صفحه 7--24مرداد87
به روایت: زنده یاد صبحی مهتدی اولین قصه گوی رادیو ایران
قصۀ چل گیس
یکی بود و یکی نبود
در شهری پادشاهی بود بی اولاد. شب و روز در این فکر بود که چرا باید اجاق من کور بماند و بعد از من کسی نباشد که چراغ خانه مرا روشن کند؟
یک روز توی آیینه نگاه می کرد دید موهای سفید توی ریشهای سیاهش دویده. غمش یکی بر هزار شد با خودش گفت: این زندگی به چه درد من می خورد؟ خوب است دست از پادشاهی بکشم و سر به بیابان بگذارم و یا خاکسترنشین شوم و دست به دامن صافان و پاکان بزنم و آرزویم را بگیرم.
تو کش و قوس این فکرها بود که پیشخدمتش آمد و گفت: قبلۀ عالم به سلامت باشد درویشی آمده و می خواهد شما را ببیند.
پادشاه گفت: من حال و حوصله ای که با کسی حرف بزنم ندارم، تو برو ببین چه می خواهد، هر چه می خواهد به او بده و با دل خوش روانه اش کن.
غلام برگشت و گفت: ای پادشاه چیزی نمی خواهد، می خواهد شما را ببیند.
پادشاه گفت: بگو بیاید.
درویش آمد و با پادشاه صحبت کرد. وقتی از درد دلش باخبر شد، سیبی از جیبش در آورد و به پادشاه گفت: نصفی از این سیب را خودت بخور و نصف دیگرش را به حلال و همسرت بده خدا به تو پسری می دهد، اسمش را نگذار تا من بیایم و بگذارم.
پادشاه خوشحال شد و همین کار را کرد.
بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه خداوند به پادشاه پسری داد. هنوز شب ششم که شب اسم گذاری باشد نرسیده بود که درویش سر رسید و بچه را خواست.
بچه را با قنداق نزد درویش بردند، قنداقش را وا کرد، پیراهنش را بالا زد، آن وقت از جیبش خنجر الماسی در آورد و به شکمش بست و به پادشاه گفت: این خنجر حامی جان این پسر است، هیچ وقت آن را از او جدا نکنید که عمرش به این تیغ بستگی دارد و اسمش هم جهان تیغ است.
درویش این کار را کرد و این حرف را زد و این اسم را گذاشت و از چشم ها ناپدید شد.
پادشاه که به آرزوی خودش رسیده بود نمی دانست از خوشحالی چه کار بکند!
شب و روز چشم و دلش پهلوی این پسر بود.
باری پسر در ناز و نعمت بزرگ شد تا به هیجده سالگی رسید. یواش، یواش در کارهای پدر دست می برد و اتاقهای قصر و خزینه ها
را وارسی می کرد. تا روزی به اتاقی رسید که یک قفل طلا به درش زده بودند.
پرسید: کلید این قفل کجا است؟
گفتند: کلید این اتاق توی جیب پادشاه است و به کسی نمی دهد
و هنوز هم کسی نفهمیده توی آن اتاق چیست.
جهان تیغ آمد پهلوی پدرش و گفت: پدرجان! کلید آن اتاق را می خواهم، می خواهم بدانم، آن تو چه خبر است؟
پادشاه گفت: این فکر را از کله ات دور کن، برای اینکه نباید جوانها توی آن اتاق بروند هر وقت پا به سن گذاشتی می روی و
می بینی، ولی حالا برات خوب نیست!
این حرفها جهان تیغ را بیشتر هوایی کرد.
شب و روز توی این فکر بود که کلید آن اتاق را به دست آورد و ببیند آن تو چه خبر است.
یک روز که پادشاه به شکار رفته بود، جهان تیغ هر طوری بود کلید را پیدا کرد و رفت در اتاق را باز کرد. گوشه اتاق یک مجری کهنه بود. در آن را باز کرد شکل دختری را دید که روی پرده ای نقاشی کرده بودند. اول به چشمش نیامد بعد که یک خرده به آن خیره شد یک دل نه صد دل عاشقش شد و به یک روایت همانجا پای آن صورت از حال و هوش رفت.
از آن اتاق او را به اتاق مادرش آوردند.
از مادر پرسید: این شکل کیست؟
مادر گفت: این شکل دختر چل گیس است.
جهان تیغ گفت: هر طور هست باید دست من به دامنش برسد باید بروم از هر جا هست پیدایش کنم وگرنه دق مرگ می شوم.
مادر جهان تیغ تفصیل را به پادشاه گفت. پادشاه هم پسر را خواست و خیلی نصیحت کرد که ای پسر، دست کسی به این دختر نمی رسد، این کار به این آسانی ها که تو خیال می کنی نیست. اصلاً دختر چل گیس را برای اینکه گیر آدمیزاد نیفتد دیوها او را حبس و بند و طلسم کرده اند که دست کسی به او نرسد. اگر عقلت منم از این کار بگذر!
جهان تیغ گفت: نه، هر طور شده من باید بروم این دختر را پیدا کنم اگر چه روی قله قاف باشد اگر چه زیر طبقه هفتم زمین باشد. هر جا هست باید گیرش بیاورم!
پادشاه وقتی دید جهان تیغ اصرار می کند و از حرفش برنمی گردد
اجازه اش داد.
جهان تیغ اسب راهواری را از اصطبل بیرون کشید. یک شمشیر جوهردار هندی هم به کمر بست و با یک خورجین، ساز و برگ سفر را مهیا کرد و راه افتاد.
نزدیکی های ظهر گرسنه اش شد تیروکمان را کشید و شکاری زد و از اسب پیاده شد که از گوشت شکار کبابی درست کند و بخورد که دید سواری سر رسید. جهان تیغ از او پرسید: کجا می روی؟
سوار گفت: دنبال نصیب و قسمتم می روم.
جهان تیغ گفت: بیا رفیق راه بشویم که من هم به درد تو گرفتارم.
سوار پیاده شد با جهان تیغ کباب را خوردند.
بعد جهان تیغ پرسید: اسمت چیست و چکاره ای؟
سوار گفت: اسم و کارم یکی است ستاره شناس.
جهان تیغ و ستاره شناس با هم به راه افتادند.
نزدیک غروب به سوار دیگری برخوردند. جهان تیغ پرسید: تو که هستی، چه کاره ای و کجا می روی؟
سوار گفت: کارم و اسمم دریانورد و دنبال نصیب و قسمت می روم.
جهان تیغ گفت: بیا با ما رفیق راه شو که ما هم به درد تو گرفتاریم. شب را در همانجا ماندند.
صبح سه تایی به راه افتادند. رفتند و رفتند تا رسیدند به شهری دیدند اهل شهر تماماً زرد و لاغرند. پرسیدند: چرا اهل این شهر این طور رنجورند؟
جواب شنیدند که در این شهر آب کم است برای اینکه سر چشمه اژدهایی خوابیده و نمی گذارد مردم بروند آب بردارند و شبانه روز یک دفعه بیشتر آب به شهر نمی آید آنهم به اندازه ای نیست که به درد همه بخورد، تازه در عوض آن یک ذره آب باید هر روز به نوبت یک دختر باکره جلوی او بیاندازیم که بخورد.
در این بین جهان تیغ و رفیق هایش دیدند که یک دختر خیلی خوشگل با زر و زیور توی تخت روان است و یکی جلوش فریاد
می کند: ای مردم این دختر پادشاه است و امروز نوبت او است که خوراک اژدها بشود. پادشاه گفته هر کس برود اژدها را بکشد، این دختر با زر و زیور و نصف خزینۀ من مال او است.
دیدند کسی جرأت نمی کند پا جلو بگذارد آنها رفتند پیش جهان تیغ. او شمشیر کشید و رفت جلو، دو تا رفیقش هم از عقب، دختر پادشاه هم پشت سرشان، مردم هم از دنبال آنها می رفتند تا رسیدند به سر چشمه.
جهان تیغ شمشیر کشیده رفت به طرف اژدها. هنوز اژدها دهنش را باز نکرده بود که شمشیر به دهنش خورد و تکه پاره شد. بعد شمشیر را کشید زد به کمرش و با یک ضربت از وسط دو نصفش کرد کشیدش به کنار که آب به طرف شهر سرازیر شد و نصف روز از خون اژدها آب قرمز بود.
دختر پادشاه کاری که کرد دستش را زد توی خون اژدها و زد به بازوی جهان تیغ که نقش پنجه اش روی بازوی او افتاد.
باری مردم با کمال خوشحالی به سر چشمه آمدند آب هم به شهر روان شد اما هر کس مدعی بود که اژدها را من کشتم!
ولی دختر گفت: اژدها را کسی کشته که روی بازویش با خون اژدها نقش پنجه من است.
آن وقت جهان تیغ را پیدا کردند و بردند نزد پادشاه.
پادشاه گفت: من وعده داده بودم که هر کس این جانور را از بین ببرد نصف مال خودم را، با این دختر به او می دهم حالا بیا که دختر و اموالم را به تو بدهم.
جهان تیغ گفت: ما سه برادریم و با هم کار می کنیم. دختر و اموال تو حق برادر بزرگ ما ستاره شناس است.
پادشاه گفت: خیلی خوب.
شهر را آذین بستند و بساط عروسی را راه انداختند و دختر پادشاه آن ولایت را دادند به ستاره شناس.
جهان تیغ به ستاره شناس گفت: برادر الحمدالله که تو به قسمت خودت رسیدی کاری که می کنی مواظب ستاره ما باش.
جهان تیغ ستاره شناس را اینجا گذاشت و با دریانورد از آن شهر رفت.
رفتند و رفتند تا به شهر دیگری رسیدند. وقتی وارد چار سوی شهر شدند دیدند یک دفعه دکاندارها بنا کردند دکانها را بستن و به خانه ها فرار کردن.
مردم هم همینطور همه با دست پاچگی به خانه هایشان می گریختند. از هر کس هم که می پرسیدند چه خبر است؟ چون در حال فرار بودند مجال جواب دادن نداشتند. در این بین دیدند دو تا شیر درنده می غرند و می آیند. وسط چار سوی شهر، معلوم شد مدتها است که این شیرها نزدیک ظهر می آیند و هر که دم دستشان بیاید یکی دو تا را می گیرند و برمی گردند به صحرا و آنها را می خورند.
جهان تیغ تا این دو شیر را دید به طرف آنها رفت. با دست راست یال یکی را گرفت و با دست چپ یال دیگری را و محکم پیشانی هر دو شیر را به هم زد و بعد هم آن دو تا شیر را برد به صحرا و به گاوآهن بست. مردم شهر به پادشاه خبر دادند که پهلوانی وارد شهر شد و این کار را کرد.
پادشاه جهان تیغ را خواست و گفت: ای جوان چند ماه است که اهل شهر گرفتار این دو شیر بودند و من عهد کرده بودم هر که شر این ها را از سر مردم وا کند، دخترم را با نصف داراییم به او بدهم، حالا که تو این کار را کردی دختر من به تو می رسد.
جهان تیغ گفت: من تنها نیستم، با برادرم این کارها را می کنیم و چون او از من بزرگتر است دختر را به او بدهید.
پادشاه گفت: خیلی خوب.
و بساط عروسی را راه انداختند و شهر را آذین بستند و هفت شبانه روز چراغانی کردند و دختر را با نصف دارایی پادشاه به دریانورد دادند.
جهان تیغ به دریانورد گفت: الحمدالله تو هم به قسمت خودت رسیدی ولی مواظب حال من باش، ما هم رفتیم دنبال نصیب و قسمت.
جهان تیغ از آن شهر آمد بیرون و راه بیابان را در پیش گرفت.
وسط بیابان به پیری برخورد سلام کرد.
پیر سلامش را جواب داد و گفت: ای جوان اُقر بخیر! کجا
می روی، که را می خواهی؟
جهان تیغ گفت: از خدا پنهان نیست، از مرد خدا هم پنهان نباشد که من خاطر خواه دختر چل گیس شدم و به سراغ او راه افتادم اما نمی دانم کجا بروم و چه کار کنم؟
پیر گفت: بیا و از این خیال بگذر. برای اینکه کار هر کسی نیست که به کوه قاف سراغ دختر چل گیس برود.
جهان تیغ گفت: ای پیر کار دل است نمی شود نرفت!
گفت: پس حالا که می خواهی بروی برو، ولی مواظب خنجری باش که به کمرت بسته اند.
جهان تیغ تعجب کرد که او نقل خنجر را از کجا می داند؟!
گفت: خیلی خوب.
و خداحافظی کرد پیر خیر پیش گفت و از چشم ناپدید شد.
جهان تیغ راه پر پیچ و خم کوه قاف را پیش گرفت. تا پاهایش قوت داشت و چشمش سو، رفت و رفت تا رسید به دامنه کوه قاف. در آنجا چه دید؟ خیمه و خرگاه دید که به پا کرده اند، جوانهایی را دید که در آرزوی وصال چل گیس پیر و زمین گیر شده اند.
آن قدر سر دید بی بدن و آن قدر بدن دید بی دست و پا که هوش از سرش رفت.
باری جهان تیغ رفت دم چادر پیرمردی و گفت: ای پیرمرد! من غریبم امشب مرا این جا، جا بده.
پیرمرد گفت: بدیده منت دارم.
جهان تیغ رفت توی چادر پهلوی پیرمرد نشست و بنای صحبت را گذاشت. پیرمرد گفت: ای جوان این طور معلوم است که تو را هم ریسمان عشق اینجا کشیده و به هوای دختر چل گیس آمدی. اما خبط کردی، اگر می دانستی که این کار شدنی نیست پا در این میدان نمی گذاشتی! اما دیگر گذشته، گذشته. سرنوشت تو را اینجا آورده یا باید به حال و روز بالایی ها بیفتی و سنگ بشوی و یا به روزگار ما برسی و از غصه پیر و شکسته بشوی! در هر صورت ما آنچه از مردمان باخبر شنیده ایم، برایت می گوییم کسی چه می داند شاید این دختر نصیب تو باشد.
بار این کوه را راست می گیری می روی تا می رسی به بالای قله. کله کوه قلعه ای است بیرون قلعه یک گربه سیاهی می بینی، تیر و کمان را می گیری و نشانه می روی اگر تیرت به نشانه خورد که کارت روبراه است و اگر تیرت به خطا رفت دفعه اول تا کمر سنگ می شوی، یکبار دیگر تیر می اندازی و اگر دفعه دوم هم تیرت به خطا رفت تمام بدنت سنگ می شود. مثل همانهایی که در بالای قلعه سنگ شده اند آمدیم و دفعه دوم تیرت به هدف خورد به صورت اول برمی گردی.
آن وقت در گردن گربه دسته کلیدی هست که وامی کنی و می روی توی قلعه و...
خلاصه دستور داد که چه می کنی و چه جور و با چه چیز دیوها را می کشی و دختر چل گیس را صاحب می شوی.
جهان تیغ فردا صبح زود راه افتاد تا رسید به قله کوه قاف. بیرون قلعه مجسمه های سنگی زیادی دید. فهمید اینهایی هستند که تیرشان به خطا رفته در این بین گربه سیاهی را دید فوری تیر و کمان
کشید و گربه را نشان گرفت اما از بد اقبالی تیر به خطا رفت و از کمر به پایین سنگ شد. دو مرتبه تیر را به چله کمان گذاشت و انداخت. از قضا تیر آمد و خورد به پیشانی گربه. جهان تیغ به صورت اولش برگشت.
بعضی ها می گویند تیر که به گربه خورد تمام آدم هایی که سنگ شده بودند برگشتند به شکل اولشان و پا به فرار گذاشتند و غلغله ای در کوه قاف راه انداختند که بیا و ببین!
القصه جهان تیغ آمد کلید را از گردن گربه وا کرد و رفت به سراغ قلعه و در را وا کرد. دید چهل کنیز دارند با مژه چشم زمین را جارو می کنند. فوراً به هر کدام جارویی داد آنها خوشحال شدند و صدایشان در نیامد. از آنجا وارد قلعه دوم شد، دید عمارتی بسیار عالی است و دور تا دورش اتاق است. در اتاقها را باز کرد دید اتاقها پر از جواهر و اسباب های قیمتی است. در یک اتاق شمشیر زمردنشان هندی را که پیرمرد گفته بود پیدا کرد.
خیلی خوشحال شد. آمد توی سرسرای بزرگی که از تمام اتاقها هر کدام یک در توی آن باز می شد. دید که توی این سرسرا، چهل ستون مرمر زده شده و دختری مثل ماه شب چهارده روی تخت عاج خوابیده که موهایش را چهل دسته کرده اند و هر دسته از موهایش را به یک ستون قرص و قایم بسته اند و پای هر ستونی دیوی خوابیده.
جهان تیغ شمشیر را کشید و بی سر و صدا دانه، دانه دیوها را گردن زد. آنگاه جهان تیغ دختر را بیدار کرده دختر تعجب کرد که ای جوان تو که هستی و اینجا چه می کنی؟
جهان تیغ هم تفصیل حال خودش را از اول تا آخر برای چل گیس نقل کرد بعد گفت: تو باید قول بدهی که مال من باشی، تا رهایت کنم.
چل گیس گفت: مال تو هستم.
گفت: نه این طوری نمیشود باید به شیر مادرت قسم بخوری.
چل گیس به شیر مادرش قسم خورد که زن جهان تیغ می شود.
آن وقت جهان تیغ بنا کرد موهای دختر را از ستونها واکردن.
موهای چهل گیس را که وا کرد کنیزها باخبر شدند. خوشحال وارد شدند و در همان قلعه در قله قاف اسباب زندگی راحتی را برای آنها فراهم کردند.
چند ماهی به خوبی و خوشی گذشت. از آن طرف آوازه خلاصی چل گیس به دست جهان تیغ، در همه جا پیچید. حتی به گوش پدر جهان تیغ هم رسید.
خیلی ها به طمع افتادند که دختر را از چنگ جهان تیغ در آورند.
در آن طرف کوه قاف شهری بود که پسر پادشاه آنجا هم خاطرخواه چل گیس بود. وقتی این خبر به گوشش رسید رفت پهلوی پدرش و گفت: ای پدر جان! من هر وقت می خواستم به سراغ دختر چل گیس بروم منعم می کردی که دختر چل گیس اسیر دست دیوها است و در طلسم است و کار هر کسی نیست که طلسم را بشکند و او را از چنگ دیوها در آورد حالا که طلسم شکسته و گیر آدمی زاد
افتاده می شود به چنگش آورد من دلم می خواهد هر طوری شده به او برسم.
پادشاه وزیرش را خواست و به وزیرش گفت: چهل روزه دختر چل گیس را از تو می خواهم.
وزیر گفت: اطاعت می شود.
از پهلوی پادشاه آمد بیرون و فرستاد عقب پیرزن عیاری که در آن شهر بود و تفصیل را برای او گفت که باید با هر فوت و فنی که بلدی این دختر را چهل روزه حاضرش کنی که تحویل پسر پادشاه بدهم.
پیرزن گفت: من می روم، اما باید چهل سوار هم سیاهی به سیاهی من بیایند، ولی بالای قلعه نیایند مگر وقتی که من آتش روشن کردم.
پیرزن راه افتاد. سوارها یک میدان عقب تر آمدند تا رسیدند پایین قله قاف و اردو زدند.
پیرزن گفت: شما دو سه روزی اینجا باشید هر وقت دیدید دود آتش از باروی کوه بلند شد آن وقت خودتان را به عجله به قصر برسانید.
باری پیرزن آمد بالا به در قلعه رسید. در زد، کنیزها در را به روی او باز کردند، گفت: خسته و تشنه ام بگذارید یک خرده خستگی در کنم، یک کمی آب بدهید بخورم.
کنیزها رفتند و به چل گیس گفتند: که یک پیرزنی آمده.
چل گیس گفت: بگویید بیاید تو.
پیرزن وارد شد و بنای چرب زبانی را گذاشت که من غریبم، کسی را ندارم، مرا زیر سایه خودتان بگیرید.
با آنکه جهان تیغ راضی نبود و می گفت: من از این پیرزن خاطرجمع نیستم آخرش بین من و تو جدایی می اندازد.
چل گیس اصرار کرد و او را نگه داشت. دو سه روزی که گذشت یک روز از پشت در به صحبت چل گیس و جهان تیغ گوش داد.
شنید که جهان تیغ صحبت خنجر و درویش را برای چل گیس می گوید که: درویش خنجری به کمر من بست و گفت: این خنجر جان این پسر است و هیچ وقت ازش جدا نکنید.
پیرزن این را شنید همان شب در شام آنها داروی بیهوشی ریخت و فوری آمد بیرون قلعه مقداری هیزم و بوته را آتش زد تا کنیزها آمدند ببیند چه خبر است سوارها رسیدند، چهل کنیز را کت بسته پشت اسبها نشاندند و جهان تیغ و چل گیس را انداختند روی اسب و آمدند پایین.
پیرزن گفت: برای اینکه از شر جهان تیغ برای همیشه خلاص بشویم خنجرش را که به جانش بسته از کمرش باز می کنیم و
می اندازیم توی دریا و خودش را هم می اندازیم توی چاه و همین کار را کردند.
اما چل گیس را همانطور آوردند به شهر و بردند توی قصر پسر پادشاه.
چل گیس وقتی به هوش آمد دید نه در قصر خودش است نه از جهان تیغ خبری است فقط پیرزن هست و جوانی دیگر. فهمید که هر بلایی به سرش آورده پیرزن آورده. رفت توی غم و غصه و گریه و زاری... هر چه هم پسر پادشاه آمد بالای سرش و خاطرخواهی نشان داد به او محل نگذاشت.
بشنوید از جهان تیغ، همان شبی که او را انداختند توی چاه، ستاره شناس از قضا نشسته بود و به آسمان نگاه می کرد. دید ستاره جهان تیغ تاریک است دلش به شور افتاد. نگذاشت صبح بشود صد سوار زبده برداشت و مثل برق و باد آمد پهلوی دوستش دریانورد.
به دریانورد گفت: رفیقمان جهان تیغ ستاره اش خاموش شده من رمل و اصطرلاب کشیدم دیدم خنجرش را باز کرده اند و به دریا انداخته اند و خودش را هم به چاهی انداختند.
هر دوشان راه افتادند. دریانورد رفت به دریا و خنجر را در آورد و ستاره شناس جهان تیغ را از چاه بیرون کشید. خنجر را بستند به کمرش و زنده شد. چشم واکرد و آنها را دید فهمید که هر بلایی به سرش آمده از پیرزن بوده.
از ستاره شناس پرسید: زن من کجاست؟
ستاره شناس گفت: در قصر فلان پادشاه است. منتظر تو است.
به قلعه رفت و شمشیر زمرد نگار هندی را برداشت و آمد به طرف شهری که چل گیس آنجا بود. دم دروازه پیرزن را دید.
پیرزن تا چشمش به جهان تیغ خورد یکه خورد و رنگش پرید. آمد صدایش را بلند کند که جهان تیغ گفت: اگر صدا کنی گردنت را می زنم!
پیرزن ساکت نشست. بعد جهان تیغ نشانی قصر پسر پادشاه را گرفت و آخر سر پیرزن را هم کشت. نصفه های شب که شد آمد به طرف قصر با یک ضربت دربان را سر به نیست کرد. بعد آمد بالای پله ها هر که جلوش آمد از بین برد.
رفت توی اتاق دید چل گیس روی تخت دراز کشیده و چهل کنیز هم دورش نشسته اند.
از این در جهان تیغ وارد اتاق شد از در دیگر پسر پادشاه. تا چشمش به جهان تیغ خورد آمد که صدایش را بلند کند که جهان تیغ با شمشیر گردنش را زد. دختر مات و متحیر مانده بود که چه حسابی است از کجا جهان تیغ خودش را به اینجا رسانده است.
حالا دیگر از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و همان زمان همگی راه افتادند تا رسیدند به قلعه. آنجا هم تمام جواهرات و اسباب های
قیمتی را بار کرده و دسته جمعی آمدند به شهر خودشان پهلوی پدرش.
پدر و مادرش خوشحال شدند. کس و کارشان همگی خوشحال شدند.
شهر را آیین بستند و هفت شبانه روز همه جا را چراغانی کردند. بعد از اتمام جشن جهان تیغ به ستاره شناس و دریانورد پیشکش های
زیادی داد و روانه شهرهای خودشان کرد. خودش با چل گیس روزگار زیادی را به خوبی و خوشی زندگی کردند.
منبع: کتاب افسانه ها
گردآورنده: صبحی مهتدی
کتاب ارزشمند ترانه و ترانه سرایی در ایران کار خوب استاد محمد احمد پناهی «پناهی سمنانی» را می دیدم به تصنیف گرانی رسیدم. صفحات 428، 429 و 430 مضمون این تصنیف گله از گرانی است. تنها توجه شما عزیزان را به سطح قیمت ها جلب می کنم. زمان نوشتن این تصنیف باید زمانی باشد که هنوز کسبه کیلو را نمی شناختند.
دبیر صفحه کشکول
تصنیف گرانی
نون چارکی سه عباسی
پنیر سیری دو عباسی
آدمِ مُفلس چُو مَنُو
وا می داره به رقاصی
شب که میرم توی خونه
اکبری بَه بَه می کنه
نونش میدم
می خوُره اَه، اَه می کنه
از یک طرف عیالِ من
چون سگه لَه لَه می کنه
می گه تا کی سر بکنم
رخت و لباس کَرباسی
روغن سیری چار عباسی
قند سیری سه عباسی
آدمِ مُفلس چُو مَنُو
وا می داره به رقاصی
بچه میون گهواره
تِشنَشِه عَرعَر می کنه
مادر بچه ها میره
گهواره را سر می زنه
شیر چارکی چار عباسی
شکر سیری سه عباسی
بچه را توی گهواره
وا می داره به رقاصی
خوبه که بنده بروم
مدتی دکتری کنم
یا بروم تو سینما
هر شبه آکتوری کنم
نقش رژیسوری کنم
چرا خجالت بکشم
یا بکنم رو در واسی؟!
یونجه سیری یه عباسی
جُو چارکی سه عباسی
آدمِ مُفلس چُو مَنُو
وا می داره به رقاصی
کُلفتی دارم تو خونه
کُلفت نگو بلا بگو
مواجبش یک تومنه
پنج قرون هم انعامشه
هر چه به دستش می رسه
جیرنگ جیرنگی می شکنه
هر که بهش حرف بزنه
هزار تا فریاد می کشه
هر چی بخواد می لُمبونه
کلفتِ بی رو در واسی
آدمِ مُفلس چُو مَنُو
وا می داره به رقاصی
کبریت یکی یه عباسی
روغن سیری چار عباسی
هیزم منی پنج عباسی
کالَک منی شش عباسی
آدم پیر وسواسی
حموم میره ده عباسی
آدم لاتُو راس، راسی
وا می داره به رقاصی
پی نویس:
چارک= یک چهارم من = معادل ده سیر
عباسی= منسوب به عباس - واحد پول که در زمان شاه عباس بزرگ ایجاد شد.
یک عباسی = معادلِ چهار شاهی
سیر= واحدی برای وزن، طبق قانون مصوب 1304 ه.ش، یک سیر= 75 گرم = 16 مثقال = 24/74 گرم
رژیسور= آن که اجرای نمایشنامه را رهبری کند- صحنه گردان
رودرواسی= رودر بایستی - مأخوذ به حیا شدن
می لُمبونِه= لمباندن - غذایی نرم را با عجله و حرص نیم جویده فرو دادن
کالک = هر میوه کال- خربزه نارسیده
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی