صفحه 7--2 تیر 88
مادر، نيمه گمشده
در اينجا چون صحبت مادر به ميان آمد، داستانى را درباره اين زيباترين، لطيف ترين، فداكارترين، و وفادارترين عزيز خداوند بگويم.
من مادر را يك «عشق بى بهانه» يك «شوق شعفناك شيرين» نام نهاده ام.
اشاره اى دارم به ارزش و اعتبار «مادر» در پيشگاه حضرت دوست:
از «ابوسعيد ابوالخير»سوال كردند: اين حسن شهرت را از كجا آوردى؟
«ابو سعيد» گفت: شبى مادر از من آب خواست، دقايقى طول كشيد تا آب آوردم، وقتى به كنارش رفتم، خواب، مادر را در ربود! دلم نيامد كه بيدارش كنم، به كنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمان خويش را باز كرد و وقتى كاسه آب را در دستان من ديد، پى به ماجرا برد و گفت: فرزندم، اميدوارم كه نامت عالمگير شود.
بدين سان «ابو سعيد ابوالخير» مرد خرد و آگاهى و عرفان، شهرت خويش را مرهون يك دعاى مادر مى داند. و در اينجاست كه ما از جايگاه حقيقى و شگرف مادر و تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه مى شويم.
گوش جان مى سپاريم به واژگانى كه از ميان لبان معطر و پاكيزه مادر - به عنوان دعا - براى فرزند خود سرريز مى گردد:
وقتى كوچك بودى
تو را با رواندازهايى مى پوشاندم
و در برابر هواى سرد شبانه محافظت مى كردم
ولى حالا كه برومند شده اى
و دور از دسترس،
دستهايم را بهم گره مى كنم
و تو را با دعا مى پوشانم!
دانا كوپر
حكايت بهشت و موسى:
روزى حضرت موسى در خلوت خويش از خدايش سوال مى كند:
آيا كسى هست كه با من وارد بهشت گردد؟ خطاب مى رسد: آرى! موسى باحيرت مى پرسد: آن شخص كيست؟ خطاب مى رسد: او مرد قصابى است در فلان محله. موسى مى پرسد: مى توانم به ديدن او بروم؟ خطاب مى رسد: مانعى ندارد!
فرداى آن روز موسى به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات مى كند. و مى گويد: من مسافرى گم كرده راه هستم، آيا مى توانم شبى را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب مى گويد : مهمان حبيب خداست، لختى بنشين تا كارم را انجام دهم، آن گاه با هم به خانه مى رويم. موسى با كنجكاوى وافرى به حركات مرد قصاب مى نگرد و مى بيند كه او قسمتى از گوشت ران گوسفند را بريد و قسمتى از جگر آن را جدا كرد در پارچه اى پيچيد، و كنار گذاشت. ساعاتى بعد قصاب مى گويد: كار من تمام است برويم. سپس با موسى به خانه قصاب
مى روند، به محض ورود به خانه، رو به موسى كرده و مى گويد: لحظه اى تأمل كن! موسى مشاهده مى كند كه طنابى را به درختى در حياط بسته، آن را باز كرده و آرام آرام طناب را شل كرد. شيئى در وسط تورى كه مانند تورهاى ماهيگيرى بود نظر موسى را به خود جلب كرد، وقتى تور به كف حياط رسيد، پيرزنى را در ميان آن ديد، با مهربانى دستى بر صورت پيرزن كشيد، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقدارى غذا به او داد، دست و صورت او را تميز كرد و خطاب به پيرزن گفت: مادر جان، ديگر كارى ندارى. و پيرزن مى گويد: پسرم امیدوارم كه در بهشت همنشين موسى شوى. سپس قصاب پيرزن را مجددا داخل تور نهاده بر بالاى درخت قرار داده و پيش موسى آمده و با تبسمى مى گويد: او مادر من است و آن قدر پير شده كه مجبورم او را اين گونه نگهدارى كنم و از همه جالب تر آن كه هميشه اين دعا را براى من مى خواند كه «امیدوارم در بهشت با موسى همنشين شوى!» چه دعايى!! آخر من كجا و بهشت كجا؟ آن هم با موسى!
موسى لبخندى مى زند و به قصاب مى گويد : من موسى هستم و تو يقيناً به خاطر دعاى مادر در بهشت همنشين من خواهى شد!
صحبت كردن در خصوص مادر كه ماهتاب مهربانى و عطوفت است در خلقت، زمان ديگرى را مى طلبد. به راستى تا به حال با تمام حضور خويش مادر را به آغوش كشيده ايد؟ وقتى از سفرى هرچند كوتاه مى آييد يا وقتى خبرى شوق انگيز را مى شنويد، به آغوش مادر مى جهيد و در آن لحظه است كه احساس شوق مطلق مى كنيد. و عشق را تجربه و طعم عاشقى را مى چشيد و عطر و بوى رسيدن را مى گيريد و جام وجودتان لبريز از شور و شعف مى گردد، (حس ماهى اى را داريد كه از تنگ بلور به بركه آب مى جهد و در اين لحظه است كه ماهى لحن لطيف نيمه گمشده را در زير پوست خويش احساس مى كند و به اين بهانه است كه اين گونه شعفناك، سينه به امواج آبى و آرام بركه مى دهد) و شما نيز در همين لحظه است كه طعم نيمه گمشده خويش را در زير زبان روح مى چشيد. وه، كه چه حس خداى گونه اى! حس كامل بودن كه همه هستى انسان فرياد برمى آورد:
تمام ناتمام من!
با تو تمام مى شوم!
درست مانند كودكى هاى دريا، وقتى به آغوش دريا مى رسد!!
«دوروتى كانفيلد فيشر»مى گويد: «مادر، فردى نيست كه به او تكيه كنيم، بلكه كسى است كه ما را از تكيه كردن به ديگران بى نياز مى سازد!»
پدر يا مادر، به نوعى تجسم عينى پايانى هستند بر تمام بى كسى هاى ما و لبخند شوقناكى هستند بر ضجه هاى بى وقفه مان كه متأثر از رنج هاى روزگار است. در طول زندگى، اين احساس
مى تواند در وجود برادر، دوست، فرزند، يا هر انسانى كه با حضورش احساس کامل شدن مى كنيم، تجلى نمايد.
«امانوئل»اين احساس را بسيار زيبا بيان كرده و
مى سرايد: روحم را جستجو كردم
اما نتوانستم آن را بيابم
خدايم را جستجو كردم
اما او از من گريخت
برادرم را جستجو كردم
و هر سه را در او يافتم!
«سهراب» در تعبيرى بسيار ژرف و لطيف، نيمه گمشده را بيان كرده و تنهايى و اندوه انسان را در دل ماهى كوچك تنگ بلور مى بيند كه دچار! آن نيمه گمشده اش- كه درياست- مى باشد و به اين بهانه - محزون و غمگين - چنين مى سرايد :
چرا گرفته دلت؟
مثل آن كه تنهايى
- چه قدر هم تنها! -
خيال مى كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستى.
دچار يعنى، عاشق!
و فكر كن چه تنهاست،
اگر ماهى كوچك،
دچار آبى درياى بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكى!
دچار بايد بود!
در اينجا نيمه گمشده ماهى تنگ بلور درياست كه دچار و عاشق اوست و اين است كه دلش گرفته و غمگين است. حال دانستيم كه در صبح ازل بهانه و انگيزه حضور و حركت ما در اين جهان، پيوسته به دنبال نيمه گمشده خويش گشتن است، ولى چگونه مى توانيم بفهميم كه نيمه گمشده ما چه كسانى، چه اشيايى و يا چه آرمان و آرزويى مى تواند باشد؟
براى جواب به اين سوال ابتدا بايد از زندگى و خويشتن شناختى شفاف و زلال داشته باشيم.
على (ع) مى فرمايد: «خودشناسى، خداشناسى است!»
«جودت استافتن» مى گويد: خوديابى در واقع همان خدايابى است، زيرا ما و خدا يكى هستيم و پى بردن به اين حقيقت دليل تولد بشر است!»
- مادر! پاره و قسمتى از وجود ماست كه سمبل و نمونه يك نيمه گمشده عزيز و حقيقى است!
امید
راضیه جوینده
بارها و بارها در اوج ناراحتی خواسته ام امید را فراموش کنم! اما نمی توانم. خنده طبیعت، به من آموخت، بخندم و با امید به زندگی گذران بنگرم، کاری که طبیعت انجام می دهد. خورشید هر روز امیدوارانه می تابد تا یخ های ناامیدی را آب کند. باد
می وزد تا نغمه امید را در گوش تک تک برگ ها زمزمه کند.
پرندگان هر روز نغمه امید می سرایند. چشمانم را که بستم، امید به لطف او که رحمتش لایتناهی است را احساس کردم. خاک صبورانه بر برگ های پاییز بوسه می زند و معنای امید شکوفایی را می داند. همه وجود من و این آب و خاک، با امید به او می چرخند. همه می دانیم امید به او فانوس ظلمات است. پس من چگونه می توانم ناامید باشم وقتی هیچ کس معنای ناامیدی را نمی داند. پس باز هم سلام امید...
خش خش
پروین پورجوادی
نگاه، خیره مانده هم آغوشی نرمای شکوفه را با تن خشک شاخه و رقص پاره های ابر را در سمفونی باد. قدم ها نیز تپش مهربانانه قلب را هدیه سنگریزه های کوچه می کنند که در این هارمونی زیبا انگار که یاقوت و الماس اند، نگین نگین پاشیده بر ناصافی زمین.و چتر آسمان، دامن فیروزه گشوده بر پنجره تمام چشمهایی که دمیدن سپیده را به طلوع مهر گره می زنند. شب در کار شدن است میان هاله روز، تا مژه بر هم نهد و خستگی بیداری ساعتها را از تن بتکاند.
صدای خش خشی هاشور می زند، مستی خواب سکوت را که دمی دیگر جنجال گنجشکها بیدارش می کند. لباسش نارنجی است و کلاهی پنهان کرده سیاهی موهایش را اگر سیاه مانده باشد هنوز، که نمانده و سفیدیشان چکه چکه ریخته روی موهای صورتش، مثل شر لیوان ریخته شیر! دسته بلند جارو را نرمای ترک خورده و خشک کف دست به رفاقتی دیرینه، نه! به هم رقصی سالها می چرخاند و عبور نرم خاک و خاشاک از میان دسته موها غبار می شود و در هوا گم. اما ردش باقی می ماند؛ خطی بر گونه مرد و شکستی میان پریشانی نخ های جارو که طنابی پیچانده بودش بر تن دسته ای که روزی ساقه بود شاید و این رج رج بلند خشک، شاخه هایش!
زمزمه درخت خشکیده میان دست مرد، در گوش زمین گاهی به مهر است و گاهی به قهر! اما رُفتن را هر روز مشق کرده و دیگر روانش شده این درس. فقط گاهی وقتها که نگاهش می گریزد به دل آسمان گلایه اش را خش خش می کند در گوش عابران!!
آن روی سکه ضرب المثل ها
مهین بانو نورافروز
1 - فلان کس دُم در آورده/ رفت ببینه اون کیه که دم در آورده؟ از تعجب شاخ در آورد.
2 - یک نون خودت بخور، صد تا بده به گدا/ از خدا می خواهم جایمان با هم عوض بشه.
3 - خدا سرما را به اندازه لباس میده/ و لباس را به اندازه پول توی جیبت.
4 - همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی/ نه تو را به خدا رویت را بکن آن طرف که صدای قار و قور شکممو را (از گرسنگی) نشنوی و نبینی.
5 - هر روز به رنگی بت عیار در آید/ تازگی ها به عنوان (مانکن) استخدام شده.
6 - یکی بر سر شاخ و بن می برید/ خداوند بستان بعد از چندی آمبولانس اورژانس را آنجا دید.
7 - بعد از یک عمر گدایی شب جمعه را گم کرده/ از تلفن همراهش کمک گرفت.
8 - مادر را دل سوزد و دایه را دامن/ آنکه حقیقتاً سوخته بچه است.
9 - دوستی دوستی؛ از سر هم می کنند پوستی/ چونکه با هم کردند عروسی.
10 - کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنی/ وقتی که کردی مواظب باش غیر از خدا کسی نبینه.
11 - امانت دار نباید که امانت خوار باشد/ اگر امانت قابل خوردن نبود، اول آن را تبدیل به احسن کن بعد بخور.
12 - جلو ضرر را از هر کجا که بگیری منفعته/ ما همیشه خوانده بودیم پیدا کنید سود برده یا ضرر؟
13 - شانه به شانه هم راه می رفتند، قدم به قدم با هم پابرمیداشتند/ با هم افتادند توی چاه، دوست ناباب.
14 - مشکلی نیست که آسان نشود، مرد باید که هراسان نشود/ زن بباید که پریشان بشود.
15 - ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد/ نمی دانستم که دیوانگی هم مشکلی دارد.
16 - هر سگی در خونه صاحبش شیر است/ هر بقالی که شیر یارانه ای دارد، در مقابل مشتریان.
17 - آستین نو بخور پلو/ برای همین است که در مجالس مهمانی و عروسی همه سعی می کنند بهترین لباسشون رو بپوشن.
18 - آدم گرسنه ایمان نداره/ و آدم تشنه دین.
19 - آسیا باش درشت بگیر و نرم بده/ نمی خواهی شاطر (نانوا) باش نرم بگیر، نان کلفت و خمیر بده.
20 - میوه پای درخت می افته، دور از درخت نمی افته/ حکایت جوانان و مهاجرت را هم بد نیست بدانید!
21 - *مستی بی بی از بی چادریه/ و خماری آقا بابا از بی چتولی! به روایتی بیرون نرفتن بی بی از بی چادریه!
22 - حرف جاروی دل است/ امان از روزی که (پاک بان) نیاید.
23 - زیره به کرمان/ و آفتاب به تابستان و (کویر)
24 - تا شقایق هست زندگی باید کرد/ تا کفن ارزان (چینی) هست باید مُرد.
25 - مثل سگ پشیمان است/ آنکه مثل سگ پشیمان بود مثل گربه افتاد روی دنبه و ولش نکرد.
26 - هر که نان از عمل خویش خورد/ هرگز نشنیدیم که شکمی سیر خورد.
27 - راز دل به زن نگو/ اگر گفتی سفارش کن به زن دیگری نگوید.
28 - حیا را خورده، آبرو را قی کرده/ اگر اسهال نداره، قابل درمان است.
29 - خدا هیچ عزیزی را ذلیل نکنه/ اگر برعکس بشه چی میشه؟
30 - خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو/ بهتره از بین جماعت یواشکی بزنی به چاک.
پی نویس:
*بی بی= مادربزرگ، آقابابا= پدربزرگ پدری، خماری متضاد مستی
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی