صفحه 7--23تیر 88
ژاندارک
ژاندارک در منطقه تاریخی لورِن، در خانواده آرک، در هنگام جنگ صدساله در روستای دومرمی (Domremy) واقع در مرز شرقی فرانسه به دنیا آمد.
روستای دومرمی که در نزدیکی دره موز واقع بود در آن زمان تحت سرپرستی دوکِ بار بود.
پدر خانواده، ژاک، کشاورز و مسئول جمع آوری مالیات در دهکده دومرمی و همسرش ایزابل زنی دین دار و پاکدامن بود. خانواده آرک از قشر متوسط جامعه بودند. ژان پنجمین و آخرین فرزند خانواده بود. سه برادر و خواهر بزرگترش به ترتیب ژاکمَن، کاترین، پیر و ژان نام داشتند.
ژاک چون نمی خواست فرزندانش در آینده وارد کارهای اقتصادی شوند اجازه نداد که آنها به مدرسه بروند و خواندن و نوشتن بیاموزند. با این وجود ژان به کمک مادرش بعضی از دعاهای کتاب مقدس را حفظ نمود.
شمال فرانسه در آن زمان توسط انگلیسی ها اشغال شده بود که با بورگونی ها(بورگینیون ها) متحّد بودند. در جنوب کشور هم، ولیعهد فرانسه (دوفَن) که بعدها به اسم شارل هفتم تاج گذاری کرد، حکومت می کرد. ولی پادشاه انگلستان، هنری پنجم حکومت وی را به رسمیت نمی شناخت زیرا هنری بر طبق قرارداد تروآ، مدعی حکومت فرزند خود بر فرانسه بود.
قرارداد تروآ در سال ۱۴۲۰ بین هنری پنجم و شارل ششم، پادشاه فرانسه، به منظور پایانِ جنگ صدساله و جبران کشتارِ نبرد آژنکور بسته شده بود. طبق شرایط این قرارداد، ازدواج هنری پنجم با کاترین دو والوآ، دختر پادشاه فرانسه ایجاد شده بود تا شاهزاده خانم جوان، حکومت پدرش را پس از مرگ وی به دست آورد و اتحاد همیشگی دو پادشاهی را ایجاب کند. این قرارداد با مخالفت نجیب زادگان فرانسوی همراه بود، چراکه دوفَن، دیگر به عنوان ولیعهد فرانسه شناخته نمی شد.
ژان دختری به شدت با ایمان، پرهیزگار و مهربان بود.از اینرو همه اهالی دهکده او را دوست داشتند. او دختری بود با موهایی تیره رنگ و قامتی متوسط؛ چشمانی درشت به رنگ قهوه ای (یا خاکستری)، چهره ای متبسم و صدایی دلنشین و زیبا داشت.
در اواسط تابستان سال ۱۴۲۴ یعنی زمانی که ۱۲ ساله بود هنگامی که در باغ پدرش قدم میزد در سمت راست خود در کنار درختی قدیمی نوری خیره کننده را دید. سپس صدایی مهربان و ملکوتی را شنید که او را خطاب می کرد. آن صدا گفت که او باید پیش ولیعهد رفته و با کمک وی فرانسه را نجات دهد. در روزهای بعد نیز او باز همان نور را می دید که با او صحبت می کرد. ژان تا ۴ سال با هیچ کس راجع به نداهای آسمانی اش سخنی نگفت. سرانجام در سال ۱۴۲۸ برای نخستین بار این موضوع را با یکی از بستگانش در میان گذاشت تا بتواند به کمک وی به شهر وکولور رفته و پس از اخذ اجازه از فرمانده آن شهر به مقر ولیعهد در کاخ شینون برود.
ژان از همان ابتدا به عنوان یک دختر شانزده ساله، خواهان خدمت در ارتش دوفَن بود، که به وی چنین اجازه ای داده نشد. یک سال بعد به وی اجازه داده شد که دوفن را در شینون ملاقات کند. او با پوشش مردانه اش (گفته می شود که ژان دارک، تا آخر عمر به دستور نداهااز پوشش مردانه استفاده
می کرده است.) به سوی شینون سفر کرد و توانست در آنجا شارل را که خود را در بین درباریانش پنهان کرده بود، پیدا کند و وی را از ماموریتش مطلع سازد. بعد از اینکه ژان توسط کلیسا بازجویی شد، شارل با نقشه او در مورد آزادی اورلئان موافقت کرد، چرا که در آن زمان این شهر در محاصره انگلیسی ها بود. دو تن از برادران ژاندارک یعنی پیر و ژان نیز او را در نبردها همراهی می کردند.
