من و عیال
حسین اسدی (بدقواره)
زوجه ام گفتا به من ای بی بخار
گفتی هستم عاشقت دیوانه وار
از زمان خواستگاری تاکنون
شیره مالیدی سر من با شعار
از کنارم هر زمان رد می شدی
میزدی لاف و گزاف بی شمار
آنقدر موی دماغ من شدی
تا مرا با غمزه ات کردی شکار
حال اگر احساس داری لحظه ای
دست سردت را روی دستم گذار
یا بگو هستی هنوز هم عاشقم
تا بشم راضی و یا امیدوار
چون ندانی فوت و فن عاشقی
بهتره تنها بری توی مزار
کاش می شد هیکلت را با دو دست
لو بدم زیر تریلی یا قطار
گفتم ای زوجه تو میدانی که من
بار یا کاری روم کی زیر بار
یک زمانی در جوانی ما و تو
مثل کوره بودیم و آجر فشار
همچو شمع روشنی بودی و من
می پریدم دور تو پروانه وار
بعد 40-50 سال از زندگی
مانده از ما نه تا بچه یادگار
می روم هر روزه از صب تا به شب
توی صف دنبال نان و خواربار
خوب می دانی که خرج خانه هم
در میاره از دمارم روزگار
در سنین پیری و فرسودگی
عشق بی حاصل نمی آید به کار
من به عشق تو ندارم رغبتی
جان هر چه مرد معذورم بدار

فرهنگ لغات
گردآورنده: تحفه رونیز
1 - گدا: اداره مالیات برجیب!، باج گیر هیچ کاره، میلیونر ژنده پوش!
2 - گربه: بازرس آشپزخانه!
3 - گردن: منارجنبان سر!
4 - گریه: اسلحه خانمها!
5 - گلیم: قالی کچل!
6 - گناه: کارت ورود به جهنم!
7 - گندم: گذرنامۀ آدم و حوا!
8 - گوجه فرنگی: روژِ خوراک!
9 - گورستان: هتل اموات!
10 - گوساله: گاو کال!
11 - گوش: در و دروازه رجال، پنجره سر!
12 - گوشت: کت و شلوار استخوان!
13 - گوشواره: پاندول گوش، لوستر گوش!
14 - گونه: ساحل چشم!
15 - گیوه: کفش سفیدپوست!
16 - لاک: واکس ناخن!
17 - لاک پشت: فولکس واگن طبیعی!
18 - لب: پلک دندان!
19 - لبخند: خندۀ بی رمق!
20 - لجن: ته دیگ حوض!
21 - لک لک: پرنده آنتن سر خود!
22 - ماتم سرا: خانۀ مرد دو زنه!
23 - مار: طناب متحرک!
24 - ماهیتابه: جهنم ماهی!
25 - متأهل: اسیر جنگ نکرده!
26 - متکا: ساندویچ پر!
27 - مجسمه: آدم خشکیده!

راه بندان ببم
هوشنگ شاهنده
فصل، فصل برف و بارانِ ببم
آب جاری در خیابانِ ببم
موشها در جوی هایِ پر لجن
غوطه ور، فت و فراوانِ ببم
گرگهای جنس بنجل دار شهر
بی خیال از خشم چوپانِ ببم
می چکد چک چک ز سقفم آب گل
گوئیا دوش است و چون وانِ ببم
کوچه ها از آب باران پر ز گِل
قایق بیچاره پیکانِ ببم
بعد هر بارندگی در هر گذر
صبح تا شب راه بندانِ ببم
چرخ ماشینم ز بس پاشیده گل
مورد تعقیب آژانِ ببم
در خیابان بعد از این قایق بگیر
چون خیابان، بحر عمان ببم
با وجود چک چک باران، رفیق طنزگو
توی سرما نیز خندانِ ببم
شعر من هم، از هجوم سیل ها
خیس، همچون بند تنبانِ ببم

طنزینه= طنز اینه!!
دوست شاعر و طنزپردازمان، آقای راشد انصاری «خالو راشد» معرف حضور شما اهالی ذوق بوده با ایشان و کارهایشان تا اندازه ای آشنایی دارید اگر ندارید هم خب ندارید دیگر! نصف عمرتان، شاید از نصف هم کمی بیشتر، بر فناست و من هم متأسفانه کاری برایتان نمی توانم بکنم. به هر حال این طنزپرداز گرامی، پنجمین کتاب طنز خود را به نام طنزینه= طنزاینه!! که مجموعه شعر طنز می باشد  منتشر کرده است. این کتاب 124 صفحه است و 2200 تومان هم قیمت دارد کمتر هم نمی شود. داشتن این کتاب به اهالی طنز و طنزدوستان توصیه اکید می شود. با آرزوی سلامتی و  توفیق روزافزون برای خالو راشد، مؤلف  کتاب مجموعه شعر طنز طنزینه = طنزاینه!! یک دانه شعر از این کتاب را در اینجا تقدیم حضورتان می کنم.
با تشکر غمین
عشق کشکی
هیچ می دانی شعارت کشکی است؟
خوب من قول و قرارت کشکی است
نازنینا! شهرداری تو مگر
وعده های بی شمارت کشکی است
نیست تنها کله ات مملو ز کشک
برق چشمان خمارت کشکی است
دست من را می فشاری با ادب
گرچه می دانم فشارت کشکی است
چیزهایی مخفی از ما کرده ای
محتکر جان! احتکارت کشکی است
گفته بودی دوست می دارم تو را
حرفهای خنده دارت کشکی است
بارها گفتی به من... ول کن بابا
گفته بی اختیارت کشکی است
راز خود را می کنی از من نهان
عشوه های آشکارت کشکی است
قد یک بز هم نمی فهمی مرا
حسِّ قلب بی قرارت کشکی است
بعد مرگت گر بخوانم فاتحه
بر سر سنگ مزارت کشکی است

یک کلاغ، چهل کلاغ
علی اصغر نجفی «اغو»
دوستان گوش به حرف بشرِ شر نکنید
بهتر آنست که هر شایعه، باور نکنید
از پر کاه، تو گو، کوه احد می سازند
آن طریقی که بخواهد دل خود، می سازند
سوژه را نیز به هر گونه که شد، می سازند
فیل و فنجان نقیاسید و برابر نکنید
دوستان گوش به حرف بشرِ شر نکنید
بهتر آنست که هر شایعه، باور نکنید
حرف یا مفت بگویند بسی از چپ و راست
قصه ای تلخ بسازند بدون کم و کاست
قصه را هر که زند رنگ، به هر نوع که خواست
ذهنتان هیچ ز هر پوچ مصور نکنید
دوستان گوش به حرف بشرِ شر نکنید
بهتر آنست که هر شایعه، باور نکنید
زاغ را باز توان دید، زغن، اما نه
سرو را باغ توان گفت، چمن اما نه
در دروازه توان بست، دهن اما نه
گوش بر حرف خبرچین دلاور! نکنید
دوستان گوش به حرف بشرِ شر نکنید
بهتر آنست که هر شایعه، باور نکنید
«مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ما»
راز داری، همه عمر، شده پیشه ما
گوش بر مدعی بی در و پیکر نکنید!
دوستان گوش به حرف بشرِ شر نکنید
بهتر آنست که هر شایعه، باور نکنید
هدف آن بود که یکباره کسی خوار شود
بخت برگردد و او خوار در انظار شود
گرچه آنکس که «چو» انداخت، گرفتار شود
لیک جز کیفر حق، فکرت دیگر نکنید
دوستان گوش به حرف بشرِ شر نکنید
بهتر آنست که هر شایعه، باور نکنید
دلکم سخت پر از خون و بسی آزرده است
چو گلی هست که آفت زده و پژمرده است
بدنم  نیز ز اوضاع زمان افسرده است
حالم از پیش، بتر هست، بترتر نکنید!
دوستان گوش به حرف بشرِ شر نکنید
بهتر آنست که هر شایعه، باور نکنید

زبان حال آدم ها
محمد دبیری
آدم بیمار:
دلیر و قهرمان یک آدم لاجون نخواهد شد
هزاران وعده بر گُشنه پنیر و نون نخواهد شد
پدر شوهر:
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن
زن خود را روان سوی پدر کن
زن ذلیل:
ز خانه بی اجازه می نهم بیرون اگر پا را
یقین دارم عیال ما به صلابه کشد ما را
خانم بزرگ:
هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان
با خرج گران هرگز در خانه مکن مهمان
آدم بیمار:
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن؟
نزدیک ساعت ده از خواب خوش پریدن
آدم امروزی:
یکی طفل دندان در آورده بود
تقاضای زن از پدر کرده بود

به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
                 در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.

لطایف
اعظم چراغعلی
-یک نفر دندانش را می کشد و حرف نمی زند.
به او می گویند: مگه زبونتو کشیدی که حرف نمی زنی؟!
* * *
-موش تو سوراخ نمی رفت، مهمون هم دعوت می کرد!
* * *
-وضع پولی من خوب نیست.
پس حرص و جوش نخور که مریض میشی اون وقت پول دارو و دکتر از کجا می آری؟!
* * *
-داری زنگ خونه را می زنی، چرا دیگه عینک دودی زدی؟
آخه طلبکارم، آیفون این خونه هم تصویریه!
* * *
-به گدایی گفتند: تو چه گدایی هستی که موبایل داری؟
گفت: پس چطوری پسرم را خبر کنم بیاد پولهامو ببره!
* * *
-چرا دیروز به پارک نیومدی؟
چون دیروز با خانمم دعوام نشد!
* * *
-جوانی پدر خود را می کشد.
پلیس به او میگه: اسلحه از کجا آوردی؟
جوان قاتل میگه: پدرم برای روز تولدم به من هدیه داد!
* * *
-شما که خودتون بدین چرا می خواین با آدمهای خوب دوست بشین؟
چون آدمهای خوب به کسی شک نمی کنند!
* * *
-چرا تصادف کردی؟
چون رادیو داشت لالایی پخش می کرد!
* * *
-خانم گفت: دستت درد نکنه عزیزم برام گل خریدی، گل قشنگیه.
شوهر: آره گل قشنگیه، خریدم که اونو تو آب جوش بذاری تا به صورتم بزنم برای رفع چین و چروک خوبه!
* * *
-چند تا بچه دارین؟
ده تا
ماشاالله چه خبره ده تا بچه می خواین چه کار؟
گفتیم: شاید یکی دو تاش خوب در بیان!
* * *
-مرد: می خوام از این به بعد به تو احترام بذارم.
زن: مگه از بی احترامی کردن چه بدی دیدی؟!

می میرد
«آب دانی یو»
یکی از مفلسی در گوشه دیوار می میرد
یکی از پرخوری در کاخ استکبار می میرد
یکی در نزد جراحان نهد جان بر سر بینی
یکی هم زیر دست دکتر و بهیار می میرد
یکی مال و منالش از دو صد پارو رود بالا
یکی از دیدن رخسار بستانکار می میرد
یکی زیر درخت از نیش زنبوری شود نفله
یکی بالای چوبی با طناب دار می میرد
یکی با ضربه مغزی درون خانه افتاده
یکی هم در سلامت چون شود بیمار می میرد
یکی از سرعت بالا و بی مغزی شود میت
یکی در حالت تسبیح و استغفار می میرد
یکی در منجلاب دود و افیون می شود مدفون
یکی در دوستی با پاکت سیگار می میرد
یکی از وعده پوچ و فشار کار می میرد
یکی مرد دهاتی هم ز سم مار می میرد
نویسنده و خواننده تهی کردند قالب را
یقین دارم که شاعر هم ز هجر یار می میرد