صفحه 7--12مرداد88
مهدی تقی نژاد
در خیابان های تهران
تکانده می شوم
حتی اگر شاعر باشم
شعرهایم را با صدای بلند
می خوانم
خیابان های تهران
هر روز بالا و پایینم می کنند
دلشوره هایی که تعارف نمی کنند
خودم را
جا گذاشته ام
حتی اگر شاعری باشم
که روزی خورشید را در قافیه
جا می داد
دست هایم میله های اتوبوس را
چسبیده است
تا خود را
برآورده سازم
شعرهایم را
فروخته ام
تا شاعری باشم
که شعرهایش در انبوه مسافران مترو
میان این همه آوازهای خارج
و بوق های بی سرانجام
حال
شاعری بی سرزمینم
که عشق را
بی هیچ بهانه ای می خواند
عبدالرحمن مجاهد نقی
هرگز یکی
-حتی تبر متبرکی-
در موقع وقوع
نمی داند
که دستانش
حامل قتل پیمبری است
دیگر گمان مبر
که دستان ما
بری است
(بس کرد باید این بهانه:)
چون پیر می شویم
در دردهای خویش
تطهیر می شویم!
یداله طارمی
مُردیم ز انتظارِ رویت
ای رویِ تو آیتِ خدایی
ای حُسن تو صنع کبریائی
ای مهرِ فلک، ز پرتوِ تو
انوار همی کند گدائی
ابروی کشیدۀ تو ماند
تیغی که کند جهان گشائی
از دیدۀ پر فروغت ای دوست
بر دیدۀ ماست، روشنایی
بگشای دهان و شکر افشان
بخشای به بی بها، بهائی
بر گمشدگان وادیِ غم
برخیز و بکن تو رهنمائی
مردیم ز انتظار رویت
باشد که مگر ز در در آیی
بازآی و ز مرحمت تو ما را
از دام بلا نما رهائی
این مدعیان سفله تا چند
در دهر کنند خودنمائی
هان طارمیا صبور می باش
باشد که رسد گره گشائی
کاظم شیعتی
قرابه های عتیق گلاب
چقدر آینه و آفتاب نذر تو کردم
چقدر روحِ غزل در شراب نذر تو کردم
تبسمت سفرِ غنچه بود تا سبد گل
قرابه های عتیقِ گلاب نذر تو کردم
چنان شدی تبِ رؤیای من به بیداری
که بذرِ تشنۀ رؤیا و خواب نذر تو کردم
در انفجار تو: آوار گل، نسیم، پرنده
بلوغ کامل حال خراب نذر تو کردم
هراس تو ز شبی بود و شکل موحش هر چیز...
بلور بی بدل ماهتاب نذر تو کردم
نگاه ها همه مشکوک ازدحام خیابان...
امید پرسۀ بی اضطراب نذر تو کردم
مسیر خانه ات آباد و آب پاشی باد
برای این همه یک کوچه آب نذر تو کردم
دلت مسافر آن جاده های صاف غزل باد!
هزار حادثه در شعر ناب نذر تو کردم
مسیر راه تو تاریک و ترسناک توهم
دعای سر زدن آفتاب نذر تو کردم
بمان همیشه برایم... گل هنوز سرایم
نثار عاطفۀ بی حساب نذر تو کردم
تو نوشداروی سهراب دشت های غریبی
شفای عاجلِ حال خراب نذر تو کردم
شلوغ روز و تکاپو! به خواب و قصۀ من گو
که مرگ این شب پر التهاب نذر تو کردم
فرهاد عابدینی
نامه
بانو، سلام
خاطره ها خوب خوبند
آلبوم های عکس خمیازه می کشند
گاه از کوچه ای که
جوانی ام را گذرانده ام
می گذرم
و با یاد تو
روی دیوارها
ضربدر می کشم
چقدر به تو نزدیک بودم
و چقدر از من دور بودی
ببین فاصله ها،
چقدر شده؟
اقیانوسی که بین ما
جدایی انداخته
با بوسه و نوازش
پر نمی شود
باید دوباره عکس بگیریم
از کوچه های جوانی
دوباره بگذریم
باید به جوانی برگردیم
خاطره ها را
دوباره ورق بزنیم
باید دوباره...
دوباره...
دوباره...
دو شعر ازحسن اجتهادی
«ستارۀ آبی»
حالا
میان این همه رنگ سرگردان
که انبوه
بر ما فرو می بارند
می دانم بانو
ستارۀ آبی را می خواهد.
***
«تمامی ندارد»
ستاره ها باید برگردند
از این شب گمراه
و داسها نخوانند بهتر است
در این باغچۀ ویران
اما خاطرات من
از درختان نارنج
تمامی ندارد
که این همه
در منظومه هایم آمده است
و یاسها را که هرگز
نمی توانم فراموش کنم.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی