منصور پایمرد
سنگ نبشته
بر سنگ گورم بنویسید:
خسته بود از ما
تحملمان کرد
خسته بودیم از او
تحملش کردیم
■
بنویسید:
بهانه گیر بود
آفتاب می خواست
وقتی همه جا سایه بود
لبخند می خواست
وقتی همه جا تازیانه بود
■
بنویسید:
همه چیز را بی هنگام می خواست
و چون او را زنده خواستیم
مرد...!
منصور پایمرد
کار قناری تمام شد
از بس که زخم می زنی و می گذاریم
ترسم به روز واقعه ها وا سپاریم
در فصل آفتابی انگور چشم تو
من بی شراب رفته و دیگر نداریم
دلتنگی ام تمام زمین را گرفته است
بهتر که در حوالی غربت بکاریم
در چاه ویل وحشت ویرانی ام، عزیز
با تاب تاب گیسوی خود کی برآریم؟
احساس آفتابی خود را ز من مگیر
یعنی مبار، ابر مشو تا نباریم
در پشت شیشه های مه آلود، از قفس
طرحی بزن، ز حنجره ای، از قناری ام
دیگر خلاص، کار قناری تمام شد
شاید کنار سایر اشیا گذاریم!
منصور پایمرد
چند شعر کوتاه
1
یا باد باید بود
یا کودک
هر دو جهان را
به بازی گرفته اند!
2
صاعقه را
ابرها می زایند
و خود از آن
زخم می خورند...!
3
مرگ
تذکر آفتاب است به سایه:
لطفاً
کمی عقب تر بروید!
4
همه خفته اند
جز
من و
ماه و
زنجره ها
5
حباب روی آب دیده ای؟
آب تو
حباب من
یک تلنگر بزن!
6
برگ
از شاخسار که جدا گشت و
آرام و
رام
بر خاک آرامید
فهمید
پایان راه
چیزی جز ابتدای سفر نیست
منصور پایمرد
آغاز و پایان
آغاز یک درخت
پایان دانه است
برگ و شکوفه هم
مرگ جوانه ست
آغاز من
تویی
باقی
بهانه است...!
منصور پایمرد
چه مردمانی...!
سر آن داشتند که
معزولم کنند
هیچکاره بودم
بدنامم کنند
بی نام بودم
آواره ام کنند
بی خانه بودم
اعدامم کنند
اما من
مرده بودم!!
■
به کرامت
زندگیم بخشیدند و کاری و خانه ای
تا نامی بیابم...!
■
هه...
چه مردمانی!
چه نیک مردمان دلسوزی...!
فیض شریفی
درد مزمن
در هر کجای جهان هم که باشم
باشم
فرقی نمی کند
من، حامل عقده های بدخیم خود هستم
این برج های لعنتی هم
نمی توانند
درمان کنند
درد مزمن تاریخی مرا
این چمدان عاریتی را بردار
می خواهم به تاریکخانه برگردم.
آیدا اسکات تیلور(Ida scat taylor)
ترجمه: فاطمه تقی پور
یک بار برای همیشه،
دیگر بس است،
برگذشته
افسوس مخور
که دیگر رفته،
و از آینده
هراسی به خود راه مده
که هنوز نیامده،
در لحظه زی
و آن را چنان زیبا کن
که در خاطرت
جاودان شود.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی