سه شعر ازمحمدحسن جنت امانی
1
سیخ توی چشم هایش فرو می کنم
کارد در شکمش
نگاهم می کند و می گوید:
«همیشه ای در قلبم»
قلبش را در می آورم
می گیرم توی دستم
رنده می کنم
می گوید:
«چه قدر خوبی همۀ وجود من»
ریز ریزش می کنم با ساتور- می ریزم توی کیسه؛
پرتش می کنم به یکی از گودالهای به فرض کرج
از هر کجای زمین بلند می شود به تعداد نفس هایم می گوید:
«دوستت دارم»

2
به راحتی می میرد- مرگ
چرا که تو از کنارم گذشته ای و
لبخند زدی

3
این ماه اگر
پاورچین- پاورچین می رود
می ترسد!!
بیدار شوند شعرهای من و
جهان را بی خواب کنند

سیدمصطفی کشفی

آن سردیِ فصل آخر سال،
یلدای بلند، می نوازد!
آن صبر و امید آفرینش
با یاد بهار، می برازد!

عبدالرحمن مجاهد نقی

در رود آسمان
هر ابر چون زورقی سپید روان است
-------------
غروب از میان شاخه های بلند می آید
پرندگانِ پُرگو
در میان تَلماسه ها
و در کنارۀ آبدره ها
به سعایت نشسته اند:
«زنی بر بام خانه ایستاده
با موی لخت
و با واژه های سخت
انبان خشم سالها به دلش سرریز گشته است...
زنی بر بام خانه ایستاده
و به خیابان دشنام می دهد»
--------------
فوّاره ای در حوض
سر را به بالا کرده و یکریز می خندد

دو شعر از مینو نصرت
1
کنار تشنگی ات می نویسم
آب
کنار دلتنگی ام می نویسم
ماهی
پل را از روی رودخانه برمی دارم
و تو را آن سوی پل می گذارم
آنگاه
برایِ تو با مدادِ آبی
آسمان را می کشم
و برای خودم
دریا

2
شمعدانی های سوختۀ ایوان
به شبتاب ها خیره اند
من
به آخرین ستاره ای
که روزی
روی طلوع آن
با زندگی شرط بسته بودم

دو شعر ازکریم رجب زاده
1
دیروز
موشکی
به عیادت بیماران رفت
باورمان شد
که جهان
به جانب دوستی
پیش می رود!!!؟

2
مرگ
راه باز می کند
که تو بگذری
ناگهان سکوت
ناگهان حضور پروانه وار،
گرد کلمات
گاهی جهان
این گونه
معنا پیدا می کند
مثل طلوع
بر شانه ها
و شیونی که،
از شعر بلند می شود

ثریا داودی حموله

ما گم شده ایم
قرار است
از عشق پرده برداری کنند
بیا نام هایمان را با هم عوض کنیم
ما همدیگر را زیر نور ماه گم کردیم
و رها شدیم میان کلاغ ها
نام خود را که در آیینه دیدیم
خطوط بنفشه را به چشمان هم دوختیم
و تازه های ترس را در گلدان کاشتیم
ما زندگی را به آن پرنده سیاه باختیم
حرف های همدیگر را شخم زدیم
خود را در رنگ شعر تکاندیم
تا تب دیوارها را فراموش کنیم
ما گم شدیم
مانند قبر کهنه ای
که میان بوته های تمشک مانده باشد