ژاندارک با درایت، شجاعت و اعتماد به نفس خود، توانست اعتماد سربازهای ناامید فرانسوی را به دست بیاورد و محاصره اورلئان توسط انگلیسیها را در سال ۱۴۲۹ بشکند. پس از چند پیروزی دیگر مقابل انگلیسی ها، وی توانست دوفن را متقاعد به لشکرکشی سوی رَنس کند.در تاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۴۲۹ دوفن به عنوان شارل هفتم در کلیسای جامع شهر رنس تاجگذاری کرد و رسما پادشاه فرانسه شد.
به پاس خدمات دوشیزه اورلئان، شارل هفتم لقب اشرافی دوک دولیس را به خانواده آرک اعطا و مردم دهکده دومرمی و یکی از دهکده های مجاور را از پرداخت مالیات معاف نمود.این قانون تا چند قرن بعد همچنان اجرا می شد. پیر و ژان (دو برادر دوشیزه) تنها فرزندان خانواده آرک بودند که از آنها نسلی به جا ماند. نسل این دو برادر ژاندارک وارثان لقب اشرافی «دولیس» بودند.
در قدم بعدی، ژان سعی کرد، پادشاه را برای آزادی پاریس از دست بورگونی ها متقاعد کند، که بی نتیجه ماند. بعدها خود ژان، حمله ای را به سوی پاریس آغاز کرد، که آن نیمه کاره باقی ماند. در تلاش دیگری برای آزادی کنپی ینی، در سال ۱۴۳۰ توسط بورگونی ها اسیر شد. وی دو بار سعی به فرار کرد و در نهایت به پیر کوشون اسقفِ بووه ویکی از متحدان انگلیسی ها فروخته شد.
اتهام به ارتداد
ژان به کفر و الحاد متهم شد. در تاریخ ۲۱ فوریه ۱۴۳۱ در دادگاهی در شهر روآن(روئِن) حضور پیدا کرد. اتهام های وارده بر وی عبارت بودند از: اصرار بر دریافت الهام از جانب قدیسین، پوشش مردانه و همچنین، اقدام او به فرار از زندان.
ژان در دادگاه بارها درخواست کرده بود که دست کم او را برای محاکمه پیش پاپ یا شورای شهر بال ببرند ولی با این درخواست او مخالفت شد.
دختر دهقان زاده ای که به گفته خودش حتی «آ» را از «ب» نمی توانست تشخیص دهد به تنهایی ولی در کمال شجاعت از خودش دفاع می کرد. حافظه قوی او و دفاعیات محکمش همه را به حیرت وامی داشت.
یک بار از او پرسیدند که آیا فکر می کنی مورد عنایت و توجه خاص خدا قرار داری؟
ژان پاسخ داد: «اگر نیستم خداوند مرا مورد عنایت خود قرار دهد و اگر هستم این مقام را برایم حفظ کند. اگر می دانستم که خداوند به من لطفی ندارد غمگین ترین موجود روی زمین بودم»
ژان گهگاهی هم از روی حس شوخ طبعی جملاتی می گفت. یک بار که یکی از منشی ها حرفهای ژان را اشتباه ثبت کرده بود، ژان به شوخی به او گفت که اگر یک بار دیگر اشتباه کند گوش او را خواهد کشید.
اعتراف نامه
یک بار ژان را به اطاق شکنجه بردند و وسایلی را که آنجا بود به او نشان دادند. هنگامی که ژان لوازم شکنجه را دید، گفت که اگر بخواهند او را شکنجه کنند چون تحملش را ندارد عقایدش را انکار کرده و به هر چه که کلیسا از او بخواهد اعتراف می کند ولی به محض اینکه او را رها کنند خواهد گفت که اعترافاتش از روی ترس بوده و در نتیجه اعتباری ندارد. قاضیان وقتی این سخن ژان را شنیدند فهمیدند که شکنجه او بی فایده است و بنابراین از این کار منصرف شدند. به این ترتیب ژان هرگز شکنجه نشد. دوک بدفورد و همسرش نیز ممنوع کرده بودند که با ژان بدرفتاری شود. دوک بدفورد عموی هنری ششم پادشاه انگلستان بود و چون هنری در آن زمان یک کودک خردسال بود عمویش به نیابت از او به امور سلطنتی رسیدگی می کرد. چندی بعد، دانشگاه پاریس (سوربون)، که برای قضاوت خوانده شده بود، ژان را مجرم شناخت و ژان برای نجات جانش، صداهایی را که مدعی شنیدن آنها بود انکار کرد و اعتراف نامه ای را به امضا رسانید که بر طبق آن بر مقبولیت رای کلیسا نیز تاکید می کرد.
اما دو روز بعد و پس از آنکه نداها به سراغش آمدند و به او گفتند که نباید از کلیسا بترسد، ژان اعتراف نامه اش را پس گرفت و گفت که از روی ترس اعتراف کرده بود. بعلاوه کلیسا به وعده های خودش عمل نکرده بود و همین نیز دلیل دیگری برای این بود که ژان اعترافش را پس گرفته و به قولی که به کلیسا داده بود عمل نکند.
۲ روز بعد از اینکه ژان اعتراف نامه اش را پس گرفت یعنی صبح روز سه شنبه ۳۰ می ۱۴۳۱ (در آن زمان ژان ۱۹ ساله بود) به او گفتند که خودش را برای رفتن به اعدامگاه آماده کند. ژان از شنیدن این خبر گریه اش گرفت و گفت «افسوس که بدن پاک و سالم من که هرگز آلوده نشد امروز باید بسوزد و تبدیل به خاکستر بشه»
وقتی اسقف پیر کوشون به دیدنش آمد ژان به او گفت «اسقف من به دست شما می میرم»
اسقف به مارتین لادوِنو گفت که هر چه دوشیزه می خواهد به او بدهد و سپس با خوشحالی! زندان را ترک کرد. مارتین لادونو، راهب دومینیکنی از جمله کسانی بود که به بیگناهی ژان پی برده بود ولی قدرتی نداشت که بتواند از او دفاع کند. بعلاوه در دادگاه ممنوع کرده بودند که کسی از ژان دفاع کند و یا به نفع او شهادت بدهد. حتی اجازه نداده بودند ژان وکیلی داشته باشد.
مرگ
سی ام ماه می سال ۱۴۳۱، ساعت ۹ بامداد ژان را که پیراهن سفید و زمخت بلندی بر تن و کلاهی کاغذی بر سر داشت، سوار بر ارابه ای به میدان ویومارشه(واقع در بازارگاه قدیمی شهر روآن) بردند.بعد از ایراد خطبه ای در محکومیت ژان به او اجازه دادند که صحبت کند. ژان گفت که افرادی را که به او بدی کرده اند می بخشد و از مردم خواست که برایش دعا کنند. سپس او را به اعدامگاه برده و به چوبی که در میان انبوهی از هیزم بود، بستند.
ژان دارک، هنگام سوزاندنش شش بار نام عیسی را صدا زد. این آخرین سخنان او بود. عده ای از مردم می گریستند. عده ای زانو زدند و برای ژان دعا کردند.جلادی که هیزم ها را روشن کرده بود با ندامت گفت: «ما قدیسه ای را سوزاندیم». بعد از مرگ ژان خاکستر وی و قلبش را که نسوخته بود در رودخانه سِن ریختند. ژاندارک با این توجیه در آتش سوزانده شد که مسیحیان اعتقاد داشتند طبق رهنمود مسیح، خون کسی بر زمین نباید ریخته شود. آنها وی را سوزاندند تا خونش بر زمین ریخته نشود.
بیست سال بعد فرانسه آزاد شد و ۵ سال بعد از آزادی فرانسه یعنی ۲۵ سال بعد از درگذشت ژاندارک، با سعی و خواهش مادر و دو برادرش، برای او یک دادگاه تجدید نظر توسط پاپ کالیکتوس سوم برقرار شد(کاترین خواهر ژان در سال ۱۴۲۹ به هنگام تولد کودکش درگذشت. ژاک دارک مدتی بعد از محاکمه و کشته شدن دخترش ژاندارک در سال ۱۴۳۱ و ژاکمن پسر بزرگ خانواده در سال ۱۴۵۲ فوت کردند). بر طبق این دادگاه و پس از شهادت دادن ۱۵۰ نفر به بیگناهی دوشیزه، محکومیت وی به طور کامل نقض شد. در ۱۶ می ۱۹۲۰، پاپ بندیکتوس پانزدهم، ژاندارک را در شمار قدیسین آورد، البته وی قبلا در سال ۱۹۰۹ نیز به عنوان نیکوکار شناخته شده بود.
سخنان ژاندارک
«ای عزیزترین ای خداوند! به احترام عشق مقدست! از تو التماس می کنم اگر مرا دوست داری به من بیاموز که چگونه به این مردان کلیسا پاسخ دهم.»
«من در همه امور به آفریدگارم به خداوند توکل می کنم و او را از ته قلبم دوست دارم.»
«تا قبل از اواسط ماه روزه باید نزد دوفن بروم حتی اگر پاهایم تا زانو سائیده شوند.» در زمان اقامت در شهر وکولور
«حتی اگر صدها پدر و مادر (تعمیدی) داشتم و دختر پادشاه بودم باز هم باید می رفتم.» زمان اقامت در شهر وکولور
ژان دو مِس از او پرسید که ترجیح می دهد چه موقع وکولور را به قصد شینون ترک کند. ژاندارک پاسخ داد «امروز بهتر از فرداست و فردا بهتر از روزهای بعد.»
آن روی سکه ضرب المثل ها
مهین بانو نورافروز
1 - هر کی تنها به قاضی بره، راضی برمی گرده/ هر کی با وکیل ناراضی بره اصلاً برنمی گرده.
2 - هر چی خاک اونه عمر شما باشه/ بعضی وقت ها میشه گفت، هر چی خاک اونه بر سر شما باشه!
3 - دستش به دهنش میرسه/ آنکه دستش به دهنش می رسید خوشی آزارش داده و لقمه را دور سرش می گرداند.
4 - خون خونش را می خورد/ پزشکان گفتند سرطان خون داره.
5 - خودم کردم که لعنت بر خودم باد/ تو گر کردی که لعنت بر تو هم باد.
6 - دل به دل راه داره/ خدا کنه طرف سر به هوا نباشه که بیراهه بره.
7 - خنده بر هر درد بی درمان دواست/ با اصطلاحات پزشکی صعب العلاج، لاعلاج و غیره چه باید کرد؟!
8 - خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج/ اگر بخت باهاش یار باشه، میشه برج پیزا.
9 - دندان اسب پیشکشی را نمی شمارند/ ولی پول پیشکشی (رشوه) را باید حتماً شمرد.
10 - دوست مرا یاد کند دانه هلی/ امروزه دوست مرا یاد کند با S.M.S (پیام کوتاه)
11 - چشم داره نخودچی، ابرو نداره هیچی/ چی چی گفتی؟ زِکی!
12 - من مُرده، تو زنده/ باور نداری بیا جایمان را با هم عوض کنیم.
13 - از قاطر پرسیدند پدرت کیست؟ گفت مادرم اسب است/ چه خوب! در شناسنامه اش نام خانوادگی مادر را ذکر کرده اند.
14 - گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل/ از ارث پدر مباش غافل.
15 - گوش شیطان کر، چشم شیطان کور/ زبان من هم لال، اگر چیزی به کسی بگویم.
16 - مورچه چیه که کله پاچش باشه/ اگر کم است سیراب و شیردان را بگذارم روش.
17 - گل گفتن و گل شنیدن/ گل می گفتند و گل می شنیدند، بلبل سرکی کشید و دید همچین خبرائی هم نیست.
18 - گاهی به ادا، گاهی به اصول، گاهی به خدا، گاهی به رسول/ به شرط اینکه بر نخوری به آدم فضول.
19 - کم بخور، همیشه بخور/اصلاً نخور! و برای همیشه بخواب.
20 - کاری که چشم می کنه، ابرو نمی کنه/ اگر همراه با
غمزه ای باشه بیا و ببین چه ها کنه.
21 - فهمیدی شوخی، نفهمیدی جدی/ دیگه واسه چی معطلی؟
22 - با دست پیش می کشه، با پا پس می زنه/ وقتی که طرف رفت، دو دستی بر سر می زنه.
23 - به کس کسونش نمیدم، به همه کسونش نمیدم/ بسکه زشته به هیچکس نشونش نمیدم.
24 - بوی حلواش می آید/ آنکه بوی حلواش می آمد، پاشد و گفت یک کاسه از آن حلوا به من هم بدین تا جون بگیرم.
25 - بگذار خودم را جا کنم، آن وقت ببین چه ها کنم/ اول از همه تو را استخدام کنم!
26 - بسیار سفر باید تا پخته شود خامی/ مواظب کارت سوختت هم باش!
27 - بسا کسان که به روز تو آرزومندند/ بالاخره یک روزی شیفت کار عوض میشه.
28 - بره کلاه بیاره، سر را با کلاه میاره/ خوش بین باش میره شب کلاه می آره.
29 - بدتر از کوری، بی شعوریه/ و بدتر از همه بی پولیه.
30 - برای همه مادره، برای من زن بابا/ خودمونیم خوش به حال بابا!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی