صفحه 8--15 اردیبهشت 88
حق صحبت
من در هر نامه ای و پیشنهادی که به خاطر داشتم و به قلم آورده بودم، نظر دوستان صاحبنظر را جویا می شدم و از جمله امینی از آن جمله بود
در کار استانداری فارس اول کس که نامزد گردید شادروان محمدناصر قشقایی بود هم به سابقه مبارزات
پدرش مرحوم اسمعیل خان (صولت الدوله)
من در آن دمادم غروب بر تربت سید ندیدم که کسی بر ماتم او بگرید و نه از خیل لشکریان، که او را دوست بودند و او همه را دوست می پنداشت
اما نصرت الله امینی ما، از تبار دکتر علی امینی بیگانگان نبود، نه از نسل و نه به رفتار. او از امینیان اراک بود
سَرو زَر و دل و جانم فدای آن محبوب
که حقِ صحبت و عهدِ وفا نگهدارد
ششم اردیبهشت، روز پای شکستن استاد سیدعلی مزارعی، سید شاعران از آخرین سوسوهای ستارگان شعر پارسی، که خورشید و ماه درخشان و ماهتاب افشانش شاعرانی چون رودکی، شهید بلخی، دقیقی، فردوسی، نظامی و سعدی و حافظ بودند، بود. روز
پا شکستن و از پای نشستن.
یکشنبه ششم اردیبهشت، با برادرم محمدامین به تربت حضرت خواجه رفتیم و با فاتحه ای از سر اخلاص، به اندک کسان سید پیوستیم که همسر گرانقدرش خانم ماه منیر وصال، نگین انگشتری خاندان، بر آن خاک پیوسته به افلاک، بر نشسته بود.
سید میهمان خواجه است به همانگونه که گروهی چون استاد خلیق و نجیب ما خلیل رجایی، دکتر مهدی حمیدی، دکتر لطفعلی صورتگر، دکتر علی محمد مژده، دکتر عبدالوهاب نورانی وصال، میرزا محمد کاظمی و چند تنی دیگر به استحقاق زیر سایه مرحمت خواجه جای گرفته اند و کسانی نیز در غوغای روزگار و غوغاگری روزگار داران.
کسی را از اهل سخن و ادب بر آن تربت نیافتم، به یاد این سخن سید افتادم که در سوگ بلندمرتبه ترین سرایندگان عصر، فریدون توللی، که او هم زیر سایه خواجه خفته اما میهمان حجره پدر خویش، سروده «سخن ناگهان شد بکام سکوت/ ببست از سخن لب سخن پروری»
در دنبالۀ آن یاد به یاد آوردم بزرگی استادانی که بودند و رفتند و همۀ نام و یاد آنان، از یادها رفت، در حالی که غوغاگران به غوغا هر روز، به نامی کامی شیرین می کنند، نه در حق شناسی که در نام خویش را بر سر زبانها انداختن وگرنه نه آن نامها سزاوار بازآوردن است و نه این نام آوران را آن شأن که به یاد بزرگان شعر معاصر پارسی، که در ایران و شیراز زیسته و سخن گفته اند، سخنی رانند که سخن همان سید علی گواه است که
«بَر از دفتری نظم بیتی نکوست/ نه ژاژی کز آن پر شود دفتری – یکی مخترع مبدعی نکتهیاب/ یکی سارق گفتۀ دیگری» که سید خود مبدعی نکته یاب بود، که اگر او را سوای همین قصیده، که در سوگ فریدون سروده، سخنی دیگر نبود، باید او را به همان صفت، موصوف می ساختیم: که چنین سروده برای فریدون و گویی به سوگ خویش
«فرو مرد ارزنده ای شاعری/ زبانی سخنگو زبان آوری/ فرو خفت در سایه ای آفتاب/ بتاری در افتاد روشنگری- هنرپروری در بیان هنر
/ به آیین دانش سخن گستری- بهاری فرو ریخت از شاخه ای/ پر از خاک شد آتشین مجمری-
سخن ناگهان شد به کام سکوت/ ببست از سخن لب سخن پروری- شگفتا که در خاک بنشست بحر/ فرو ریخت بارویی از صرصری- ز تیغی مرصع فرو ریخت خون/ اگر تیغ را جان بود جوهری- ز اندیشه ای رفت جان و تنی/ اگر هست اندیشه را پیکری- بلرزید دست خدای هنر/ چو می ساخت
ز الماس انگشتری... به تیغ اجل پای گردد سرش/ اگر تیغی آهیخت گند آوری- بسنگ حوادث
بهم در شکست/ به بزمی درخشید اگر ساغری-
به تیری درآمد ز بالا به زیر/ عقابی گر افشاند بال و پری- به شامش سیه پرده ای برکشید/ برافکند صبح اَر زِ رخ چادری... فریدون پرمایه در خاک شد/ شراری فرو شد به خاکستری- گران گوهری ساخت دست زمان/ سرآمد زمان گران گوهری....
نه شیراز در ماتم او گریست/ که غم خیمه زد بر سر کشوری- نه سرداری از لشکری گشت گم/
که گم گشت از کشوری لشکری...» و من در آن دمادم غروب بر تربت سید ندیدم که کسی بر ماتم او بگرید و نه از خیل لشکریان، که او را دوست بودند و او همه را دوست می پنداشت، بر سر آمدن زمان این گران گوهر افسوسی بر زبان آورد، هر چند می دانم و می دانند، معنای سخن حضرت خواجه شیراز و حافظ قرآن را که من آن را از زبان سید بازگو می کنم:
«تو از خاکم نخواهی برگرفتن/ به جای اشک اگر گوهر ببارم».
بر این خیال و صد «تشویش وقتِ پیر منان» که «می دهند باز و افسوس حضرت خواجه با این سخن پرافسون» و افسوس که «این سالکان نگر که چه با پیر می کنند» «خسته دل و ناتوان» برادر مرا به خانه رساند، دمی آسودم و نگاهی به اطلاعات، و حسب عادت، که از پیری برمی خیزد و چشم انتظاری که: «دور مجنون گذشت و نوبت ماست/ هر کسی پنجروزه نوبت اوست» چشم به صفحه درگذشتگان روزنامه انداختم و دیدم نام نصرت الله امینی را بدینگونه:
«نصرت الله امینی» یار وفادار مصدق بزرگ، شهردار تهران در زمان حکومت ملی و وکیل مدافع پیشوای ملت ایران درگذشت» و من بر این می افزایم، اولین استاندار فارس، در آغاز انقلاب اسفندماه 1357 در ماهی که صفحه همه روزنامه ها، از سویی پر بود از عکس تیرباران شده ها، از ارتشبد تا سرباز ارتش شاهنشاهی، که اگر ارتش، ارتش ایران بود نه آنان ارتشبدش بودند و نه سرانجام آن سرباز زیر فرمان چوبه تیر، تیراندازان، و هم سران رژیم شاهنشاهی، که هر کدام به هنگام سَر بودن، از حد و مرز قانون فراتر رفته و به فرمان کار کرده و برای خود ابهتی و سروری قائل گشته، مردم را خوار و خود را سالار پنداشته بودند و پند هوشمندان را نپذیرفته و ناچار «کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند/ تیغ سزاست هر که را درک سخن نمی کند».
و از سوی دیگر به هر صفحه ای مقاله ای از عالمان و مورخان و حقوقدانان، که هر کدامشان به سخنی و رقمی در پی ساختن ایران و بلندآوازگی ایرانیان بودند.
من در این روزها، و همان روز یکشنبه ششم اردیبهشت، کتاب «بر بال بحران» را که ایرج امینی فرزند دکتر علی امینی، از دست نوشته های پدر و اسناد سازمانهای جاسوسی آمریکا و انگلیس و دگر کشورهای اروپایی و گزارشهای سفیران به وزارت امور خارجه کشورشان و هم خاطرات نام آوران رژیم شاهی، سرانی که نامشان هم در صف معدومان آمد و هم آوارگان، فراهم آورده است به دست داشته و هنوز دارم.
این دکتر علی امینی «فرزند محسن امینی (معین الملک سپس امین الدوله) و اشرف الملوک قاجار (فخرالدوله) است» که این دختر مظفرالدین شاه قاجار و آن محسن فرزند میرزا علی خان
امین الدوله، صدر اعظم اصلاح طلب مظفرالدین که به همان گناه به فرمان همان شاه که سرانجام تن به مشروطیت ایران داد به لشت نشا ملک وسیع خویش به گیلان تبعید گشت و به همانجای نیز جان سپرد و به خاک رفت (سال هزار و سیصد و بیست قمری- دو سال پیش از صدور فرمان مشروطیت).
این امین الدوله، میرزا علی خان، دارای خاطراتی است که یکی از مراجع پرقیمت دوران قاجار است و به آورده علامه محمد قزوینی که در کتاب
«بر بال بحران» از مجله یادگار نقل گردیده
«حاج میرزا علی خان سینکی، پسر مرحوم حاج میرزا محمدخان مجدالملک متولد هشتم ماه ذیقعده از سال 1259ه.ق (10 آذر 1222 شمسی) در تهران از وزرای معروف عهد ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه، مشهور به آزادی خواهی و معارف دوستی و اصلاح طلبی که به عهد مظفرالدین شاه یعنی در سال 1316 ه.ق (1277 شمسی) به مقام وزارت (صدراعظم) نیز رسید. وی خط ملیحی می نوشت که به اسم او به سبک امین الدوله معروف شده بود و بسیار کسان تقلید خط و انشای او را که آن نیز انشای موجز و شیرینی بود، می نمودند...»
و این مجدالملک، پدر میرزاعلی خان به آورده همان کتاب «خواهر زادۀ میرزا آقاخان نوری، اعتمادالدوله، دومین صدر اعظم ناصرالدین شاه بود که در سال 1287 قمری (1249 شمسی) کتابی نوشت تحت عنوان
«کشف الغرائب یا رساله مجدیه، که به داوری شادروان سعید نفیسی «... اهمیت آن از لحاظ تاریخی به اندازه ای است که از این روشن تر آینه ای برای نشان دان عصر و زمانه ای که این کتاب معرف آنست نمی توان یافت».
اما مقصود من به پرداخت این همه در کار کتاب «بر بال بحران»، بر زبان آوردن این دعاست: «الهی چنان کن سرانجام کار/ تو خوشنود باشی و ما رستگار» که این سرانجام به خیر، همان حسن خاتمت است که بر زبان حضرت خواجه رفته است و در او بشارتی و اشارتی «خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت/ کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن» که در مورد این خاندان نه محسن خان فرزند میرزاعلی خان که به روایت میرزا یحیی دولت آبادی، پناهندگان به خود را در پارک وسیع به ارث رسیده از پدر که از وحشت قزاقان محمدعلی شاه در واقعه به توپ بستن مجلس پناهنده شده بودند بدست داد، از جمله میرزا جهانگیرخان شیرازی مدیر بلندپایه روزنامه صوراسرافیل و خطیب مشروطیت ملک المتکلمین که از خبث او از پارک به در رفتند و سرانجام بدست قزاقان گرفتار و در باغشاه با حضور شاه طناب بر گلویشان و خنجر به پهلویشان نشاندند. جد و پدر در آرزوی آزادی و این ناخلف چنین زبون و خوار در برابر دیو استبداد، با کار خویش همای خوشنامی را از پارک خویش راند و جغد شوم رسوایی را به جایش نشاند
«خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق/ تیره آن دل که در او نور محبت نبود- چو طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست/ نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود- دولت از مرغ همایون طلب و سایه او/
ز آنکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود.»
دکتر علی امینی فرزند محسن امینی نیز وزیر دارایی به دولت کودتای 28 مرداد پیوسته است مرئوس فضل الله زاهدی و منفور هموطنان خویش تا همین امروز، که عاقد قرارداد کنسرسیوم بود و به هزار و یک سند عامل دستگاه دیپلماسی و جاسوسی آمریکا، هر چند فرزند او بخواهد، از بار گناه او بکاهد و با همه کوششی که در کار انشا این کتاب داشته و به راستی مطالبی مفید که به کار تاریخ معاصر ایران و از جمله انقلاب می آید با یاری «ناصر مهاجر» گرد آورده، از حب پدرگریز نتوانسته زد و معنای سخن پدر که در آغاز کتاب آن را به نقل آورده ندانسته که «سیاستمداران واقع بین کسانی هستند که در لحظات حساس تاریخی، فارغ از بیم نام و ننگ و با تفکر و آینده نگری قدمی در این کشور برای هموطنان بردارند» و با این گفته ننگ را پذیرفته و به جان خریده، چون فهم سخن حافظ را نکرده که اگر خواجه می گوید:«از ننگ چه گوئی که مرا نام زننگست/
وز نام چه پرسی که مرا ننگ زنامست» بدانگونه به بیگانه استیلاگر پیوسته و نه قدمی که فرسنگها برای آنان ره زده و آن را قدمی برای هموطنان تصور کرده است. دکتر علی امینی هر چند تحصیلکرده فرانسه بوده و به فرهنگ و سیاست و داوری فرانسویان آشنا باز بی خبر بوده که فرانسویان نیز نام اینگونه
گام زنی را خیانت می گذارند همچنان که مارشال محبوب خوب «پتن» را خائن شمردند و محکوم نمودند.
اما نصرت الله امینی ما، از تبار دکتر علی امینی بیگانگان نبود، نه از نسل و نه به رفتار. او از امینیان اراک بود، شهری که شیخ طایفه حاج شیخ عبدالکریم حائری زمانی به آن شهر بساط حوزه را به راه انداخته بود که سید روح الله خمینی یکی از طلاب و هم مدرسان آن حوزه بود. امینی به آن دست ارادت و به این دست دوستی و وداد داده بود. آن ارادت و دوستی تا مهاجرت شیخ و سید به قم ادامه داشت و امینی از دوستی با مدرس کم اعتنا به شهرت، اما پایبند به اصول و هم عارف حکایت ها داشت. اولین کسی که از شاعری امام خمینی با من سخن گفت نصرت الله امینی بود که اگر چه خود شاعر نبود، ولی به قوت و قدرت حافظه خداداد و مکتب نقد و بحث ادبا را دیده، یکی از شعرشناسان و نقادان سخن بود که گاه به یک نفس، قصیده ای بلند را برمی خواند و بیشتر به جا سخن بزرگان شعر را در بزنگاه هایی که باید سخن مختصر گرفته می شد و داوری به فرهنگ و باور سپرده، به زبان می راند. او از خواندن شعر و شنیدن شعر با سید، در سفر و حضر حکایت ها داشت.
نصرت الله امینی قاضی دادگستری بود. داستانها از داوری های نابجای داوران از خدای نترسیده و به آز و یا به اعتبار قدرت قَدر قُدرتان، رأی داده، داشت و هم از استقامت قاضیان شرافتمند که نه مال و نه اعتبار در آرائشان ره نداشت، هر چند که به مال نیازمند و نزد معتبران بی اعتبار به شمار می رفتند. روزگار سرافکندگی ملت با بیداری مردم و یافتن رهبری بخرد، شادروان دکتر محمد مصدق پای امینی را از مسند قضاوت به عرصه سیاست کشاند.
زمانی ریاست دفتر نخست وزیر گشت که خاطرات او از مردی تا نامردی، از راستی تا ریا، از سستی تا استقامت، از این دوران فراوان بود که با همه کسان و ناکسان سروکارش فتاده بود و آنچه شنیدم و آرزوی دیدنش را دارم خاطرات اوست که به آنچه از دوست فرزانه ام دکتر شیخ امیر جعفر محلاتی شنیده ام در دست است و شاید در آمریکا نیز منتشر شده باشد. نصرت الله امینی پس از ریاست دفتر نخست وزیر، به شهرداری تهران رسید و باز از این روزگار، خاطرات فراوان داشت از زمین خواری اشرف پهلوی و رجال همدم و مسلک او و درباریان، و گمان دارم یکی از طراحان طرح لایحه قانونی شادروان دکتر محمد مصدق بود، که در مورد تهران با مرکز قرار دادن میدان توپخانه (که در سه بر سه بنای زیبا و دارای سبک را در خود جای داده بود، در غرب شهرداری، در شمال بانک شاهنشاهی و در حقیقت بانک انگلیس، که پس از انقضاء زمان فعالیت، بانک بازرگانی ایران شد و در شرق هم بنای زیبای
پست و تلگراف) محدوده تهران را از چهارسو یکصد کیلومتر قرار داده بود و هر چه در این محدوده زمین بائر بود ملی گشته هر چند که برای آن سند مالکیت به نام این و آن صادر گشته بود با ابطال اسناد مزوره، داد صاحبان جاه و مال بر گستاخی دولت و خلاف شرع بودن اعمال برخاست و پس از کودتای 28 مرداد، اولین قانونی که نسخ شد همین قانون بود و غارتیان به آنچه که به غارت برده بودند، دوباره رسیدند و به آنچه که کم برده بودند به زیادتی دست بردند.
پس از کودتا امینی وکیل خانوادگی شادروان دکتر مصدق شد و هم در کنار یاران مصدق و اعضاء جبهه ملی و سپس با پدید آمدن نهضت مقاومت بر ضد حکومت فضل الله زاهدی و دولتهای نامردمی دیگر فعال بود و با شادروانان آیت الله سید رضا زنجانی و آیت الله سید ابوالفضل زنجانی و هم آیت الله سید محمود طالقانی و مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، دمخور و هم پیمان و همگام بود. بارها از زبان آن بزرگوار شنیدم او بود که موجب آشنایی امام خمینی با مهندس مهدی بازرگان گشته، و از آن روزگار، تا سالهای مبارزه و قیام باز او را گاه به ایران و گاه در آمریکا به روشنگری و پایمردی در راه سربلندی مردم ایران زمین می شناسیم.
در کار استانداری فارس اول کس که نامزد گردید شادروان محمدناصر قشقایی بود هم به سابقه مبارزات پدرش مرحوم اسمعیل خان (صولت الدوله) در جنگ جهانی اول و پس از اشغال جنوب فارس توسط قوای C.P.R علیه انگلیس و ایادی انگلیس و سرانجام او، مرگ در زندان قصر رضاشاهی.
دومین کس مهندس احمد مصدق فرزند شادروان دکتر محمد مصدق بود که استانداری فاس بدو عرضه شد، همه پذیرفتند و او خود نپذیرفت که اگر پذیرفته بود در نزد پیران خاطرات خوش ایالت مداری دکتر محمدمصدق، تجدید می شد که هنوز بودند آن پیران که یاد آن روزگاران را به یاد داشتند. و باز تصورم بر آنست که اگر در این رد قول خواجه ما را می خواستند، سخن این بود:
«مگرش صحبتِ دیرین من از یاد برفت/ ای نسیمِ سحری یاد دِهش عهد قدیم»
این بود که نوبت به نصرت الله امینی رسید و کار بر او قرار گرفت و نوروز سال 1358 با پیام او به تهنیت پیروزی، زیر تمثال بلندِ مرد بلندمرتبه دکتر محمد مصدق به گوشها رسید و باز گمان دارم حافظ قرآن ما به تهنیت این سخن و آن تصویر را اینگونه نوروزخوانی می کرد: «از برای مقدم خیل خیالت مردمان/ ز اشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند».
این مسندداری، با همه اقبال مردم از او، و با همه تشویق و پشتیبانی شیخ کبیر بهاءالدین محلاتی از او، که شیخ آزاده ما شادروان مجدالدین محلاتی را نیز سابقه دوستی با او به سالیان بود، دیر نپایید که «این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت/ و آهنگ بازگشت به
راه حجاز کرد».
مرا با او در این دوره، دوری بود و دوستی، من در کار و اندیشه دگر بودم و امروز که بدان روزگار می نگرم، این سخن مولای روم را درباره آن اندیشه و آن گفته ها و آن نوشته و طرح ها که به قلم و زبان من رفته بود، بر خاطر می گذرانم «مرد آخر بین مبارک بنده ایست» و بدین سخن خواجه شهرم دلخوش «فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید/ شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد»
طرح جامع شوراهایی که به قلم رفته بود و در وزارت کشور تأیید و برای طرح در دولت و شورای انقلاب آماده گشته، نه به میل و اراده من، که به لطف بیداری دوست قدیم و آزاده ام احمد مدرسی زاده که پس از نصرت الله امینی در مقام استانداری بوشهر بود که استانداری فارس را هم یافت به دست روزنامه ها سپرده شد، که نه پیش از آن و نه تاکنون طراحی بدان وسعت دید که برخاسته از نگریستن به فرهنگ و سنت مردم ایران زمین و نگاه صاحب خردان مجلس اول شورای ملی ایران به هنگام مشروطیت بود، نه به قلم آمده نه به سخن، رهاورد همان به کناره رفتن بود، نه خود را شریک هر معرکه ساختن.
در هر فرصتی که به دست می آمد و به هر واقعه ای که عاقبت نگری می طلبید عافیت طلبی را به کناری رانده و در این میان یکی از یاران مخلص و صاحبنظر، شادروان نصرت الله امینی بود که سالها در خانه سنتی در کنار باغ فردوس جای گرفتند با درختان سر به فلک کشیده چنار، که جای خیال بود، به دیدارش می شتافتم که دیگر نه از آن خانه ها و نه از آن درختان، چیزی نمانده که تیغ تیز بولدوزرها به کار است و اره درخت افکن درخت افکنان.
در این دیدارها سخن از تاریخ بود و آزادی و فرهنگ و شعر، که او می گفت به صلاحیت دانش و حافظه قوی خویش و ما می شنیدیم اگر فهم سخن می کردیم...
من در هر نامه ای و پیشنهادی که به خاطر داشتم و به قلم آورده بودم، نظر دوستان صاحبنظر را جویا می شدم و از جمله امینی از آن جمله بود، در کار شرایط ریاست جمهوری پس از انتشار متن مصوب مجلس خبرگان اول، که در اصل قانون نه سن نامزدان مشخص شده بود و از آن ناسنجیده تر، به سنجیدگی شرط مجدد انتخاب را پس از دو دوره متوالی با فاصله انتخاب دیگری بلامانع دانسته بودند، که این اصل در متن قانون اساسی در بازنگری خبرگان دوم به همانگونه آمده است: «رئیس جمهور برای مدت چهار سال با رأی مستقیم مردم انتخاب می شود و انتخاب مجدد او به صورت متوالی، تنها برای یک دوره بلامانع است». (اصل یکصد و چهاردهم قانون اساسی پس از بازنگری)
من در نامه ای سرگشاده به محضر امام خمینی ضمن ایرادات دیگری همین اصل را نشان گرفتم (روزنامه بامداد، سه شنبه ششم آذر 1358) چه معلوم بود آنان که سودای قدرت دارند برنمی تابند اگر به مسند رسند ترک آن کنند و چه خوش طالع بود سید عزیز سید محمد خاتمی که از این جام سه باره ننوشید، که چون چنین شود گفته خواجه شهرمان و فرهنگمان چون همیشه راست می آید «ساقی ار باده از این دست به جام اندازد/ عارفان را همه در شرب مدام اندازد»
سخن کوتاه و به پایان، این مردان که نام آوردم، از بد و از خوبشان همه رفتند، من مرگ بیژن ترقی را نیز خواندم، فرهنگ ما با نام همه اینان گره خورده، گوشه های موسیقی ما پایه در افسانه های ما، نوای اوستا، تاریخ باستان دارد که همه دلکش اند و خسروانی، رو به شادی و هم همره غم جان می بخشند و از غم
می کاهند، به خوبانشان سلام صدباره و پیام آخر بر زبان حافظ:
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ
بیادگارِ نسیمِ صبا نگهدارد
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی