قلبی حاکم پی برد، اما به روی خود نیاورد، بلکه برای آنکه حاکم را از اندیشه اش دور کند ساز توشورش(2) را آورد و مقامی زد و خواند و حاکم را سرگرم نمود، اما پس از رفتن حاکم دستور بازگشت سریع ایل را به سرزمین خودشان داد و به یک چشم برهم زدن
همه چادرها برچیده شد، بارها بسته شد وظرف یک شب تا به صبح فرسخ ها
از آن شهر دور شدند.
ایل را می گذاریم و به سراغ حاکم می رویم. حاکم به خانه رسید. بسیار مشوش بود. پیشکار که حال او را دگرگون دید، وی را به سرای خلوت برد و علت را جویا شد.
حاکم گفت: هیچ نگو که با همۀ کهولت سن و داشتن زن و فرزند که چون جان دوستشان دارم دل به این دختر مغول باختم و نمی دانم چه کنم؟
پیشکار گفت: قربانت گردم! شما که در معرفت نمونه اید. دست از این مسئله بردارید، آنچه دیدید فراموش کنید؛ چرا که آن دختر رئیس ایل است و نامش را هیچکس نمی داند. این غزال خوشخرام تاکنون صدها مرد را به کشتن داده و تن به ازدواج نداده آوازه این دختر تا کجاها که نرفته.
پدرش صد مرد جنگی آماده مرگ دارد که به تمام فنون جنگاوری، تکاوری و زورآوری آشنا هستند. حق نان و نمک داشته که حال شما را فهمیده و هیچ نگفته. بی گمان تا به حال هم از راهی که آمده برگشته تا حسن همجواری و همنشینی با ما را از دست ندهد.
حاکم گفت: هر چه بگویی قبول ولی من آنچه دیدم جلوه ای بود از کار خداوند که نمی توانم از آن به سادگی بگذرم. پس برای اینکه مجنون نشوم، راه زهد و عبادت در پیش گرفته ترک سیاست می کنم و به کسوت گوشه گیران خانقاه در می آیم و همه این زندگی را به گردش چشمی می بخشم.
هر چه اصرار کردند فایده نداشت. حاکم شبانه خرقه پوشید و از مقر حکومت به گوشۀ خانقاه رفت و پسرک خویش را که چهارده ساله بود جانشین خود نمود.
سالها گذشت ایل مغول هم دیگر به آن حوالی نیامد، اما پسر به هجده سالگی که رسید پدرش دق کرده و مرده بود به همین سبب پیشکار پدرش را خواست و از او ماجرای پدر را پرسید.
پیشکار همه چیز را بدون کم و کاست برای او گفت.
پسر که مطلع شد، گفت: اگر یک گردش چشم چنین بلایی به سر پدرم آورده، پس صاحب آن چشم باید خیلی نیرومند باشد، من می روم و او را می یابم و با خود به فیروزه می آورم. می روم ببینم این حرفها راست است یا نه؟
پس اسب و آذوقه خواست و چنین سرود می خواند:
بگو اسبم بیاید پیش
نمی ترسم زقوم و خویش
از این قصه دلم شد ریش
مگر بینم، مغول دختر
پیشکار گفت: آقازاده تو را به خدا به جوانیت رحم کن، مغول ها زن به غریبه نمی دهند. تکه تکه ات می کنند.
پسر حاکم گفت: اگر خدا بخواهد پدر این مغول دختر را دست بسته به اینجا می آورم و دختر را هم به حرم سرایم می آورم و یا می میرم ببینم تا خدا چه می خواهد.
پس یا علی گفت، زادراهی آماده کرد، راه دیار مغول دختر را در پیش گرفت و گفت: اگر تا سه ماه دیگر برگشتم که هیچ وگرنه برادرم را حاکم کنید.
مادر پسر که باخبر شده بود سر راه ایستاد. پسر را که دید زاری کرد و فریاد کشید که شیرم را حلالت نمی کنم تو هم مثل مردهای دیگر رد گم می شوی. بازگرد. پدرت دق کرد، اما تو را می کشند و خواند:
بیا فرزند نکن پیرم
که من از زندگی سیرم
حلالت نیست این شیرم
به تو لعنت مغول دختر
پسر گفت: ای مادر حرفهایت روی چشمم، اما من تصمیم خود را گرفته ام
و می دانم که خدا یاری ام می کند تا به مقصودم برسم. پس بگذار بروم. اگر بازگشتم که چه خوب والا دیدار به قیامت. من قسم خورده ام
و باید به نتیجه برسم. مادر که دید فرزندش این طور مصمم به رفتن است از سر راه کنار رفته، دعای خیری برای او کرد و با چشم خونین به خانه بازگشت و پسر به راه خود رفت و پیش از اینکه ادامه راه دهد، به مادر گفت: مادر پس از من مال و دارایی و زمین و آنچه که داریم به برادرم و شما می رسد. اگر تا سه ماه نیامدم حکومت را به برادرم بسپارید.
مادر گفت: به جدم زهرا اگر سخن دیگری بگویی پیش از آنکه راه بیفتی خودم و تو را خواهم کشت من می دانم که با دست پر باز می گردی حال برو خدا نگهدارت باشد. فقط بدان که خان مغول
بیرحمتر از چنگیز است.
پسر یک قاتمه به خود زده یکی به اسب، یکی به هوا و به تاخت دور شد. یکی دو روزی که رفت به کویری رسید بی آب و علف که کفچه مار «افعی کویری» و خار مغیلان و کژدم قرار داشت.
سر برکه ای ایستاد تا آبی بنوشد دست که به آب برد ناگهان اسبش شیهه ای کشید و نقش بر زمین شد. پسر حیرت زده برگشت و دید که عجب کفچه ماری به اسبش زده که در دم حیوان را کشت فهمید که نباید از آن برکه آب بخورد. فوراً شمشیر کشید و مار را دنبال کرد تا مار به جفتش رسید هر دو را به ضربتی کشت و سر هر دو را پایمال کرد تا مارهای دیگر به سراغش نیایند. در روایت های عامه آمده که اگر مار را کشتند باید سر آن را نیز پایمال کنند. آنگاه به نزدیک برکه آمد جایی منتظر ماند و شبی را بدون خواب در همانجا تشنه گذراند.
صبح زود با صدای زنگ کاروانی که از دور می آمد برخاست و به سوی آنان رفت.
قافله سالار که پسر را دید و حال و روزش را فهمید او را به غذا دعوت کرد و درکجاوه ای جایش داد و گفت: از مسیری که می رود به سه راهی سرزمین مغول دختر می رسد و راه را به او نشان خواهد داد. پسر بعد از اینکه در کجاوه قرار گرفت، شروع به زمزمه کرد و بعد خوابش برد.
زمزمه پسر این چنین بود:
از این لنگر و اون لنگر
که اشتر می خوره کنگر
نمی تونم کنم باور
ببینم من، مغول دختر
عصر روز بعد که پسر با صدای قافله سالار چشم باز کرد به سه راهی رسیده بودند.
قافله سالار گفت: ای پسر جان، ما اینجا راهمان از شما جدا می شود. من راه سرزمین خودمان را می دانم، اما راه سرزمین مغول دختر را چون نرفته ام نمی دانم باید اینجا منتظر بمانی تا کاروانی آشنا بیاید، شاید به مقصد برسی. پس مقداری آذوقه و آب به پسر دادند و دور شدند.
کم کم شب شد و دل توی دل پسر نماند، ماه از پس ابر تیره برآمد و همه جا را روشن کرد. پسر به تضرع و نیایش روی آورد و سر به درگاه خداوند نهاد و سپس این طور خواند:
رسیدم سر سه راهی
زدی چراغ روشنایی
نمی دانم کدام راهی
خداوندا تو آگاهی
در همین زمان شبانی که در حال بازگرداندن گله بزهایش به آغل بود از دور پیدا شد که نی می زد و می خواند. پسر به آواز نی جلب شد به سوی شبان رفت و با دیدن قیافه شبان فهمید که او هر کاره باشد کارش این نبوده. سلام کرد و علیک شنید و پسر و شبان همراه شدند.
شبان به پسر گفت: هان تو کجا، این جا کجا، کی هستی؟
پسر حکایت حالش را گفت و شبان به پسر خندید و گفت: راه بدی را پیش گرفته ای! آن دختر مغول هزاران چون من و تو را به بیابان کشانده و آواره کوه و صحرا کرده و به هیچکدام وفا نکرده. من را که می بینی پسر حاکم کومشم. طبق، طبق طلا و جواهرات بردم و این گله بز را پیشکش کردم ولی برادرهایش مرا زدند. اما چون روی بازگشت نزد خانواده و پدرم را نداشتم و از سویی نمی توانستم مغول دختر را فراموش کنم چنین آواره دشت و کوه شده ام. حال امشب بیا مهمان من باش، فردا راه را به تو نشان می دهم. پسر شب را پیش شبان ماند و صبح که برخاستند و نماز به جا آوردند پسر حاکم به شبان گفت: من نمی دانم تو چقدر حرفم را می فهمی، اما بدان که عاشق واقعی صدها بار به پای مرگ می رود تا مطلوب را دریابد. تو با یک کتک خوردن گریختی و راه بیابان را گرفتی، از من می شنوی برگرد و همه چیز را به پدرت بگو و به آوارگی خودت خاتمه بده؛ چرا که حکومت جانشین می خواهد و حاکم «کومش» غیر از تو
کسی را ندارد.
شبان آواره کمی فکر کرد و گفت: بله درست می گویی خدا خیرت بدهد که مرا از اشتباه به درآوردی. من باز می گردم ولی به خاطر آنکه از تو خوشم آمد این دو گله بز را هم به تو می بخشم امیدوارم روزی تو را در فیروزه ملاقات کنم.
پس گله را به پسر داد و راه «کومش» را در پیش گرفت، پسر نیز به سوی سرزمین مغول دختر به راه افتاد. تمام طول راه با خود می خواند:
دو تا گله بز دارم
دو تا چوپان دزد دارم
اگر خواهی که بگذرم
به باشلُقت مغول دختر
بیا نازی مغول من
بیا خرمن گل من
خدا کرده نصیب من
مغول دختر، مغول دختر(3)
پسر رفت و رفت تا رسید به دو جوان تنومند که یکی کاروان اشتر داشت و دیگری گله میش، هر دو به جان هم افتاده بودند و یکدیگر را
می زدند. پسر به میان آنها رفت و جدایشان کرد.
سلامی کرد و علیکی شنید و گفت: ای نادانان، آخر در این بیابان برهوت دو تا آدم که باید به همدیگر کمک کنند تا جان سالم به در ببرند، این طور به جا هم افتاده اید فکر کرده اید که اگر هر کدامتان زخمی بخورید، دخلتان آمده و سر سالم به دیار نمی رسانید؟! آخر دو مسلمان که با هم این کار را نمی کنند.
با حرفهای پسر هر دو جوان زدند زیر گریه و بغض دلشان ترکید.
یکی گفت: ای برادر من پسر حاکم کرمانم. وصف مغول دختر را شنیده بودم. با تمام مخالفت پدرم دو گله شتر و ده جواهر را برداشتم و راهها آمدم تا به دیار مغول دختر رسیدم، اما او جواهراتم را گرفت و برادرانش کتک مفصلی به من زدند و مرا با شترانم از شهر بیرون کردند.
پسر گفت: خوب چرا با این بیچاره درگیر شدی؟
جوان دوم گفت: من هم پسر خان یکی از ایل های لر هستم دو گله قوچ و پنج طبق زر آماده کردم و چون تصویر مغول دختر را در دست درویشی دیدم عاشق آن شدم. راه را از درویش پرسیدم و آمدم تا به دیار مغول دختر رسیدم. همه کسانم و بزرگان ایل مرا نصیحت کردند که چنین نکنم، اما من گوش نکردم و به راه زدم و آمدم. وقتی به دربار پدر مغول دختر رسیدم و مراد خود را گفتم نمی دانستم که آنها از دست این آدم که پسر حاکم کرمان است عصبانی هستند. پس تلافی را سر من در آوردند، مرا زدند، زرهایم را گرفتند و گله هایم را پس دادند و از شهر بیرونم کردند. حال که پس از چند وقت آوارگی به هم رسیدیم گفتم تلافی کنم چرا که حق من این نبود.
پسر حاکم فیروزه بر آنان خندید و گفت: ای بیچاره ها شما نه عشق را شناخته اید و نه عاشق بوده اید این همه راه آمده اید خودتان را آواره کرده اید، از خانواده رانده شده اید، به معشوق که نرسیدید، راستی که نفهمیدید چه کنید؟
مگر نشنیده اید که:
گر عاشق صادقی ز مردن مهراس
مردار بود هر آنکه او را نکشند
شما به یک عتاب معشوق آواره شدید؟ خاک بر سرتان، به دیار خود برگردید که با شما نمی شود کتاب عاشقی نوشت. عرضۀ رسیدن به معشوق را نداشتید گناه را به گردن دیگری می اندازید برگردید که شما آبروی عشق را هم برده اید. من مطمئنم اگر به دیار خود بازگردید هیچکس به شما چیزی نمی گوید بلکه با شما بهتر هم رفتار می کنند.
آن دو جوان از حرفهای پسر به خود آمده با یکدیگر روبوسی نموده و برخاستند تا به سوی دیار خود بروند. در لحظه جدا شدن به پسر گفتند: ای پسر از اینکه ما را از اشتباه خود به در آوردی ممنونیم و به خاطر خوبی هایت
گله های قوچ و شتر را به تو می بخشیم و می رویم. اگر روزی زنده ماندی و به دیار ما آمدی خوشحال می شویم که قدم بر دیده ما بگذاری و میهمان ما شوی. عشق تو را زیبنده است و بس. بی گمان مغول دختر به تو خواهد رسید. هر دو از پسر خداحافظی کرده و به سوی دیار خود راه افتادند. پسر نیز گله های بز، شتر و قوچ را برداشت و در حال آواز خواندن راه خود را در پیش گرفت:
دو تا گله شتر دارم
دو تا ساربان لر دارم
دو تا گله میش دارم
دو تا چوپان خویش دارم
دو تا گله بز دارم
دو تا چوپان دزد دارم
اگر خواهی که بگذرم
به باشلقت مغول دختر
بیا ناز مغول من
بیا خرمن گل من
خدا کرده نصیب من، مغول دختر
دو جوان به سوی شهر و دیار خود و پسر حاکم فیروزه به سوی مغول دختر روانه شدند.
پسر سه شب و سه روز و سه ساعت و سه دقیقه و سه ثانیه رفت تا خسته و گرسنه و تشنه به کنار برکه ای رسید. گله به آب رسید و پسر نرسید. مشتی آب که به صورت زد از شدت خستگی افتاد و بیهوش شد.
چند ساعت، چند روز و چند هفته گذشت؟ کسی نمی داند. فقط وقتی چشم باز کرد دید که سر بر زانوی پیری سپیدموی، گشاده روی و پرهیبت دارد که دست نوازش بر سر او می کشد.
گاه می خندد و گاه می گرید. «در پاره ای روایات پیرمرد سپید موی را حضرت علی(ع) و در دیگر روایات حضرت خضر می دانند».
پسر برخاست سلام کرد و علیکی شنید و پرسید: ای پیر نورانی، شما کیستی و چه بر من گذشته است؟
پیر گفت: فرزندم هراس نکن من راهنمای درماندگانم، برخیز که خدا با توست گرچه در کار تو سختی فراوان وجود دارد، اما دست خدا با توست. از رحمت خدا غافل مشو، برخیز غذایی فراهم کن امشب را در اینجا بگذران تا راه را به تو بنمایم و بگویم چه کنی.
پسر فوری آنچه را که پیر به او گفته بود انجام داد و کباب لذیذی فراهم آورد. شام را که خوردند پیرمرد به پسر گفت: پسر جوان، مغول دختر چون تو عاشق هزاران دارد نام شهری که او در آن زندگی می کند خان بیشک «بشکک» است و چون همه مردم آن شهر در آرامش کامل زندگی می کنند به آن خان آروم هم می گویند. آنجا همه مغولند، رسم مغول براین است که دختر به غریبه نمی دهند. و آن دختر مغول خود از این موضوع باخبر است، اما مسئله در اینجاست که این موضوع را به دیگرانی که اسیر زیبایی او می شوند نمی گویند و کسی از این راز باخبر نیست. به تازگی آنان نقشه کشیده اند که با سیاست با حاکم کشمیر مراوده کرده مغول دختر را به پسر او بدهند و از این راه ثروت کشمیر را به همراه سایر جواهرات، اعتبار خزانه مملکتی قرار داده بر غرور و افتخار و فخرفروشی خود اضافه کنند؛ چرا که نه معدنی دارند نه صنعتی و چون از گله داری هم خوششان نمی آید به همین خاطر زر و سیم را می گیرند و گله ها را پس می دهند چونکه قدر طلا و پول و جواهر را شناخته اند اما این را بدان و به کسی نگو که در ابتدا مغول دختر، خوار و خفیف می شود اما عاقبت به تو می رسد و تو به مراد دلت می رسی فقط خدا را فراموش مکن.
پسر گفت: ای پیر از کجا می دانی؟
پیر گفت: در طالع تو چنین نوشته اند و خان بیشک و مغول دختر سرنوشتشان با حضور تو تغییر می یابد. پس هرقدم که برمی داری نام خدا را از یاد مبر و عشق او را فراموش نکن که بزرگترین معشوق عالم اوست. ذکر خدا تو را به کام دل می رساند.
شب گذشت و صبح شد. پسر از خواب برخاست پیر را ندید. شگفت زده وضویی ساخت و نماز شکر به جا آورد و به راه افتاد. دید شتری که خودش سوار است جلودار شده و گله ها را به دنبال خود می کشد، دانست که لطف خدا شامل حال او شده پس خوشحال و آواز خوانان به راه ادامه داد:
از این سنگر به اون سنگر
از این لنگر به اون لنگر
شترها می خورن کنگر
نمی تونم کنم باور
ببینم من مغول دختر
دو تا گله قوچ دارم
دو تا مرد بلوچ دارم
دو تا گله میش دارم
دو تا چوپان خویش دارم
دو تا گله شتر دارم
دو تا ساربان لر دارم
دو تا گله بز دارم
دو تا چوپان دزد دارم
همه اش پیشکش خان آروم
مغول دختر به دست آروم
دو شب و دو روز دیگر رفت تا از راه دور سواد شهری پیدا شد. شهری که بزرگ بود و تا چشم کار می کرد ادامه داشت. جلوتر که رفت دروازه ها
را بسته بودند و مجبور بود تا صبح صبر کند. پس گفت: دوری به گرد شهر بزنم ببینم چه خبر است. جان تازه ای یافته بود. گله از پیش و پسر از پیش. دید این شهر صد و بیست دروازه دارد و به هر دروازه چهل آدم از جوان و پیر مجنون وار و درویش گونه زار می زنند و می گریند. شعر
می گویند و حیران و فریاد مغول دختر از نهادشان برمی خیزد.
فهمید که ای عجب، کار سختی را در پیش گرفته، پس جلو رفته سلامی کرد و علیکی شنید. حال را پرسید. یکی از میان جمعیت جلو آمد و گفت: سلطان ولایتی، امیر ایلی، خان طایفه ای و بزرگ قبیله ای بوده ایم. به عشق وصال مغول دختر آمدیم و اینجا گرفتار شدیم. نه روی برگشت داریم و نه توان وصال تو هم بیا به جوانیت رحم کن، اگر به هوای این عشق آمده ای از همین جا برگرد ما خاک شدیم تو خاک بر سر نشو.
پسر گفت: خاک بر سر شما که نه عشق را شناخته اید و نه معشوق را. شما عرضۀ جانفشانی در راه وصال را نداشتید و بیخود به این میدان پا نهادید مگر نشنیده اید که:
کسی که عاشق است از جان نترسد
که عشق از کند و از زندان نترسد
حالا یا من به مغول دختر می رسم، یا به مرگ و غیر از این هم نمی خواهم.
جماعت حیران به او خندیدند و هر چه کردند که پسر برگردد فایده ای
نکرد و رفت و گله اش را به شخصی امین سپرد و شبانه از دیوار شهر بالا رفته وارد شهر شد. در تاریکی شب هر جور بود خود را به نزدیکی کاخ خان رسانید و همانجا رحل اقامت افکند تا صبح شود.
ادامه دارد....
پی نویس:
1 - رسم مغول ها و ترکمن ها در پذیرایی از مهمان
2 - دو تار مغول
3 - مبلغی علاوه بر شیربها به عنوان سرزندگی به خانواده عروس می دادند
که بدان باشلُق می گویند.
چهار روایت از مثل:
آن قاطر چموش لگدزن از آن من
آن گربه سلیم شکیبا از آن تو
پژوهش از: حسن ذوالفقاری
خواهر و برادری بعد از فوت پدر خویش مشغول تقسیم ارث شدند. برادر که مردی مزور بود و می خواست چیزی عاید خواهر خود نکند هنگام تقسیم اموال هر چیز گرانبهایی را با زبان بازی و پشت هم اندازی بی قدر و قیمت قلمداد می کرد و برای خود برمی داشت و هر جنس بی بهایی را با سفسطه بازی و مغله سازی گران قیمت و پراهمیت می نمود و به خواهر خود می داد. ظریفی این داستان را چنین به رشته نظم در آورد:
همشیره صبر ماتم بابا از آن من
خرج عزا و شیون و غوغا از آن تو
در خفیه استماع وصیت از آن من
در نوحه همزمانی ماما از آن تو
کهنه قلم دوات شکسته از آن من
طومار نظم و دفتر انشاء از آن تو
آن لاشه اشتران قطاری از آن من
آن بارکش خزان توانا از آن تو
یک هفته خرج مطرب و ساقی از آن من
هفتاد ساله طاعت بابا از آن تو
آن مال ها که مانده به دنیا از آن من
آن خیرها که کرده به عقبی از آن تو
آن قاطر چموش لگدزن از آن من
آن گربه سلیم شکیبا از آن تو
«وحشی بافقی» این داستان را چنین ضبط کرده:
زیباتر آن چه مانده ز بابا از آن تو
بد ای برادر از من و اعلا از آن تو
آن تاس خالی از من و آن کاسه ای که بود
پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو
یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من
مهمیز کله تیز مطلا از آن تو
آن دیگ لب شکسته صابون پزی ز من
آن چمچه حریسه و حلوا از آن تو
آن قوچ شاخ کج که زند شاخ از آن من
غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو
قطعه ای دیگر از «میر حیدر معمایی» متخلص به «رفیعی»
مال و منال حضرت بابا برادر را
یک نیمه از تو، نیمه دیگر از آن من
من آن نیم که گویم از این جنس ها که هست
جنسی که هست از همه بهتر از آن من
جانا برادری تو، ز تو هر چه بهتر است
بد هر چه هست جان برادر از آن من
قرض پدر که از همه بیش است از آن تو
وجهش که هست از همه کمتر از آن من
آن چهار باغ خرم مرحوم از آن تو
آن یک دو باغ کهنه بی در از آن من
ملک نفیس خالصه شهر از آن تو
املاک هیچ نفع نیاسر از آن من
دایه که شیر داده به بابا از آن تو
واهی کز اوست خون دل مادر از آن من
آن مادیان که داشته صد کره از آن تو
آن استران کود کِشِ نر از آن من
و شعری دیگر در این زمینه که یکی از شعرای معاصر به مناسبت شایعه تقسیم ثروت سروده و آن این است:
کل تقی، بته های خار از تو
خس و خاشاک پاربار از تو
آن زمین زراعتی از من
آن همه سنگ کوهسار از تو
کشت پاییز سر به سر از من
باد جان پرور بهار از تو
شامگه، شیر گوسفند از من
صبحدم، بانگ آبشار از تو
سینه کبک و ران مرغ از من
نغمه قمری و هزار از تو
جوی آبی که می رود از من
لذت آب جویبار از تو
دو سه من نقره و طلا از من
برف و یخ های نقره وار از تو
گندم و لوبیا و ماش از من
علف سبز مرغزار از تو
دود و دم از تو و کباب از من
گله ها از من و غبار از تو
کیسه های پر از برنج از من
در عوض ریگ بی شمار از تو
جامه نازک حریر از من
خرقه ز بر وصله دار از تو
روز محشر همه حساب از من
رحمت و لطف کردگار از تو
«داستانهای امثال مرتضویان ص 5»
منبع: کتاب داستانهای امثال - دکتر حسن ذوالفقاری- چاپ سوم - 1387- انتشارات مازیار
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی