به بهانه یکمین سال درگذشت شاعر عاشورایی شادروان محمدخلیل جمالی استهباناتی

خالق حکیم در کتاب کریمش پیامدهای قدرناشناسی ساحت قدس پروردگار را اختلال در توحید و معاد و انکار وحی برشمرده است.
وَما قَدَرُواللهُ حقَّ قدره اِذ قالو ما اَنزَل اللهُ عَلی بشر مِن شَیء
وَما قَدَرُواللهُ حَقَّ قدره اِنَّ الله لَقوی عزیز
وَماقَدَرُواللهُ حقَّ قدره والارضُ جمیعاً قَبضَتهُ یوم القیامه و...
انسان مؤدب به ادب دینی قدرشناس است، یعنی ارزش وجودی هر کس و هر چیز را می شناسد و پاس می دارد.
شاید بتوان گفت این درخواست رسول اعظم از محضر رب العالمین که «رب ارنی الاشیاء کما هی» ناظر به همین قدرشناسی و حدشناسی باشد. بعضی از بزرگان گفته اند ادب همان نگاهداشت حد است و در این صورت ادب چیزی جز شناخت قدر و اندازه هر چیز و هر کس نیست. امیر ایمان و بیان، علی علیه السلام فرموده است:
«العالِمُ مَن عَرَفَ قدره و کفی بالمرء جهلاً اَن لا یعرف قدره»
عالم کسی است که قدر خودش را بداند و برای اثبات جهل کسی همین بس که قدر خویش را نشناسد.
پرهیز از افراط و تفریط:
شرط مهم در قدرشناسی، اجتناب از افراط و تفریط است. چه زیبا فرموده است امرالمؤمنین علی علیه السلام که «ستایش بیش از استحقاق چاپلوسی و تملق و کمتر از استحقاق حسد یا ناتوانی دaر بیان است».
و در مورد «خود» نیز می فرماید: در ارتباط با من دو دسته هلاک شدند «محبُ غال و مبغضُ قال»؛ دوستداری که در دوستی من غلو کند و مرا برتر از آنچه هستم بداند و بستاید و دشمنی که تیرگی های خصومت مانع او از دیدن خورشید وجود من گردد.
طرح این موضوع به بهانۀ یکمین سال درگذشت شاعر صادق و صمیمی شادروان محمدخلیل مذنب متخلص به «جمالی» است. او که ستایشگر اهل بیت عصمت و طهارت و مدیحه سرای اسلام و انقلاب اسلامی بود، عمری نسبتاً طولانی با زیبایی های درون خود زندگی کرد و گاه گاهی جلوه هایی از آن همه درک و دریافت را در قالب شعر به اصحاب هنر و اندیشه هدیه نمود.
در مصلای جنون قصد نمازی دارم
از سر انگشت دلم آب وضو می ریزد
گفته بودم که به کس راز دل افشا نکنم
مست مستم زلبم راز مگو می ریزد
و در منقبت امیرمؤمنان و پیشوای پروا پیشگان علی علیه السلام چنین سروده است:
   بی نام دلگشای تو در تنگنای عمر
هرگز نشد دری به دلم باز یا علی
هر کس بر آستان تو سایید سر ز عجز
شد نزد حق عزیز و سرافراز یا علی
و در توصیف بهار بی خزان روح خویش اینگونه می گوید:
در چار فصل سال دگرگون نمی شود
فصل خوش همیشه بهاری که در من است
داری اگر دلی به دلم باش همصدا
بشنو صدای نغمۀ تاری که در منست
و خلق آثاری زیبا که چهارده مجموعه آن به چاپ رسیده است.
سؤال اساسی این است که مرحوم جمالی را تا چه حد می شناختیم و حرمت هنر و فضیلتش را تا کجا پاس می داشتیم؟ آیا همشهریان «جمالی» از وجود و حضور و درخشش او در عرصه هنر آگاهی داشتند؟ دریغ که پاسخ این سؤال چندان خشنودکننده نیست. به جز معدودی که اهل شعر و شرکت در مجامع ادبی بودند نزد دیگران، جمالی شناخته شده نبود و این امر معلول تواضع و بی ادعایی
 او از یکسو و قصور آشنایان در معرفی او از سوی دیگر و توجه عامه به امور سرگرم کننده دیگر بوده است.
آیا وظیفه آگاهان و دانایان و قدرشناسان نیست که عناصر فرهنگی و هنری و ارباب فضل و اندیشه را در بیان و بنان معرفی و از مهجوریت آنان جلوگیری کنند؟
   چگونه می خواهیم به دوام و مانائی زیبایی ها و ارزش ها دل خوش باشیم بی آنکه زیبا مداران و ارزشمندان را در جامعه معرفی کنیم؟
قدرشناسی همین است که در حیات و ممات صاحبان قدر، بزرگوارانه به قدر آنها اعتراف کنیم نه فقط پس از مرگ آنان به نوحه و ندبه بپردازیم و مردم به ویژه نسل جوان تازه متوجه شوند که انسان فرهیخته و صاحب سوزی بعد از 80 سال از صحنه خارج شده و جای خالی کرده است. قدرشناسی در همه چیز و همه کس به ویژه نخبگان و فرزانگان نشانگر رشد عقلی و اخلاقی است.
یک سال است که «جمالی» روی در نقاب خاک و روح به افلاک کشیده است. پیکر خسته او از توالی لیل و نهار در «بوستان جمالی» که با همت مسئولان شهر منظور گردیده بود آرمید و او که دلبسته استهبان بود بعد از وفات نیز استهبانی باقی ماند.بناست با همت مسئولان ارجمند شهرستان و دیگران بنای مناسبی بر آرامگاه او ایجاد و بخشی از حق او ادا گردد. امید است که این امر با عنایت امام جمعه محترم و فرماندار گرامی و شهردار ارجمند و اداره محترم ارشاد اسلامی و سایر نهادها به زودی تحقق پیدا کند.
سهم انجمن شعر شهید رابع استهبان را نیز نباید نادیده گرفت. در این انجمن که عده ای از شاعران انقلابی و صاحب ذوق گرد آمده اند برای بزرگداشت جمالی تلاش هایی صورت گرفته که در خور تحسین و قدردانی است.
سخن آخر اینکه مردم متعهد به ویژه جوانان خوب شهرمان برای شناخت و شناساندن و ارج نهادن به همه بزرگان و خدمتگزاران به ویژه مرحوم جمالی تا فرصت ها
 از دست نرفته اند اقدام کنند، زیرا الفرصه تمر مرالسحاب.
سیدمحمد مرشدی

***

رفت آن یار و داغ صد افسوس
صفدر دوام
غزل مدرن روزگار ما از سه دهۀ گذشته آغاز گردید که شاعران در تسخیر روح نسل آن روزگار تا اندازه ای موفق بودند چه آنکه اشعار شاعرانی همچون شهریار، سایه، امیری فیروزکوهی، پژمان بختیاری و رهی معیری توانستند در بین مردم جامعه جایگاهی برای خود داشته باشند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی غزل نو به گونه ای دیگر و با مضمونی متفاوت مطرح شد که از آن میان نیز غزلسرایانی همچون محمدعلی بهمنی، علیرضا قزوه، عبدالجبار کاکائی، سلمان هراتی و زنده یاد نصرا...مردانی سهم بسزایی در ترکیب سازی و نوآوری داشته اند. در این میان نام محمد خلیل جمالی در بین شاعران ترکیب ساز موفق که مخاطب را به اعماق احساسات خود دعوت می نمود پررنگ تر و قابل توجه می باشد. در گفتمان روشنفکری و ادبی ایران به خصوص در سالهای اخیر، اشعاری همچون غزلهای این شاعر با یک شیوه متفاوت رفتاری به جامعه ارائه شده است که مورد قبول همگان قرار می گیرد! بدون تردید از دیدگاه زیبایی شناسی، اشعار جمالی به عنوان شاعری که از تحصیلات عالیه برخوردار نبوده، مخاطب را به این نکته می رساند که او توانسته با سحر کلمات، رفتاری «متفاوت» در غزل امروز داشته باشد. شیوه ای که شاعرانی همچون زنده یاد قیصر امین پور، حسن حسینی و در بین نسل جوان تر سهیل محمودی،
ساعد باقری و... در ارائه آن تا اندازه زیادی موفق بوده اند! اجتماع نگری همراه با نگاه عاشقانه از دیگر فرآیندهای اشعار مرحوم جمالی به شمار می رود چنانکه او به عنوان یک شاعر متعهد اجتماعی به رخدادهای پیرامون خود توجه دارد وآنها را در اشعار خود و با شیوه ای نوین بیان کرده است. بدون هیچ تردیدی دغدغه جمالی در سرودن غزل بوده، اما به باور نگارنده این متن او اشعاری دارد که در نوآوری و بدعت گذاری به روش مدرن تکیه کرده است. این شاعر از معدود شاعرانی بود که هر چند از دلدادگان سنت در ادبیات دیروز به شمار می رفت اما مدرنیسم را با روشی نو در اشعار خود جای داد بدون آنکه بخواهد با سنت شعر دیروز مقابله کند! و این از جمله رازهای موفقیت وی در سرودن اشعارش بوده است. نکته قابل توجه این است که شاعر به هیچ عنوان از سرچشمه اصیل شعر پارسی فاصله نگرفته و در عین سنت گرایی معانی را در فرم های کلاسیک شعری بازپروری کرده است و این موفقیت تا دهه هفتاد شامل شاعران انگشت شماری در سطح استان فارس و حتی کشور شده بود که خوشبختانه در حال حاضر نیز برخی جوانان این روش را با شیوه های جدیدتری ادامه می دهند. با این حال زنده یاد محمد خلیل جمالی شاعری بود که سالهای زیادی با شعر زندگی کرد و در گوشه باغ دل انگیزی از جنس احساس واژه ها را به هم پیوند زد که خوشبختانه نتایج آن پیوندها زایش غزلهای زیبایی شد که بر زبان دوستداران شعر فارسی جاودانه خواهد بود. حال در یکمین سالروز درگذشت این شاعر در سوگش به این دو بیت شعر سایه اکتفا می کنم که می سراید:
رفت آن یار و داغ صد افسوس
بر دل داغدار یار گذاشت
ما سپس ماندگان قافله ایم
او غمی سخت بر دل زار گذاشت

 

کاظم آهسته

«پیری عصا به دست»
از زادگاه عشق و غزل کوچ می کند
وقتی وطن گشوده بغل کوچ می کند
پیری عصا به دست دلی خسته داد و او
زین مشکلات ناشده حل کوچ می کند
منظومه های عاشقی اش دل گداز شد
سیاره آتشی چو زحل کوچ می کند
مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن
از شاخسار فعل و فعل کوچ می کند
بابابزرگ کودکی ام قصه می سرود
با قصه اتل و متل کوچ می کند
مانند کودکی دل بی ادعای او
بیگانه با دروغ و دغل کوچ می کند
تنها بتش که دختر صوفی قرار شد
بی اعتنا به لات و هبل کوچ می کند
مانند یک کبوتر وحشی، سبک، رها
از آسمان شعر و غزل کوچ می کند
* * *
تا گل نرگس هویدا می شود
«راز یک لبخند»(1) معنا می شود
می رود خوش «تا ملاقات سحر»(2)
پیش مولا(عج) پیر برنا می شود

- 1 و 2 از مجموعه آثار استاد جمالی


 

محمد ضیائی پور

«داغ جمالی»
پیر غزل می رفت و چشم آهنگ باران داشت
آن شب غزل اشکی ز خون روی گریبان داشت
مرگ جمالی شعله می زد قلب هر دفتر
هر واژه در خلوت شب شام غریبان داشت
آن شب صدای گریه در گوش زمان پیچید
تابوت در خود عالمی عطر بهاران داشت
عمری میان غربت دل خلوتی آراست
بار غمی از کوچه های تلخ دوران داشت
دور از دیار خود به خلوت روح و جان می داد
بار گران غم در این حال پریشان داشت
یک عمر چون یوسف به زندان در غم فردا
چشم انتظار دلبر و شوق ستهبان داشت
پیراهنی را پیش از اینها باد می آورد
چون خاطرات از کوچه های سبز کنعان داشت
تابوت سردش کوچه ها را نورباران کرد
با خود هزاران بیت ناب از یک گلستان داشت
 

میرزا محمد شعله اصطهباناتی

بر جمال جمالی نظر کن
«اِن یَکادش» بخوان و گذر کن
کن گذر از ره عقل و ادراک
درک کن رفعت و رتبه خاک
تا بری پی به انسان  ناطق
آنکه ببریده دل از علایق
جوی فضل و کرامات انسان
فصل علم و بیانش زقرآن
آنکه فرّ و فروغ الهی است
آیه آیه به کنهش گواهی است
آن همایون همای فضیلت
کو زند پر به اوج حقیقت
چون جمالی کزین ذوق سرشار
می کند شکر درگاه دادار
بلبل طبعش از جان کند گل
در خط شعر ناب تغزل
باغبانی است گویی گل افشان
کور نیازاید از دل گلستان
از بهار دلش آر منظور
دختر صوفی و مزرع نور(1)
هر که نوشد ز پیمانۀ عشق
می شود مست و دیوانۀ عشق
بر دلش شعله عشق سر زد
تا ملاقات خود را سحر زد(2)

پی نویس
1 - از گلواژه های ایشان است: 1- دختر صوفی 2- مزرعه نور
2 - همچنین از ایشان است تا ملاقات سحر.

 

سیدحسین ساداتی

مجنون کوی دوست
شعری بسان وسعت دریا سرود و رفت
تا لحظه های روشن فردا سرود و رفت
از کوهسار آینه ها گشته شعر او
جاری چو چشمه ای، همه زیبا سرود و رفت
گل واژه های شعر و ادب ماند و یاد او
صدها غزل چو بلبل شیدا سرود و رفت
مجنون کوی دوست به دنبال وصل بود
در آن سحر که قصه لیلا سرود و رفت
از دفتر جمالی و از شعر او بخوان
تا بنگری که شعر خدا را سرود و رفت

حمید قاسمی

«چلچراغ انجمن»
ای جمالت چلچراغ انجمن
ای جمالی شاعر شیرین سخن
شعر زیبایت دلم را می برد
جان و دل را تا ثریا می کشد
جام نوشین خدا هستت نمود
در «ملاقات سحر» مستت نمود
عشق مجنون لایق لیلا بود
معرفت در شعر تو پیدا بود
«راز یک لبخند» در شعرت نهان
عارفانه پر کشیدی از جهان

علی اکبر شجعان

پیر عزلت گزیده
ای خدا جلوه گر در جبینت
تا سحر اختران هم نشینت
در کلام تو اعجاز حافظ
دست سعدیست در آستینت
حلقۀ مهر مولا به دستت
ملک دلها به زیر نگینت
سر زده با تو از «مشرق عشق»
مهر تابان ایمان و دینت
برده ای دل ز یاران همدل
با غزلنامه دلنشینت
گشته جاری به رگهای عرفان
چشمه سار زلال یقینت
رفته ای تا ملاقات خورشید
پا به پای دل نازنینت
ای به هر محفلی ساغر دل
گشته مست از مَیِ آتشینت
تا به پا کرده ای «مزرع نور»
گشته خورشید دل، خوشه چینت
ای سفر کرده بازآ که آغوش
بهر تو کرده وا سرزمینت
تا بدوشش گذاری سرت را
سر دهی نغمه آخرینت
آه ای پیر عزلت گزیده
رفتی و گشته دلها غمینت

آموزگار

وقتی غزل به نام تو آغاز می شود
وقتی غزل به نام تو آغاز می شود
گویی سکوت سینه پر آواز می شود
قد می کشد شعور دلم تا حریم عشق
چندی ست با نیاز تو همراز می شود
ادراک سبز می طلبم از حضور تو
پای خزان چو بر دل من باز می شود
از سرزمین معجزه ها دور مانده ایم
یعنی دوباره موسم اعجاز می شود؟
دستی بلند کن و بگو عاشقم کنند
تا عاشقی بهانۀ پرواز می شود
شعرم ببین که رنگ جمالی گرفته است
وقتی بهار یاد تو آغاز می شود
سیدیوسف ضرغامی
«راز یک لبخند» در پیشانی ات
فاش می سازد غم پنهانی ات
آسمان در ماتم تو می گریست
در وداع جسم سرگردانی ات
«دختر صوفی» نماد عشق توست
رازدار قصه حیرانی ات
رد پای عشق با چشم دلم
دیده ام در «مزرع نور»انی ات
«تا ملاقات سحر» گه پر زدی
با دو بال روشن روحانی ات
عاشقم کرد عشق عاشورایی ات
بر دو چشم عاشق بارانی ات
زان سحرگه کامدی از «شرق عشق»
گشت دل شیدای نور افشانی ات
گشته از هجر تو ای پیر غزل
خون دل یاران استهبانی ات
ای جمالی بی تکلف گویمت:
دل مرید مسلک عرفانی ات

هاشم کریم پور

«نگاه آسمان بر کوچه ها بود»
دلم پشت سر او رفت و برگشت
مسافر چون پرستو رفت و برگشت
نگاه آسمان بر کوچه ها بود
و در چشمش دو آهو رفت و برگشت
دلم در خلوت شب مثل دریا
میان موج ابرو رفت و برگشت
و قدری اشک در چشمم هویدا
صدا در کوچه بی او رفت و برگشت
بیا ای دختر صوفی که شب ها
«جمالی» در تکاپو رفت و برگشت
دوباره دل برایش آرزو کرد
دل یارم به هر سو رفت و برگشت
بیادت دل به دریا می زنم باز
دلم تا پیچش مو رفت و برگشت
وجودم رفت تا روی مزارش
ولی دل تا به آن سو رفت و برگشت

 

محسن گلکار

وقتی شکیب نیست
دیگر قلم بدون تو انشاء نمی کند 
دریا ببین تحمل دریا نمی کند
وقتی شکیب نیست مرا لحظه ای سکوت
حتی سکوت عقده دل وا نمی کند
لالا بخواب کودک تنها، لالای لای!
این خاک تشنه مثل تو پیدا نمی کند
باید به زخمهای دلت شعر می شدم 
اما دلم هوای غزل را نمی کند
حالا کجا! چای نخورده، نشسته ای
افسوس قاب عکس تو حاشا نمی کند


محمدعلی داوطلب 

«دردانه»
جمالی تو از جنس دردانه ای
تو تکتاز شعر جوانانه ای
اگر شعر ساقی و پیمانه خواست
تو ساقی و پیرو و تو میخانه ای
به حافظ مرید و به مائی مراد
همان حافظ عشق رندانه ای
نیامد شبیه غزلهای تو
به شمع شب عشق پروانه ای
دلم خواست از شعر نوشد شراب
ندیدم چو شعر تو پیمانه ای
همای غزل خواست جایی رود
ندید از تو دل پاکتر خانه ای
پس از این شعار سخن این بود
خدای غزلهای مستانه ای

سیدیوسف ضرغامی
«راز یک لبخند» در پیشانی ات
فاش می سازد غم پنهانی ات
آسمان در ماتم تو می گریست
در وداع جسم سرگردانی ات
«دختر صوفی» نماد عشق توست
رازدار قصه حیرانی ات
رد پای عشق با چشم دلم
دیده ام در «مزرع نور»انی ات
«تا ملاقات سحر» گه پر زدی
با دو بال روشن روحانی ات
عاشقم کرد عشق عاشورایی ات
بر دو چشم عاشق بارانی ات
زان سحرگه کامدی از «شرق عشق»
گشت دل شیدای نور افشانی ات
گشته از هجر تو ای پیر غزل
خون دل یاران استهبانی ات
ای جمالی بی تکلف گویمت:
دل مرید مسلک عرفانی ات