صفحه 7--9شهریور88
سه شعر از: شادروان «سحر رومی»
(1)
مرگ
در امواج رؤیاهایم
می رقصد
بدرود
* * *
وقتی در وسعت آب
می گریی
غرق در نگاهت می شوم
(2)
در مرگ رؤیاهایم
خیال باد را
خلاصه می کنم
آنگاه که مرگ پیغام آور
مجنون باشد
* * *
لیلی مرگ را می گرید
مجنون در اشک ها
غرق می شود
(3)
وقتی دست در دست هم می دهیم
خورشید و ماه
یکی می شوند
* * *
ماه صورت تو را خلاصه می کند
من مجنون وار
تو را نگاه می کنم
محمدتقی جنت امانی
1
این سر دنیا
-من هم-
پیغمبری کوچکم
دارم
برای گوسفندانم
نی نوازی
می کنم
2
دنیا را
نمی توانم
عوض کنم
اتاقم را
جابجا می کنم
هنرمند اشیاء را با خورشیدی روشن می کند که از آنِ طبیعت نیست.
«دیدرو»
کاظم پزشکی
مرغ و بام
اگر نیک بینی بفرجام خویش
بخندی بر اندیشه خام خویش
ز خوش باوری دل نهی بر جهان
شماری جهان را دلارام خویش
ندانی جهان است صید افکنی
که ما را کند صید با دام خویش
بسی دیده ام مردم غم نصیب
در این دشت غمزار همگام خویش
چو آئینه ای دان تو مرگ کسان
که در آن توان دید فرجام خویش
خنک آن که در این سرای فریب
نیالاید از زهر غم جام خویش
نه ز اندوه دارد دل خود دژم
نه خود تلخ سازد ز غم کام خویش
تن و جان ما هست چون مرغ و بام
پرد روزی این مرغ از بام خویش
چو من بگذرم زین سرای سپنج
کنم شاهد مرگ را رام خویش
مپوش ای دلارام در سوگ من
به پیراهن تیره اندام خویش
خدا را مکن رنجه با خار غم
تن و جان شیرین و گلفام خویش
مکن یاد جز با می و چنگ و رود
از این عاشق زار گمنام خویش
حسن اجتهادی
شاعران
«شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند»*
عاری از ننگ سکون، وز تپش دل غنی اند
روح شعرند که با صبح و سفر همخون اند
تن نورند که با ظلمت شب ناتنی اند
گاه از شبنم و گل پاکتر و روشن تر
گاه سرپنجۀ شیر و سپر آهنی اند
شاعران هلهلۀ نور در آواز عبور!
ناکسان شب پر فاجعه دیوی دنی اند
مانده بر معرکۀ هرزۀ اندیشۀ مسخ
رانده در مسلخ بیغولۀ ما و منی اند
شاعرا، ای دل بیدار زمان، جان جهان
دوزخ آئینان سر تا به قدم دشمنی اند
شاعران آتش و اشکند و سوادند و سرود
غرق ناگفته ترین راز و پر از گفتنی اند
*شادروان سهراب سپهری
کاظم شیعتی
«برای زنده یاد سید احمد حجتی»
یله کن قرابه ها را
من و مفلسان عالم همه مخلص مرامت
سر مخلصان به پایت، غم مفلسان به کامت
نه هوای آسمانی، نه امید کهکشانی
منم آن کبوتر دُو* که نمی پرم ز بامت
سر سبز می تواند به زبان سرخ گوید:
«شکند اگر سبویی، سر خم می سلامت»
عجب از خسیس طبعی که زنای مرغ حق گُف
ت وُ سپرده گوشِ جان را به ترنم کلامت
به ره سگان فکندی صلۀ حرامیان را
گذر از قرق نیالود به گندِ ننگ نامت
سر نم نمک ندارم یله کن قرابه ها را
که خرابم و خرابم نکنی به یک دو جامت
*کبوتر دُو، کبوتر رام خانگی را گویند: کفتر دُوتَم
دو شعر از: زهرا قائمی
مدار هفت فلک در سماع چرخیدند
به دور دامن سبز بهار رقصیدند
طواف کرد زمین بر کجاوۀ خورشید
دریچه ها به بلندای نور تابیدند
میان هروله یاس زائران زمان
هزار چشم امید باز جوشیدند
کویر زنده شد از روح پر سخاوت ابر
فرشته ها به تب شوره زار باریدند
دوباره در شب تحویل دختران فقیر
از آسمان نگاهت ستاره برچیدند
مسافران بیابان سرد تنهایی
شمیم گرم تو را شادمانه بوئیدند
هجوم همهمۀ گامهای بی برگشت
نشان گمشده ات را زباد پرسیدند
شبی که خواب تو را دید باغ پیر خزان
به او نوید جوانی دوباره بخشیدند
(2)
سوزانتر از عشق کوتاهتر از آه
برمی خیزم از نهاد آب
با تلاوت باران به خاک می افتم
داغترین آیه ها بر دل زمین می بارند
و من با گدازه های آتشفشان
پس از قرنها خاموشی
برمی آیم از نبض گیجگاه زمین
می پیچم در بازدم زمان
آب و خاک آتش و آه
دامن سبز عروس بهار را می گیرند
و ما پس از خواب زمستانی
در این رؤیا زاده می شویم
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی