دردسر یک شعر
 میشل دِلون
ترجمه: ع- روبخشان

مقدمه:
آیا هنوز هم نامه نوشته می شود؟ آیا نامه نگاری و متن پردازی در مقام بیان زیبا و عاشقانه، کارت پستال تعطیلاتی، تبریکات سال نو و تبریک تولد را تعطیل می کند؟ در طی قرنها نامه نگاری همچون یک رفتار اجتماعی رواج داشته است. رفتاری که با دامن گرفتن فردگرایی و دل نگرانی فردی همراه بوده است. نامه نگاری در واقع یک بازی ساده بود نه نوع ادبی خاص و در نتیجه یک فضای ادبی آزاد را تشکیل می داد، هر چند که مجموعه هایی از نامه ها و خودآموزها الگوهایی برای این کار به دست می دادند. نامه، واسطۀ مبادلات روشنفکرانه و اساس «جمهوری ادبیات» بود و در عین حال از رساله خیلی ساده تر و سرراست تر بود.
داستان نویسی از نامه نگاری بهره گرفت تا ظواهر اصالت را به نمایش بگذارد. نامه در حاشیه نوع ادبی شناخته شده همواره به صورت ابزاری در جهت به زیر سؤال بردن نگارش و سؤالی در باب حدود ادبیات باقی مانده است.

نامه ای به پره ورPREVERT (حق پاسخگویی برای باربارا)
آقای پره ور گرامی!
به خودم اجازه می دهم برایتان نامه بنویسم و از شما بخواهم در شعری که گفته اید و در آن گرفتاریهایی برای من به وجود آورده اید، اصلاحی به عمل بیاورید. تردید نکنید که این شعر برای شغلی که دارم و برای خانواده ام دردسرهایی ایجاد کرده است.
     با دردسری که کمتر از دردسرهای دیگر وخیم است، شروع می کنم. یعنی کلمه سیوب (Sivb) یعنی سندیکای مبتکرانه ای که من در آن کار می کنم. آقای موشه (Mouchet)  که رئیس من است می خواهد که شما سرآغاز شعرتان را تغییر بدهید، زیرا که - نباید اغراق کنیم - برعکس آنچه شما گفته اید، برست (BREST) همیشه بارانی نیست. شما نمی توانید تصور کنید که این نوع تصویرپردازی ها تا چه اندازه به مردم استان برتانی آسیب می رساند. لذا، اگر چنان شود که فقط کمی ببارد، خیلی بد نخواهد بود.ناراحت کننده ترین بخش این شعر بقیه آن است. همسر من، لوسیین، مثل همۀ ناوی های زیر دریایی است. او تصور می کند که دوربین زیردریایی درست و حسابی به زیر آب رفت. ما، زنان ناوی های زیردریایی، می رویم به دنبال نگفتنی ها، خب حالا فکرش را بکنید، وقتی که او در «کتابخانه ژتون بازان» به شعر شما برمی خورد چه حالی پیدا می کند. آخر «ژتون بازان» نام زیر دریایی شوهر من است. او وقتی که این شعر را دید دچار خشم وحشتناکی شد. علی الخصوص که همقطارهایش مرتباً به او می گفتند: باربارا بیاد بیاور، باربارا را بیاد بیاور.اکنون مسلم است که آنان شعر شما را دربارۀ «ژتون بازان» می دانستند. باری، بارباراهای زیادی در «برست» یافت
نمی شوند. خیلی کمتر از «جوسیلین ها»، «ماری جین ها» یا «مادلن ها» وانگهی من اهل برست نیستم، زاده مونته میلارم، هر چند که در آنجا هم باربارای فراوانی وجود ندارد. در هر صورت،  عبارت «من در خیابان سیام به تو برخورد کردم» هیچ تردیدی برجا نمی گذارد، خصوصاً که من در شماره 10 آن خیابان زندگی می کنم خانۀ ویلایی کوچکی که به پدر و مادر همسرم تعلق دارد، ولی در روز ازدواجمان آن جا را به ما واگذار کردند.
در عوض واقعاً به درستی نمی دانم که چه روزی بود، زیرا که «تو در زیر باران، خندان می خرامیدی/ سرشار از شادی، سرزنده و دلربا». این حالت همیشه به من دست نمی دهد به ویژه که من همواره چتر به همراه دارم. در این جا هوا با چنان سرعتی تغییر می کند که آدم نمی داند چه لباسی بپوشد، علاوه بر این، شما چیزهایی از این قبیل می نویسد: «آه، باربارا/ جنگ چه مسخره و احمقانه است».راستش این است که این حرف در این جا در «برست» مصداق چندانی ندارد. آیا من به شما از این نوع حرفها می زنم که: شعر چه احمقانه و مسخره است! زیرا که نظامیان را، می فهمی، نمی توان همواره نکوهش کرد، اما رضایت بخش است که نظامی هم داشته باشیم. در حالی که شاعران، یعنی پرداخت اجاره خانه با تأخیر البته در صورتی که پرداختی در کار باشد.آقای پره ور، این است آنچه می خواستم به شما بگویم. خوشنود خواهم شد که شعرتان را با اسمی دیگر بازنویسی کنید. مثل «جانین» یا «لوسی»، زیرا که در آن صورت من نخواهم بود. وانگهی محل شعرتان را هم شهری دیگر، مثل استراسبورگ یا اورلئان انتخاب کنید.
با سپاس پیشاپیش: باربارا
* * *
و اینک شعر «بیاد آر باربارا» که برای بانو باربارا دردسرساز شد در ادامه می آید:


ژاک پره ور*
برگردان از: م- قادری
«به یاد آر باربارا»
بیاد آر باربارا
بارش بی پایان بود بر خاک برست آن روز
و تو لبخندزنان گام می زدی
نمناک، سبکبال، خشنود
به زیر باران

بیاد آر باربارا
بارش بی پایان بود بر خاک برست
من در خیابان سیام به تو رسیدم و
بر لبت لبخند بود
و لبخند من از این

بیاد آر باربارا
تو که نمی شناختمت
تو که نمی شناختی ام
بیاد آر
یاد آر به هر رو آن روز را
از یاد مبر

رمیده بود مردی به زیر رواق
و بانگ می زد نام تو را
باربارا
تو در زیر باران به سویش دویدی
سبکبال، خشنود، نمناک
در بازوانش فکندی خود را
بیاد آر آنروز را
باربارا

می خوانمت، خرده مگیر
می خوانم همگانی را که دوست می دارمشان
گرچه تنها یکبار دیده باشم
می خوانم همگانی را که دوست می داشتم
حتی اگر نشناسمشان

باربارا، بیاد آر
از یاد مبر
آن باران خوشبختی و ریز را
بر رخ نیکبخت خود
و روی این شهر آرام و خوشبخت
باران به روی دریا را
به روی زرادخانه را
روی قایق «اووسان»

آه باربارا
چه بلاهتی است جنگ

تو چه گشته ای اینک
زیر این بارش آهن
زیر بارشی از آتش و پولاد و خون

راستی آن که در آغوشش کشیدی
عاشقانه
مرده است؟ ناپیداست؟ یا هنوز برجاست؟

آه باربارا
بی پایان است بارش بر خاک برست
بارشی چنان چون پیش
همه چیز ویران گشته، گو که این نه همان است دیگر
بارش سخت افسوس و ماتم است
این توفان نیست دیگر
توفانی از آهن و پولاد و خون

ابرهایی بیش نیستند
همانند سگان ولگرد  و وحشی
که گم می شوند در بارش باران بر برست
می پوسند در دور دست، بسی دور دست تر از برست
و به جا نمی ماند از ایشان،
هیچ!


*ژاک پره ور در سال 1900 در ینلی - سور-سن فرانسه در خانواده ای متوسط به دنیا آمد. پیش از پیوستنش به سوررئالیست ها در دهۀ 1920 هنگامی که پانزده سال داشت، تحصیلاتش را رها کرد و در سالهای 1930 نیز به تئاتر و سینما روی آورد.
در سال 1944 اولین مجموعه شعرش «حرف ها» را منتشر کرد که موفقیت چشمگیری به دست آورد  و از او هنرمندی مردمی ساخت.
سالهای 1948 تا 1955 را در سنت - پل - دو- وانس سپری کرد و سپس دوباره به پاریس بازگشت. در این سالها چند مجموعۀ دیگر منتشر کرد. نمایش 1951، باران و هوای آفتابی 1955، توده های درهم 1966 از آثار اوست. سرانجام در سال 1977 در خانه اش در ایالت نرماندی درگذشت.

 

تقدیم به همیشه استادم
 «امین فقیری»
افسانه ایزدی
آوای گنگِ لالایی دور... محو در فضا
مادری بی چهره، بی اندام... گمشده در زمان
غولِ تنهایی در شبهای پسرکی نوسال
زندگی چیست جز تکه... تکه تصویرهایی در آلبوم ذهن؟
چه کسی قلب آیینه ات را شکست
تو که فریادِ عشق! عشق!
در سطورِ نانوشته ات نیز موج می زند
و صداقت در نگاه خاکستری ات لانه کرده است
و دوستی- در زمانۀ پلشتی ها- با تو معنا می یابد
وجودت، نادر گوهری ست بر تارک شهر

 

خانه خواب است... و
افسانه یغمائی

دل ز درد فراقی نسوزد
در دلی اشتیاقی نسوزد
خانه خواب است و خاموش و خالی
آتشی در اجاقی نسوزد
آرزو بوی پوچی گرفته
شهد عشقی مذاقی نسوزد
در حریق هوس ها ز مستی
بستری در اتاقی نسوزد
سینۀ سخت نامهربان را
یاد سیمینه ساقی نسوزد
گر نیامد پیامی ز یاری
از عدو هم نفاقی نسوزد
روح مردابی و تیرۀ شب
از ملال محاقی نسوزد
در فریب عروجی دروغین
پای چوبین بُراقی نسوزد
زندگی خفته در جیب و... آری
از بد اتفاقی نسوزد
فره کاغذی جاودان باد!
تا دلی در فراقی نسوزد