صفحه 8--2شهریور
حساب حافظ از دیگران جداست
محمد بهمن بیگی
کار من باسواد کردن بچه های عشایر بود. همکاران پرشوری داشتم. به یاری یکدیگر بسیاری از دشواری ها را پشت سر نهادیم.ایل حرکت می کرد. ما هم مدرسه را به حرکت درآوردیم. ایل در بهار و پاییز گرفتار رفت و آمد بود، لیکن تابستان و زمستان آرام تری داشت، ما هم فصول تعطیلات را تغییر دادیم. مردم ایل شناسنامه راست و درستی نداشتند. از بیم سربازی غالباً کهنسال و پیر و یا شیرخوار و صغیر بودند. ما هم از تصدیق و کارنامه چشم پوشیدیم.بسیاری از برنامه های درسی به درد ایل و شاید به هیچ دردی نمی خورد، حذفشان کردیم و به جای آنها مطالب سودمند گنجاندیم. پای مقررات به کوه و بیابان نمی رسید. خود مختار شده بودیم.یکی از دشواری های ما آموزش زبان فارسی بود. گرفتار زبان و لهجه های گوناگون محلی بودیم. عشق و علاقه ای افسانه ای به زبان فارسی داشتیم ولی راهمان پر از دست انداز بود. چاره ای جز تلاش و تقلای بسیار نداشتیم.
گردانندگان دانشسرای عشایری از هیچ سعی و کوششی دریغ نمی کردند.
در یکی از سالن های دانشسرا سه تابلو بزرگ نقاشی آویخته بودند:
تابلو اول نمایانگر زبان فارسی بود. رشته ای بود سفید و زیبا و بلند که در میان زمینه ای تیره به شکل نقشه ایران می درخشید.
تابلو دوم اقوام پر شمار ایرانی را به صورت دانه های پراکنده و درهم ریخته در فاصله خلیج و خزر و هیرمند و ارس نشان می داد. بر هر دانه ای نام شهر و دیاری و یا قوم و قبیله ای منقوش بود.در تابلو سوم که ملت ایران نام داشت همه این دانه های پراکنده و متفرق بر آن رشته سفید و زیبا و بلند دور یکدیگر جمع شده بودند.
سخنگوی جمع در هر فرصتی که به دست می آورد در کنار این تابلوها می ایستاد و با صدایی گرم و رسا خطاب به شاگردان می گفت:
«اگر این رشته دراز نبود پیوند دیلم و بلوچ و دشتستان و طبرستان ممکن نبود. این رشته اتحاد و بقا را نگاه داریم. این رشته زیبا و استوار را همچنان زیبا و استوار نگاه داریم. این رشته را که از جان تنیده و از دل بافته است نگاه داریم.»
سخنانی از این گونه شعله های درون را دامن می زد و شور و شوق فراوان می انگیخت اما به تنهایی نمی توانست مشکل کلام و تکلم را در قبال ترک زبان، لرزبان، عرب زبان و کردزبان از میان بردارد. راهی جز تدبیرهای تازه نداشتیم.
به ارکان سه گانه «خواندن»، «نوشتن» و «حساب کردن» رکن چهارمی افزودیم: رکن «سخن گفتن».
چیزی نگذشت که نطق و بیان و سخن گویی در مدارس کوهستانی و بیابانی ما مقام والایی یافت. شاگردانی که بهتر سخت می گفتند مرتبه و منزلت بیشتری می یافتند. دبستان هایی که بچه ها را گویاتر و ناطق تر می پروردند، ممتازتر به شمار می آمدند. کم کم کار به جایی رسید که هر کودکی صفحه سپیدی بر سینه نصب می کرد، یا از گردن می آویخت و بر آن با خط خوش عناوین نطق هایش را می نوشت و به آنها فخر می فروخت.
برای آنکه کودکان و نوجوانان ایلی به لطایف لفظ دری عشق بورزند به بارگاه سخاوتمند شعر روی آوردیم و برای شعرخوانی و مشاعره ارج و احترام خاص نهادیم.
به زودی سر و صدای شیرین اطفال در کوهها و کمرها پیچید. لیکن بار دیگر با مشکل تازه ای دست به گریبان شدیم. آموزگاران عشایری در رقابت با یکدیگر غامض و اشعار سنگین انتخاب می کردند و حافظه اطفال را از عبارات و قصایدی که گاهی معانی آنها را خود نیز نمی فهمیدند، می انباشتند.درمان این درد آسان بود. در مجامع فرهنگی و اردوهای تربیتی به همه گوشزد کردیم و به همه جا دستور فرستادیم که از این روش اجتناب کنند و از حفظ مطالب غیرقابل درک و دور از ذهن و سن و سال اطفال بپرهیزند.
یکی از وظایف من سفر به مناطق ایلی و دیدار مدارس بود. بیش از نصف سال و ماه هم دور از شهرها می گذشت. بچه ها را می آزمودم و هدایت می کردم. از معلمان شایسته راه و روش کارشان را می آموختم و به آنهایی که نیاز داشتند یاد می دادم. به برنامه جدید سخنرانی و مشاعره هم علاقه شدید داشتم.
***
راه دشواری بود. پر از پیچ های تند با سنگ های تیز و پرتگاه های خطرناک. اصلاً راه نبود. مال روِ غیرقابل عبوری بود. به همه چیز به جز راه شباهت داشت. در انتهای آن گروهی از مردم طایفه «بَکِش» یکی از طوایف مشهور ممسنی زندگی می کردند. مدرسه عشایری داشتند.
ماشین به زحمت پیش می رفت. با دنده سنگین حرکت می کرد، فریادش بلند بود. ناله می کشید. به هوا می جست. به سنگ می خورد. توی چاله می افتاد و با تردستی یک بندباز ماهر از پیچ ها و خم ها می گذشت.
پس از کشمکش بسیار به زمین صاف و پر درختی رسیدم. شادمان بودم که گردنه وحشتناک «بوان» را پشت سر نهاده ام. لیکن از بخت بد همین کوره راه را نیز گم کردم. جز جای پای چهارپایان علایم راهنمای دیگری نبود. باران های هوسباز اردیبهشت همه را شسته و رفته بود.راه بازگشت به آبادی نداشتم. گیج و سرگردان بودم و دور خود می چرخیدم که ناگهان چشمم به کودکی افتاد. کودکی بود که با پای خسته راه درازی تا مدرسه داشت. یکدیگر را نجات دادیم. او مرا از گمراهی رهانید و من او را از خستگی رهانیدم. کودک ده دوازده ساله ای بود که خود را از سرما در چادر شب خوش رنگی پیچیده بود. دفترها و کتابهایش را از یقه پیراهن لغزانده، روی قلبش نهاده بود.
طولی نکشید که به چادر دبستان رسیدیم. چادری گرد و سفید و جادار شبیه به گنبد یک امامزاده که در میان چند چادر کوچک سیاه و چند خانه گلی کوتاه برپا بود. بچه های ریز و درشت توی چادر و روی دو سه تخته زیلو نشسته بودند. دو دختر در میانشان بود. بقیه همه پسر بودند. دامن چادر را بر زمین میخکوب کرده بودند. هوا سرد بود. دو چراغ علاءالدین در دو گوشه چادر می سوخت. بوی نفت، بوی عرق و نفس دانش آموزان درهم آمیخته بود. در ضلع جنوبی کلاس دو تابلو سیاه در کنار هم بر سنگ چین کوتاهی تکیه داشتند. ردیف های گچ سفید بر لبه برگشته تابلوهای سیاه می درخشیدند. به آستر قرمز رنگ چادر نقشه های ایران و جهان سنجاق شده بودند. در گوشه دیگری یک کره جغرافیایی و یک قوطی فلزی محتوی وسایل آزمایشگاهی قرار داشت.
لباس بچه ها ترکیبی از نو و کهنه بود. فقط دخترها به سر و وضع خود رسیده بودند. گردنبندهای بدلی برگردن و سکه های نقره بر سینه داشتند. دور و بر ارخالق های خود را گلدوزی کرده بودند. پسرها هرچه توانسته بودند پوشیده بودند. ذوق و سلیقه و اندازه و تناسب در کار نبود. وصله ها همرنگ و همجنس پارچه ها نبود. بعضی از بچه ها مثل این که توی کیسه فرو رفته بودند. سرمای هوا گزنده بود. بچه ها کت های پدران را دربر داشتند. چندتن از آنان جامه های مادرها را شبیه به شنل بر دوش افکنده بودند. از همه چیز منظم تر کفش های پاره و نیمه پاره بچه ها بود که مانند سربازانی شکست خورده و ژنده پوش جلو چادر مدرسه صف کشیده بودند. لیکن همه این کمبودها و گرفتاری ها را حضور یک انسان بزرگ جبران کرده بود. معلمی شریف و فداکار پاسخ همه این مشکلات را داده بود اسمش کیانشیر پرهمت بود. آبروی کلمات کیان و شیر و همت را نگاه داشته بود. به هر سه کلمه عزت و افتخار بخشیده بود. شب و روز نداشت. به ساعت نمی نگریست. از آن موجوداتی بود که انسان در رهگذر زندگی نظیرشان کم می بیند. از آنهایی که اگر اجازه یابند و سنگ در راهشان نیندازند به عمر تیرگی ها پایان می دهند. بچه های مدرسه هم شایسته و در خور چنان معلمی بودند. کم بضاعت بودند ولی غم بضاعت نداشتند. شاداب و خرم بودند. شاید غذایشان کم بود ولی آب چشمه و هوای کوهستان داشتند. چهره هاشان گلگون و رگ هاشان پرخون بود. عضلات ورزیده و اندام های کشیده داشتند. از چشم هایشان فروغ هوش و درایت می تابید. دقایقی چند به هلهله و خوشامدگویی گذشت و سپس آزمایش ها آغاز گشت. پیشرفت های درسی نه چنان بود که به وصف درآید. چادر کرباسی و نم کشیده دبستان به باغی پر گل بدل شد. در کوه بودم. همسایه آسمان بودم. خودم را در میان ستارگان یافتم.
عادت ما این بود که همه بچه ها را در همه درس ها می آزمودیم. پس از ماهها انتظار و اشتیاق چاره ای جز این نداشتیم. در پایان آزمایش ها نوبت سخنرانی و مشاعره رسید. سخن ها همه کوتاه و سودمند و ساده بود. نکته های پندآموز و اخلاقی و میهنی داشت ولی مشاعره چنین نبود.
نخستین کودکی که برای مشاعره برخاست همان دانش آموز به چادر شب پیچیده بود که شاید به دلیل همراهی و آشنایی بر دیگران سبقت جست و با صدایی زلال و آهنگی خوش زیر و بم، این بیت بلند حافظ را خواند:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی خواستم لب به ایراد بگشایم ولی گرفتار شرم و لکنت زبان شدم. جوانکی از زاویه دیگر چادر، دلیرانه به پاسخ ایستاد:
یاری اندرکس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
افسون کلام حافظ اجازه گفتگو و پرخاشم نداد. یکی از دخترها، آنکه بزرگتر و زیباتر بود، بی پروا به زبان آمد:
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
حریف چهارم مهلتم نداد:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
دیگر راهی برایم نمانده بود. همه اشعار از حافظ بود. مفتون و مجذوب شده بودم. حافظ نه فقط شهرها و آبادی ها را در حیطه تصرف خویش داشت، بلکه جبال و صحاری را هم مسخر کرده بود. طنین صداهای روشن، جوان و خوش آهنگ فضا را گرفته بود. شاگردان نیز چون من مفتون و مجذوب شده بودند. سحر کلام همه را گرفته بود. از سنگ صدا بر می خواست و از آنان بر نمی خواست. مشاعره در میان سکوتی سنگین و محترم ادامه یافت. معلم عزیز دبستان که یک تنه چندین کلاس را درس داده بود، با اندام بلندش در گوشه ای ایستاده لبخند فتح و ظفر بر لب داشت و از این که من در مقابل نافرمانی او سپر انداخته، به جای ایراد و انتقاد اسیر جاذبه نیرومند اشعار حافظ شده بودم، خرسند و مغرور به نظر می رسید. لیکن من در اندیشه دیگری بودم. در این اندیشه بودم که این جاذبه نیرومند چگونه و از کجا سرچشمه گرفته است؟ در این شیوه بیان، در این کلک افسونکار و در لابه لای این غزل ها چه رمز و رازی نهفته است که پیر و برنا و عارف و عامی را می فریبد؟
چرا بسیاری از مردم این مرز و بوم با ذوق های متباین و سلیقه های متفاوت درباره
خرقه پوش وارسته شیراز همدل و همداستانند؟ چرا همه آنان از رند و قلندر گرفته تا زاهد و عابد، متقدم و متجدد، کهنه پرداز و نوپرداز، ملا و فرنگی مآب، شرق زده و غرب زده دلباخته و هواخواه حافظ اند و او را از دار و دسته خود می پندارند و برای اثبات مدعای خود به تعبیرها و تفسیرهای عجیب و غریب می پردازند؟
چرا همه ما در تنگناهای زندگی به دامن این مرد پناه می بریم، فال حافظ می گیریم و اسرار مگوی خویش را با او در میان می نهیم؟ چگونه این وجود اثیری و افسانه ای توانسته است محرم اسرار خیل گناهکاران، بی گناهان، مشتاقان و دردمندان شود؟
من از یک خانواده ایلی برخاسته ام. در کتابخانه سیار خانوادگی ما از دیرباز تاکنون، در کنار کتاب آسمانی، فقط یک جلد کتاب دیگر موجود بوده و به ارث برجای مانده است: دیوان حافظ! دیوانی خطی که در طول بیش از یک قرن و نیم ده ها بار فاصله ییلاق و قشلاق را پیموده است و هنوز گهگاهی به نیات آرزومندان تیره و طایفه پاسخ می گوید. چرا در این سرزمین کلبه و کاخی و خیمه و خرگاهی نیست که در آن یک جلد دیوان حافظ نباشد؟
چرا گوینده بزرگ و فصیح دوران ها، گوینده ای که زلالتر از آب چشمه های دنا شعر سروده و سلیس تر از هر کسی سخن گفته است، گوینده ای که اگر نبود زبان فارسی به شیرینی امروز نبود، گوینده ای که اگر نبود شاید خود حافظ هم نبود به اندازه او از استقبال عمومی برخوردار نشده است ولی حافظ با شیوه بیانی که درکش مستلزم الفت با فنون و ظرایف ادبی است، بدینگونه به خانه ها و خانه دلها راه یافته است؟
بدون شک دردمندی و درد آشنایی حافظ از سویی و بی پروایی و صداقت او در بیان عقاید از سوی دیگر یکی از عوامل مهم محبوبیت اوست. ولی از این قبیل درد آشناها و بی پرواها نیز داشته ایم. چرا هیچیک به مقام والای این پشمینه پوش نغمه پرداز نرسیده است؟
جواب این چرا و این چراها آسان نیست و من از این که گروه انبوهی از ناآشنایان به رموز شعر و ادب نیز شیفته غزل های آراسته و زینت یافته حافظ اند به هیچ پاسخی جز این نمی رسم که زیبایی و هنر هنگامی که به اوج کمال می رسند پا را از دایره تنگ منطق ها و استدلال ها فراتر می نهند و به دنیای اشراق و الهام می پیوندند.
آری، زیبایی و هنر، به ویژه هنگامی که با یک اکسیر کمیاب و رباینده مغناطیسی که اسمش را خود حافظ در کلمه دو حرفی «آن» خلاصه کرده است، می آمیزد از قلمرو معیارها و مقیاس های متداول می گذرد و دیگر خرد و کلان و عام و خاص نمی شناسد:
دلبر آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
روزی از یک اسب شناس خبره قشقایی پرسیدم که زیباترین اسب کدام است؟ گفت آن اسبی که نه فقط سواران و اسب شناسان را پسند آید، بلکه آنهایی را نیز که با سواری و اسب شناسی بیگانه اند، مجذوب و مسحور کند. آن اسبی که چون از معبری بگذرد همه رهگذران را، کوچک و بزرگ را، چوپان و دهقان را، زن و مرد را و کاسب و کارگر را برانگیزد که دست از کسب و کار بکشند و به تحسین و تماشا بایستند.
این پاسخ مرا به یاد شعر حافظ انداخت!
بیش از پنج قرن پیش یک صورتگر نابغه ایتالیایی، لبخندی گیرا بر چهره ای زیبا نقش زد و از کارگاه خود آویخت. امروز تصویر آن زن با لبخندش مایه فر و شکوه بزرگترین موزه هنری دنیاست. هر سال صدها هزار انسان، از اکناف جهان به دیدار این لبخند جاودان به شهر پاریس می روند. در میان این مشتاقان بسیارند کسانی که از بازی رنگ ها و سایه روشن ها و از فنون نقاشی و صورتگری چیزی نمی دانند.
شعر حافظ از نوع این تصویرها و لبخندهاست!
غزل های حافظ حال و هوای روح پرور موسیقی را دارد. آنگاه که انگشتانی هنرمند بر سیم های سه تار می لغزند و یا پرنده ای خوش آوا بر شاخه درختی چهچه می زند جان هر شنونده ای تازه می شود.
شعر حافظ از این هاست!
برای کودک بهانه جو و بیمارگونه ضمیر ما که در این جهان آشفته نیازمند نوازش و لالایی است شعر حافظ شیرین ترین نواها و مهربان ترین لالایی هاست. سخن را کوتاه کنم: از معلم بزرگوار خواهش کردم که دفتری بیاورد و در آن پس از توصیف و تحسین کارهایش نوشتم:
«مشاعره با اشعار حافظ دل انگیز بود. دستور دستگاه تربیتی ما این بود که از مشاعره های سنگین بپرهیزیم ولی از غزل ها و شعرهای حافظ نمی توان چشم پوشید. حافظ را از مردم نمی توان جدا کرد. حساب حافظ از دیگران جداست.»
برگرفته از کتاب «اگر قره قاج نبود...»
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی