صفحه 7--14 اردیبهشت 88
عزیزان همراه
این هفته میزبان دو شاعر و هنرمند خوب استان هستیم؛کاظم شیعتی که به جرأت می توان گفت استاد غزل استان و عبدالرحمن مجاهد نقی که هنرمندی است محقق و منتقد و در سکوت و بی هیاهو دامن هنر را زینت می بخشد. برای این عزیزان موفقیت همیشگی آرزومندیم.
فریده برازجانی
دو شعر ازعبدالرحمن مجاهد نقی
درد است جام پر از زهر روزگار
که بی قرار
در کناره لب ها گرفته ایم
درد است درازی رازی فسانه وار
که ما
بی پناه ترینان روزگار
در سایه اش پناه به درازی شب ها گرفته ایم
درد است رد رود بی زاد و رود حیات
که بی نشاط
چرک چروک چهره خشکیده رود را
به تماشا گرفته ایم
درد است حاشیه بودن به متن تن
حیات را اگر، زانو به دست
با باور شکست
به حاشا گرفته ایم
درد است که در دست های ما به پناهی نشسته است
درد است...
جدال درونی
بهار و دست و دلی سوگوار، حیف تو نیست؟
خزان شعر تو در این بهار، حیف تو نیست؟
به رقص آمده توفان سبز و آبی و سرخ
نشسته ای همه بی برگ و بار، حیف تو نیست؟
به سبک آب برو، سر به شانه اش بگذار
بپوی، منتظر است آبشار، حیف تو نیست؟
ز واژه های کفن پیچ شعر خود بگذر
به واژه های تپش رو بیار، حیف تو نیست؟
بگوی از دم گرم نسیم و بوم و برش
مگوی از دم سرد غبار، حیف تو نیست؟
به روزگار سرودی سرود پویش سنگ
گرفته ماتم این روزگار، حیف تو نیست؟
به جای وصف تبرهای صف کشیده باغ
به دشت عاطفه بذری بکار، حیف تو نیست؟
فقط مگو ز سقوطی کشیده و ابدی...
بخوان حماسۀ این کوهسار، حیف تو نیست؟
نساز از تب و تاب حیات مرگی تلخ
دل تپندۀ تو در مزار، حیف تو نیست؟
تو از شقایق نعمان نماد تازه بساز
همیشه این گل گل داغدار، حیف تو نیست؟
به جای خش خش موهوم مرگ در شب کور
بخوان به زمزمه جویبار، حیف تو نیست؟
پیالۀ خورشید
به آیین میترا
و مست می کهنۀ کاهنانش
به ساحل، به نظاره حاصل یک غروب ایستادیم:
[عرق از سر و روی دریا روان بود
سراسیمه جرعه پس جرعه از خون خورشید می خورد
هر بار کف از دهان پاک می کرد
و آرام آرام
به لالایی الکن و مست دریا
خورشید را خواب می برد:
«بپرهیز از یأس
هر صبح بر شاخه های گل یاس بنگر
بپرهیز از درد
بر دانه های خموش دل خاک تیره نظر کن
بپرهیز از ضعف و سستی
به هر جا که دل می کشاند، سفر کن
بپرهیز و از غم حذر کن
بپرهـ....یـ....ز»]
و چون هول تاریک بر پهنۀ آب بنشست
زبانش به سنگینی افتاد و لب بست
میانجای سرخ غروب و خش باد
پیاله ز دستان امواج افتاد
* * *
و ما بازگشتیم
تا صبح فردا
سلامی پر از مهر با مهر گوئیم...
نفس های شور و گس آب ها را ببوئیم
و زیر تن موج خورشید، تن را بشوئیم
سه شعر از کاظم شیعتی
پنجاه سال در به دری
«برای فیض شریفی»
تبعیدیان غربت پنجاه سالگی!
میراثتان مرارت پنجاه سالگی
رقص قلم به صحنه دستان رعشه دار
این است آن کرامت پنجاه سالگی
پنجاه شمع روشن... بر سرب و بر سراب
نفرین بر این ولادت پنجاه سالگی
پنجاه سال در به دری در هزار در
با طعنه و ملامت پنجاه سالگی
پنجاه سال گمشده ها را نیافتن
با نیشخند منت پنجاه سالگی
یک قرن زخم و دلهره و نیم قرن مرگ
ارزانی تو وحشت پنجاه سالگی!
یک یا دو یا سه نقطه دگر سال را چسان
با خود کشد ملالت پنجاه سالگی
آب سراسر اقیانوس های دور
اشکی است در مصیبت پنجاه سالگی
در دست های کوچک شاداب خود بگیر
دست مرا به حرمت پنجاه سالگی
از این جدال یک تنه با خود چه می برم؟
جز سر به مهر عصمت پنجاه سالگی
مظهر تیمن، منظر تبرک
«برای امین فقیری»
در گوش من فرو خوان یک مولوی حکایت
تا بر دلم نپیچد هر پیچک شکایت
چشمت سیاه تر باد در چشم من، اگر چه
بایست سبز می شد با این همه درایت
بر گو کدام گل را در این غزل بکارم؟
تشبیه، استعاره، ایهام یا کنایت
شد مظهر تیمن... شد منظر تبرک...
شعرم که غسل می کرد در زمزم صدایت
آن غصه ها که صد قرن در گوشه دلم ماند
بنشین که شعر شرمم شر می کند برایت
این گونه سرد و بی روح شعر اثیری ام نیست
گیرا شود به رقصی گر می کنی حمایت
نم نم نمی توان شست هر جامه ای در آبی
آری به جان خریدم سیلابی بلایت
سرهای فلسفی! عشق صلابه ای «چرا» نیست
کو اولین بدایت؟ کو آخرین نهایت
باران گل به پایت! عطر آشنا سرایت
گل های سرخ تر را من چیده ام برایت
می میرمت به هر بار... یا می زیم به هر کار
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت*
*از حافظ
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی