حسن اجتهادی
منِ عشق
تو مرا به عشق خواندی که ز عقل و ایمانم
همه حشمت جنون را به سرای خود کشانم
تو مرا به عشق خواندی که ز عقل خط نگیرم
تو مرا به عشق خواندی که رها شود گمانم
تو مرا به عشق خواندی که تمام کائناتت
یله می شوند و ساکت، ز تکثر فغانم
تو مرا به جان این بر سر دست عهد دادی
تو کجای این جهانی که کجای آن جهانم
تو به جاده های زرین یقین مرا رها کن
که به خویشتن نهانی و من آتشی عیانم
سحر صفای دل را، ره آشنای دل را
تو نمی توانی و من، منِ عشق می توانم


حسن اجتهادی
در را می بندم
معمولاً
هم من هم شما هم همه
انتظاری دارند
اما رهگذران
در انتظاری طولانی گم می شوند
و نمی دانند
از جهات بی معنا
که فرو می افتند
در خلوت خلأ
در تاریکی مطلق اتاقها
فریادی شنیده می شود و نمی شود
یا فقط شبحی از خیال
که به خیال خود
می خواهد مرا بترساند
من که باز هم معمولاً
یا اصلاً چرا تعارف
همیشه
به سمت ذائقۀ حس و نور می چرخم
ما همه در انتظار فرو رفته ایم و
آیدا در می گشاید و می گوید:
بابا
در را می بندم که
نورها فرار نکنند

فیض شریفی
«یک بغل پرستو»
در آسمانِ غزل یک بغل پرستو باش
برای کفتر دل بق بقوبقو قو باش
به شعر شاعر شهر شهیر عشق و غزل
تو چون ترقصِ «اولاد» ماجراجو باش
صدای نرم تو در من صدای حادثه بود
صدای خامشی دل چراغ جادو باش
چه شانه ها شده ام تا شلال گیسوی تو
برای شانه به سرها صدای یاهو باش
چه دل شکسته غزالان به حلقۀ زلفت
فتاده اند ز پا، دامدار آهو باش
نخواستم که به دلجویی ام قیام کنی
برای نقش تنت آمدم قلم مو باش
زمانه برف اجل ریخت بر سر مویت
«به شانه هات بگو پاسدار گیسو باش»*
در این تراکم تاریکی و تلاطم و مرگ
برای ظلمت دلگیر، امید سوسو باش
به ساحل غزلم، بر سطوح دریاچه
ترنم شعف انگیز رقص هر قو باش
صدا سرخ انا الحق در این غزل گوید:
اگر که مرد رهی سرکشی بلاجو باش
مسافر تپش سرکش بیابانم
برای شامه من عطر پونۀ جو باش
*سروده: م-اندیش [اولاد]

پروین نگهداری
در گلوی چشمه
که می جوشی
در جان سنگ
که می غلتی
در دست ماه
که می تابی
مواظب باش
اینجا
برای عریانی پاهایت
پاپوش
دوخته اند. 

 

ط. پرنیان
از حد بزرگ شدیم
دانستیم
بوی تلخ چمن ها را
از تصور نقاشی بیرون آمدیم
با حیرت
کف زدیم پایان هر پرده را
در خنده خویش فرو رفتیم
و چه دردی داشتیم

محمد امین فصحتی (سینا)
پیامک ها
1
دیوار هم اگر هستی
                 دست کم شیشه ای باش!
                 که بگویند:
                         چیزی برای پنهان کردن ندارد
2
در شتاب بودن...
         دشمنِ سکون...
                 هر چند آبشار جاری از کوه،
                                       هر چند فواره...
3
از پا ننشستی
             وقتی  دستهایم را
                         از نعمت آن آبشار زلف
                                               کوتاه دیدی

نازنین ناظریان
طرح 1
کنار رد پای لحظه ها نشسته ام
و می گردم
دنبال جای پایی
که روزگاری سهم من بود
اما برف
رد تو را
در قلبم
رفته رفته
محو می کند